نویسنده: آلکس موزلی
فلسفهِ جنگ مسائل و پرسشهای اخلاقی و سیاسی کاربردی زیر را بررسی می کند: آیا به کارگیری جنگ همیشه درست است؟ آیا نباید برخی از رفتارهای مشخص در جنگ منع شوند؟ مرجع صلاحیتدار اعلان جنگ چه کسی است؟ ارتباط سیاسی و اخلاقی فردی میان پرسنل نظامی یا غیرنظامی چگونه است؟ فلسفهِ جنگ در این زمینه ها، حوزه های عملی را بررسی می کند. در اینجا، برخی از مسائل کلی و نیز ملاحظات ویژه مزبور بررسی می شوند.
بررسی فلسفی جنگ با این پرسشها آغاز می شود: جنگ چیست؟ چگونه می توان آن را تعریف کرد؟ علل وقوع این پدیده کدام اند؟ چه ارتباطی میان ماهیت انسان و جنگ وجود دارد؟ تا چه حدی باید گفت انسانها در مقابل آن مسئول اند ؟
بدین ترتیب، فلسفهِ جنگ مسائل و پرسشهای اخلاقی و سیاسی کاربردی زیر را بررسی می کند: آیا به کارگیری جنگ همیشه درست است؟ آیا نباید برخی از رفتارهای مشخص در جنگ منع شوند؟ مرجع صلاحیتدار اعلان جنگ چه کسی است؟ ارتباط سیاسی و اخلاقی فردی میان پرسنل نظامی یا غیرنظامی چگونه است؟ فلسفهِ جنگ در این زمینه ها، حوزه های عملی را بررسی می کند. در اینجا، برخی از مسائل کلی و نیز ملاحظات ویژه مزبور بررسی می شوند.
چیستی جنگ
نخستین پرسش این است که جنگ چیست و تعریف آن، چه می باشد؟ دانش جوی مسائل نظامی، باید در بررسی تعریفهای جنگ دقیق باشد. در واقع، به دلیل شباهت پدیده های اجتماعی، تعریفهای متنوعی درمورد جنگ وجود دارد و بیشتر آنها وضعیت فلسفی یا سیاسی ویژه ای را دربرمی گیرند. این وضعیت در تعریف فرهنگها و مقالات تاریخ نظامی یا سیاسی نیز صدق می کند. سیسرون جنگ را به طور گسترده به منزلهِ یک درگیری نظامی تعریف می کند؛ هوگو گرسیوس اضافه می کند که جنگ وضعیت درگیری بین دو طرف است. پس از آن، توماس هابز یادآور شد که جنگ یک طرز تفکر است؛ حالتی که حتی ممکن است در آن، عملیات به وضوح دیده نشود. دنیس دیدرو توضیح می دهد که جنگ بیماری خشونت آمیز و شدید دنیای سیاست است و بالاخره، از نظر کارل فون کلاوزویتس، جنگ ادامهِ سیاست با استفاده از ابزارهای دیگر است. باید یادآور شد که هر یک از این تعریفها نقاط قوت و ضعف خاص خود را دارد، اما اغلب اوقات، این تعریفها اوج دیدگاههای فلسفی و گسترده نویسندگان آنهاست.
برای نمونه، همان گونه که کلاوزویتس اشاره می کند، جنگ تنها دولتهایی را که به یک نظریهِ سیاسی قوی متکی اند، گرفتار می کند. نظریه ای، مانند تنها دولتها، بازیگران سیاسی اند یا اینکه جنگ به طریقی یا شکلی انعکاس فعالیتی سیاسی است. در فرهنگ لغات وبستر، واژهِ جنگ اعلان و آغاز به درگیری مسلحانه (1)ر میان دولتها یا ملتها تعریف شده است. این تعریف یک تبیین خاص سیاسی و عقلایی از جنگ و درگیری به دست می دهد، بدین معنی که برای آغاز جنگ ضروری است تا صریحاً اعلام شود که میان دولتها یک جنگ باشد. استدلالهای این دیدگاه را در نظریات روسو(2)می یابیم: <جنگ روابط میان چیزهاست، نه اشخاص؛ بنابراین، جنگ یک رابطه(3)است، نه رابطه میان انسان و انسان، بلکه رابطه میان دولت و دولت می باشد(4)و . . .>. جان کیگن،(5)تاریخ نگار امور نظامی، نیز توصیف سودمندی دربارهِ نظریهِ سیاسی و عقل گرایانهِ جنگ در کتاب تاریخ جنگ ارائه می دهد. نظریهِ او بر این فرض استوار است که باید بین امور نظم ویژه ای حاکم باشد تا دولتها در آن درگیر شوند. در این نظم ویژه و انتظارات مشخص، مبارزان به راحتی قابل تشخیص اند و سطوح عالی فرمانبرداری از طریق مطیع کردن طرف مقابل وجود دارد. این برداشت از جنگ عقلانی تعریف مضیق آن است. همان گونه که این تعریف نشان می دهد مفاهیمی مانند محاصره، نبردهای هجومی، زد و خوردها، شناسایی قبلی، گشت زنی و برنامه های نگهبانی، که همگی شرایط ویژه خود را دارند، در این تعریف گنجانده می شود. همان طور که کیگن خاطرنشان می کند نظریه عقلایی چندان به ماهیت انسانی پیش از شکل گیری دولت ملی یا مردم بدون دولت و جنگهای آنها نمی پردازد.
غیر از تبیینهای عقلانی - سیاسی، مکتبهای فکری دیگری نیز دربارهِ ماهیت جنگ بحث کرده اند. همان طور که پیش از این گفته شد، ارتباطی میان تبیینهای هنجاری یا مضیق جنگ وجود ندارد. اگر جنگ به منزلهِ پدیده ای که تنها میان دولتها اتفاق می افتد، تعریف شود، جنگهای میان چادرنشینان یا دشمنیهای قبایل و گروههای غیر دولتی علیه دولت نباید به منزلهِ مصداق جنگ تلقی شوند.
طبق تعریف دیگری،جنگ یک پدیدهِ کاملاً فراگیر جهانی است؛ بنابراین، جنگها، تنها نشانه هایی از ویژگیهای اساسی جنگ جویان در جهان اند. چنین توصیفی با فلسفهِ هگل یا هراکلیتی مطابقت می کند و آنچه در سطوح طبیعی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و غیره تغییر می کند تنها بیرون از جنگ یا نبرد خشونت آمیز رخ می دهد. هراکلیوس این موضوع را که جنگ منشأ هر تحولی باشد، نمی پذیرد و هگل نیز با او هم عقیده است. ولتر، که نمایندهِ جریان روشنگری در غرب است با علاقه از این فکر پیروی می کند که قحطی، آفت و جنگ، از مهم ترین عناصر فلاکت بارند . . . تمام حیوانات به طور همیشگی، با یکدیگر در جنگ اند ... و در جریان جنگها، هوا، زمین و آب تباه می شوند.(6)
در مقابل، فرهنگ لغت آکسفورد، تعریف جنگ را گسترش می دهد و هر دشمنی و ستیزهِ فعال میان موجودات زنده و تنازع میان نیروها یا اصول متضاد را شامل آن می داند. این تعریف از محدود کردن تبیین سیاسی - عقلانی جنگ بر برخوردهای غیرقهرآمیز میان سیستمهای فکری خودداری می کند. در نتیجه، تجارت یقیناً می تواند نوع متفاوتی از فعالیت غیر از جنگ باشد. هرچند تجارت در جنگ نیز رخ می دهد، اما غالباً، وقوع جنگها را باعث می شود. به نظر می رسد این تعریف تکرار نظریهِ مابعدالطبیعه هراکلیتی از جنگ باشد، در اینکه نقش نیروهای مخالف در تغییر امورات دیگر اساسی است و جنگ محصول چنین مابعدالطبیعه ای است. روند تکاملی تاریخ زبان انگلیسی نیز نشان می دهد که ممکن است جنگ از طریق مفاهیم استنتاجی و ترکیبی که از یکدیگر وام گرفته شده اند، تعریف شود. زبانهای باستانی ساختارهای ریشه ای مناسبی دارند که آلمانی، لاتین، یونانی و سانسکریت را شامل می شوند. ممکن است چنین توصیفهایی شرحهای ادبی و شفاهی دربارهِ جنگ را با مشکل روبه رو کند؛ زیرا، ما دربارهِ جنگ در شعرها، داستانها، ضرب المثلها و تاریخها می خوانیم که ممکن است فهم باستانی جنگ را نیز شامل شود. با وجود این، تعریفهای جنگ در ادبیات از سوی نویسندگان و پژوهشگران متعددی به صورت گوناگون ارائه می شود؛ سخن رانانی که بیشتر از مشرب مدرنیته متأثرند. در ضمن، باید یادآور شد که تفاوت تعریفها نیز از داوری نویسنده و محقق و ... دربارهِ جنگ ناشی می شود، البته، باید گفت که تصور یونان باستان دربارهِ جنگ با دریافت کنونی از این موضوع متفاوت نیست. هرچند تعریف ریشه شناختی(7)جنگ به این تصور دربارهِ جنگ بازمی گردد که این تعریفهای باستانی یا کنار گذاشته یا در تعریف کنونی وارد شده اند. بررسی کلی دربارهِ ریشه های واژهِ جنگ نشان می دهد که فیلسوفان نسبت به گونه های ادراکی آن در درون اجتماع و در سراسر زمان نظر مشترکی داشته اند. برای نمونه، ریشهِ انگلیسی واژهِ جنگ،Werra است که در زبان آلمانی به معنی اغتشاش، نزاع یا ستیزه به کار می رود و فعل آنWerran است که به معنی اغتشاش کردن و ایجاد شورش است.
همان طور که کلاوزویتس یادآور می شود، به طور یقین، جنگ ناآرامیهایی را در پی دارد؛ موضوعی که باید جنبهِ ابهام آمیز جنگ نامیده شود. بدین ترتیب، باید گفت که جنگ در این معنی، نه تنها شر نیست، بلکه مفهومی است که به آغاز یک جریان سازمان می بخشد. ریشهِ لاتینی واژهِ جنگbellum به معنی جنگ جو و جنگ تن به تن، شکلی قدیمی از جنگ را مطرح می کند و نشان دهندهِ اقدام مبهم، ناآرامی یا ستیزه ای است که باید به طور یکسان، بر بسیاری از مسائل اجتماعی که یک گروه مهاجم مطرح می کند، اطلاق شود. بحث در این زمینه، ایجاد نگرش جامعه شناختی درست از مقولهِ جنگ است، یعنی اینکه توجه ذهن به ضمیمه هایی دربارهِ خشونت و نبرد معطوف شود.
استفادهِ کنونی از واژهِ جنگ بر برخوردهای خشونت بار و ناآرامی دلالت دارد، اما همان طور که یادآوری شد، ممکن است، از آمیختگی تصوراتی که از مکتبهای سیاسی ویژهای ناشی می شوند، بی خبر باشیم. در تعریف دیگری می توان گفت که جنگ وضعیت سازمان یافته ای است که ستیزه و نبردهای جمعی را آغاز می کند و آنها را با توجه به شرایط پایان می دهد. این تعریف از زمینهِ مشترک انواع جنگها به دست آمده است و بدین معنی است که در تمام جنگها، عنصرهای مشترکی وجود دارند که به تعریف مفید و منسجم از مفهوم جنگ کمک می کنند. بدین ترتیب، این تعریف با برداشتهای متفاوت از جنگ سازگاری بسیار زیادی دارد، یعنی ممکن است ما جنگ را دقیقاً، نه به عنوان یک کشمکش میان دو دولت،(8)بلکه به منزلهِ کشمکش میان افراد غیردولتی و رفتارهای غیرمشخص و کاملاً سازمان یافته بدانیم؛ بنابراین ، در جنگها، لزوماً، کنترل سیاسی وجود ندارد و فراتر از آن، ارتباطات فرهنگی طی جنگها و شورشها در جریان است و هیچ کنترل مرکزی مادی بر آنها نیست.
نتیجهِ سیاسی تعیین حدود جنگ، نخستین مسئلهِ فلسفی را مطرح می کند و آن پذیرش یک تعریف از جنگ است که دربردارندهِ برخوردهای خشونت آمیز می باشد. اینکه یک دولت از دو طرف در خشونت، تهدید و بحران میان گروهها قرار دارد، با وجود اقتدار آشکار یک رئیس حکومت دولت می تواند میان چگونگی برخوردهای فعال یا تهدیدآمیز گروههای نظامی تمایز قائل شود.
اصول گوناگونی در مورد بحث علی و معلولی جنگ مطرح اند، اما هر یک به اندازهِ همان تعریفهای جنگ، اغلب، پذیرش پنهانی یا روشن مسائل فلسفی گسترده، دربارهِ ماهیت جبرگرایی و اختیارگرایی را منعکس می کنند.
برای نمونه، اگر ادعا شود که انسان در انتخاب رفتارهایش آزاد نیست (جبرگرایی حداکثری)، جنگ به یک واقعیت تقدیری عالم تبدیل می شود که در آن، انسانیت و نوع بشر قدرت هیچ تغییری را ندارد. همچنین، سازمان دهی این دیدگاهها نشانی از این ادعای انسان است که جنگ حادثه ای ضروری و ناگزیر است که انسان هرگز نمی تواند از آن فارغ باشد. در حالی که دیدگاه مزبور اجتناب ناپذیری جنگ را می پذیرد ادعا می کند که انسان قدرت کاهش ویرانیهای آن را دارد. در واقع، این بدان معناست که انسان عهده دار اعمال خود نیست؛ از این رو، عهده دار وقوع جنگ نیز نمی باشد. در موردی که بر علل جنگ تکیه می شود، روش تحقیقی عقلانی است. در فهم قرون وسطایی از عالم، ستار گان، گیاهان و ترکیب آنها عناصر چهارگانه اند (هوا، آتش، زمین و آب) که به منزلهِ فراهم کنندهِ اصلی امکان آزمایش رفتار و اعمال انسان تلقی می شدند. در حالی که اندیشهِ جدید پیچیدگی ماهیت جهان را افزایش داده است و افراد بسیاری هنوز به ماهیت مادی جهان یا قوانین آن برای بررسی اینکه چرا جنگها پدید می آیند، می پردازند، برخی از افراد تفسیرهای پیچیده ای را دربارهِ دیدگاه نجومی از جنگ در تفکر قرون وسطی جست و جو می کنند. از سوی دیگر باید یادآور شد که برخی دیگر برای تبیینهای بیشتر دربارهِ زیست شناسی ژنتیک و مولکولی در مورد علوم جدید تحقیق می کنند.
در یک حالت کم رنگ تر جبرگرایی، نظریه پردازان ادعا می کنند که هرچند انسان محصول محیط اطراف خود است، اما قدرت این را دارد تا آن را تغییر دهد. استدلالهای مربوط به این منظر کاملاً پیچیده اند؛ زیرا، آنها اغلب فرض می کنند که نوع انسان به منزلهِ یک کل تحت تسلط نیروهای تسلیم نشدنی است که او را به دلیل دوری از جنگ به فعالیت وا می دارند، اما برخی از واقعیتها وجود دارند که فیلسوفان و دانشمندان آنها را در نظر نگرفته اند؛ زیرا، مردم از توانمندیهای لازم در این زمینه که چه تغییراتی لازم است تا به جای تواناییهای نظامی انسانها به کار رود، برخوردارند.
همچنین، تناقضها و پیچیدگی دیدگاهها در این مورد نسبتاً کم اند؛ از این رو، می توان این پرسش را طرح کرد که چرا باید برخی خارج از شمول قانون قرار گیرند، در حالی که هر انسان دیگری مشمول آن است؟
برخی دیگر که بر آزادی انسان برای انتخاب تأکید دارند، ادعا می کنند که جنگ محصول انتخاب انسان است؛ از این رو، او کاملاً مسئولیت آن را به عهده دارد، اما مکتبهای مختلف فکری با رویکردهای متفاوتی دربارهِ ماهیت انتخاب و مسئولیت ناشی از آن برای انسان اظهار نظر کرده اند. با وجود این، مسئولیت دولت و شهروندان و بحث علّی جنگ باید از نظر فلسفه سیاسی با تعمق بیشتری بررسی شود. این نگرانیها نسبت به مسائل اخلاقی انسان را به اشتباه می اندازد (در اینکه انسان در مقابل جنگ چه اندازه مسئولیت اخلاق شهروندی دارد؟)، اما با ملاحظهِ علیت در جنگ، حتی با فرض اینکه انسان در مقابل آغاز شدن جنگ مسئولیت دارد، باید پرسیده شود چه قدرتی جنگ را قانونی می کند؟ در اینجا، مسائل توصیفی و اصولی مطرح می شود تا بتوان دربارهِ کسی که قدرت مشروع برای اعلام جنگ دارد، تحقیق کرد؛ بنابراین، باید به مسائلی، مانند آیا آن قدرت دارای مشروعیت است یا باید مشروعیت داشته باشد، پرداخت. برای نمونه، ممکن است کسی بپرسد آیا آن قدرتی که خواست مردم را منعکس می کند، باید آنها را دربارهِ چیزی که می خواهند، آگاه کند؟ یا اینکه قشر هایی از مردم به دلیل شیوهِ تفکرات نخبگان تحت تأثیر قرار می گیرند و ممکن است در نهایت، نخبگان آنچه را که اکثریت جست وجو می کنند، دنبال نمایند؟ بسیاری از طبقات اشرافی نگرش آزادانه نسبت به جنگ را سرزنش می کنند و برخی دیگر از آنها، به دلیل بی میلی نسبت به جنگ، آنها را سرزنش می کنند.(9)بدین ترتیب، کسانی هستند که بر جنگ به منزلهِ محصول انتخاب انسان تأکید می کنند و آن را با توجه به طبیعت اخلاقی و سیاسی اش مدنظر قرار می دهند؛ بنابراین، یکبار دیگر، قلمرو فلسفی گستردهِ طرفداران مابعدالطبیعه علل وقوع جنگ را می توان مشاهده کرد. اینها ممکن است به سه دسته عمده تقسیم شوند: کسانی که علت جنگ را در محیط انسان جست وجو می کنند و برخی دیگر که آن را در فرهنگ انسان پیگیری می کنند و گروه سوم که علت جنگ را در استعداد و توان عقلی انسان می جویند.
برخی ادعا می کنند جنگ محصول محیط به ارث رسیدهِ بشری است که با مخالفتهای قدیمی پی در پی و با جبر همراه است. طرفداران این نظریه ادعا می کنند که انسان طبیعتاً، باید مهاجم یا مدافع سرزمین خود(10)باشد. تحلیل پیچیده تر نظریه بازی(11)و تغییر شکل وراثتی، وقوع خشونت و جنگ را تبیین می کند (ریچارد داوکین دربارهِ این حوزه نظرات جالبی دارد). در درون این مکتب فکری وسیع، برخی می پذیرند که انسانهای متخاصم می توانند تغییر را بپذیرند تا رفتار مسالمت آمیز را تعقیب کنند (ویلیام جیمز)، برخی دیگر دربارهِ فقدان خویشتن داری ارثی نسبت به جنگ همراه با سلاحهای خطرناک فزاینده نگران اند (کزاد لورنز) و عده ای نیز ادعا می کنند که جریان طبیعی تحولات، روندهای صلح آمیز رفتارها را نسبت به خشونت تقویت خواهند کرد (ریچارد داوکین).
برای رد کردن جبرگرایی زیستی، فرهنگ گرایان می کوشند تا علت جنگ را در درون نهادهای فرهنگی ویژه بیابند. افزون بر جبرگرایی ، فرهنگ گرایی زمانی به کار می رود که طرفداران آن ادعا کنندکه جنگ تنها محصول فرهنگ یا جامعهِ انسانی است، با دیدگاههای متفاوتی که دربارهِ طبیعت یا امکان تغییر فرهنگ مطرح می شود. برای نمونه، می توان با اخلاق خوب تجاری انسانهای زیادی را در تعامل صلح آمیز متقابل به کار گرفت و حتی تمایلات فرهنگی جنگ طلبانه را از میان برد (همان گونه که کانت باور داشت) یا با فرهنگهایی که تحت سلطه اند، از طریق تحمیل مجازات به پذیرش دیدگاههای ویژه وادار کرد یا این مسئله بدین پرسش دربارهِ طبیعت قانونی و تجربی دربارهِ شیوهِ برخی از جامعه هایی که از پیش در جنگ اند، منجر می شود و شاید این شیوه دربارهِ پیشرفتهایی همانند جوامع دیگر به کار گرفته شوند. برای نمونه چه چیزی صلح را میان قبایل جنگ جوی انگلستان پدید آورد و چه کسی انکار می کند که مردم ایرلند شمالی یا یوگسلاوی هم صلح طلب اند؟
عقل گرایان کسانی می باشند که بر تأثیر عقلی آدمی در امور انسانی تأکید دارند؛ بنابراین، اعلان می کنند که جنگ باید حاصل عملکرد عقل باشد. بدین ترتیب، برای برخی از مواردی که عملکرد انسان عقلانی نباشد، باید متأسف بود. او می تواند خوبی را طلب نکند یا بجنگد، اما باید بیش از یک حیوان صلح طلب باشد. برخی دیگر عقل را مورد نظر قرار می دهند تا از تفاوتهای نسبی فرهنگی و ریشه های اختلافات فراتر روند. در نتیجه، رها کردن عقلی علت عمده جنگ است.(12)عقل گرایان برای رسیدن به فلسفهِ رواقی به گروههای مختلف تقسیم می شوند. بهترین طرفداری از آن را می توان در نظریه های ایمانوئل کانت و رسالهِ معروف او صلح ابدی دید.
بسیاری از افراد شیوه های جنگ را در رها کردن عقل انسان تبیین می کنند. اندیشه های این گروه تحت تأثیر افلاطون است که استدلال می کند جنگها و انقلابها واقعاً و صرفاً از جسم و تمایلات انسان ناشی می شود، یعنی تمایل انسانی اغلب یا به طور همیشگی، به تباه کردن ظرفیت عقل او می انجامد که نتیجهِ آن فساد سیاسی و اخلاقی است.
انعکاس نظریه های افلاطون دربارهِ جنگ در تفکر غربی کاملاً مشهود است. برای نمونه، این تأثیر در اندیشهِ فروید که ریشه های جنگ را در غریزهِ مرگ مشاهده می کند، ظاهر می شود. همچنین، تأثیر فروید در تفسیر داستایوسکی دربارهِ وحشی گری ذاتی انسان، به خوبی نمایان است. در واقع، دفاع افراد مزبور از جنگ، مقولهِ آزار دهنده ای است؛ چرا که طبق نظریهِ آنها، درون هر انسانی، یک حیوان نهفتهِ خشمناک وجود دارد که اگر برانگیخته شود، به طور ناگهانی، طعمهِ خود را عذاب می دهد؛ حیوانی که یاغی است، زنجیر پاره می کند، مریض است و ...(13)
این مسئله، تمرکز بر یک جنبهِ ماهیت انسان است. اگر تبیین علت جنگ را ساده تر کنیم، تبیین ساده متقاعد کننده ای به دست می آید. برای نمونه، تأکید بر عقل انسان به منزلهِ علت جنگ متقاعد کننده است تا از ویژگیهای فرهنگی عمیقی که جنگ را در رویارویی با درخواست جهانی صلح همیشگی می کند، چشم پوشی شود و از آن مانند یک ستیزه جویی ارثی در برخی از افراد یا گروهها چشم پوشی شود. همین طور، تأکید بر علیت زیستی جنگ می تواند از ظرفیت عقلانی انسان برای کنترل جنگ یا ارادهِ او علیه آن و استعدادهایش چشم پوشی کند. به عبارت دیگر، زیست شناسی انسانی می تواند بر تفکر او اثر داشته باشد و بدین ترتیب، بر پیشرفتهای فرهنگی مؤثر باشد و در تحولات ساختارهای فرهنگی بر پیشرفتهای عقلانی و زیستی تأثیر گذارد.
تبیین علیت جنگ صرف نظر از اعتبار منطق درونی تبیینی که فرض شده است، به بررسی بیشتری نیاز دارد؛ بنابراین، برای انجام مطالعات جنگ باید تعریفها و تفسیرهای پیشنهاد شدهِ برجسته را مورد تحقیق قرار داد.
ماهیت انسان و جنگ
توماس هابز تبیین دیگری دربارهِ ارتباط میان ماهیت انسان و جنگ ارائه داده است. وی وضع طبیعی را با توجه به ماهیت اصولی انسان تعریف می کند. به عقیدهِ هابز، هیچ قدرت خارجی یا قوانین تحمیلی ای وجود ندارد که وضع طبیعی را همچنان، پایدار نگه دارد. یعنی زمانی که انسانها بدون یک قدرت مافوق (دولت) زندگی می کنند، در ترس همیشگی به زندگی خود ادامه می دهند و در شرایط منازعه قرار دارند؛ شرایطی که با جنگ همه علیه همه برابر است.(14)البته، تفسیر هابز نقطهِ آغاز مفیدی برای بحث دربارهِ سرشت طبیعی انسان است و در این مورد بسیاری از فیلسوفان بزرگ پیرو او هستند. کسانی، مانند لاک و روسو با برخی از توصیفهای هابز موافق اند. در واقع، لاک حالت جنگ طلبی مطلق و هرج و مرج طلبی کامل هابز را رد می کند، اما می پذیرد که همیشه اراده ای برای سودجویی در شرایط فقدان قانون و ضمانت اجرایی آن وجود دارد. روسو تصور هابز را با این استدلال که انسان در وضع طبیعی، طبیعتا،ً صلح طلب است، نه جنگ طلب، به گونهِ دیگری تعبیر می کند، هرچند هنگامی که سیاست بین الملل را شرح می دهد، به متفکری شبیه است که استدلال می کند دولتها باید فعال (مهاجم) باشند وگرنه سقوط می کنند و فرو می ریزند، جنگ اجتناب ناپذیر است و هر تلاشی در راستای اتحاد برای صلح بیهوده است.
به اعتقاد کانت، ستیزهِ ذاتی میان انسانها و اخیراً، میان دولتهایی که بشریت را برای صلح و اتحاد برمی انگیزانند، وجود دارد. البته، این بدان معنی نیست که عقل انسان به تنهایی به او سودمندی اتحاد صلح آمیز را می آموزد، بلکه بدین معناست که زمانی که ساختارهای بیرونی ناقص اند، جنگ اجتناب ناپذیر است، اما حتی کانت هنوز تصور بدبینانه درباره نوع انسان را حفظ می کند. به نظر می رسد جنگ در ماهیت انسانی نقش بسته است و حتی باید به منزلهِ پدیده های شریف ملاحظه شود تا بتوان ازطریق عشق انسان به آن، به شرف و عزت، بدون انگیزه های خودپسندی رسید.(15)
هابز تصوراتی دربارهِ بشریت ارائه می دهد که بسیاری با آن موافق نیستند. او به گونه های مختلف اجتماع اشتراکی اشاره می کند که با توجه به جدا کردن مشکلات فردی از مشکلات دیگران و عقد قرارداد، صلح را برمی انگیزند. گفتهِ ارسطو که انسان حیوان سیاسی است، بیانگر تلاش برای تأکید بر روابط اجتماعی است که از ویژگیهای انسان است؛ از این رو، هر ساختار نظری درباره ماهیت انسان و جنگ به آزمون جامعه ای نیازمند است که انسان در آن زندگی می کند. بر اساس این دیدگاه، عناصر حکومتی دربارهِ ماهیت انسان به زمان و مکان، همچون ماهیت جنگ و اخلاق نیز وابسته اند. برخی دیگر، مانند کنت والتز استدلال می کنند تا هنگامی که طبیعت انسان در آغاز جنگ نقش دارد، نمی توان آن را تبیین کنندهِ هر دو گونهِ جنگ و صلح تصور کرد. به استثنای اینکه برخی از مواقع، انسان می جنگد وگاهی نمی جنگد،(16)اگزیستانسیالیستها چنین وجودی را که با استقلال کامل اراده همساز باشد، انکار می کنند. مسئله اینجاست که این تعهد هیچ نیازی به تجسس برای مردم در جنگها در زمانها و مکانهای مختلف پدید نمی آورد؛ بنابراین، باید فایدهِ بزرگی برای مورخان نظامی و فعالان صلح داشته باشد.
جنگ و فلسفه سیاسی و اخلاقی
نقطهِ عزیمت برای تحقیق دربارهِ اصول اخلاقی مربوط به جنگ، به ارائهِ نظریه ای در این زمینه می انجامدکه بحث دربارهِ آنها را به خوبی در کتابها و دایرهالمعارفها می توان یافت.
با وجود ملاحظه و آگاهی دانش جویان از نظریات فلسفی گستردهِ مربوط به جنگ، تحلیل درباره اخلاق با این پرسش آغاز می شود که آیا جنگ از نظر اخلاقی قابل توجیه است؟ در پاسخ بدین پرسش دوباره باید به طرح تصورات توجیهی و اخلاقی که مستلزم اشخاص و گروههاست، پرداخت. جنگ به منزلهِ تلاشی جمعی، فعالیت مشترکی را به کار می گیرد. در اینجا، نه تنها پرسشهای اخلاقی نشان دهندهِ مسئولیت و فرمانبرداری و نمایندگی حکومت از مردم است، بلکه پرسشهایی دربارهِ طبیعت نمایندگی نیز مطرح می شود؛ پرسشهایی مانند اینکه آیا ملتها می توانند مسئولیت اخلاقی نسبت به جنگهایی که در آن گرفتاراند داشته باشند؟ مقامات عالی جنگی از نظر اخلاقی و نظامی چه مسئولیتی در مورد جنگ بر عهده دارند؟ چرا باید حمله نظامی پذیرفته شود و چرا باید یک شهروند یا حتی یک نوزاد، جنایتهای جنگی کشورش را تحمل کند؟ آیا چنین چیزی جنایت جنگی است؟
نظریهِ جنگ دقیقا، با ارزیابی ملاکهای سیاسی و اخلاقی برای توجیه اقدام به جنگ (دفاعی یا تهاجمی)، آغاز می شود، اما برخی از منتقدان یادآور می شوند که توجیه جنگ قبلاً ارائه شده است. تمام آنها سرفصلهای قانونی سیاسی و ملاکهای اخلاقی برای توجیه جنگ اند؛ بنابراین، نخستین توجیه دربارهِ جنگ به اندیشه نیازمند است. صلح طلبها جنگ را انکار می کنند یا حتی هر نوعی از خشونت را که بتوان از نظر اخلاقی مجاز دانست، منکر می شوند، اما همان طور که پیش از این بیان شد، دیدگاههای مختلفی وجود دارد. برخی اظهار می کنند که استفاده از جنگ، تنها برای دفاع یا دست کم، متوسل شدن به دفاع جایز است، در حالی که برخی دیگر به طور قاطع، هرگونه خشونت یا جنگ را از هر نوع که باشد، رد می کنند. اصلاح طلبان مطلق گرا نیز، حرکت از وضعیت صلح طلبی به اخلاق گرایی که جنگ را برای حمایت از دفاع، یا صلح پایدار می خواهند، نمی پذیرند. باید یادآور شد که چنین دیدگاههایی ممکن است جنگهای دفاعی بازدارندهِ تهاجمی و مداخله جویانه را در راستای هدف اساسی صلح بپذیرند.
فراتر از اخلاق صلح گرایانه (صلح هدف غایی است که از آرامش طلبی و رد کردن جنگ به عنوان یک هدف متمایز می شود)، نظریه های دیگری هستند که یک ارزش اخلاقی را در جنگ بنا می نهند. جنگ و جنگیدن باید برای هدف جنگی باشد ، اما نویسندگان بسیاری بدین دلیل که جنگ نتایج متفاوتی با صلح دارد، از آن حمایت کرده اند. در این طیف فکری، کسانی هستند که به منزلهِ داروینیستهای اجتماعی مشخص شده اند و کمک فکری آنها ممکن است به دلیل دگرگون کردن روند به کارگیری جنگ قابل ستایش باشد. این نظریه ممکن است برای تشویق اشخاص یا گروهها برای استفاده از بهترین قابلیتهای آنها یا دور کردن اعضای ضعیف یا گروههایی از سلطه سیاسی به کار رود.
اخلاق جنگ با حوزهِ فلسفه سیاسی مرتبط است که در آن، مفاهیم مسئولیت و سلطهِ سیاسی وجود دارد. همچنین، مفاهیم هویت و شخصیت جمعی باید مورد پذیرش و تحقیق قرار گیرند. در این راه، علیت جنگ می تواند راه گشا باشد. برای نمونه، اگر قانون اخلاق جنگ، به هویت حقوقی دولت مربوط است، جنگ می تواند وجود داشته باشد؛ مسائلی که با تبیین مسئولیت سیاسی و اخلاقی آغاز جنگ مرتبط اند. اگر بپذیریم که دولتها منادیان جنگ می باشند، پس تنها رهبران دولتها مسئولیت سیاسی و اخلاقی جنگ را به عهده دارند. اینکه دولتها همیشه تحت فرمان مردمی هستند که بر آنها حکومت می کنند، تصوری ذهنی است. تنها در موارد استثنایی مسئولیت سیاسی و اخلا قی جنگها به شهروندان نیز سرایت می کند.
بنابراین، از آنجا که جنگ تنها یکبار آغاز می شود، فیلسوفان نه با این وضع جنگ، بلکه با رعایت اخلاق در جنگ مخالف اند. در حالی که بسیاری از افراد ادعا کرده اندکه اخلاق لزوماً با توجه به طبیعت جنگ در نظر متفکران مسیحی چون آگوستین کنار گذاشته شده است، برخی دیگر می کوشند تا جنگ جویانی را که هم وابستگیهای اخلاقی در جنگ و هم خشونتهای گوناگون دارند، به یاد آورند تا برای اهداف اخلاقی حساس باقی بمانند. در اصطلاح جامعه شناسی، این پیشرفت و عقب نشستن از جنگ است که اغلب، در تمام مراسم و تشریفات مذهبی روی می دهد و نشان دهندهِ فاصلهِ گامهای آنها بیرون یا عقب تر از جامعهِ مدنی است. به طور کلی، جنگ مستلزم کشتن و تهدید انسان برای کشتن است و نویسندگان اگزیستانسیالیست به این نتیجه در آزمونشان از پدیدار شناسی جنگ می رسند.
اخلاق گرایان، پرسشهایی را دربارهِ نگاه اخلاقی یا اهداف قابل توجیه جنگ افزارها مطرح می کنند. برخی از نویسندگان دربارهِ اینکه آیا هر چیزی در جنگ زیباست یا آیا منازعات باید متوقف شود، توافق کلی ندارند، هرچند دلایلی برای حمایت از برخی از ابعاد اخلاقی جنگ، مانند تأثیر جنگ افزارها در ایجاد ترس و پرهیز از منازعه (ایجاد صلح و سود متقابل) دیده می شود.
در اینجا، تمایزی میان جنگ مطلق و جنگ فراگیر(17)وجود دارد. جنگ مطلق رزم آرایی تمام منابع و شهروندان جامعه برای انجام وظیفه در خدمت ماشین جنگ را توصیف می کند. از سوی دیگر، جنگ فراگیر توصیف فقدان موانع در آغاز جنگ (درگیری و تبادل آتش همه جانبه) است؛ بنابراین، مسئولیت سیاسی و فلسفی جنگ با توجه به فراگیر و مطلق بودن آن، تجزیه و تحلیل می شود که تفسیرهای متفاوتی ارائه می دهند؛ زیرا، آنها باید پیوستگی شهروندانی را که برای جنگ نمی کوشند، توجیه کنند که گویی مانند کودکان، معلولان و مجروحان که نمی توانند بجنگند، ناتوان هستند. شاید حامیان جنگ مطلق استدلال کنند که اعضای یک جامعه گرفتار مسئولیتهایی اند که برای حفاظت شهر بر عهده دارند و اگر برخی از اعضا در کمک کردن ناتوان اند، پس تمام دیگرانی که توانایی جسمانی دارند، وظیفهِ مطلق دارند که به بخشهای دیگر جامعه کمک کنند. در اینجا، ادبیات تبلیغات جنگ به خوبی بیان می شود.
همین نتایج از طریق افراد دیگری نیز که از جنگ فراگیر حمایت می کنند، دنبال می شود و در نتیجه، از نظر آنها، هدف نظامی تقریباً، برای تمام مردم مقدس است. برخی دیگر از معیار مناسبی که میخائیل والزر(18)در جنگ عادلانه و غیرعادلانه توصیف می کند، نتیجه می گیرند که تهدیدهای شدید علیه انسانها، سستی تدریجی ساختارهای اخلاقی را باعث می شود. برای نمونه، دیوید هیوم تمامی مفاهیم عدالت در جنگ را رها می کند و تا زمانی که این تعهد عامل مهلکی می شود، به هر عمل مجازی توسل می جوید.(19)برخی دیگر صرفاً بیان می کنند که جنگ و اخلاق با هم ترکیب شدنی نیستند.
نتیجه گیری
به دلیل پیچیدگی ماهیت فلسفهِ جنگ این مقاله برای ایجاد یک تصویر کلان در مورد جنگ چشم اندازهای مختلف مرتبط را ارائه کرد که ویژگیهای تحلیل فلسفی را داراست. به نظر نگارنده از آنجا که موضوع این مقاله اصولاً، به ملاحظات معرفت شناختی و متافیزیکی ذهن و ماهیت انسان، معطوف است، به بیشتر حوزه های سنتی فلسفهِ سیاسی و اخلاق هم ارتباط دارد. فلسفهِ جنگ برای تحقیق کلی دربارهِ تمامی جوانب اعتقادات یک متفکر دربارهِ جنگ مبتنی است؛ معرفی یک نمونه از عقیدهِ یک فیلسوف که به مباحث او برای آغاز بحث فلسفی دربارهِ جنگ و سیر عقلانی پیچیده و طولانی دربارهِ مطالعه و تحلیلهای پیوسته ارتباط دارد و نیز عقاید و تصورات هرچند سطحی افراد عادی در مورد جنگ می تواند به روشن شدن مبحث کمک فراوانی کند.