مقدمه:
ایران کشوری است با اقوام گوناگون و مردمی که در درازای تاریخ، مذهبهای متفاوتی داشتهاند. از این رو، موضوع مشارکت اقوام در نظام سیاسی و اجتماعی ایران و به رسمیت شناخته شدن فرهنگ و هویت آنها و همچنین، مدارای مذهبی بین همۀ مردم ایران با هر اندیشه و مذهبی، سزاوار بررسی جدی است. در گذشتۀ تاریخی ایران، مشارکت عمومی در قدرت وجود نداشته و فرمانروایان نیز همیشه از مذهبی رسمی دفاع میکردند. چنین وضعیتی همواره نارضایتی پیروان مذهبهای غیررسمی و اعتراض اقوامی که از قدرت دور ماندهاند را به همراه داشته است.
با این وجود، در درازنای تاریخ، هیچ یک از اقوام ناراضی و یا مردمی که پیرو مذهب رسمی نبودند، از هویت ایرانی خود فاصله نگرفتند و هویت ایرانی نیز منحصر به قوم و مذهب خاص نبوده است. به بیان دیگر، قوم دورمانده از قدرت، جدایی از ایران را دنبال نمیکرده، بلکه در پی تصاحب حکومت بوده است. نمونۀ آشکار این موضوع، تلاش افغانهای سنی برای از میان بردن شاهنشاهی صفوی و رسیدن به قدرت سیاسی بود.
چنین تلاشی در چارچوب نزاع سیاسی برای تغییر قدرت در ایران صورت گرفت و محمود افغان، حتی پس از پیروزی بر شاه سلطان حسین صفوی، به طور رسمی حکومت خود را جایگزین شاهنشاهی صفوی اعلام کرد (تاجبخش، 1373: 455). چنین نگرشی تا دهههای ابتدایی سدۀ بیستم میلادی نیز بر هر نوع جریان سیاسی که در مناطق سکونت اقوام گوناگون ظهور میکرد، کموبیش پابرجا بود، چنانچه شورش شیخ خزعل در میان عربهای خوزستان (مکی، 1325، ج 3: 178) و خیزش شیخ محمد خیابانی در آذربایجان (همان، ج 1: 12) هیچ یک جنبۀ ایرانستیزی نداشتند و حتی مطالبات قومی خاصی را پیگیری نمیکردند، بلکه نیل به آرمانهای ملی را در چارچوب ایران خواستار بودند.
در عین حال، عدم توجه به چندگانگی قومی ایران به تدریج به نارضایتیهای قومی و مذهبی افزود و آن را در مسیری جدید قرار داد. از سوی دیگر، به کنار نهادن ایرانگرایی، بیتوجهی به ارزشها و افتخارات ملی و تلاش برای سیاه نشان دادن تاریخ گذشتۀ ایران که به ویژه در سه دهۀ اخیر و از طرف طیفهای گوناگونی از چپهای مارکسیست گرفته تا باورمندان سایر اندیشههای جهانوطنی، به شدت دنبال شده است، گریز برخی از هویت ایرانی و پناه بردن به هویتهای دیگر را در پی داشته است.
به بیانی سادهتر، در میان کرد و ترک و عرب ایرانی، که از اوان کودکی و نوجوانی به او القاء شده که تاریخ و فرهنگ ایران قابل دفاع نیست، برخی نیز ممکن است از هویت ایرانی فاصله بگیرند. در دهههای 1350 و 1360 خورشیدی، چنین وضعیتی الزاماً به قومگرایی نمیانجامید و تودۀ جوانان ترک، کرد و عرب به اندیشههای چپ و یا مذهبی تمایل پیدا میکردند، ولی با گذشت زمان و به ویژه با بروز ناکارآمدی اندیشه چپ در عرصه جهانی، در میان شماری از جوانان اقوام گوناگون ایرانی نیز باورهای قومگرایانه نیرومند گردید. موضوعی که با استقلال جمهوری آذربایجان در شمال ایران، تشکیل دولت خودمختار کردستان در غرب ایران و حتی استقلال ترکمنستان در شرق ایران نیز تقویت شد.
البته این بدین معنا نیست که همه دوستداران هویتهای قومی دارای اندیشههای ایرانگریزانه باشند، بلکه هویتخواهی قومی ضرورتاً به معنای نفی ملیت ایرانی نیست. در گذار تاریخ نیز ایرانیان از قومیتهای گوناگون در کنار پایبندی به حس مشترک وطندوستی و ایرانخواهی، به هویت قومی خود نیز علاقه زیادی داشته و به تبار، تاریخ و فرهنگ قومیشان هم میبالیدند.
نمونه بارز این ایرانیان میهنخواه که به خاستگاه قومی و زبان مادریشان نیز به شدت علاقهمند بودند، محمدحسین شهریار شاعر بزرگ معاصر ایران از خطه آذربایجان بود. در حال حاضر نیز هویتطلبی قومی در چارچوب ایران نیز همچنان مطرح بوده و این موضوع نه تنها تهدیدی برای وحدت ملی ایرانیان نیست، بلکه میتواند در نیل به فهم مشترک از ملیتگرایی ایرانی نیز یاریرسان باشد. زیرا به گواهی تاریخ، هر یک از اقوام ایرانی در پدید آوردن تاریخ و فرهنگ ایران سهمی بسزا داشتهاند و هویت ملی ایرانی از برآیند فرهنگ و باورهای اقوام ایرانی به وجود آمده است.
در سالهای اخیر، در میان جریانهای قومگرای ایرانی که خود را هویتخواه میدانند، در کنار طیفی که هویتخواهی قومیشان را در چارچوب ایران دنبال مینمایند، طیف دیگری که در این نوشتار مورد نظر هستند نیز ظهور کردهاند که در پوشش هویتخواهی، با ابراز دشمنی با تاریخ، فرهنگ و تمدن ایرانی، در حقیقت به عنصری اساسی از هویت خود پشت پا میزنند.
این قومگرایان ایرانگریز تلاش کردهاند ادبیات سیاسی نوینی را در میان اقوام ایرانی پدید آورند و در این راستا، به عنوان مثال، استفاده از واژگانی همانند ملت کرد و یا ملت آذربایجان را بدون هیچگونه پشتوانۀ علمی و برخلاف تعریف صحیح از ملت در مورد کردها و آذربایجانیها ترویج مینمایند. افزون بر این، قومگرایان ایرانگریز تلاشهای زیادی را نیز برای بیهویت نشان دادن ملت و کشور ایران انجام دادهاند. در ادبیات این قومگرایان، ملت و کشور ایران نه برخاسته از تمدن و فرهنگ کهن و با پیشینهای چند هزار ساله است، بلکه در قرن بیستم میلادی و در عصر رضاشاه پهلوی به وجود آمده و مبتنی بر تسلط قومی خاص یعنی «فارسها» بوده است (صدرالاشراف، 1386).
ادبیات قومگرایان ایرانگریز نه فقط به احقاق حقوق اقوام ایرانی و نیل به مطالبات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آنها کمک نکرده، بلکه موجب بروز بحرانهای خشونتباری گردیده که بیش از همه اقوام ایرانی از آن ضرر دیدهاند.
چارچوب مفهومی
هویت ایرانی به معنای تعلق مردم ایران به سرزمین، تاریخ و برخی ارزشهای فرهنگی مشترک، همچون: آداب و رسوم، اسطورهها و باورهای مذهبی است. اگر مفاهیمی همچون هویت و هویت ملی در کنار برداشتهایی از ایران، ایرانی بودن و فرهنگ ایرانی قرار داده شوند، میتوان به دریافتی از مفهوم «هویت ایرانی» رسید.
هویت را مجموعهای از علایم، آثار مادی، زیستی، فرهنگی و روانی میدانند که موجب شناسایی فرد از فرد، گروه از گروه یا فرهنگی از فرهنگی دیگر میشود. هویت ملی را به معنای عبور از هویتهای سنتی همچون مذهب، قوم و قبیله به هویتهای فراگیرتر میدانند. بر این اساس، هویت ملی هویتی است که افراد به جای اینکه خود را براساس تعلقات قومی ـ قبیلهای بشناسند، بر مبنای تعلق به ملتی خاص با جغرافیایی مشخصی و نظام حکومتی معین شناسایی میکنند.
هویت ملی باید آنچنان فراگیر باشد که تعارضی بین هویت اولیه (فردی ـ قومی) و هویت فراگیر (ملی) ایجاد نکند. بر این اساس، میتوان وجود ملت خاص، جغرافیا و نظام حکومتی معین را ویژگیهای اصلی هویت ملی دانست (جوکار، 1386).
با توجه به تعاریفی که از هویت و هویت ملی به عمل آمد، میتوان گفت نوعی هویت جمعی که بسیار نزدیک به مفهوم هویت ملی است، در میان باشندگان ایران، از دیرباز وجود داشته است؛ بدین معنا که حداقل از عصر ساسانی، مردم ساکن در قلمرو شاهنشاهی ساسانی خود را ایرانی و متعلق به جغرافیای سرزمینی به نام ایران یا «ایران شهر» و یا «ایران زمین» دانسته و البته افزون بر این، ایرانیان از حس مشترک دفاع از میهن نیز برخوردار بوده و آداب، رسوم، اسطورهها و برداشتی یگانه از تاریخ داشتند.
هویت ایرانی، به معنای فرهنگی و تمدنی آن، هیچگاه روی پنهان نکرد و در ادبیات شاعران و آثار نویسندگان در عصر پس از سقوط ساسانی نیز ادامه مییابد (ممتحن، 1368: 132). وجه سیاسی هویت ایرانی نیز پس از ظهور پادشاهی صفویه، در سده دهم هجری قمری (سده شانزدهم میلادی)، به طور کامل تثبیت میگردد. از سده سیزدهم هجری قمری (سده نوزدهم میلادی) و به دنبال جنگهای اول ایران و روس (1228 ـ 1218)، (1812 ـ 1803)، اندیشههای ناسیونالیستی بر محور ایجاد دولت ـ ملت، با اندیشههای سنتی در مورد تعلق به ایران و پاسداری از مرزهای ایران و هویت ایرانی درهم میآمیزد (ثقفی، 1384: 50).
به تدریج، واژگان «رعیت» و «رعایای ایران» از ادبیات سیاسی رخت میبندد و واژگان «ملت» و «مردم ایران» جایگزین آنها میگردند. بر مسئولیت دولت در قبال سرنوشت ملت تأکید شده و مفاهیمی نزدیک با منافع ملی توسط نخبگان سیاسی مورد استفاده قرار میگیرند (آدمیت، 1356: 161 و 160). در چنین بستری، انقلاب مشروطیت (1285 خورشیدی) رخ میدهد و در قانون اساسی و متمم آن بر دولت ـ ملت ایران و حقوق ملت ایران تأکید میگردد (مجلس شورای ملی، 1346: 32 ـ 29). بدین ترتیب، هویت ملی ایرانی با مفهوم نوین آن بر پایه میراث کهن هویت ایرانی شکل میگیرد.
هویت ایرانی، هویت فراقومی بوده و نمیتوان آن را به هیچ قوم، نژاد، زبان و مذهب خاصی محدود دانست، این هویت در درازنای تاریخ و با همکاری اقوام گوناگون ایرانی پدیدار شده و هیچگاه جنبه قومی، نژادی و حتی مذهبی ـ زبانی پیدا نکرده است. دلیل آشکار بر این مدعا، عصر صفوی است که با وجود تأکید فراوان شاهان صفوی بر مذهب تشیع، باز در هنگام سقوط صفویه، چه افغانها و چه نادرشاه افشار، با وجود ناباوری به مذهب شیعه، بر ایرانی بودن خود و حکومتشان پافشاری مینمایند (تاجبخش، 1373: 455).
در انقلاب مشروطیت نیز که تثبیتکننده هویت ملی ایرانی به معنای نوین آن بوده است، همه اقوام ایرانی و حتی ایرانیان غیرمسلمان نیز نقشآفرینی کردهاند و از این رو، تشکیل دولت به معنای جدید آن نیز در ایران، برآمده از اراده و تلاش جمعی اقوام گوناگون ایرانی بوده است. بر این اساس، این مقاله در پی تبیین موارد ذیل است:
1ـ هویت ایرانی سدهها پیش از پدیدار شدن هویتهای ملی مبتنی بر دولت ـ ملتها به وجود آمده است. از این رو، تبلیغات قومگرایان ایرانگریز در مورد اینکه اطلاق واژه ایران بر جغرافیای سیاسی میهنمان ساخته دوران مدرن بوده و از عصر رضاشاه مورد استفاده قرار گرفته است، با حقایق مسلم تاریخی ناسازگار است.
2ـ هویت ایرانی هویتی یگانه است و آحاد ملت ایران به این هویت یگانه تعلق دارند. با این وجود، هویت یگانه ایرانی هیچگاه با هویتهای قومی متعلق به اقوام گوناگون ایرانی متعارض نبوده است. بنابراین، هویت ایرانی دارای وحدت در عین تکثر و تکثر در عین وحدت است.
3ـ هویت ملی ایرانی به معنای نوین آن براساس انقلاب مشروطیت و با اراده جمعی ملت ایران شکل گرفته است. بنابراین، هویت ملی ایران به مفهوم جدید آن نیز فاقد جنبه قومی، نژادی بوده و فرامذهبی و فرازبانی است.
4ـ موضوع هویت یگانه ایرانی و سازگاری آن با چندگانگیهای قومی، به معنای نفی کاستیهای واقعی که برخی از اقوام ایرانی از آن رنج بردهاند، نیست. از این رو و در راستای تحکیم وحدت ملی مردم ایران، نوشتار حاضر واقعیتهای پیرامون اقوام ایرانی را نیز بررسی مینماید.
نوشتار حاضر از دو بخش تشکیل میگردد. در بخش نخست، محورهای تبلیغات قومگرایان ایرانگریز بررسی شده و در بخش دوم کاستیها و ناگواریهایی که اقوام ایرانی از آن رنج میبرند، مورد مطالعه قرار میگیرد. در نتیجهگیری نیز تلاش میشود تعریفی از مفهوم هویت ایرانی که دربرگیرنده ارزشهای فرهنگی همه اقوام ایرانی بوده و راه را بر اندیشههای واگرایانه در میان اقوام ایرانی میبندد، ارائه گردد.
محورهای قومگرایی ایرانگریزانه و پایه و اساس آنها
در درازای تاریخ، علائق قومی در میان اقوام ایرانی در چارچوب ایران وجود داشته و فاقد ویژگی ایرانگریزانه بوده است. حتی هر یک از اقوام تلاش میکردهاند تا خود را ایرانیتر از سایر اقوام نشان بدهند و در حقیقت، کرد، آذربایجانی و عرب خوزستانی، هیچگاه خود را غیرایرانی نمیپنداشتند، اما در چند سال گذشته و با توجه به پیشزمینههای فراهم شده، قومگرایی به سوی اندیشههای ضدایرانی سوق داده شده است. قومگرایی ایرانگریزانه چهار محور تبلیغاتی عمده دارد که در این بخش به این محورها پرداخته شده و اهداف آنها مورد بررسی قرار میگیرد.
نفی هویت ایرانی
مهمترین موضوعی که تبلیغات ایرانگریزانه بر آن استوار شده است، همانا نفی هویت ایرانی است. بر این مبنا، پیشینۀ تاریخی کشور ایران انکار میگردد و تلاش میشود ایران به عنوان مفهومی ساخته و پرداختۀ عصر رضاشاه پهلوی عنوان گردد (انتظار، 1385). بر این اساس، به موضوع تقاضای دولت ایران برای قید ترجمۀ لاتین واژۀ ایران در سال 1314 خورشیدی، توجه زیادی شده و سعی میگردد این امر به معنای تغییر اسم کشور به ایران قلمداد شود (همان).
در حالی که پشتونیستهای خارج از مرزهای ایران، برای کاستن از پیوندهای ایران و افغانستان ادعا میکنند نام همسایۀ غربیشان تا پیش از عصر رضاشاه، فارس بوده و بعد از آن به ایران تبدیل شده است (سیستانی، 1384). پانترکیستهای ایرانی ادعاهای جالبتری دارند. آنها با سوءاستفاده از موضوع ساختار نیمه متمرکز و سنتی دولتهای ایرانی، همچون «صفوی و قاجار»، مدعیاند کشورشان اسمی مشخص نداشته و چونان سرزمینی فدراتیو به شمار میرفته است.
اسم بیانکنندۀ ویژگی این کشور، همانا «ممالک محروسه» بوده که اسم سلسلۀ حکمران نیز به آن اضافه میگردیده و برای نمونه «ممالک محروسۀ صفوی» و یا «ممالک محروسۀ قاجار» خوانده میشده است (انتظار، 1385). هدف چنین ادعاهایی، انکار وجود کشوری با هویت فرهنگی، مدنی و سیاسی است. بدین ترتیب، میتوان از واقعیت یک کشور و یک ملت، به کشور فدراتیو ایجاد شده از چند ملت، گریز زد و دولت ـ ملت ایران را دارای ماهیتی غیرمتشکل معرفی کرد که جایگزین دولت فدراتیو پیشین شده و حقوق ملتهای سازندۀ دولت فدراتیو را سلب کرده است.
براساس چنین مقدماتی، اقوام ایرانی تبدیل به ملتهای دولت فدراتیو ساقط شده میگردند و در نتیجه، مطالبات قومی از چارچوب پیگیری حقوق به رسمیت شناخته شدۀ بینالمللی بشر و در چارچوب قلمرو کشورها به وادی خواستههای غیرحقوقی و تجزیهطلبانه، سوق داده میشود. موضوعی که از یکسو توجیهکنندۀ سرکوب اقوام و از سوی دیگر، زمینهساز بروز خشونت و نابود شدن صلح و امنیت داخلی ایران خواهد بود. در مورد میزان اعتبار داعیۀ قومگرایان ایرانگریز دربارۀ نفی پیشینۀ تاریخی هویت ایرانی، لازم است به گونهای گذرا دیدگاه قائلان به قدمت دیرپای کشور ایران و هویت کهن ایرانی مورد بررسی قرار گیرد.
به باور اینان، هویت ایرانی قدمتی به دیرپایی اسطورهها دارد. در شاهنامۀ فردوسی، که مهمترین شناسنامۀ تمدن ایرانی و حکایتگر اساطیر و تاریخ است، هم در بخش اسطورهای و هم در قسمت تاریخی، از ایران به عنوان کشور و حتی از مردم ایران نیز چون ملت یاد شده است. چنانچه شاهنامه از تمام مردم ساکن در ایرانزمین به نام ایرانی یاد میکند. دربارۀ یاد کردن از ایران در شاهنامۀ فردوسی، لازم است برای نمونه، به دورههای گوناگونی اشاره گردد.
1ـ در بیان آغاز پادشاهی ضحاک، از قلمرو فرمانروایی وی به نام «ایرانزمین» یاد میگردد:
به شاهی بر او آفرین خواندند
و را شاه ایرانزمین خواندند
(شاهنامه فردوسی، 1354؛ ج 1: 29)
2ـ در هنگام برگزیدن ایرج توسط پدرش فریدون به شهریاری، از مفهوم سیاسی «ایرانشهر» استفاده میگردد:
و زانپس چو نوبت به ایرج رسید
مر او را پدر شهر ایران گزید
3ـ در سخن از باریافتن منوچهر فرزندزادۀ فریدون به نزد وی، مردم ایران به نام ایرانیان خوانده میشوند:
پس پشت شاه اندر ایرانیان
دلیران و هر یک چو شیر ژیان
4ـ در هنگام مژده دادن مؤبدان به سام دربارۀ زادن رستم، از ایران به عنوان سرزمینی در کنار توران، روم و هند یاد شده و مردم ایران نیز ایرانیان خوانده میشوند:
ازو بیشتر بد بتوران رسد
همه نیکویی زو به ایران رسد
چه روم و چه هند و چه ایرانزمین
نویسند همه نام او بر نگین
بدو باشد ایرانیان را امید
ازو پهلوان را خرام و نوید
5ـ در هنگام برگزیده شدن کیقباد به شاهی ایران به وسیلۀ رستم دستان، از واژۀ مرز ایران که مفهومی مرتبط با جغرافیای سیاسی است، یاد میگردد:
همه مرز ایران پر از دشمن است
به هر دودهای ماتم و شیون است
6ـ در یورش افراسیاب به ایران، در دوران شاهی کیکاووس و در بیان یاری خواستن مردم ایران از رستم دستان، هم از ایرانیان و هم از سرزمین ایران یاد میگردد:
همه در گرفتند ایران سپاه
بر ایرانیان گشت گیتی سیاه
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
7ـ در نامۀ افراسیاب به سیاوش و خواهش وی از سیاوش برای رفتن از ایران به توران، آشکارا از ایران به عنوان کشور نام برده میشود:
ترا باشد ایران و گنج و سپاه
ز کشور به کشور بجویی کلاه
(ج 1: 461، 311، 232، 140، 102، 65)
8ـ در بیان تبار سپاهیان کیخسرو در جنگ با افراسیاب، به محدودۀ قلمرو ایران اشاره میگردد. در این میان از سرزمینهای ذیل به عنوان شماری از مناطق شاهنشاهی کیخسرو، که در سپاه وی شرکت کردهاند، یاد میگردد. پارس، خوزستان، کرمان، کابل، ری، زابلستان، بردع (اران و شیروان)، اردبیل، بغداد، خراسان، غرچگان (هزاره جات) (ج 3: 10 ـ 5)
9ـ در بخش تاریخی و در بیان دوران ساسانی نیز بارها از ایران به عنوان کشور نام برده شده است. برای نمونه، در هنگام پایهگذاری شاهنشاهی ساسانی به دست اردشیر بابکان، پیری پرهیزگار به نام خراد در ستایش از اردشیر به وی میگوید:
همیشه بوی شاد و پیروز بخت
بتو شادمان، کشور و تاج و تخت
بنی درفکندی بایران ز داد
که فرزند ما باشد از داد شاد
(ج 4: 136)
10ـ در هنگام یورش امپراتور روم به ایران، در دورۀ شهریاری شاپور دوم، از ایران و مردم ایران به تفصیل سخن گفته میشود:
چو قیصر به نزدیک ایران رسید
سپاهش همه تیغ کین برکشید
ز ایران همی برد رومی اسیر
نبود آن یلان را کسی دستگیر
بایران زن و مرد و کودک نماند
همان چیز بسیار و اندک نماند
گریزان همه شهر ایران ز روم
ز مردم تهی شد همه مرز و بوم
11ـ در بیان پیروزی شاپور دوم بر امپراتور روم و خواستههای شاپور از امپراتور شکستخوردۀ روم، این چنین از ایران و مردم ایران حتی از طبیعت ایران، سخن رانده میشود:
از ایران دگر هر چه ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست
سراسر بر آری بدینار خویش
بیابی مکافات کردار خویش
دگر هر چه کشتی از ایرانیان
بجویی بروم از نژاد کیان
دگر هر چه ز ایران بریدی درخت
نبرد درخت کسان نیکبخت
بکاری و دیوارها برکنی
ز دلها مگر خشم کمتر کنی
(ج 4: 179 و 180)
مواردی که بیان شد، نمونههایی اندک از یاد کردن از ایران به عنوان کشور در شاهنامۀ فردوسی است. نام بردن از ایران به مثابه مفهومی جغرافیایی ـ سیاسی، به شاهنامۀ فردوسی محدود نمیگردد. در یادگار زریران که یکی دیگر از متون کهن ایران است و قدمت آن به حداقل هشتصد سال پیش از شاهنامۀ فردوسی، یعنی پایان دوران اشکانیان (224. میلادی) میرسد، از ایران به عنوان کشور یاد میشود (ماهیار نوابی، 1374: 45).
همچنین، در کارنامک اردشیر بابکان نیز بارها از کشور ایران یاد شده و حتی تصریح میگردد که اردشیر در پی یگانگی ایران بود. برای نمونه در کارنامک اردشیر بابکان، در بیان آرزوهای اردشیر، در بخش یازدهم، آورده میشود: «اردشیر اندیشناک بود که مگر از پروردگار در سرنوشت من نیست که ایرانشهر را به یک پادشاهی بشاید سامان داد.» (مشکور، 1369: 208) در جایی دیگر، در بخش سیزدهم و در شرح دوران شهریاری هرمز پسر شاهپور نیر بیان میگردد:
«پس از آنکه هرمز به پادشاهی رسید، توانست که همۀ کشور ایران را به یک خداوندی بیاورد.» (ص 214)
هویت ایرانی، پس از یورش عربها به ایران و ورود اسلام نیز پابرجا ماند و به ویژه، در نهضت سیاسی و اجتماعی شعوبیه، احساسات ایرانگرایی در میان مردم به میزان بیسابقهای افزایش یافت (ممتحن، 1368: 132). جنبشهای سیاسی بزرگ ایرانی نیز همانند خیزشهای ابومسلم خراسانی، بابک خرمدین آذربایجانی، مازیار مازندرانی، افشین اسروشنهای و مرداویج دیلمی، به نیرومند گردیدن جایگاه ایرانیها در جهان اسلام و همچنین، احقاق حقوق از دست رفتۀ آنها انجامید (یوسفی، 1344: 157 و 158).
همچنین، برخی از این جنبشها، به طور رسمی، در پی احیاء شاهنشاهی ساسانی بودند (ممتحن، 1353: 46). نیرومند شدن ایرانگرایی در سدههای اولیۀ هجری به جنبش فرهنگی انجامید که تاریخنگاران، ادبیان و شاعران پیشگام آن بودند. از همین رو، شاهنامههای منثور در ایران و به ویژه سرزمینهای خاوری ایران، همانند بلخ به نگارش درآمدند که در همگی آنها از ایران و تاریخ و فرهنگ و در یک کلام، هویت ایرانی تجلیل میگردد.
چنین وضعیتی، زمینهساز آفرینش بزرگترین اثر ادبی و حماسی ایران یعنی شاهنامۀ فردوسی شد. در این اثر ماندگار، هویت ایرانی به طور کامل تثبیت گردید و گذشتۀ اساطیری و تاریخی به عنوان حلقۀ وصل مردم ایران مورد تأیید قرار گرفت.
جدای از شاهنامۀ فردوسی، در سایر آثار بزرگان فرهنگ و ادبیات ایران نیز به هویت ایرانی، هم به عنوان مفهوم تمدنی و فرهنگی و هم به مانند مفهومی با معنای سیاسی به عنوان کشور اشاره میگردد. چنانچه فرخی سیستانی در بسیاری از اشعارش از ایران نام میبرد، و برای نمونه، در ستایش سلطان محمود غزنوی، از کشور ایران اینچنین یاد میکند:
شیر نر در کشور ایرانزمین
از نهیبش کرد نتواند زیان
هیچ شه را در جهان آن زهره نیست
کو سخن راند ز ایران بر زبان
(یاسمی، 1319: 65 و 66)
در این دوره، فرمانروای ترکتبار ایران، سلطان محمود غزنوی، خود را موظف به پشتیبانی از مردم و سرزمین ایران در برابر ترکستانیها و تورانیها میداند و فرخی سیستانی، شاعر محبوب وی، در مدح این شهریار، او را پیروزمندتر از رستم دستان در رویارویی با تورانیها عنوان میکند و در این باره، آشکارا بیان میدارد:
بایرانی چگوه شاد خواهد بود تورانی
پس از چندین بلا کامد ز ایرانشهر بر توران
هنوز ار بازجویی در زمینشان چشمهها یابی
از آن خونها کز ایشان ریخت تیغ رستم دستان
به جای آنکه تو کردی بر ایشان درکتر شاها
حدیث رستم دستان یکی بود از هزار افسان
(ص 64)
این اشعار بهترین گواه این مدعایند که یگانه مبنای حس ایرانی بودن، تعلق به جغرافیای تاریخی ایران بوده و پیوندهای نژادی، مذهبی و زبانی در این میان فاقد اهمیت به شمار میآیند.
روحیۀ ایرانگرایی در شاعری همچون نظامی گنجوی نیز به شدت وجود داشت. افزون بر آنکه نظامی در مجموعه اشعار خود همانند «خسرو و شیرین»، «هفت پیکر» و «اسکندرنامه»، در تجلیل از هویت، فرهنگ و تاریخ ایران و ستودن بزرگان ایران بسیار سخن رانده است. در شعر او، به روشنی، عشق وی به سرزمینش جلوهگر گردیده است. نظامی در توصیف ایران بیان میسراید:
همه عالم تن است، ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
زانکه ایران، دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
(خزائلی، 1353: 113)
البته ایرانگرایی از سقوط ساسانیان تا هنگامی که بنیعباس همچنان خلافت را در اختیار داشتند، بیشتر مفهومی تاریخی و فرهنگی و تمدنی داشت؛ زیرا با وجود خلیفۀ عباسی و گوناگونی حکومتهای تابع خلیفه، در حقیقت، جغرافیای سیاسی ایران به مثابۀ دورۀ ساسانی احیا نشد (کراوولسکی، 1378: 10). پس از حملۀ مغول بود که بار دیگر، ایران به معنای سیاسی آن زنده گردید. به دنبال سقوط خلافت بنیعباس در 656 قمری، مانع خلیفه برای همیشه از میان رفت.
پادشاهی ایلخانی مغول، نام رسمی شاهنشاهی ایران را برای خود برگزید و به قلمرو کشورش «ایرانزمین» اطلاق گردید. از فرمانروای ایلخانی نیز با عناوینی چون «خسرو ایران» و «وارث ملک کیان» یاد میشد. در حقیقت، بنا به نظر نویسندهای روسی، با ظهور پادشاهی ایلخانی در سرزمین ایران، واژۀ «ایران» دوباره سربرآورد و دیگر هرگز روی پنهان نکرد (ص 11).
با ظهور صفویه، جایگاه حکومت مرکزی در ایران تثبیت گردید و شاهنشاهی صفویه نیز به طور رسمی از نام ایران برای یاد کردن از قلمرو خود استفاده کرد. از عصر شاه اسماعیل صفوی (930 ـ 906 هـ.ق)، از ادبیات ایرانگرایانه در شعارهای سیاسی به شدت بهره برده میشود. نمونۀ آشکار این موضوع، شعار جنگی سپاه صفوی است. سپاهیان ترک زبان صفوی یک شعار رسمی داشتند و آن همانا شعار «جاوید ایران» بود (برون، 1329: 27).
شاه طهماسب صفوی (984 ـ 930 هـ.ق) دومین شاه صفوی، تأکید ویژهای بر ایران به عنوان کشوری با حدود و ثغور مشخص داشت و از احساسات ایرانگرایانۀ زیادی نیز بهرهمند بود. چنانچه در نامهای به سلطان سلیمان، امپراطور عثمانی، با سرزنش طمع وی به خاک ایران، به او ابراز میدارد:
«به وسوسۀ بعضی شیاطین الانس به باد بروت خود مغرور گشته، خیال شاهان و هوای پادشاهی ملک ایران که بهترین [ملک] روی زمین و نشانۀ خلد برین است در دماغ او جا گرفته بود» (نوایی، 1368: 204)
شاه طهماسب، در جای دیگری از همین نامه و در بیان تهدیدات متوجه شاهنشاهی صفوی، پس از درگذشت پدرش شاه اسماعیل و توفیقی که در رویارویی با این تهدیدات داشته، به ایالات ایران نیز اشاره میکند و در این باره ابراز میدارد:
«خواقین دیار و سلاطین ملک توران و خانان ماوراءالنهر و خطا و ختن را، به خاطر چنان خطور کرد که چون حضرت شاه باباام انارالله برهانه متوجه عالم بقا شد، مملکت مازندران و مملکت خراسان و سجستان و فارس و طبرستان و عراق و آذربایجان و تمامی ایران بهشت نشان بیصاحب خواهد بود و از این معنی غافل که،
خاکساران جهان را به حقارت منگر
تو چه دانی که در این گرد سواری باشد.» (صص 209 و 210)
چنین روحیۀ ایرانگرایی، در سایر شاهان صفوی نیز برجا ماند و با گذر زمان، بیش از پیش نیرومند میگردید. با این وجود، تا پایان عصر صفوی، علایق مذهبی بر گرایشهای ملی برتری داشت. جنبش افغانهای غلزایی که از سختگیریهای مذهبی صفوی ناراضی بودند، (بهمنیقاجار، 1385: 40) ضعف سیاستهای صفویه را آشکار کرد. افغانهای غلزایی سنیمذهب، شاهنشاهی صفوی را نابود کردند، ولی از هویت ایرانیشان دست باز نکشیدند. چنانچه محمود افغان، «سجع مهری» با عنوان ذیل را برای خود انتخاب کرد:
سکۀ شاه حسین نابود شد
شاه ایران عاقبت محمود شد
(تاجبخش، 1373: 455)
با این حال، افغانهای غلزایی سنیمذهب نیز، به گونهای دیگر راه صفویه را در پیش گرفتند. بدین معنا که برخلاف صفویه، که سیاست شیعیگری داشت، سنیگری را دنبال کردند، اما ظهور نادر افشار به چنین سیاستهایی پایان داد. نادر، بنیاد پادشاهی خود را بر پایۀ هویت ایرانی قرار داد و سیاست مساوات و برابری میان شیعیان و سنیها را تعقیب کرد (بهمنیقاجار، 1385: 41). در سال 1148 قمری، به شاهنشاهی صفویه به طور رسمی خاتمه داده شد و فرمانروایی نادرشاه افشار آغاز گشت.
نادرشاه افشار صرفاً به ایرانگرایی تأکید کرد و آشکارا سیاست مذهب رسمی صفویه را به کناری گذاشت. پیامد این سیاست، گسترش بیسابقۀ جغرافیای سیاسی ایران و نیز همکاری طیف گستردهای از اقوام ایرانی از قزلباشهای شیعه تا افغانهای سنی را با شاهنشاهی نادرشاه افشار در پی داشت، (ص 42) اما با کشته شدن نادرشاه افشار، به عصر شاهنشاهی که وی ایجاد کرده بود، پایان داده شد. البته در دوران پس از نادر نیز هویت ایرانی همچنان پابرجا ماند و از هنگام آغاز شاهنشاهی قاجار (1210.ق)، احساسات ایرانگرایی بیش از پیش تقویت شد.
به ویژه، از دوران دومین شاه قاجار یعنی فتحعلیشاه، ترویج فرهنگ ایرانی اهمیت فراوانی یافت. فتحعلیشاه بسیار دلبستۀ تاریخ و تمدن ایران بود. دیوان شعر وی پر است از سرودههایی که در آن از اساطیر ایرانی همچون: «جمشید»، «فریدون»، «کیکاووس» و «کیخسرو» با تجلیل یاد شده است (مروزی، 1344: 149 و 150). فتحعلیشاه، دربار خود را نیز بهسان خسرو پرویز آراسته بود و برای زبان و ادبیات پارسی و بیش از همه، شعر ارزش زیادی قائل گردید و بزرگترین پشتیبان سخنوران پارسیگوی به شمار میرفت (صفایی، 1341: 7 ـ 2).
وی همچنین، به وظایف خود در نگهبانی از جغرافیای سیاسی ایران آگاه بود. البته تاریخنگاری ایران، به طور کلی، وی را به دلیل انعقاد عهدنامههای گلستان و ترکمنچای که با فشار نظامی روسیه پس از یازده سال جنگ طاقتفرسا به ایران تحمیل شد، مورد سرزنش قرار میدهد، اما فتحعلیشاه از لزوم حفاظت از هر قطعه از خاک میهن آگاه بود و وادار شدن به عهدنامه ترکمنچای، بر اثر فشار نظامی خارجی، با این موضوع ناسازگار نیست (متولی حقیقی، 1383: 176). نامۀ فتحعلیشاه به زمان شاه سدوزایی افغان، نشانهای از عمق آگاهی وی از اهمیت حفظ تمامیت ارضی ایران است. وی در این نامه به پادشاه سدوزایی یادآور میگردد که:
«در مملکت قدیمۀ ایرانزمین، چشم حرص و حق تمکین نگشاید و ننماید؛ زیرا این ملک محروسه و موروثۀ من است و حفاظت حدود و شرافت ناموس سلطنت از فرایض و شرایف انسانی ما بوده...» (ص 165)
محمدشاه، جانشین فتحعلیشاه نیز اولین شاهی است که به مردم ایران برای رفتارش توضیح میدهد و این امر نشانی از توجه وی به کشور و ملت ایران به شمار میرود. محمدشاه در اعلامیهای که در سال 1254 قمری به پیشگاه ملت ایران صادر کرد، به مردم ایران در مورد بازگشت از محاصرۀ هرات، چنین میگوید: «مردم ایران چنان تصور ننمایند که من از سفر و جنگ خسته شده یا نیتی که در پس گرفتن اسرای ایران داشتم، تغییر دادم، هرگز، به خدا قسم اسرای ما خاطرجمع باشند که تا جان دارم از نیت برگشت نخواهم کرد و به فضل خدا همۀ اسرا را پس خواهم گرفت.» (محمود، 1367، ج 1: 373)
در دوران فرزند و جانشین محمدشاه یعنی ناصرالدین شاه، ملیگرایی ایرانی اوج گرفت، (ثقفی، 1384: 50) چنانچه شاهزاده جلالالدین میرزا، حتی بازگشت به ایران باستان را ترویج میکرد (قاجار، 1355: 10 ـ 2). البته اندیشههای جلالالدین میرزا، اندیشه سیاسی مسلط آن روزگار نبود. با این وجود، در میان دولتمردان درجۀ اول ایران نیز اندیشۀ ملیگرایی بسیار نیرومند شده بود و در سخنان آنها حتی اشارههایی آشکار به مفاهیم در پیوند با «منافع ملی» دیده میشود. برای نمونه، «میرزا حسینخان سپهسالار» که در کنار امیرکبیر، بزرگترین صدراعظم عصر ناصری است در دستورالعملی به سفیر ایران در کنگرۀ برلن (1878. میلادی)، دربارۀ چگونگی پیگیری منافع دولت و ملت ایران، اینچنین تأکید میکند:
«من هیچ وقت از صرفه و صلاح ایران تجاوز نمیکنم و خیر دولت و ملت خودم را از دست نمیدهم... فریاد میزنم که من روس و انگلیس و فرانسه و اتریش و آلمان نیستم. من ایرانی میباشم و صرفۀ ایران را باید ملاحظه نمایم» (آدمیت، 1356، 160 و 161).
در عصر ناصری، پایههای ناسیونالیسم نوین ایرانی ریخته شد و در میان نخبگان سیاسی و اجتماعی و حتی مردم عادی ایران، به شدت نیرومند گردید (ثقفی، 1384: 50). چنانچه میرزا حسینخان منشی کنسول ایران در وین، در نامهای دربارۀ حس میهندوستی مردم ایران بیان میدارد:
«اینکه وطنپرستی در ملک هستی جوهری است که در فطرت انسانی و در قریحۀ جسمانی تعبیه شده است. در سیمای اهل ایران این صفت حمیده همچون خورشید در وسط آسمان روشن و هویدا است.» (آدمیت، 1356: 162).
در عصر ناصرالدین شاه، همچنین، با تثبیت نسبی مرزهای ایران، جغرافیای سیاسی امروزی ایران مشخص گردید. هویت ایرانی در دوران پس از ناصرالدین شاه نیز بیش از پیش تقویت شد. در عصر مظفرالدینشاه، تمام طبقات مردم از روحانیون همچون طباطبایی مجتهد طراز اول تهران تا رجال دولتی و روزنامهنگاران، از علاقۀ خود به وطن داد سخن میراندند (کسروی، 1335: 81).
با پیروزی جنبش مشروطیت در سال 1285 خورشیدی و تأکید چندین بارۀ قانون اساسی مشروطیت و متمم آن بر واژۀ «ایران» و همچنین، با به رسمیت شناخته شدن حاکمیت ملت ایران بر سرنوشتش و مشارکت دادن مردم ایران در ادارۀ امور کشورشان از طریق انتخابات، هویت کهن و چند هزار سالۀ ایرانی در اولین شناسنامۀ حقوقی کشور ایران به رسمیت شناخته شد (مجلس شورای ملی، 1346: 32 ـ 29).
براساس شواهدی که بیان شد، طرفداران هویت کهن ایرانی برآنند که از گذشتههایی که تاریخ آن دقیق مشخص نیست، ایران دارای مفهومی سیاسی بوده که از جمله قلمرو فعلی ایران را نیز دربرمیگرفته است و در دورۀ قاجار نیز نام رسمی دولت شاهان قاجار، «دولت علیۀ ایران» بود. در این دوره، نام دولت ایران در متن فارسی تمامی معاهدات بینالمللی و همچنین در عنوان فارسی سردر سفارتخانههای ایران در سرتاسر جهان مورد استفاده قرار میگرفت (متولی حقیقی، 1383: 370 و 371) و در قانون اساسی مشروطیت نیز بر وظیفۀ پادشاه در تلاش برای استقلال و ترقی ایران تأکید گردید (مجلس شورای ملی، 1364: 42 و 43).
با توجه به توضیحاتی که ارائه شد، میتوان میزان درستی ادعاهای محافل ایرانستیز دربارۀ نفی پیشینۀ هویت ایرانی و اینکه این هویت در دورۀ رضاشاه دارای معنای سیاسی شده و بر کشور ایران اطلاق گردیده است را مورد سنجش قرار داد.
بیارزش نشان دادن پیشینه تمدن و فرهنگ ایرانی
محور دیگری که ایرانگریزان بر آن تأکید میورزند، تلاش برای بیارزش نشان دادن پیشینۀ تمدن و فرهنگ ایران است. پایۀ اصلی چنین تلاشهایی، جعلی قلمداد کردن تاریخ ایران از طریق تکذیب روایتهای تاریخی و نوشتههای به جای مانده از مورخان و نیز ادعای ساختگی بودن کتیبهها و آثار باستانی ایرانی است. چنین ادعاهایی فاقد هرگونه دلیل مستندی است و از این رو، فقط میتوان ابراز آنها را اعترافی ضمنی بر باشکوه بودن آنچه دانست که بر اثر مستندات تاریخی از گذشتۀ ایران حکایت میکند. سردمدار کسانی که بر بیارزش شمردن تاریخ و فرهنگ باستانی ایران پافشاری مینمایند، در چند سال گذشته، شخصی به نام ناصر پورپیرار است که دیدگاههای وی توسط دانشجویان باستانشناسی به طور علمی مورد بررسی قرار گرفته و رد شده است (عطایی و وحدتی، 1382: 11 و 12).
سلطه قوم فارس
یکی از پایههای اصلی تبلیغات قومگرایان ایرانگریز و نه تمام کسانی که علایق قومی دارند، همانا ادعای سلطه قومی به نام فارس بر ایران در درازای تاریخ میباشد (منیری، 1385) البته برخی این موضوع را مربوط به دورۀ پس از سقوط قاجاریه و از عصر رضاشاه پهلوی میدانند. چنین ادعایی از دو جنبه قابل بررسی است. در وهلۀ اول، ساختار قدرت درگذر تاریخ ایران همواره دست به دست میگشته، چنانچه در دورانی مادها و در عصر دیگر پارسها و در برههای، پارتها بودند که حاکمیت را در اختیار داشتند.
پس از اسلام و به ویژه از سدۀ چهارم هجری تا نزدیک به هزار سال بعد از آن، این ترکها بودند که همواره و غیر از مقاطعی کوتاه، همچون عصر زندیه، بر ایران فرمانروایی میکردند. حتی در دورۀ پهلوی، که بیشتر اعتراض دربارۀ تسلط قوم فارس مربوط به آن دوره است، ترکها نقش بسزا و غیرقابل انکاری در ادارۀ کشور داشتند. چنانچه چند تن از نخستوزیران این عصر همچون، محمدساعد مراغهای و یا محسن صدرالاشراف از آذربایجانیهای اصیل بودند (عظیمی، 1374: 131 و 14).
در میان فرماندهان عالیرتبۀ ارتش، سناتورها، نمایندگان مجلس، وزیران و سفیران، شخصیتهای آذربایجانی و ترکزبان بسیار بودند.
برای مثال: آخرین رئیس ستاد ارتش شاهنشاهی یعنی ارتشبد قرهباغی و یا سیاستمدار برجستهای همچون: سیدحسن تقیزاده که مناصب مهم وزارت، سفارت، نمایندگی مجلس و سناتوری را عهدهدار بود، (صص 71 و 72) از آذربایجانیهای عصر پهلوی به شمار میروند که صاحب نفوذ در عالیترین ارکان دولت بودند. ترکها در درون خاندان پادشاهی نیز حضور داشتند. مادر محمدرضا شاه پهلوی قفقازیتبار بود و همسر محمدرضا شاه و مادر ولیعهد وی که با تغییر قانون اساسی، نایبالسلطنه گردیده بود نیز در تبریز زاده شده و در همین شهر سالهای ابتدایی زندگیاش را گذراند.
نکتۀ جالب توجه اینجاست که سیاستهای تمرکزگرایی دولت پهلوی نیز بیشتر از طرف آذربایجانیها طراحی گردید. نظریهپردازان دولت متمرکز ملی، کسانی جز احمد کسرویتبریزی یا سیدحسن تقیزاده نبودند، (مرشدیزاد، 1379: 154 ـ 152) همچنین حتی تقی ارانی نیز که شخصیتی آذربایجانی با اندیشههای سوسیالیستی و پایهگذار جریانهای مارکسیستی ایران به شمار میرود، با وجود افکار چپگرایانهاش، ایرانگرایی مصمم بود که در دهۀ 1300 خورشیدی، بازگشت به ایران عصر ساسانی را یگانه چارۀ نجات ایران میپنداشت (ص 157).
نفوذ آذربایجانیها در ساختار قدرت سیاسی ایران، پس از انقلاب اسلامی نیز پابرجا ماند. چنانچه در عصر حاضر نیز رهبر جمهوری اسلامی ایران آذربایجانیتبار است و یا ریاست مجلس خبرگان رهبری که از عالیترین مقامات کشوری است، تا سالها برعهدۀ یک آذربایجانی قرار داشت. چنین وضعیتی در دهه اول پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز وجود داشت. برای نمونه در دورانی، رئیس دیوان عالی کشور، ریاست جمهور و نخستوزیر، همگی آذربایجانی بودند (رمضانزاده، 1996: 148). دربارۀ دولت جمهوری اسلامی، این نکته نیز قابل اهمیت است که اصولاً این دولت بر مبنای ارزشهای فراملی شکل گرفته و باورهای اسلامی اساس پیدایش این دولت بوده است (نایل، 1385) (فوزی، 1379: 72).
بنابراین، ادعای فارسگرا بودن چنین دولتی از پایه بیاساس است. تنها دلیلی که برای اثبات ادعای فارسگرا بودن دولت جمهوری اسلامی ارائه میگردد، رسمیت زبان فارسی در ایران «عصر جمهوری اسلامی» است (صدرالاشراف، 1386). با این حال، چنین ادعائی بدون توجه به واقعیتهای اجتماعی و تاریخی انکارناپذیر مطرح میگردد. زبان فارسی نقشی به عنوان رابط میان اقوام گوناگون ایرانی داشته است و رسمیت آن هم مربوط به دورۀ جمهوری اسلامی یا عصر پهلوی و یا حتی دورۀ مشروطیت نیست، بلکه از دوران شاهان ترکی همچون: سلطان محمود غزنوی، زبان دربار شاهان ایران بوده و از عصر صفوی به بعد، اکثریت قریب به اتفاق نامهها و اسناد دولتی به این زبان نگارش یافته است (نوایی، 1368: 200).
ادعاهای قومگرایان ایرانگریز دربارۀ تسلط قوم فارس بر ایران، از جنبه دیگری نیز قابل بررسی است. آیا میتوان شخصی را تنها به دلیل ویژگی زبانیاش به قوم خاصی مربوط دانست؟ آیا میتوان مردمی با پیوندهای جغرافیایی و فرهنگی گوناگون همچون: سیستانی، کرمانی، اصفهانی، لر و مازندرانی را صرفاً به این دلیل که زبان مادریشان فارسی است، فارس دانست؟ آیا هزاره و تاجیک افغانستانی که دو قوم جداگانه با اختلافات بسیار زیاد با یکدیگر هستند، باید تنها به دلیل فارسیزبان بودنشان، فارس به شمار آیند؟ در حالی که هیچکدام، هرگز، حاضر به پذیرش چنین موضوعی نیستند.
بدون تردید، پاسخ به چنین سؤالاتی منفی است. فارسیزبانان جهان از نظر تعلقات قومی، گسترۀ وسیعی دارند و حتی به ملیت خاص متعلق نیستند تا چه رسد به قومیت نامشخصی به نام فارس. حال باید پرسید اصولاً قوم فارس چیست و به چه کسی فارس میگویند؟ فارسیزبان را که نمیتوان فارس دانست. تنها منطقۀ جغرافیایی که فارس نام دارد، استان فارس است، ولی حتی در داخل استان فارس نیز کسی خود را فارس نمیداند (بیات، 1384: 16).
با توجه به مطالب یاد شده میتوان دریافت که از اساس وجود قومی به نام فارس ساختگی بوده و چیزی به نام قوم فارس فاقد معنا و مفهوم مشخص است. این مفهوم در ادبیات قومگرایان ایرانگریز آفریده شده (صص 16 و 17) و البته، به تدریج، به وسیلۀ افراد دیگری نیز مورد استفاده قرار گرفته است.
ادعای تسخیر چند استان در عصر رضاشاه پهلوی
دیگر محور تبلیغاتی برخی قومگرایان ایرانگریز، به ویژه تجزیهطلبان خوزستانی و بلوچستانی، ادعای تسخیر مناطقی چون بلوچستان و خوزستان در عصر رضاشاه پهلوی است (انتظار، 1385). چنین ادعایی نیز با حقایق تاریخی ناسازگار است. بلوچستان از دیرباز یکی از سرزمینهای ایرانی به شمار میرفته و در دورۀ ناصرالدین شاه، دولت مرکزی توانست به طور مستقیم بر بلوچستان و حتی قسمتهایی از این سرزمین همانند گوادر که هماکنون در بلوچستان پاکستان قرار دارد، اعمال حاکمیت نماید در همان دوره، مرزهای ایران در بلوچستان به طور دقیق مشخص شد (مجتهدزاده، 1378: 355 ـ 343).
از دورۀ ناصرالدین شاه که حاکمیت دولت مرکزی بر بلوچستان به همت ابراهیمخان بلوچ ملقب به سعدالدوله به طور کامل اعمال گردید، (بهمنیقاجار، 1385: 189) هیچگاه به این حاکمیت آسیب جدی وارد نیامد. ضمن اینکه پیش از آن هم در بیشتر زمانها، بلوچستان ایالتی در درون دولتهای ایران بود. چنانچه در عصر صفوی بارها حکومت مرکزی، حاکمانی را برای منطقۀ مکران (جنوب بلوچستان) انتخاب میکرد (برن، 1357: 110).
وضعیت خوزستان نیز همچون بلوچستان بوده است. خوزستان همواره سرزمینی ایرانی به شمار میرفته و از هنگام ظهور شاه اسماعیل (ص 118) نیز ایالتی در قلمرو شاهنشاهیهای صفوی، افشار و قاجار بود. در عصر ناصرالدین شاه، در شهر اهواز آبادانیهایی انجام شد (اعتمادالسلطنه، 1358: 80). همچنین، مالکیت ایران بر خرمشهر (محمره) نیز در دوران ناصری مورد تأکیدی دگرباره قرار میگیرد (جعفری ولدانی، 1367: 40 ـ 37). ضمن اینکه در همین دوران، اقدامات عمرانی در خرمشهر (محمره) صورت میگیرد (اعتمادالسلطنه، 1358: 81). همچنین، شورش شیخ خزعل در خوزستان در دهۀ 1300 خورشیدی نیز رنگ و بویی تجزیهطلبانه نداشت، بلکه به اذعان دستاندرکاران این طغیان مسلحانه، هدف شیخ خزعل دفاع از مشروطیت و قانون اساسی ایران بود (مکی، 1325، ج 3: 178).
با توجه به مواردی که بیان شد، باید براساس دلایل و مستندات تاریخی و همچنین واقعیتهای اجتماعی، سنجش دقیقی از ادعاهای قومگرایان ایرانگریز صورت بگیرد. با این حال، نباید تصور کرد نارضایتیهای قومی نیز در ایران وجود ندارد. بنابراین، در ادامۀ نوشتار به کاستیهای مرتبط با مسائل اقوام پرداخته خواهد شد.
مسائل و ناگواریهای اقوام ایرانی
تاریخ ایران کمتر دولت ملی را به خود دیده است که تمامی مردم و یا حداقل بیشتر آنها در قدرت مشارکت داشته باشند. از این رو، همواره مردمی که از قدرت دور بودهاند، به ویژه اگر از نظر قومی با دودمان و یا گروهی که حاکمیت را در اختیار داشته، متفاوت بودند، به صف ناراضیان میپیوستند. این موضوع به همراه عدم توجه به هویت اقوام گوناگون ایرانی و تمرکزگرایی، از عصر پهلوی به بعد، همگی از کاستیهایی است که اقوام ایرانی از آن رنج بردهاند.
پیش از پرداختن به این موارد لازم به یادآوری است در شصت و پنج سال گذشته، نارضایتیهای قومی مورد بهرهبرداری عوامل خارجی قرار گرفته و منجر به تهدید استقلال و تمامیت ارضی ایران نیز شده است. در حال حاضر نیز محافلی در آمریکا و اسرائیل در تلاش هستند از برخی مطالبات قومی در راستای اهداف خود و در جهت تضعیف وحدت ملی مردم ایران سوءاستفاده نمایند.
بررسی نقش آمریکا و اسرائیل در استفاده ابزاری از قومگرایان ایرانی نیازمند بحث مستقلی بوده و در چارچوب این نوشتار نمیگنجد. برای آگاهی بیشتر از موضوع یاد شده، بررسی مستقلی که آقای محمدصادق جوکار در زیر عنوان «بررسی سیاست خارجی آمریکا و گسترش تجزیهطلبی قومی در ایران» انجام داده است (جوکار، 1386)، میتواند یاریرسان باشد.
ساختار دودمانی قدرت سیاسی
در رأس حاکمیت ایران همواره یک دودمان حکومتگر قرار داشته و در کنار آن، چند خاندان بزرگ نیز وجود داشتند که با دودمان شاهی برای اداره کشور همکاری میکردند (کالج، 1357: 54). البته، حکومتهای ایرانی از ساختاری نیمهمتمرکز برخوردار بودند و از این رو، در مناطق گوناگون ایران، خاندانهای محلی نیز فرمانروایی میکردند. برای نمونه، در عصر صفوی، قدرت مرکزی در قبضۀ خاندان صفوی و طایفههای قزلباش همانند قاجار، افشار، شاملو، استاجلو و ذوالقدر و همچنین گرجیهایی بود که به همراه قزلباشها و چند خاندان بزرگ دیگر، شاهسون نام داشتند (لوییبلان، 1375: 40 ـ 37).
اما در همان حال، در مناطقی نیز خاندانهای محلی صاحب قدرت بودند. برای نمونه، در سیستان، خاندان کیانی، (برن، 1357: 125 و 126) در قائنات، خاندان خزیمه (مجتهدزاده، 1378: 140) و در کردستان، خاندان اردلان (برن، 1357: 81) با اطاعت از شاهنشاهی صفویه به فرمانروایی میپرداختند. با این وجود، هیچ کدام از این خاندانها در ساختار قدرت مرکزی مشارکت نداشتند و این موضوع، نارضایتی و حداقل عدم پشتیبانی آنها از صفویه را در پی داشت؛ بدین معنا که در هنگام سقوط این پادشاهی، خاندانهای محلی که در گوشه و کنار ایران فرمانروایی میکردند، حمایت چندانی از صفویه به عمل نیاوردند (لارودی، 1370: 73).
در شاهنشاهی نادرشاه افشار، تلاش شد مشارکت اقوام و طایفههای گوناگون در ساختار حکومت مرکزی تقویت گردد، تا آنجا که در گارد شاهی و یا دربار، از قزلباشهای شیعه تا افغانهای سنی، حضوری پررنگ و تأثیرگذار داشتند (بهمنیقاجار، 1385: 41).
در عصر قاجاریه، مشارکت اقوام گوناگون در حکومت مرکزی بیش از پیش نیرومند گردید. در این عصر، قدرت اصلی با ترکها و مردم مناطق مرکزی ایران همانند فراهانیها و یا آشتیانیها بود و همانند دورۀ صفویه، ساختار نیمهمتمرکز شاهنشاهی نیز پابرجا ماند. در دوره قاجار، خاندانهای محلی همچون: سربندی، خزیمه، بنیکعب، اردلان و مکری در مناطقی مانند سیستان، قائنات، خرمشهر (محمره)، کردستان و ساوجبلاغ مکری (مهاباد)، با اطاعت از شاه و با پشتیبانی تأثیرگذار و همیشگی دربار تهران، فرمانروایی میکردند.
در این دوره اشخاصی که از نماینده اقوام گوناگون بودند، در تهران و در ساختار حکومت مرکزی نیز به مناصب بالایی میرسیدند. برای نمونه، در میان کردها، اشخاصی همچون: سامخان ایلخانی، امیرنظام گروسی و سردار عزیزخان مکری از مناطق کردنشینی چون: خبوشان (قوچان در شمال خراسان)، گروس و ساوجبلاغ مکری (مهاباد) به مناصب عالیرتبۀ دولتی دست مییافتند. سامخان ایلخانی، فرماندۀ قشون ایران در جنگ با افغانها شد، (ریاضی هروی، 1369: 53) امیرنظام گروسی به مقامات بالایی نظیر سفارت ایران در فرانسه، پیشکاری ایالت آذربایجان و استانداری کردستان میرسید و حتی، در برههای، نامزد اصلی صدارت عظمی شد (آدمیت، 1356: 69، 157 و 193).
سردار عزیزخان مکری، که مهمترین شخصیت ساوجبلاغ مکری (مهاباد) به شمار میرفت، یکی از نیرومندترین رجال عصر ناصری بود. وی به مقام سپهسالاری قشون و یا به عبارتی، فرماندهی کل ارتش ایران و همچنین منصب آجودانی مخصوص ناصرالدین شاه انتخاب گردید و مدتی نیز ریاست مدرسۀ دارالفنون به عهدۀ او گذاشته شد (اعتمادالسطلنه، 1358: 16 و 19).
در عصر قاجاریه، از سران و بزرگان اقوام و طایفههای دیگر همانند بلوچها، عربها و سیستانیها نیز با اعطای اختیارات محلی و اهدای فرمانها، لقبها و نشانهای دولتی و همچنین ایجاد پیوندهای خانوادگی با خاندان شاهی حمایت میشد (چرچیل، 1369: 92). انقلاب مشروطیت و قانون اساسی برآمده از آن که به حاکمیت آحاد ملت بر سرنوشتشان انجامید، نیرومند شدن مشارکت ملی را در پی داشت. با این وجود، تمرکزگرایی بیش از حد در عصر پهلویها و تداوم وجوهی از آن حتی در دوران جمهوری اسلامی، برخی نارضایتیهای قومی را در پی داشته است.
کمتوجهی به هویتهای قومی
در کنار هویت ملی یگانۀ ایرانی که در میان تمام اقوام ایرانی، کموبیش، وجود دارد، هر قوم نیز از هویت ویژۀ خود برخوردار است. در ایران، هیچگاه هویت اقوام مانند کشوری چون ترکیه از آنها سلب نگردیده و دولتهای ایرانی هیچ مشکلی با اینکه هویتهای اقوامی مانند ترکها، عربها، کردها، بلوچها، و یا ترکمنها، واقعیت خارجی غیرقابل انکار هستند، نداشتهاند. برخی از مجادلاتی که از عصر پهلوی و پس از آن دربارۀ، به طور مثال، ترک و آذری و یا عرب و عربزبان بروز کرده است، نیز هیچگاه جنبۀ رسمی نیافته است. ضمن اینکه معادل انگاشته شدن چنین مواردی با انکار هویتهای قومی مشکل است با این حال، در ایران، به ویژه از طرف نخبگان فراقومی، تلاشی برای شناخت هویت اقوام ایرانی به عمل نیامده است (بیات، 1383: 5). ابعاد گوناگون هویتهای کرد و بلوچ همچنان ناشناخته باقی مانده و حتی زمینۀ لازم برای استیفای برخی حقوق مسلم اقوم ایرانی همچون توجه به زبان مادری نیز فراهم نیامده است.
تمرکزگرایی در عصر پهلوی و پس از آن
تا پیش از تشکیل سلسلۀ پهلوی (1304 خورشیدی)، قدرت سیاسی در سرتاسر کشور پراکنده بود و مراکز ایالات در تعیین سرنوشت سیاسی کشور تأثیر بسزایی داشتند تا آنجا که تبریز ولیعهدنشین ایران بود و در عین حال، به مرکز مقاومت علیه استبداد و پایگاه خیزش دگرباره مشروطیت تبدیل گردید (کسروی، 1330: 694). همچنین، کودتای سوم اسفند 1299 در مشهد و شیراز با مقاومتهای شدید روبرو شد (مکی، 1324، ج 1: 125).
همین وضعیت دربارۀ ساختار اقتصادی کشور نیز وجود داشت. یکی از مراکز بزرگ اقتصادی ایران تبریز و دیگر مرکز بزرگ اقتصادی، مشهد بود، اما پس از ظهور رضاشاه پهلوی، ابعاد گوناگون قدرت سیاسی و اقتصادی در تهران متمرکز گردید. این وضعیت، به توسعۀ نامتوازن در سطح کشور، کوچ جمعیت به تهران و ایجاد اختلاف بین میزان توسعهیافتگی تهران با سایر شهرهای بزرگ انجامید و این موارد بر نارضایتیهای قومی دامن زند. چنانچه یکی از دلایل ادعایی دستاندرکاران فرقۀ دموکرات آذربایجان، همانا عقبافتادگی تبریز در عصر پس از پهلوی نسبت به تهران بود (احمدی و بیات، 1384: 180).
البته تفاوت سطح توسعهیافتگی بین مناطقی مانند کردستان و سیستان و بلوچستان با تهران بسیار فاحشتر از فاصلۀ سطح توسعهیافتگی آذربایجان با تهران بوده است (رمضانزاده، 1996: 216). میزان بودجۀ اختصاص داده شده به کردستان و همچنین شاخصهای پایین توسعه در این استان، نشانهای از اختلاف فاحش در پیشرفت ساختار اقتصادی و اجتماعی کردستان با استانهای مرکزی همچون تهران و یا اصفهان است (صوفی مجیدپور، 1383: 84 و 85).
چنین شرایطی یک نتیجۀ طبیعی را به همراه داشته و آن ایجاد حس نابرابری میان مردم در مناطق غیرمرکزی است. این موضوع در مورد لرها، کردها، خوزستانیها (اعم از عرب و لر)، بلوچها، سیستانیها، قائناتیها، هرمزگانیها و بسیاری از مردم دیگر صادق است. با این حال، مردمی که مذهب و یا حتی زبان مادریشان با مذهب و زبان رسمی کشور تفاوت دارد، احساس نابرابری بیشتری میکنند. از این رو، وظیفۀ دولت مرکزی است که هم در میان لرها، که کمتر ابراز نارضایتی میکنند و هم در بین کردها که بیشتر از دیگر اقوام به دولت مرکزی معترض بودهاند، با به کار گرفتن اصل تبعیض مثبت، احساس برابری را به وجود آورد.
برابری در میان کردها و بلوچها باید افزون بر توسعۀ اقتصادی و اجتماعی و ارزش گذاشتن به هویت فرهنگی آنها، همراه با احقاق حقوق حقهشان به ویژه در زمینۀ اعطای فرصت برابر در رسیدن به مقامات عالیه دولتی و در بین سایر اقوام با توجه بیشتر بر توسعه اقتصادی و اجتماعی و ارج نهادن به هویت فرهنگی آنها باشد.
نتیجهگیری:
هویت ایرانی، هویتی کهن است که در درازای تاریخ و از برآمیختن فرهنگهای گوناگون پربار گردیده است. این هویت، دو بعد تمدنی و سیاسی دارد و هر یک از این ابعاد نیز قدمتی طولانی دارند. تمدن ایرانی همچنین تمدنی است که ویژگی مهم آن وحدت در عین تکثر است و سازندگان آن نیز به یک قوم و نژاد و تبار منحصر نبودهاند. از هوخشتر مادی تا کورش پارسی، مهرداد پارتی، قحطبۀ بن شبیبطایی (عرب)، ملکشاه سلجوقی ترکمن، غازانخان مغول، شاهرخ تیموریترک، عباسمیرزا قاجار قزلباش و دکتر محمد مصدق، که تبارش از مادر به آذربایجانیها و از پدر به آشتیانیها میرسید، همگی در تاریخ ایران نمادی از یک دورۀ تحول و پیشرفت بودهاند و غنای نام ایران و مدنیت و فرهنگ آن مدیون آنها بوده است.
تمدن ایران در حال حاضر نیز پابرجاست و گسترۀ تمدن ایرانی به کشور ایران محدود نبوده و افزون بر ایران، کشورهایی همچون افغانستان و تاجیکستان، جمهوری آذربایجان، کردستان عراق، کردستان ترکیه و حتی هند را نیز دربرمیگیرد.
اما جغرافیای سیاسی ایران که تداعیکننده مفهوم سیاسی کشور ایران بوده نیز مرزهایش با فداکاری مردم این جغرافیای سیاسی از تیرهها، نژادها و قومیتهای گوناگون تثبیت گردیده است. هماکنون در ایران جمعیتهای گوناگونی وجود دارند که حلقۀ وصل آنها به یکدیگر تاریخ و گذشتۀ ایران، نقش آنها در ایجاد این کشور و پراکندگی جغرافیایی جمعیتهای ایرانی در سرتاسر کشور است. برای برقراری انصاف و عدالت در میان همه ایرانیان موارد ذیل به نظر الزامی میرسد:
پذیرش چندگانگی فرهنگی ایران
هویت ایرانی، هویت نژادی و قومی و زبانی نبوده و نیست. بنابراین، پذیرش چندگانگی فرهنگی ایران و پرهیز از مجادلات بیمورد، اولین شرط برای تعریفی صحیح از هویت ملی ایران است. ورود به این مسئله که مردم آذربایجان، ترک هستند یا آذری و یا برخی از خوزستانیها را عربزبان خواندن و خودداری از اطلاق واژه «عرب» به آنان، بیمعنا و برای ایران زیانبار بوده، دوری جستن از ارزشهای مورد نظر بزرگان تاریخ ایران به شمار رفته و با موازین عدل و انصاف ناسازگار است.
میتوان در جهت اهداف علمی، در مورد اینکه آذربایجانیها از نظر تباری آذری هستند یا ترک، به وسیلۀ افراد با صلاحیت علمی بحث کرد، اما استفاده از این موضوع در مباحثات سیاسی به شدت ناروا خواهد بود. آذربایجانیها چه ترک و چه آذری، یکی از ارکان ملت ایران در درازای تاریخ بوده و هستند و تبارشان هر چه باشد، در هویت ایرانی آنها بیتأثیر است. پس باید از وارد کردن مباحثات نژادشناسی و زبانشناسی به مجادلات سیاسی، که از هر طرف باشد و معنایی جز تمایل به راسیسم ندارد، خودداری کرد.
نیرومندتر کردن فرهنگ یگانه ایرانی
همانطور که پیش از این بیان شد، ویژگی اصل هویت ایرانی وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت است. ملت ایران از اقوام، تیرهها و طایفههای گوناگون تشکیل شده است. گسترۀ این چندگانگی بسیار فراتر از ترک، عرب، لر، کرد و بلوچ است. در کشور ما دهها جمعیت دیگر نیز وجود دارند. تنها در استان خراسان، صدها هزار نفر مردم موسوم به خاوری داریم که هزارههای مغول نژادی هستند که یادگار مهاجرت شیعیان افغانستان در بیش از یک سدۀ پیش به شمار میآیند.
از سوی دیگر، در عین تکثر جمعیتی، همۀ مردم ایران فرهنگی یگانه دارند، نوروز را گرامی میدارند و زبان رابط همۀ آنها فارسی است. بنابراین، ایرانگرایی را نباید تنها به گرامیداشت یادمانهای باشکوه دوران هخامنشی که البته در جای خود کاری قابل ستایش است، خلاصه کرد. ارج نهادن به ایران، منوط به پاس داشتن تمام مردم ایران، ارزش قائل شدن برای تمام تحولات پیشروانه تاریخ ایران و ستایش از جایگاه والای همگی ایرانیها در نگهداری سرزمین ایران است.
اهمیت پراکندگی جغرافیایی اقوام ایرانی
جنبشهای واگرای قومی در ایران، به این واقعیت عینی بیتوجه هستند که هیچ قوم ایرانی به یک منطقۀ خاص محدود نیست. کردها در سرتاسر ایران پراکندهاند، شمال خراسان منطقهای نیمه کردنشین است و آنها حتی در بلوچستان هم حضور دارند. بلوچها نیز در استان گلستان، جمعیتی قابل اعتنا هستند.
ترکها نیز در بیشتر نقاط ایران حضوری گسترده و چشمگیر دارند. عربها که در جنوب خوزستان پرشماراند، در استان هرمزگان نیز درصد عمدهای از جمعیت به شمار میآیند و حتی در جنوب خراسان از دیرباز طایفۀ عرب خزیمه حضور داشته که مرزدار ایران بوده است. با توجه به چنین وضعیتی، میتوان گفت تمام اقوام و تیرههای ایرانی به سرتاسر ایران تعلق دارند و نمیتوان آنها را به منطقۀ خاصی محدود کرد.
تعریف فراگیر از هویت ایرانی
تنها راهحل مسائل قومی در ایران، ارائه تعریفی فراگیر از ملیت ایرانی است. درست است که ایران خاستگاه تمدن آریایی، پایگاه ادب پارسی و پشت و پناه شیعیان جهان بوده است، ولی باید این نکتۀ واضح را دریابیم که ایران را نمیتوان منحصر به سرزمین آریاییها، پارسیزبانان و یا شیعیان دانست. ایران مهمتر از هر چیز سرزمین ایرانیهاست و ایرانیها مردمی هستند که در جغرافیای سیاسی ایران زندگی کرده و تابعیت ایرانی دارند و همگی آنها باید دارای فرصتهای برابر اقتصادی و سیاسی باشند. همچنین ایرانیهایی که در گذشته از تبعیضاتی رنج بردهاند، حق دارند، در آینده، از تبعیض مثبت بهرهمند گردند.
پیروی از اندیشههای بزرگان ایرانی
در جغرافیای تاریخی ایران، همواره مردمی از اقوام گوناگون زندگی کردهاند و این مردم نقش اساسی در نگهبانی از ایران و شکوفایی فرهنگ و تمدن آن داشتهاند. نکتهای که در این میان ارزشمند است، دوری جستن ایرانیها از هرگونه کینهجویی قومی و همگرایی دوستانهشان با یکدیگر است. نگرش تقدیسآمیز حکیم ابوالقاسم فردوسی نسبت به تمامی ایرانیها نمونهای از پیوند استوار مردم ایرانزمین است.
بزرگترین ایدهپرداز تمدن و فرهنگ ایران، از همگی ایرانیان، از هر نژاد و تباری با تجلیل یاد کرده است. او محمود ترک را تا آنجا که به هویت ایرانی خود پشت نمیکند، نگهبان ایرانزمین و زندهکنندۀ فریدون فرخ میداند. پیران تورانی را دوست ایرانی دانسته و به عنوان شخصیتی فرزانه از او نام میبرد و بر مرگش مویه میکند و نعمان ابن منذر عرب حیرهای را میستاید. حکیم تمدن ایران همانگونه که متجاوز را نکوهش کرده و از هر نژادی و تباری باشد بر او نفرین میفرستد، از مردم ایران، با هر تبار و نژادی، با ستایش یاد کرده و بیگانگان غیرمتجاوز را نیز دوست میدارد و به آنان ارج میگذارد.