تاریخ انتشار : ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۶:۲۴  ، 
کد خبر : ۲۴۰۰۱۱
یک نیروی سیاسی، با کدام دیدگاه می‌تواند در متن جامعه به مسیر خود ادامه دهد؟

جامعه «یا» قدرت، جامعه «و» قدرت


حامد طبیبی / Hamedt_152@yahoo.com
مردادماه 84 و در روزهای پایانی دوران اصلاحات، پرسش‌هایی که پیرامون میزان اثرگذاری این دوران مطرح شد، کم نبودند؛ اینکه اهداف، آرمان‌ها، برنامه‌ها و شعارهای این مقطع که در کلام و عمل رییس‌جمهور دوران اصلاحات متجلی بود، چه میزان به ثمر رسیده است؟ در عین حال این دیدگاه در میان بسیاری از جامعه‌شناسان و تحلیلگران سیاسی وجود داشت که آنچه در دوم خرداد 76 به ثمر رسید، خواست عمومی مردمی بود که علاقه‌مند به مشارکت در تعیین سرنوشت بودند.
«توسعه سیاسی» به عنوان یکی از اهداف و برنامه‌های محوری آن دوران، هدفی غایی داشت که در بیانی جزیی‌تر، همان مشارکت مداوم جامعه در راستای اثرگذاری بر محیط اطراف خود است که لایه‌های اجتماعی، مهم‌ترین «ذی‌نفع» آن به شمار می‌روند. مفهوم «مشارکت» این‌گونه باز می‌شد که برخلاف باورهای سنتی و پیشین که ناظر بر حرکت‌های «توده»‌ای جامعه در ایامی نظیر انتخابات بود، اتفاقا طرفداران مشارکت سیاسی، علاقه‌مند به رابطه متقابل با مردم در همه مراحلی هستند که حضور آنها، «لازم» و «ضروری» است؛ مراحلی که انتخابات، تنها یکی از تجلی‌گاه‌های آن است و ده‌ها محل «دیده شدن» برای آن وجود دارد. نظارت مستمر بر مردم، نظر دادن درخصوص دستگاه‌ها و «شنیده شدن» آن، پیگیری دغدغه‌های اجتماعی، دخالت مستمر در امور فرهنگی و توسعه هرم اقتصادی و رونق و رفاه زندگی طبقات مختلف،
همه و همه نیازمند جامعه «شهروندمحور» است که در آن، مشارکت مردم در موضوعات مختلف، ساختارمند شده باشد. صرف نظر از وجود «اراده» در سطح کلان برای رخداد چنین نقش‌آفرینی از سوی جامعه، این همراهی مداوم نیازمند برقراری رابطه مستقیم با متن جامعه یا در حالت محدود‌تر، ارکان جامعه مدنی است. لازمه این اتفاق هم، ارتباط ارگانیک «نیروی سیاسی» با متن جامعه است؛ ارتباطی که با توجه به محدودیت‌ها حتما با سختی‌هایی همراه خواهد بود اما کارشناسان این حوزه، آن را اتفاقی «شدنی» می‌دانند.
این مساله با نمونه‌های موثری در طول دوران اصلاحات همراه نبود هرچند تلاش دولت برای ساماندهی جامعه مدنی و ایجاد بستر و تسهیل شکل‌گیری تشکل‌های صنفی، سیاسی، مدنی و مردم‌نهاد به اندازه‌ای اثربخش بود که بعد از سال 84 -که برخی با شعف از اتمام «پروژه»‌ای به نام اصلاحات سخن می‌گفتند- جامعه‌شناسان با جدیت اعلام کنند اصلاحات به‌هرحال به مسیر خود در متن جامعه ادامه می‌دهد. آنها این شیوه تدریجی اما نتیجه‌بخش را «پروسه»‌ای تغییر‌ناپذیر و ناگزیر لقب دادند که بلوغ جامعه و آگاهی آن به حقوق قانونی خود منتج شده و از سوی دیگر، نیروهای سیاسی با دیدگاه‌های مختلف را بیش از پیش با «متن» و «حاشیه» جامعه درگیر می‌کند. هرچند در آن مقطع با نظر به نوع مواجهه با اهداف دوران اصلاحات، برخی کارکردهای آن غیرقابل دسترس تصور می‌شد اما سیر زمان مشخص کرد که اتفاقا این دستاوردها وجود داشته و به شکل تعمدی وارونه‌نمایی شده یا از روی سهل‌انگاری، با لایه‌ای از غبار پوشانده شده است.
اگر گزاره فوق که قابل تسری به حوزه‌های فرهنگی، سیاست داخلی، رسانه، سیاست خارجی، روابط اجتماعی و از همه مهم‌تر، دستاوردهای اقتصادی است، درست انگاشته شود آنگاه شکل‌گیری ارتباط دوسویه میان نیروی سیاسی و متن اجتماع -یا در رده پایین‌تر، جامعه مدنی - به شکل ویژه‌تری نیازمند کنکاش و واکاوی است؛ ارتباطی که شاید نتوان نمونه عینی کاملا موفقی برای آن یافت اما تجربیاتی به شکل موردی درباره آن وجود دارد و برخی نیروهای سیاسی در مقاطعی، به پیگیری برخی خواسته‌های جامعه پرداخته‌اند.
پرسش‌هایی برای تحلیل ماجرا
موضوع ارتباط نیروی سیاسی با متن جامعه، موضوعی است که با بررسی وضعیت «تحزب» در ایران، پهلو به پهلوی هم می‌زند. در عین حال هدف مجموعه‌ای که پیش روی مخاطبان «شرق» قرار دارد، بررسی وضعیت تحزب نیست چه اینکه «حزب» در ایران به معنای مصطلح و کارکردی آن جز در یک یا دو مورد، آن هم در مقطعی کوتاه، امکان ظهور و بروز نداشته است. مراد از «نیروی سیاسی» در بحث فوق، جمعیت‌ها، شبه‌حزب‌ها و البته جریانی است که حول محور شخصیت‌های ملی و دارای وجهه کاریزماتیک شکل گرفته و این مورد اخیر، شاید بیش از موارد سازمان‌یافته رسمی -از گذشته تا امروز- کارکرد داشته است. اینکه آنها تا چه میزان چه وقتی در ساختار قدرت بودند و چه زمانی آن را به دیگری واگذار کردند، ارتباط خود با اقشار مختلف جامعه را به شکل سازمانمند به پیش بردند یا در حالت حداقلی، برای «ساخت» آن تلاش کردند؟
با نظر به اینکه عمده تشکل‌های سیاسی حول محور چهره‌های کاریزما شکل گرفته، اتفاقا در موضوع ارتباط نیروی سیاسی با متن جامعه هم، «چهره‌ها» می‌توانستند و همچنان می‌توانند پیش‌قدم شده و به فعالیت‌های اجتماعی بپردازند. در ابتدا به دلیل وقوع انقلاب، مشکلات جنگ و مقدم دانسته شدن سازندگی کشور، کمتر به مقولات اینچنین توجه شد و مشارکت توده‌ای، در مواقعی چون انتخابات، نمودی حداقلی از مبحث ارتباط جامعه و ساختار رسمی یا نیروهای سیاسی به شمار می‌رود. در این میان پس از کلید خوردن پروسه اصلاحات و طرح موضوعاتی چون «دولت پاسخگو»، «مشارکت مدنی» و«حکمرانی خوب» باعث شد تا این خواسته‌ها عینیت یابد و به منصه ظهور برسد.
نگاه جامعه
اما رابطه میان نیروی سیاسی و جامعه به عنوان ارتباطی دوسویه، دارای دو مولفه است. برخی سیاسیون بر این باورند که جامعه نیز به این مساله روی خوش نشان نمی‌دهد و به دلیل برخی نگرش‌های تاریخی در میان ایرانیان، نسبت به پیگیری خواسته‌های سیاسی و البته اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی خود توسط نیروی سیاسی، با نوعی تردید مواجه است. درخصوص دلایل موفق نبودن این رابطه، به فقدان تحولات بنیادین در فرماسیون اجتماعی و تقابل میان سنت و تجدد به عنوان یکی از ریشه‌های تاریخی این مساله اشاره می‌شود؛ اینکه فرماسیون یا صورتبندی اجتماعی در ایران کمتر در معرض تغییرات و تحولات زیربنایی که در اروپای دوران رنسانس به بعد رخ داد، قرار گرفته است. در اروپای پس از رنسانس، فروپاشی فئودالیسم و ظهور سرمایه‌داری، موجب پیدایش گروه‌های اجتماعی متفاوتی شد که هر کدام برای نیل به قدرت سیاسی و تصاحب سهم بیشتری از درآمد اقتصادی، با یکدیگر رقابت می‌کردند.
اما فرماسیون اجتماعی در ایران حتی تا اواسط قرن بیستم چندان تکان جدی نخورده بود. زیربنا و شالوده اقتصادی ایران، دولتی بود و دولت به صورت بزرگ‌ترین کارفرما عمل می‌کرد. آنها معتقدند حتی اصلاحات ارضی، که در اوایل دهه 1340 توسط رژیم شاه با هدف اضمحلال نظام ارباب ــ رعیتی انجام شد و در آن بیشتر کسب وجهه برای رژیم مدنظر بود، نتوانست در آن فرماسیون تغییر چندانی ایجاد کند. از سویی یکی دیگر از موانع تاریخی ما که همیشه در جوامع سنتی به چشم آمده است، درگیری پنهان و آشکار میان سنت و تجدد است. ارتباط میان نیروی سیاسی و جامعه، پدیده‌ای نوین است و طبیعتا بافت جوامع سنتی، پذیرای آن نیست. این نیز بعضا دیده شده که جامعه ایرانی با پدیده‌های نو حالت تقابلی و تدافعی دارد و کمتر از این مقولات استقبال می‌شود.
ابتدا همیشه با شک، نگرانی و تردید به این پدیده‌های نوین نگاه می‌شود، اما بعد از طرح آنها در جامعه، به‌تدریج افراد آماده پذیرش آن می‌شوند. نقش پررنگ دولت در تاریخ ایران سبب شده تا مردم، آن را بی‌نیاز از «امر و نهی» ببینند و وقتی خواسته‌ای دارند، مسیر اجابت آن را دشوار می‌یابند و نیروی سیاسی را نیز در پیگیری آن، از پیش بازنده فرض می‌کنند.
برخی تحلیلگران نیز بوده‌اند که افزایش معلومات و بالا بردن سطح سواد و تحصیلات عموم مردم در جامعه امروز را موضوعی مختص دو، سه دهه اخیر تاریخ معاصر ایران می‌دانند. بر این اساس با توجه به وارداتی بودن پدیده حزب و ادبیات سیاسی مربوط به آن اعم از نمایندگی کردن خواسته عمومی و پیگیری مطالبات مردم برای رساندن صدا به گوش اصحاب قدرت، قشرهای عظیمی از جامعه نسبت به جایگاه احزاب و گروه‌های سیاسی در سامان‌دهی و بهینه‌سازی ساختار سیاسی کشور بی‌اطلاع بودند و حتی بسیاری از تحصیلکردگان و آگاهان سیاسی نیز نسبت به تاثیر آن در ترقی کشور تردید داشته‌اند که این بی‌اطلاعی و تردیدها هنوز نیز در بخش‌هایی از عوام و خواص طبقات اجتماعی وجود دارد و بخشی از بدبینی‌ها و ذهنیت‌های نامطلوب تاریخی جامعه نسبت به احزاب و گروه‌ها، از همین بی‌اطلاعی‌ها و تردیدها ناشی می‌شود.
از دلایل دیگر این بدبینی‌های تاریخی عموم مردم نسبت به احزاب می‌توان به فقدان همسویی عملکرد احزاب با سنن، آداب و اعتقادات عمومی و مذهبی، وابستگی به اجانب و نظام‌های مستبد داخلی و وجود بی‌صداقتی و شعارزدگی در عمل این تشکل‌ها طی تاریخ ایران اشاره کرد. عامل اصلی دیگر این بدبینی آن بود که این تشکل‌ها پیوندهای واقعی با مردم و مطالبات آنها نداشتند و از بطن مردم نجوشیده بودند.
کارگزاران احزاب فعلی کشور نیز به صراحت بر این بدبینی تاریخی، به عنوان یکی از عوامل رکود تحزب، تاکید کرده‌اند. به طور نمونه، سعید حجاریان که از مبدعان نظریه گسترش نیروی سیاسی در جامعه است در این‌باره گفته است: «در جامعه ما خاطره سیاسی- اجتماعی مطلوبی از حزب‌گرایی وجود ندارد، اگر بخواهیم علت‌های آن را ریشه‌یابی کنیم، علاوه بر ریشه‌های ساختاری و اجتماعی به ریشه‌های تاریخی آن نیز می‌توان اشاره کرد. یک بدبینی سیاسی همیشه در تاریخ کشور وجود داشته است، مشکلات تاریخی و ساختاری احزاب موجب شدند که تشکل‌های سیاسی نتوانند روند نهادینه کردن خود را طی کنند و مورد اقبال عمومی قرار گیرند، که البته بخشی از آن نیز ناشی از عملکرد بد برخی احزاب در گذشته بوده است.» ضعف جامعه مدنی و نبود یا «لاغر بودن» تجربه مشارکت‌های سیاسی، ظهور نهادهای غیرحکومتی- تحت عنوان جامعه مدنی- در فرآیند نوسازی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، امری ضروری است. برخورداری این نهادها از استقلال عمل نسبی می‌تواند در تعدیل قدرت میان دولت و جامعه سهم بسزایی داشته باشد و با ممانعت از انباشت قدرت، زمینه را برای توزیع مجدد آن فراهم کند.
آنها به تعریف جامعه مدنی نیز به عنوان زیرمجموعه جامعه نیم‌نگاهی دارند: «حوزه‌ای از نهادهای مستقل تحت حمایت قانون که در آن، افراد و اجتماعات ارزش‌ها و اعتقادات متنوعی دارند و گروه‌های خودگردان که در همزیستی مسالمت‌آمیز با یکدیگر به سر می‌برند و به صورت نهادهای واسطه داوطلبانه میان دولت و افراد عمل می‌کنند.» با توجه به این تعریف، تعدد و تنوع بازیگران، رقابت گروهی، مشارکت گسترده سیاسی، منابع متعدد قدرت، کثرت‌گرایی سیاسی، تنوع ساختاری، شکل‌گیری خودجوش و از پایین به بالا و استقلال عمل و چرخش نخبگان لازمه ظهور جامعه مدنی و زیرمجموعه‌های آن مانند احزاب- است. وجود چنین جامعه مدنی، باعث نظارت‌پذیری بیشتر بر ساختار رسمی شده و نوعی مباحثه، چانه‌زنی، اقناع و مصالحه میان مراکز گوناگون قدرت در جهت بهینه‌ترین صورت تامین منافع و مصالح عمومی و ملی را فراهم می‌کند.
اساسا احزاب سیاسی نیرومند و کارآمد نیز قبل از هر چیز به وجود جامعه مدنی توسعه‌یافته و توانا نیازمندند. این در حالی است که در پیشینه تاریخی، ایرانیان به دلایل مختلفی مانند وجود نظام سیاسی مستبد و مطلقه، تمرکزگرایی و دولت‌سالاری و وجود دوره‌های طولانی بحران و ناامنی، ساختار اجتماعی و اقتصادی ناهمگون و توسعه‌نیافته، نهادهای مشارکتی مستقل و نیرومند، فرصت ظهور و تمرین دموکراسی نیافته‌اند و اساسا تجربه مشارکت‌های سیاسی فعالانه در نظام‌های قبل از انقلاب اسلامی، به دلیل فقدان مشروعیت سیاسی آنها، وجود نداشته است و دولت‌ها، بدون واسطه نهادهای برخاسته از متن جامعه یا با دولت‌سازی تشکل‌هایی مانند احزاب، به کنترل، هدایت، سازمان‌دهی و به‌کارگیری نیروهای اجتماعی پرداخته و هرگونه داعیه مخالفت و دگراندیشی را برنمی‌تافتند و با سرکوب مواجه می‌کردند. پیشینه ضعیف جامعه مدنی و نبود یا کم‌تجربگی مردم و نهادها در تحقق مشارکت سیاسی فعال، نیز یکی دیگر از دلایل کم‌توانی و ضعف پشتیبانی تاریخی از فعالیت تشکل‌ها و رابطه میان نیروی سیاسی و جامعه، عنوان شده است.
اما شاید با طرح محورها و پرسش‌هایی، بهتر بتوان به منظور این گزارش پی برد.
دیده شده که یک نیروی سیاسی در مقطعی با پشتوانه مردمی، توانسته وارد برخی نهادهای حاکمیتی شود اما معمولا این اقبال در انتخابات، پس از آن توسط آن نیروی سیاسی به یک ارتباط دایمی تبدیل نشده است. واقعا حلقه مفقوده کار در کجاست؟
بین فعالیت یک نیروی سیاسی در جامعه و ارتباط با اقشار مختلف و حضور در ساختار قدرت، تناقضی وجود دارد؟ به بیان دیگر آیا یک نیروی سیاسی نمی‌تواند در آن واحد هم برای قدرت کادرسازی کند و هم ارتباط ارگانیک خود با بدنه جامعه را حفظ کند؟
بدون شک پاسخ سوال بالا، این خواهد بود که این امر به تشکیلات نیاز دارد. این در حالی است که به دلیل محدودیت‌ها شاید نتوان به معنای رایج در کشورهای توسعه‌یافته، به ارتباط تشکیلاتی میان نیروی سیاسی و مردم، اندیشید. آیا یک نیروی سیاسی نمی‌تواند برای رفع این نقیصه، از راهکارهای جایگزینی استفاده کند؟ مثلا مدل حزب عدالت و توسعه رجب طیب اردوغان، نخست‌وزیر فعلی کشور ترکیه، برای ایران هم قابل اجرا تشخیص داده شد؛ اینکه این تشکل در دورانی که در قدرت حضور نداشت، به دنبال فعالیت‌های خیریه و عام‌المنفعه بود و با بدنه اجتماع، ارتباط نزدیک برقرار کرد. در آن مقطع گفته می‌شد آنها به دنبال حضور در قدرت نیستند.
اگرچه نظامیان حاکم هم به آنها اجازه حضور در ساختار لاییک این کشور را نمی‌دادند با این حال مانعی هم برای فعالیت آنها در متن جامعه ایجاد نکردند. اما زمانی که این حزب مدرن، از پایگاه اجتماعی قابل توجهی برخوردار شد، خواست عمومی بر این قرار گرفت تا قدم به عرصه انتخابات بگذارند و ارتباط تنگاتنگ با بدنه جامعه، آنها را به نقطه‌ای رساند که امروز شاهد آن هستیم. ناظران بر این باورند ترکیه امروز هم در سایه همین ارتباط توانست به جایگاه امروزی دست یابد و مشارکت فعال جنبش اجتماعی هوادار حزب اردوغان، به همیاری آنها در اداره کشور نیز انجامید.
پس از پایان حضور اصلاح‌طلبان در دولت و مجلس، برخی از پایان اصلاحات سخن گفتند اما در همان مقطع، برخی جامعه‌شناسان و نظریه‌پردازان تاکید کردند روندی که از دوم خرداد 76 آغاز شده است در جامعه تداوم می‌یابد. شاید بهتر باشد به طور دقیق بحث شود این اتفاق از سال 84 به بعد در متن جامعه رخ داده است؟ اگر این اتفاق رخ داده است دلیل آن‌چه بوده است؟ آیا می‌توان آن را تلاش برای نهادینه‌سازی رابطه نیروی سیاسی عموما «منتقد» با متن جامعه دانست؟ اینکه اصلاح‌طلبان با وجود محدودیت‌ها در سال‌های بعد از 84، توانستند ارتباط با جامعه برقرار کنند و نقش ایفا کنند؛ یکی از بحث‌هایی که کم و بیش مورد اشاره قرار گرفته و همچنین این دیدگاه نیز وجود دارد که به دلیل آگاهی‌های ایجادشده در میان لایه‌های مختلف اجتماعی، جامعه خودش به دنبال کسب آگاهی بوده است.
نکته‌ای دیگر نیز مطرح شده است. اینکه حمایت مردم از نیروی سیاسی که پس از پایان دوران حضور اصلاح‌طلبان و تقویت ارتباط آنها با جامعه، در کدام بخش‌ها خود را نشان داد؟ اساسا امکان محاسبه این حمایت‌ها وجود دارد؟
اینکه این فعالیت‌ها باید معطوف به قدرت باشد یا خیر نیز یکی دیگر از مسایلی است که مطرح شده است. نیروهای کنش‌گر سیاسی معمولا برای حضور در قدرت، به فعالیت می‌پردازند. اگر یک تشکیلات سیاسی اعلام کند در شرایط فعلی نگاهی به حضور در قدرت – به هر دلیلی – ندارد، آیا حضور او در متن جامعه برای آگاهی بخشی و ارایه کمک‌هایی به جامعه، فعالیتی بیهوده – از منظر سیاسی- است؟ و اینکه اساسا استفاده از ابزارهایی برای یک نیروی سیاسی برای ارتباط با متن جامعه، امری قابل دستیابی است؟
شاید این سوال هم مطرح باشد که در شرایط خاص فعالیت سیاسی، نیروی سیاسی با ارتباط با متن جامعه و انجام فعالیت‌های مورد نیاز اجتماع و حتی بر عهده گرفتن نقش سخنگو برای بیان نیازهای آنها به گروه حاکم، چقدر نسبت به فعالیت‌هایی که به حضور در قدرت انجام می‌شود، برتری دارد؟
اینها پرسش‌هایی است که این روزها درخصوص ارتباط متن جامعه و نیروی سیاسی وجود دارد؛ پرسش‌هایی که به بخشی از آنها در این شماره، توسط صاحب‌نظران، پاسخ داده شده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات