جواد رنجبر
بیتردید از ابتدای اندیشهورزی در جهان، مساله حکومت، قدرت و سیاست، مهمترین مساله و موضوع بوده است و شاید اندیشهورزی انسان برای تبیین چرایی و چگونگی قدرت بود که بوستان اندیشه را چنین پر گل و سنبل کرد و هزاران ثمر در آن بهبار نشاند و اندیشه بشر را به هر حیطه و گسترهای کشاند. لطیفترین و حساسترین مکاتب بشری نیز بیتاثیر از سیاست و لایههای هزارتوی آن نبوده و حتی از آن بیشتر متاثر شده است. سوال اصلی و مهم همواره این بوده است که حکومت چه ضرورتی دارد؟ انواع حکومت کدامند و کدام نوع آن منجر به سعادت و شادکامی انسان میگردد؟ شاید جمعآوری همه پاسخها آسان و حتی ممکن نباشد اما بیتردید میتوان همه پاسخها را تحت دو گزینه کلی طبقهبندی کرد. یکمین طبقهبندی شامل حکومتهای زور و خودکامگی (با انواع مختلف و توجیهات گوناگون) است و دومین آن برمبنای خلاقیت و آزادی انسان. دیگر متعلقات نظامهای سیاسی عرض بر این دو ذات است. بنابراین سیاست خارجی، امنیت، اقتصاد و فرهنگ هر جامعهای در کنش و واکنشی معنادار نسبت به حکومت و قدرت شکل میگیرد و تداوم و یا تغییر آن نیز تابع همین فرایند میباشد. بر این اساس این ادعا که حکومتها سازندگان جوامع هستند و سیاست زیربنای هویت و میزان سعادت و پیشرفت جوامع است بیراه نیست. اگر این مقدمه و گزارهای آن بهعنوان مفروض قلمداد شوند میتوان دو مولفه ذیل را چنین به بحث گذاشت:
1- اگر سیاست زیربناست، پس برای هر نوع تحول و تغییری در جامعه باید کار سیاسی را پیشه کرد و در واقع از سیاست آغاز کرد و امر سیاسی را مقدم بر امور دیگر دانست. این فرضیه در طول تاریخ تقریبا در تمام جوامع (به انواع مختلف) به آزمایش گذاشته شده و نتیجه منفی داده است. زیربنا بودن سیاست و تاثیرگذاری بیبدیل آن در سایر عرصههای زیست فردی و جمعی، دقیقا حرکتهای انقلابی و تند و ساختارشکن را توصیه نمیکند. این راهحل سهلالوصول عمدتا مبتنی بر نگرشی سطحی نسبت به تاثیرگذاری عرصه سیاسی بر سایر عرصههاست. دقیقا اثبات ابتنای جامعه بر سیاست است که راهحل ژرفنگرانهتری را پیش میآورد و آن اصلاحات تدریجی و به دور از تندروی و ساختارشکنی است. چراکه امر سیاسی در تداوم منطقی خود (برمبنای فرض پیشگفته) تاثیرات عمیقی بر عرصههای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی جامعه خود میگذارد و هر حرکت تند اگر منجر به نتیجه مطلوب نیز گردد توان زدودن آثار سیاستهای پیشین را ندارد. علاوه بر آن هر حرکت تند و هیجانآمیزی میتواند باتوجه به پابرجا بودن آثار سیاستهای پیشین، جامعه را دچار تناقض و دوگانگی نماید. از این رو اصلاحطلبی در بستری از نگاه واقعی و عمیق به امور سیاسی و دوری از هرگونه سطحینگری، عجله و رومانتیسم شکل میگیرد و تداوم مییابد. 2- با پیشفرض زیربنا بودن سیاست، هر نوع ناهنجاری، بینظمی و نیز ناپسندیها در اتباع و مردمان یک کشور توجیه منطقی و نیز راهحلی روشن مییابد. مثلا اگر جامعهای دچار بیقانونی است و مردم توجهی به قانون ندارند چه کسی مقصر اصلی است و چه راهحلی باید برای درمان بیقانونی باید تجویز شود؟ بدون پیشفرض فوق بیقانونی نتیجه عمل اتباع یک جامعه است و راهحل آن نیز مجازات و جریمه است. حتی با بیانصافی میتوان هر نوع بیقانونی را نوعی توطئه قلمداد کرد. اما با پیشفرض فوق بیقانونی نتیجه منطقی (و نه لزوما مستقیم) حوزه سیاسی است. جامعه با الگو قرار دادن مردان و زنان سیاسی و با درک و یا تجربه بیقانونی در آنها به این سمت گرایش یافته است. این مثال را میتوان در حوزههای بسیاری مطرح کرد؛ از جمله مصرفزدگی، خرافهگرایی، تعلق ملی و میهنی و... در مجموع، سیاستورزی منتهی به نتیجه که بتواند جامعه را نه با مسکن و مقطعی بلکه با درمان و برای همیشه به سمت پیشرفت بکشاند نیازمند توجه به اصول بنیادینی است که ضرورتهای اصلاحطلبی و نیز در درون آن تحلیل درست وضعیت اتباع یک کشور را نتیجه میدهد.