سیروس محمودیان
اکبر هاشمیرفسنجانیبهرمانی از معدود چهرههای سیاسی است که در یک رویکرد انحصاری، تقریبا با اغلب گروههای سیاسی فعال پیش و پس از انقلاب اسلامی- فارغ از بینش و منش سیاسی آنان- بده بستان داشته و تقریبا نقطه مشترک این بده بستانهای سیاسی- مالی در این نکته نهفته است که غالب این گروهها در دوران تصاحب قدرت یکی از مخالفان اصلی هاشمی بودند و در عین حال به محض به پایین کشیده شدن از اریکه قدرت و با وجود ابراز دشمنیهای افراطی دوباره مورد الطاف کریمانه هاشمی قرار گرفتهاند که این مناسبات سیاسی یک گستره رنگینکمانی شامل گروهک مارکسیستی مجاهدین تا بخشی از جریانات مدعی اصولگرایی کنونی را شامل میشود. تفاسیر گوناگونی برای این موضوع میتوان ارائه داد که شاید مهمترین آنها «تبلیغ معکوس برای برجسته کردن جایگاه هاشمی توسط دشمن فرضی» یا «قائل شدن نقش احتمالی مدیریت شده برای هاشمی» در بروز چنین دشمنیهایی عمدتا بیمبناست. مثلا همین امروز گروهک چریکهای فدایی خلق خطاب به اتاق فکر فتنه شدیدا معترض میشوند که چرا هاشمیرفسنجانی را به مجلس ششم راه ندادید.
در واقع جریان اصلاحات یکی از گروههای مهم است که از بدو تاسیس مثلا برای مخالفت با جریان زیادهخواه اقتصادی هاشمی شکل گرفته و مدتی بعد نیز با تصاحب قدرت که اتفاقا در سایه حمایت آشکار و پنهان رفسنجانی به آسانی به دست آمده است شمشیر را از رو بسته و به دشمن خونی رفسنجانی مبدل میشوند اما 8 سال بعد همین جریان به محض مواجه شدن با یک شکست سنگین انتخاباتی در پناه هاشمی سنگر گرفته و کماکان مشمول الطاف سیاسی- اقتصادی رفسنجانی میشوند که به اقرار چهرههای فعال دوم خردادی، اصل ماجرای دوم خرداد و اصلاحات سیاسی آن دوران بازی سیاسی بیش نبوده که اتفاقا بهطور دقیق توسط رفسنجانی مدیریت میشده است. در فلسفه سیاسی ماکیاولی وجود یک دوست دشمننمای مقتدر که به خوبی به ایفای نقش پرداخته و با فریب افکار عمومی جاپای مناسبی را در میان مخالفان آن شخص پیدا میکند عواید بیشماری دارد. ماکیاولی اعتقاد دارد دشمنتراشی فرضی برای حاکمان بسیار نافعتر از وجود یک دشمن واقعی ولو تضعیف شده است. همچنین وجود التهاب کنترل شده و مشغولسازی نخبگان سیاسی و عامه مردم به موضوعات هیجانی قادر است به آسانی افکار عمومی را از پرداختن به زد و بندهای اقتصادی متنفذان پشت پرده منحرف کرده و با فرصتسازی ایدهآل، امکان سوءاستفادههای کلان را در اختیار آقایان! و آقازادهها قرار دهد و شکی وجود ندارد که بیتوجهسازی عامه مردم به مسائل کلان اقتصادی– فرهنگی کشور و درگیر کردن آنان به بازی سیاه قرمز- آبی به تنفس آسان پدیده زشت آقازادهپروری مجال میدهد. در حال حاضر از منظر عمومی هاشمیرفسنجانی که به کارکشتگی سیاسی اشتهار دارد، یکی از حامیان اصلی سران اصلاحات است که در فرم حمایتی خویش دارای سبک سیاسی– اجتماعی منحصر به فردی است.
بر اساس قواعد سیاسی متقنی به طور معمول هر جمله و کلامی که در اتفاقات و حوادث پیش رو از سوی گروههای سیاسی مختلف ایراد میشود در ارتباطات بعدی جریانات با یکدیگر اثرات مثبت و منفی تعیینکنندهای به جا میگذارد اما مطالعه روابط خاص هاشمیرفسنجانی با جبهه عجیبالخلقه دوم خرداد که اتفاقا محصول تلاشهای ویژه وی است حکایت از آن دارد که این روابط از یک نوع استثنای قابل تاملی برخوردار است و ظاهرا اهانتهای بیشمار فعالان اصلی جبهه دوم خرداد در بلندمدت هیچ تاثیری در نگرش مثبت رفسنجانی نسبت به اصلاحطلبان نداشته و او با وجود همه اهانتها همچنان مدافع سرسخت آنهاست که باید درباره چرایی آن دهها پرسش اصولی طرح کرد. واضح است نسبت دادن عنوان «عالیجناب سرخپوش» و «متهم شدن به دست داشتن در قتلهای زنجیرهای» و تفهیم شبکهای- رسانهای اتهام «غارت بیتالمال توسط نزدیکان» هر سیاستمداری را شدیدا عصبانی کرده و او را در مواجهه با مسائل از ریل اعتدال خارج میکند اما گویا علاقه رفسنجانی به جریان اصلاحات– و شاید عواید این جملات– به قدری شدید و ریشهدار است که این اتفاقات هیچ اثری در ارادت خاصه وی به اصلاحطلبان نداشته و او حتی در فراز و فرود حوادث سخت 10 سال گذشته نیز زبان به گلایه نمیگشاید و در میان تعجب همگانی در اوقات افول بیبازگشت طالع نحس دوم خردادیها، کریمانه دست نوازش بر سر آنان کشیده و با پذیرفتن هزینههای قابل تامل سیاسی، پرچم دفاع از آنان را با وجود اعتراضات فراگیر مردمی یکتنه بر دوش میگیرد.
راستی هاشمی چه عوایدی در استمرار ارتباط سراسر عاطفی اما چالشی با اینان دارد؟ ضدانقلاب فراری، اکبر گنجی که سابقه مشخصی در راهاندازی «نقد ترویجی» در پوشش جنگ زرگری دارد و برای نمونه در مقطعی با نام مستعار حمید پایدار مقالاتی مثلا در نقد اندیشههای سروش به رشته تحریر درمیآورد که این مقالات بیش از آنکه در مقام نقد و پاسخگویی به سروش باشند، وظیفه تبلیغ و برجسته کردن نقش وی را در جامعه برعهده داشته است در اوج اقتدار دوم خردادیها که اساسا میتوان به نوعی آن را هدیه ویژه رفسنجانی نام نهاد با شدت و حدت بیسابقهای در کتاب «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری»، منتشره توسط نشر طرح نو به هاشمی میتازد. البته برخی این تاخت سامانیافته! را بهانهای برای سازماندهی هجمههای بزرگتر به اصول انقلاب اسلامی ارزیابی میکنند.
از سوی دیگر نباید فراموش کرد در بوته تحلیلی اکبر گنجی مهره دمدستی بود که اتهاماتی را– درست یا غلط- متوجه هاشمی کرد ولی بعدها در جریان پناهنده شدن وی به دامن غرب و ارتدادگوییهای علنی وی نسبت به محکمات دینی، قرآن مجید، مهدویت و... خود را از اعتبار اجتماعی ساقط کرده و طبیعیترین نتیجه سقوط او، از اعتبار افتادن تمام ادعاهای وی بدون هرگونه ارزیابی عمومی بوده است و این سقوط اعتبار، موجب افزایش منزلت کسی خواهد شد که مداوم مورد بمباران تبلیغاتی او قرار داشته است ولو او کلام صائبی گفته باشد. گنجی در همان مقطع که هاشمی را متهم میکند از اهانت به دیگر اصول انقلاب اسلامی نیز غفلت نمیکند. او هتاکانه در سایه مصونیت اهدایی! میگوید: «ما احتیاج به رهبر نداریم، مگر مردم یتیماند که پدر بخواهند. فاشیستها میگویند باید مطیع رهبر بود. ما از ولایت که حرف میزنیم مثل این است که بگوییم در زمین خدایان متعددی داشته باشیم... با رهبریت میخواهند کل جوامع بشری را از بین ببرند. اینها رهبر اسلام را به همه تحمیل میکنند».
گنجی که جریان سیاسی او همواره مورد حمایت هاشمیرفسنجانی بوده و به اعتراف آشکار رفسنجانی، دولت خاتمی از دل دولت او بیرون آمده است در توهینی آشکار به رزمندگان 8 سال دفاع مقدس که حاکی از دنائت ذاتی او است، میگوید: «افراد فاشیست، اقتدارطلب، پرخاشگران و آدمهای ناکام بعد از جنگ چون شکست خوردند وعدههایی که رهبر به آنان داده بود عملی نشد، ناکام ماندند و سرخورده شدند، میبینند اعلامیههای آنان سرشار از آه و ناله است، حاکی از نامرادی و شکست است، دست به خشونت میزنند، آدم میکشند. از تهاجم فرهنگی حرف میزنند. اینها و رهبران آنها قول فتح کربلا را دادند اما ناکام ماندند». تاریخ به یاد ندارد هاشمیرفسنجانی در مقابل اهانتهای یادشده اکبر گنجی یا دیگر اصلاحطلبان از قبیل زیباکلام، عباس عبدی و... موضعگیری علنی کند یا در مقام پاسخ برآید اما به کرات دفاع جانبدارانه او از جبهه دوم خرداد بر صفحه تاریخ سیاسی ایران ثبت شده است. به هر صورت مواردی که اکبر گنجی درباره رفسنجانی بیان میدارد اگرچه بخشی از آن رنگ و بوی تهمت و افترا دارد اما مطالب مطروحه بازتاب تبلیغات مثلا تخریبی دوم خردادیها علیه رفسنجانی بوده و در بخش نقد عملکرد امنیتی- اقتصادی دولت هاشمی یا زد و بندهای مالی او یا اطرافیانش قابل تامل مینماید. در این میان باز این سوال بیپاسخ مطرح است که چه مصالح بالادستی موجب میشود هاشمیرفسنجانی با وجود این اهانتهای مثلا تخریبی مجددا کمر همت برای خدمت به جریان اصلاحطلبی را با جدیت بسته و افتخارا مدافع منافع سیاسی نامشروع آنان باشد.
مثلا گنجی در صفحه 199کتاب «تاریکخانه اشباح» میگوید: «مشکل کرباسچی آن است که با طناب هاشمیرفسنجانی به درون چاه رفت. در دیداری که اخیرا در قم با برخی از مراجع تقلید داشتیم، یکی از آن بزرگان میفرمود وقتی هاشمی یکی از آقایان را برای عضویت در کابینهاش به تهران دعوت کردند، گفتم با طناب هاشمی به درون چاه مرو که عاقبت خوشی به دنبال ندارد. اتفاقا پیشبینی آن مرجع محترم درست از آب درآمد و پس از آنکه فشارهای جناح راست افزایش یافت، هاشمی پشت آن وزیر را خالی کرد و او کابینه را ترک کرد. کرباسچی با دعوت هاشمی و با اختیارات ویژه، شهردار تهران شد اما وقتی محاکمه شد و به زندان رفت هاشمی از او حمایت لازم را به عمل نیاورد». گنجی هیچگاه پاسخ نمیدهد که براستی اگر طناب هاشمی غیرقابل اطمینان است پس چگونه اصلاحطلبان بر گرد او جمع شده و ادامه حیات خود را در لابهلای حمایتهای دامنهدار او جستوجو میکنند. گنجی در صفحه 200 همان کتاب اشاره میکند: «آقای هاشمیرفسنجانی، کرباسچی را به تهران آورد و به او در چارچوب سیاستهای دوران سازندگی اختیارات ویژه اعطا کرد لذا پس از بروز مشکل، آقای هاشمی باید به طور شفاف و علنی مسؤولیت همه اقدامات کرباسچی را برعهده بگیرد.
حال از کلیه اقدامات میگذریم. آیا هاشمیرفسنجانی نمیتوانست مسؤولیت 20 درصد تخفیف در 5 قطعه زمین را برعهده بگیرد؟ کرباسچی یک روز قبل از اینکه به زندان برود، طی نامهای به هاشمی نوشت من این کار را با مجوز شما انجام دادهام ولی هاشمی در پاسخ گفت: همه باید در چارچوب قانون حرکت کنند». اشاره گنجی به 5 قطعه زمین و نقش داشتن مستقیم رفسنجانی در دادن مجوز تخفیف جالب است اما باید گفت وی در صفحه 41 کتاب «عالیجناب سرخپوش» زبان به طعنه میگشاید: «هاشمی وقتی پشت قویترین مدیرش [کرباسچی] را که با اختیارات ویژه منصوب شده بود خالی کرد، دیگران فهمیدند در نحوه اتکا به او باید بازنگری کنند. هاشمی رفسنجانی رفیق و یار عبدالله نوری بوده اما در مقابل محاکمه و مجازات او سکوت پیشه کرده است ولی در قضیه فائزه هاشمی بر سر اتهام روزنامه زن در چانهزنیهای پشت پرده مقابل دادگاه ایستاد و مساله را حل کرد. متاسفانه هاشمی نشان داده پشت سر کسی نمیایستد. هاشمی برای اینکه «پدر» باشد و همه گروهها او را به عنوان فصلالخطاب و داور بپذیرند، خود را از منازعات سیاسی و مسائل اختلافی دور نگه میدارد و در برابر مسائل حساس ابراز نظر نمیکند اما این رویکرد در دورهای که ایده توسعه سیاسی گفتمان مسلط زمانه است، به جای آنکه موجب پذیرش وی به عنوان فرد مقبول تمام گروهها شود، موجب دوری گروهها از او شده است.
عبدالله نوری تا وقتی در چارچوب مقبول هاشمی حرکت میکرد، هاشمی حاضر بود از او به طور «پنهانی» دفاع کند اما اینک که نوری با دفاعیات مدلل خود در کانون توجه افکار عمومی قرار گرفته است و احتمال ریاست مجلس او جدی است، هاشمی احتمالا حاضر به دفاع از او نیست و این گمان را به ذهن متبادر میکند که احتمالا خارج شدن رقیب از عرصه سیاست به هزینه دیگران برای هاشمی مطلوب باشد، ضدانقلاب فراری اکبر گنجی که روزگاری از صحنهگردانان اصلی جریان اصلاحطلبی در ایران اسلامی بوده و اکنون در آمریکا بسر میبرد و با اشاره سازمان جاسوسی سیا همراه رقاصه پیر– فائقه آتشین یا همان گوگوش– رهبری جنبش مسخره سبز را برعهده دارد در صفحه 189 همان کتاب میگوید: «کارشناسان اقتصادی 2 کارکرد مهم برای سیاست تعدیل اقتصادی در نظر میگیرند؛ اول تخصیص بهینه منابع، دوم حذف رانت. این دو کارکرد مهم سیاست تعدیل، به دلیل شخصیت هاشمی در ایران به وقوع نپیوست. آقای هاشمی به طور جدی در تخصیص منابع دخالت میکرد و منابع را آنطور که خود میپسندید و تشخیص میداد، توزیع میکرد. در 2 دهه گذشته بر اثر رانتجویی «طبقه جدید»ی در جمهوری اسلامی شکل گرفته است. این طبقه نوکیسه در فرآیند خصوصیسازی با خرید تقریبا مجانی بسیاری از صنایع ملی، به ثروتهای بادآورده دست یافت. در دوران سازندگی حتی به دستگاههای غیراقتصادی و امنیتی اجازه داده شد با فعالیتهای اقتصادی نیازهای مالی خود را تامین کنند.
در پرتو چنان مجوزی، فسادهای کلانی به وجود آمد و خط ترانزیت مواد مخدر با هدف ثروتاندوزی و تخریب غربیان فعال شد». اگرچه در دوران سازندگی بخش عمدهای از سران اصلاحات از عطیههای دولت سازندگی به کمال برخوردار شدند اما این بار با رویکردی حق بهجانب خواهان پاسخگویی هاشمیرفسنجانی درباره ریخت و پاشهای دولت سازندگی میشوند اما گنجی در میانه سخنان ظاهرا مهم خویش هیچگاه طرح پرسش نمیکند که سران دولت اصلاحات که از دل دولت سازندگی بیرون آمدهاند چه نقشی در زد و بندهای مالی دنبالهدار و تلخ آن دوران داشتهاند و جایگاه اصلاحطلبان مدعی شعار «دانستن حق مردم است» در بخش پاسخگویی روشن به ملت درباره عملکرد دوران سازندگی و اصلاحات کجاست؟
به هر حال گنجی در صفحه 41 همان کتاب مینویسد: «هاشمی که با پرسشهای فراوانی درباره عملکرد دوران سازندگی روبهرو است، برای روشن کردن پاسخ آن پرسشها باید در «عرصه عمومی» مشارکت فعال داشته باشد و نظر صریح و روشن خود را درباره وقایع جاری کشور به طور علنی بیان کند و بداند با پنهانکاری و پشت دیگران را خالی کردن مشکل حل نمیشود و صرفا بر سوءظنها نسبت به خود خواهد افزود». در ادامه اکبر گنجی در صفحه 142 همان کتاب هاشمی را معتقد به توسعه آمرانه معرفی میکند: «2 مدل از توسعهگرایی وجود دارد؛ توسعه آمرانه و توسعه دموکراتیک. اگر با هاشمی حداکثر همدلی را روا داریم و سازندگی را توسعه بنامیم باید او را طرفدار «توسعه آمرانه» بدانیم. توسعه آمرانه نهتنها با دموکراسی تعارض بنیادین دارد و لازمه آن سرکوب گسترده جامعه مدنی است بلکه نوسازی (مدرنیزاسیون) به قصد دستیابی به نظام اجتماعی مدرن، در غیبت پویش جدید (مدرنیته) از قبل محکوم به شکست است». دست داشتن هاشمیرفسنجانی در قتلهای زنجیرهای از جمله اتهاماتی است که جریان اصلاحات به میدانداری اکبر گنجی بارها و بارها بر آن تاکید معناداری کرده و البته با سکوت معنادارتر هاشمی مواجه شدند.
اکبر گنجی که آینه تمامنمای جریان غربمحور اصلاحات آمریکایی در ایران اسلامی است در آن سالها بدون ارائه هرگونه مدرک محکمهپسندی هاشمی را- در میان سکوت گزنده او- آمر اصلی قتلهای زنجیرهای معرفی میکند. او در صفحه 55 کتاب عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری میگوید: «هاشمی که انتقاد برخی مطبوعات را برنمیتافت چگونه اقدامات مهمترین وزارتخانه خود (وزارتخانه اطلاعات و امنیت) را نادیده میگرفت؟ آقای... مورد تایید هاشمی بود و هاشمی میدانست که حتی نمایندگان مجلس جرات پرسش از وی را نداشتند و هاشمی از اینکه مانعی سر راهش نباشد خوشحال بود ولی همین امر کار دستش داد و منجر به دهها قتل شد». وی در صفحه 169 و 170 همان کتاب مینویسد: «آقای... از سوی آقای هاشمی به وزارت اطلاعات برگزیده شد و هاشمی برخلاف نظر ناصحان [مانند سعید حجاریان و ربیعی] از وزارت فلاحیان دفاع کرد. آقای هاشمی جنایات باند سعید امامی در دوره 8 ساله ریاستجمهوریشان را «بیانضباطی اداری» نامید و مدعی است سعید امامی را به دلیل بیانضباطی به دادگاه اداری معرفی کرده است. من در پاسخ نوشتم آقای هاشمی! سعید امامی که امنیت ملی و منافع ملی ایران را جدا به مخاطره افکند، در پایان دوران ریاستجمهوری از معاونت امنیت تا سطح معاونت بازرسی که «تنظیم بولتنهایی که جریان فکری نظام را میساخت» تقلیل یافت ولی در مواردی که منافع شخصی و خانوادگی ایشان در میان بود، در عرض 24 ساعت معاون وزیر را تغییر میداد». اگرچه گنجی در صفحات پیشین اعتراف میکند او مدافع پاک شدن دامن رفسنجانی از اتهام مشارکت در قتلهای زنجیرهای است.
او در صفحه 56 کتاب یادشده میگوید: «اگر آقای... مدعی است پاسخگویی او منوط به پاسخگویی همزمان هاشمیرفسنجانی است، باید بدو گفت ما به اتهام تو رسیدگی میکنیم تا دامن بزرگانی چون هاشمی پاک شود. اگر هم واقعا هاشمیرفسنجانی در ماجرای قتلها نقش داشته باشد، او هم باید پاسخگو باشد». در بخشهای پایانی کتاب گنجی مدعی میشود هاشمی به دلیل کتمان حقیقت نمیتواند سیاستمداری دموکرات باشد اما او هرگز روشن نمیکند اصلاحطلبان با این اوصاف چگونه در همه مقاطع به هاشمیرفسنجانی و راهحلهای او اعتماد جامعالاطرافی کردهاند. گنجی در صفحه 191 کتاب جنجالی خویش مینویسد: «هاشمی حقیقت را کتمان میکند. آقای هاشمی میتوانست صادقانه به مردم بگوید در دوران من قتلهای بسیاری توسط محفل سعید امامی صورت گرفت ولی من از آنها بیاطلاعم! و وزارت اطلاعات در کنترل من نبوده است. آیا براستی فردی که حقیقت را کتمان میکند دموکرات و سیاستمداری صادق و معتقد به مردم است؟!» سپس گنجی که استاد انتقاد ترویجی است در یک عقبنشینی استراتژیک هاشمی را دعوت به مناظره میکند تا همه حقایق در آن روشن شود. گفتنی است همانگونه که در شماره پیشین اشاره شد، به اعتراف واضح هاشمیرفسنجانی همه شعارهای دولت اصلاحات قبلا در دولت سازندگی ساخته و پرداخته شده بود و محمد خاتمی که با وجود بسیج همه امکانات جناح راست! تنها در سایه کنترل فنی رفسنجانی بر روند انتخابات ریاستجمهوری دوره هفتم به مسند ریاستجمهوری تکیه میدهد صرفا به واگویی همان شعارهای طراحی شده در دولت سازندگی میپردازد و به طور کلی سیاستگذاران اصلی دولت خاتمی مستقیما به دولت سازندگی تعلق بنیادینی داشتهاند اما گنجی که وجود تعارض در زندگی شخصی– سیاسی وی یکی از شاخصههای اصلی او به حساب آمده و مبین عدم تعادل شخصیتی وی است برای ایجاد انحراف نزد افکار عمومی با توسل به یک تناقضگویی آشکار و حتی برخلاف اعتراف آشکار هاشمیرفسنجانی مدعی میشود دولت خاتمی تفاوت ماهیتی با دولت رفسنجانی دارد. به هر حال در شماره آتی بخش دیگری از تاختهای سیاسی عناصر اصلی جریان دوم خرداد به هاشمیرفسنجانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.