مبانی سیاست خارجی آمریکا
سیاست خارجی کشورها و دولتها تحت تأثیر متغیرهای متعددی شکل میگیرد و واحدهای سیاسی برای نیل به اهداف و منافع تعریف شده خود، جهتگیریها و راهبردهای مختلفی برمیگزینند. این متغیرها در حالتهای گوناگون به صورت متغیرهای مستقل و وابسته، مورد توجه قرار میگیرند. ممکن است با دگرگونی شرایط و مقتضیات داخلی و بینالمللی، طبقهبندیهای جدیدی از اهداف، منافع و راهبردهای ملی و جهانی ارائه شود، اما به نظر میرسد در اکثر قریب به اتفاق کشورها عامل تعیینکننده این شرایط و مقتضیات در نگاهی کلی، چیزی جز منافع ملی هر کشور نیست.
سیاست خارجی آمریکا را نیز میتوان کمابیش براساس همین عامل بررسی کرد. جهتگیریهای سیاست خارجی این کشور در بیشتر موارد از دیدگاه تنش دیالکتیک میان دو الگوی رفتاری متضاد بررسی میشود: واقعگرایی و عملگرایی در برابر آرمانگرایی و قانونگرایی. به عبارت دقیقتر، رفتار بینالمللی آمریکا میان دو الگوی برخاسته از واقعگرایی و اخلاقگرایی در نوسان بوده است.
از دید واقعگرایانه، عملگرایی درکی روشن درباره پیکربندی سیاست خارجی مبتنی بر منافع و امنیت ملی به دست میدهد. در مقابل، الگوی اخلاقگرا با داشتن ویژگیهای فرهنگی ژرفتر و ارزشمدارتر، با تأکید بر افتخارات ملی آمریکایی و تمدن غربی، پیوندی نزدیک با رشد و بسط آزادیهای فردی، سرمایهداری و مردمسالاری آمریکایی برقرار کرده است.2 باید اذعان کرد در عالم واقع این دو دیدگاه کلی به نمایندگی دو حزب دموکرات و جمهوریخواه، در سالهای اخیر به گونهای چشمگیر به هم نزدیک شده و همپوشانیهای فراوانی داشتهاند.
نمود این دو الگو در سه مکتب بزرگ هامیلتونیسم، جکونیسم و ویلسونیسم3 دیده میشود و سیاست خارجی آمریکا نیز همواره مبتنی بر یک یا ترکیبی از این سه دیدگاه بوده است.4
در سالهای اخیر سیاست خارجی آمریکا عمدتاً بر سه پایه مهم و کلیدی استوار بوده است:
1. نگه داشتن برتری نظامی در سطح جهان؛
2. کوشش برای تداوم رفاه اقتصادی (و برتری تکنولوژیکی)؛
3. پیشبرد مردمسالاری غربی و ارزشهای آمریکایی بر پایه بازار آزاد در بیرون از کشور.5
طی دو دهه گذشته دولتهای بیل کلینتون دموکرات و جورج بوش جمهوریخواه به رغم تفاوتهای خاص، تأکید معنیداری بر گسترش ارزشهای غربی و مردمسالاری آمریکایی در جهان داشتهاند. جورج بوش فراتر از دولت دموکرات کلینتون معتقد بود دولتش نظم آمریکایی را از هر روشی که بتواند، حتی با به کار بردن زور و توان نظامی اعمال خواهد کرد و آن را وظیفه معنوی رجال و دولتمردان آمریکایی میدانست.6
بدین ترتیب، سیاست خارجی آمریکا در سالهای اخیر علاوه بر منفعتمحوری که ویژگی تقریباً دایم آن بوده، اتکایی بیش از پیش به مسائل ایدئولوژیک و وظیفهگرایی رسالتگونه داشته است. اما این انگاره تقریباً جدید در سیاست خارجی آمریکا پس از حوادث یازدهم سپتامبر، عریانی و عمق بیشتری یافته است. به عبارت دیگر، پس از یک دهه سردرگمی و پریشانی ناشی از پایان جنگ سرد، حوادث یازدهم سپتامبر (فارغ از چند و چون وقوع آن) سبب پیدایش دورهای از تصمیمگیریهای جدی و بعضاً خصومتآمیز و نظامی ـ امنیتیمحور شده است که در امتزاج با جلوههای قدرت نرم، رؤیای تحکیم نظام یکجانبهگرا در جهان و تقویت هر چه بیشتر این نوع نظام جهانی را در سر میپروراند. البته به نظر میرسد پس از دورهای طولانی پیگیری این سیاست، هماکنون ارباب سیاست خارجی آمریکا در صحنه جهانی در حال تحول در نحوه نگرش یا عملکرد خود در جهان است. اما اینکه چگونه و به چه نحو چنین تحول محتملی روی خواهد داد، به زمان و عملکرد ایالات متحده آمریکا در آینده بستگی خواهد داشت.
با توجه به تحول وضعیت جهانی در سه دهه اخیر، میتوان سیاست خارجی آمریکا را در شاخ آفریقا به سه بخش اصلی تقسیمبندی کرد:
1. سیاست خارجی آمریکا در شاخ آفریقا طی جنگ سرد؛
2. پس از جنگ سرد تا روی کار آمدن دولت بوش و حوادث یازدهم سپتامبر؛
3. پس از حوادث یازدهم سپتامبر.
1. سیاست خارجی آمریکا در شاخ آفریقا طی جنگ سرد
با آغاز رقابت میان بلوک شرق و غرب، ایالات متحده آمریکا عملاً وارد نبردی طولانی و بیامان با جمهوری سوسیالیستی شوروی شد. در سال 1946، آمریکاییها به این نتیجه رسیدند که باید راهبرد سد نفوذ را در برابر شوروی به اجرا درآورند. از این رو براساس نظریه جورج کنان، دولت آمریکا بر لزوم گسترش مداخلهگری در کشورهای دیگر به ویژه کشورهای همپیمان یا تحت نفوذ شوروی واقف شد. راهبرد سد نفوذ متکی بر سه اصل و سه ابزار سیاسی (توسط سازمان سیا و دیپلماسی آمریکایی)، اقتصادی (طرح مارشال و اصل چهار) و نظامی (ناتو و دخالت مستقیم آمریکا) بود.7
ایالات متحده آمریکا طی جنگ سرد در پی اجرای این راهبرد در سراسر جهان از جمله شاخ آفریقا برآمد. آمریکاییها در این دوران توجه اصلی خود را به اروپای شرقی و سپس آمریکای جنوبی و خاورمیانه معطوف کردند و علایق آنها به قاره سیاه، ثانویه بود.
میتوان اهداف و اولویتهای واشنگتن در قبال آفریقا را حول محورهای زیر برشمرد:
1. مقابله و مهار جنبشهای کمونیستی در کشورهای آفریقا و مبارزه فعال با نفوذ شوروی و کشورهای بلوک شرق در این منطقه؛
2. دسترسی به مواد خام راهبردی و معادن مهم این قاره برای تولید و صنعت اردوگاه سرمایهداری؛
3. پشتیبانی و حراست از خطوط دریایی که به حضور بیشتر قدرتهای بزرگ در شاخ آفریقا انجامید.
4. ترویج و تبلیغ ارزشهای لیبرالی و حمایت از اقتصاد بازار در منطقه با هدف مبارزه با اندیشههای مارکسیستی و سوسیالیستی.8
علاوه بر آن، آمریکاییها که خشونتها و درگیریهای درونی و بینالدولی در آفریقا را منبع تهدید، ناامنی و بیثباتی برای تجارت و سرمایهگذاری میدانستند، همواره در تلاش بودند سطح منازعات در منطقه را کنترل و از سرایت آن به عرصههای ژئوپولیتیکی دیگر جلوگیری کنند.
در شاخ آفریقا، آمریکا برای حصول به اهداف مدنظر کوشش میکرد با استفاده از «بازدارندگی راهبردی»، توازن قوا در اقیانوس هند و اتحاد با کشورهای ساحلی وضع رقابتی میان خود و شوروی را حفظ کند. بنابراین، اتحاد مستحکمی با اتیوپیِ هایله سلاسی طی سالهای 1974 ـ 1946 برقرار کرد. پس از سقوط هایلا سلاسی و روی کار آمدن منگیستو هایله ماریام9 که عقایدی کمونیستی داشت، با رقیب اتیوپی، سومالی، متحد شد و با ارسال کمکهای اقتصادی برای رفع مشکلات این کشور، حضور خود را در منطقه تداوم بخشید.10
از اقدامات دیگر آمریکا در شاخ آفریقا توجه دولتمردان این کشور به ذخایر بالقوه نفت در منطقه بود. از سال 1986 چهار شرکت نفتی در سومالی اکتشاف نفت را آغاز کردند و گمانهزنیهایی مبنی بر وجود منابع نفت و گاز در منطقه انجام شد. گفته جورج بوش پدر که «توسعه منابع نفتی خارج از تنگه هرمز برای غرب از اهمیتی راهبردی برخوردار است»،11 نشان میدهد آمریکا از سالها پیش توجه خود را به منافع نفتی آفریقا از جمله شاخ آفریقا معطوف کرده بود.
نکته قابل توجه اینکه ایالات متحده طی جنگ سرد به منظور حفظ و تداوم دسترسی خود به حجم وسیع مواد خام و حفظ امنیت آبراهههای شاخ آفریقا، همکاریهای تجاری و اقتصادی خود را با کشورهای منطقه گسترش داد و دست به سرمایهگذاریهای اقتصادی و نفتی زد.
طی سالهای پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده سیاست، دیدگاهها و منافع خود را در شاخ آفریقا چنین برمیشمرد: «اولاً، ما برای انجام مانورهای خود در اقیانوس هند از سومالی کمک میگیریم. ثانیاً، از کشورهایی که از قرارداد کمپ دیوید حمایت کردهاند، استفاده میکنیم. (کنیا و سودان از قرارداد مذکور حمایت کرده بودند.) سومالی و سودان دو کشور اتحادیه عرب هستند که ارتباط خود را با مصر پس از امضای قرارداد حفظ کردهاند. ثالثاً، سعی خواهیم کرد در منطقه با تشویق مبارزان به سازش صلحآمیز در جنگهای داخلی، از نفوذ شوروی که بر آتش جنگ دامن میزند، کم کنیم.»12
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، راهبرد سد نفوذ نیز کارایی خود را از دست داد و ایالات متحده سرمست از پیروزی در این نبرد بر شدت فعالیتها و تحرکات یکجانبه خود در جهان افزود. اما شاخ آفریقا در سیاست خارجی آمریکا تا مدتها اهمیت راهبردی خود طی جنگ سرد را به دست نیاورد.
بنا بر آنچه گفته شد و در نگاهی کلی میتوان سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا طی جنگ سرد را مبتنی بر ایده حفظ امنیت ملی، نظامی و اقتصادی در برابر جماهیر شوروی و سد نفوذ این کشور در منطقه تفسیر کرد. بدین ترتیب، ایالات متحده به رغم توجه ثانویه به شاخ آفریقا، به علت موقعیت ژئوپولیتیکی و آبراهههای حیاتی آن، صاحب منافعی راهبردی در این منطقه بود و به آن به عنوان رگ حیاتی اقتصاد و تأمین انرژی خود و متحدانش مینگریست و به شدت در مقابل قبضه شدن احتمالی و یکجای آن توسط شوروی و اقمارش تا پایان جنگ سرد واکنش نشان میداد.
2. سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا پس از جنگ سرد
خروج شوروی از صحنه بازیگری بینالمللی تا حدی از اهمیت راهبردی شاخ آفریقا کاست و در نتیجه، هیجانات و اشتهای واشنگتن برای حضور در آن حوزه فروکش کرد. اساساً در دوران جنگ سرد، برداشت و ذهنیت ابرقدرتها به صورت بنیادین مفهوم نظامی ـ امنیتی را در جهان دوقطبی پذیرفته بود، اما پس از نابودی این نظام، آن برداشتها و ذهنیتها به شدت آسیب دید و نیازمند ترمیم و ساختاربندیهای جدیدی در عرصه بینالمللی شد. بدین ترتیب، ایالات متحده به رهبری جورج بوش پدر در ابتدای فروپاشی شوروی با بحران معناشناسی و سردرگمی برخاسته از فقدان رقیب و دشمن خارجی به عنوان توجیهگر مداخله در جهان خارج مواجه شد. آمریکا خود را تنها ابرقدرت جهان پس از جنگ سرد میدید و عملاً هیچ رقیبی در عرصههای مختلف برای خود متصور نبود و تحت تأثیر همین نگاه، نظریه نظم نوین جهانی و اداره تکقطبی جهان را مطرح کرد. با این حال تا چند سال پس از پایان جنگ سرد سیاست خارجی این کشور در شاخ آفریقا با شفافیت پیش از خاتمه جهان دوقطبی پیش نمیرفت، به نحوی که ایالات متحده در آغاز دهه 1990 تمایل چندانی به مداخله در مسائل داخلی کشورهای شاخ آفریقا، برخلاف اشتهایش پیش از پایان جنگ، نشان نمیداد.
در دوره بیل کلینتونِ دموکرات تحولی جدید در سیاستهای آمریکا در منطقه به وقوع پیوست و پس از یک دوره مداخله نظامی، تعاریف اقتصادی و توسعهای اولویت اول را در مناسبات آمریکایی ـ آفریقایی به دست آورد. در تداوم سیاستهای آمریکا در شاخ آفریقا دولت جورج بوش نیز به ادامه عملکردهای دولت پیشین همت گمارد. اما وقوع حوادث یازدهم سپتامبر تحولی جدید و عمیق در مناسبات ایالات متحده آمریکا با کشورهای منطقه ایجاد کرد؛ به ویژه که اکثریت جمعیت ساکنان این منطقه را مسلمانان تشکیل میدادند و نومحافظهکاران نیز بیشترین توجه را به مناطق مسلماننشین دارای اهمیت راهبردی و امنیتی معطوف کرده بودند. میتوان سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا را پس از جنگ سرد به سه بخش تقسیم کرد:
ـ دوران بازسازی و بازتعریف سیاست خارجی آمریکا و سردرگمی ناشی از آن؛
ـ دوران پیش از یازدهم سپتامبر و راهکارهای اقتصادی و توسعهای؛
ـ دوران پس از یازدهم سپتامبر و امنیتی و ایدئولوژیک شدن توأم با افزایش مداخلهجویی و یکجانبهگرایی.
الف) دوران بازسازی و بازتعریف سیاست خارجی آمریکا
با پایان دوران تاریخی جنگ سرد روندی از همگسیخته و تا حدی آشفته در سیاست خارجی آمریکا در مناطق مختلف جهان آغاز شد. حد فاصل سالهای 1991 تا 1993 و شاید تا سالهای پایانی قرن بیستم را باید دوران خلأ تلقی کرد چون دولتمردان آمریکایی قادر به نتیجهگیری فراگیر در خصوص منافع ملی آمریکا و چگونگی حصول به آن منافع در دوران پسامدرن نبودند. البته نباید تصور کرد که هیچ برنامهای در دست اجرا نبوده است، بلکه تصمیمگیرندگان سیاست خارجی به علت ناتوانی در خوانش همهجانبه شرایط و واقعیات جدید، قادر به تعریفی صحیح و مقبولِ عامه سیاستمداران آمریکایی نبودند. تحول شرایط جهانی و خروج رقیب از شاخ آفریقا خلأ نسبتاً بزرگی به لحاظ معنایی یا از دیدگاه عقلانی و اجماع نظر به وجود آورد. بنابراین، علت حضور و فعالیت کممنفعت ایالات متحده در شاخ آفریقا که توسط راهبرد سد نفوذ توجیه میشد از میان رفت. در نتیجه، از میزان حضور و حجم دخالتهای آمریکا در منطقه کاسته شد.
به تبع آن، در نظامات جدید جهانی، روزهای اقتدار و حاکمیت رژیمهای تحتالحمایه جناحهای راست و چپ که از کمکهای شرق و غرب اشباع شده بودند، به پایان رسید.13
در این دوره، آمریکا که انگیزههای کافی برای مداخله گسترده در شاخ آفریقا را از دست داده بود، مجبور شد نیروهای صلحبان خود را که تحت فرماندهی سازمان ملل در سومالی مستقر بودند از آن کشور خارج سازد و از منافع نه چندان حیاتی خود در منازعات داخلی سودان چشم بپوشد. به عبارت دیگر، اگر ایالات متحده احساس میکرد منازعهای در شاخ آفریقا مهار ناشدنی است و راهحلهای مناسب منافع آمریکا با کمترین هزینه وجود ندارد، تمایلی به حفظ حضور خود در آن منازعه نداشت؛ هر چند همیشه آماده بود برای کسب و حفظ منافع بزرگتر به سرعت در منازعات دخالت کند.14 تیم کاری بوش منافع حیاتی آمریکا را در خلیجفارس و اروپای تازه رها شده از بند تهدید شوروی میدید و به شدت از حجم فعالیت خود در شاخ آفریقا کاست. از این رو، تحولات داخلی اتیوپی، ظهور رژیمی مخالف آمریکا در سودان، منازعه اتیوپی و اریتره و حتی برکناری محمد زیادباره و جنگ دو ساله علی مهدی محمد و فرح عیدید در سومالی توجه ایالات متحده را به این منطقه که به سرعت آماده التهاب داخلی و جهانی میشد، جلب نکرد. حتی برخی بر این عقیدهاند که این بیتوجهی سبب سازماندهی گسترده گروه القاعده در سودان و علیه منافع درازمدت آمریکا در جهان شده است.
با فراغت آمریکا از جنگ خلیجفارس و تفوق در جنگ و تحرکی بیسابقه پس از جنگ جهانی دوم، راهبرد نظم نوین جهانی بوش زمینه برخی تحرکات را در شاخ آفریقا فراهم ساخت و ایالات متحده تصمیم گرفت در منازعات داخلی سومالی تحت لوای صلحبانان سازمان ملل مداخله کند. عملیات «احیای امید» با شرکت 28 هزار سرباز آمریکایی نخستین فعالیت آمریکا در شاخ آفریقا پس از جنگ سرد به شمار میرود.15 ایالات متحده قصد داشت پس از پیروزی در جنگ خلیجفارس با بهرهگیری از نیروهای نظامی در شاخ آفریقا نشان دهد از نیروهای نظامی خود برای اهداف بشردوستانه نیز استفاده میکند. اما به علت پیچیدگی مسائل سومالی و عدم شفافیت کافی و نبود عزم راسخ منافعمحور در پیگیری این قبیل عملیات، در مه 1993 با کشته شدن هیجده نیروی نظامی آمریکایی ظرف یک روز به دست نیروهای مبارز سومالی و سقوط یک بالگرد ارتش ایالات متحده، تصمیم متزلزل آمریکاییها در مداخله کممنفعت در سومالی فرو ریخت و به دستور بیل کلینتون، رئیسجمهور جدید، سربازان آمریکایی از شاخ آفریقا خارج شدند.16 بدین ترتیب، آمریکا از بخشی از میراث سیاست خارجی گمراهکننده و گنگ بوش پدر رهایی یافت و مرحلهای جدید از تدوین و بررسی سیاست خارجی و راهکارهای تحصیل منافع ملی و هژمونیک این کشور در شاخ آفریقا به آرامی آغاز شد.
ب) سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا پیش از یازدهم سپتامبر
طی دهه 1990 با تحول ساختاری در نظام بینالملل، سرشت، ابزارها و اهداف سیاست خارجی آمریکا نیز دگرگون شد. آمریکاییها که خود را تنها ابرقدرت بلامنازع جهان فرض میکردند به شدت شیفته نظام تکمحور شدند و شاخصههای ساختاری مداخلهجویانه و یکجانبهگرایی را پیگیری میکردند. طی این روند، دولت آمریکا تلاش کرد اهداف توسعهطلبانه خود را در پوشش الگوهای جدید از جمله الگوهای مطلوب و به ظاهر آزادمنشانه پیگیری کند.17
عمده ابزارهایی که آمریکا طی این دهه برای نیل به اهداف سیاست خارجی خود به کار برد، عبارتاند از:
ـ به کارگیری ابزارهای نظامی و ترتیبات امنیتی؛
ـ به کارگیری ابزارهای اقتصادی؛
ـ جهتدهی اهداف و ابزار به سوی ظاهر بشردوستانه و کمکهای اقتصادی؛
ـ ترویج و بسط ارزشهای غربی و آمریکایی.
به عبارت دیگر، سیاست خارجی و راهبردها و عملکردهای آمریکا طی دهه 1990 در شاخ آفریقا واجد دو جلوه اقتصادی و نظامی ـ امنیتی بود و بیش از همه دولت بیل کلینتون توجهی خاص به این دو روش تحت لوای انگارههای بشردوستانه و خیرخواهانه داشت. میتوان گفت «راهبرد گسترش»18 که آنتونی لیک،19 مشاور امنیت ملی کلینتون ارائه کرد، تحت تأثیر دیدگاه نظم نوین جهانی و ارائه مدل جدید سیاست خارجی طرحریزی شده بود و براساس آن، الگوی خاص سیاست خارجی کلینتون مبنی بر خواست و میل ایالات متحده در روند گسترش مداخلهگری در جهان به روشنی مشخص شد.20
پس از شکست مداخله نظامی آمریکا در سومالی، سیاست خارجی و عملکرد این کشور در قبال شاخ آفریقا در پی عواملی از جمله تحکیم مشارکت آمریکا با آفریقاییها، تشویق به توسعه اقتصادی و مبادلات بازرگانی، سرمایهگذاری، اصلاحات سیاسی و رشد و سود اقتصادی متقابل، دچار تحول شد. همچنین توجه دولت آمریکا به آرامی به اسلامگرایی و تحرکات گروههای اسلامگرا در شاخ آفریقا به ویژه در سودان و سومالی جلب شد. در نتیجه، اقدامات عملی آمریکا علیه گروههای یاد شده و نیز دولت سودان که حامی اصلی برخی از این گروهها در شاخ آفریقا به شمار میرفت، شدت گرفت.21
بدین ترتیب، پس از سالها سردرگمی و عدم اطمینان از نحوه تعامل با نیروهای حاضر در شاخ آفریقا، راهبرد عملیاتی آمریکا در منطقه بر پایه دو اصل دسترسی بیکران به بازارهای کلیدی و منابع انرژی شاخ آفریقا و تأمین امنیت راههای ارتباطی و آبراهههای شریانی به منظور امکانپذیر ساختن ارسال مواد خام به ویژه نفت به مقصد غرب، تدوین شد.
علاوه بر این، توجه دولت آمریکا به تحرکات اسلامگرایان زمینههای شکلگیری راهبردهای سالهای آینده این کشور را در قبال گروههای شبهنظامی اسلامگرا در منطقه فراهم کرد.22
اقدامات و عملکردهای اقتصادی ایالات متحده آمریکا در شاخ آفریقا طی دهه 1990 مجموعهای از طرحها و سناریوها بود که یکی پس از دیگری در منطقه به اجرا درآمدند. اساساً در این دوره، سیاست اقتصادی آمریکا مبتنی بر ارتباط میان امنیت، توسعه و دموکراسی بود. بنابراین، معمولاً در طرحها، اقدامات یا معاهدههایی که میان دولت آمریکا و کشورهای منطقه به صورت دوجانبه یا چندجانبه اجرایی میشد، مباحث امنیتی، توسعهای، اقتصادی و دموکراتیک در کنار هم قرار میگرفت. از جمله این طرحها میتوان به معاهده پلیندابا23 و پروژههای هلسینکی و شاخ بزرگ آفریقا24 یا طرح آگوآ25 اشاره کرد که شامل مباحث امنیتی، ثبات داخلی و منطقهای و توسعه و همکاری بینالدولی براساس ارزشهای همبسته، مبتنی بر پاسخگویی و اقدام جمعی، دموکراسی و حکومت قانون و مسائل ارضی و مرزی میشد.26
دولت آمریکا برای نخستین بار در زمان بیل کلینتون طرح آگوآ را ارائه کرد. براساس این طرح، بیش از هزار قلم کالای تولیدی در آفریقا از شمول عوارض گمرکی در آمریکا معاف میشد. اجرای این قانون باعث شد صادرات آفریقاییها به آمریکا با رشدی 60 درصدی روبهرو شود.27
البته آمریکا در کنار این طرح به منافع بلندمدت خود میاندیشید و با سرمایهگذاری گسترده در بخش نفت آفریقا تلاش میکرد منافع بلندمدت خود را تأمین کند.
علاوه بر آن، طرح بزرگ و گسترده آژانس توسعه آمریکا (USAID) موسوم به «طرح شاخ بزرگ آفریقا» دو هدف عمده و عمومی پیشگیری از بحران و تأمین امنیت غذایی را در شاخ آفریقا و کشورهای همجوار پوشش میداد. اهداف عملیاتی این طرح عبارت بودند از:
1. حمایت از ظرفیتهای منطقهای و توسعه مدیریت و مالکیت آفریقایی؛
2. هماهنگ کردن اصول حاکم بر برنامههای کشورهای منطقه با رویکرد آمریکا که دربرگیرنده تمام فعالیتهای آنها بود.
3. هدایت کمکها به سوی توسعه؛
4. ارتقای ثبات و آمادگی برای مقابله با بیثباتی.28
جلوه دیگر اقدامات آمریکا در شاخ آفریقا، عملکردهای نظامی و امنیتی این کشور است. پس از خروج مأیوسکننده نیروهای آمریکایی از شاخ آفریقا در سالهای آغازین دهه 90، و تدوین راهبردهای نظامی ـ امنیتی جدید که براساس آن دولت آمریکا هیچ رقیب نظامی را در سراسر جهان برنمیتابید و تلاش میکرد توانمندی نظامی خود را چنان گسترش دهد که هیچ رقیبی در برابر آن وجود نداشته باشد،29 این فرض قوت گرفت که طی این دوران، به کارگیری ابزارهای نظامی به صورت یکجانبه یا چندجانبه هر چند به صورت محدود یکی از شاخصههای رفتار منطقهای و بینالمللی آمریکا محسوب شود. اما با گذشت چند سال سیاستمداران آمریکایی متوجه شدند به علت جنگهای بومی منطقهای و بحرانها و بیثباتیهای موجود در شاخ آفریقا، میل هژمونیک ایالات متحده برای مدیریت آن مسائل، به صورت همهجانبه محقق نشده است.
بنابراین، سیاست خارجی آمریکا در آفریقا به راهبردی چندجانبهگرایانه سوق یافت که رئوس آن شامل مقابله با تروریسم، ایجاد ثبات در منطقه با گسترش روابط نظامی، تقویت ظرفیتهای نیروهای حافظ صلح و پیگیری خلع سلاح گروههای طرف منازعات بود. در همین راستا، واشنگتن برای تأمین اهداف نظامی سیاست خارجی، در سال 1996، «نیروی واکنش به بحرانهای آفریقایی»30 تأسیس کرد که کمی بعد جای خود را به ساختاری جدیدتر به نام «ابتکار واکنش به بحرانهای آفریقایی» (آکری)31 داد.
مأموریت اصلی این نهاد نظامی، آموزش پاسداری از صلح و کمکرسانی و امداد بشردوستانه بود و تجهیزات نظامی اعطا شده در این طرح، غیر مرگبار بودند. در حقیقت، این طرحها برای آموزش و نوسازی ارتشهای محلی در برابر ظهور تروریسم و تطبیق این نیروها با هنجارهای آفریقایی و نیز جلوگیری از تکرار آنچه در سومالی رخ داده بود به اجرا درآمدند.32
هدف از این برنامهها، گسترش یکپارچگی و کاربردی کردن نیروها در حد هنجارهای مدنظر پنتاگون و استقرار تجهیزات آمریکایی به صورت دایم در منطقه بود. علاوه بر آن، مرکز مطالعات راهبردی33 که در سال 1999 تأسیس شد و شاخهای از دانشگاه ملی پنتاگون به شمار میرود، مسئولیت آموزش نیروها و مسئولان رده بالای بومی را برعهده گرفته است.34
اما در عمل پس از شکست سومالی، آمریکا جز حمله به بیمارستان شفا در سودان به بهانه حمله به کارخانه تولید مواد شیمیایی، اقدام قابل توجهی انجام نداد.
ج) سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا پس از یازدهم سپتامبر
با روی کار آمدن دولت نومحافظهکار جورج بوش در آمریکا، سیاستهای این کشور در قبال مسائل جهانی چندان تفاوتی با دولت پیشین نکرد و در مجموع طی چند ماه اول ریاست جمهوری بوش، دولت آمریکا نگاهی تهاجمی به مسائل پیرامونی نداشت. اما دگرگونی ناشی از حوادث یازدهم سپتامبر سبب بازبینی و بسیج سیاسی میان عناصر تندرو در حزب جمهوریخواه و پا گرفتن آموزهای تازه در سیاست خارجی آمریکا شد. بر پایه آموزه جدید، آمریکا باید از هرگونه ابزار نظامی و حملات غافلگیرانه بهره میگرفت تا تروریسم را نابود سازد، کشورهای دارای جنگافزارهای کشتار جمعی را سرکوب کند و هواداران تروریسم را برای همیشه شکست دهد.35
بدین ترتیب، ظرف یک سال پس از حوادث یازدهم سپتامبر، مجموعهای از دکترینها و مفاهیم ارائه شد که سیاست خارجی و راهبردهای کلان آمریکا را متحول ساخت و جهتگیری آن را به سمت اعمال تهاجمی، جنگهای پیشگیرانه و نبرد علیه تروریسم سوق داد. از این رو، ایالات متحده با نادیده گرفتن نقش واقعی سازمان ملل و کنار نهادن شرکای ناراضی خود، در اقدامی یکجانبه جنگ افغانستان و عراق را طرحریزی و اجرا کرد.
این رویکرد یکجانبه و تهاجمی بر قاره آفریقا و مشخصاً شاخ آفریقا نیز سایه افکند. میتوان در نگاهی کلی جلوههای سیاست خارجی آمریکا در قبال آفریقا را در سه محور زیر خلاصه کرد:
1. فعالیتها و اقدامات کمکرسانی و بشردوستانه در قالب کمکهای فنی و اقتصادی که عمدتاً دنبالهرو اقدامات دولت پیشین بوده است.
2. اتخاذ سیاستهای نظامی یکجانبه و حضور نظامی در شاخ آفریقا در قالب اتحادها و ائتلافهای نظامی و امنیتی علیه تروریسم، تقویت نیروی واکنش سریع و تلاش برای تأسیس سرفرماندهی آفریقایی نیروهای آمریکایی؛
3. بهرهبرداری از قدرتهای نرم و سخت غیرنظامی (تحریمهای اقتصادی) در آفریقا.
ـ اقدامات و عملکردهای اقتصادی و کمکرسانی دولت بوش
به منظور تکمیل سیاستهای دولت پیشین، دولت بوش در سال 2002 قانون تجاری آگوآ 2 (AGOAII) را ابلاغ کرد. اجرای عملی این قانون در راستای تلاش دولت آمریکا برای ارتقای بازارهای آزاد، تجارت و جوامع آزاد انجام گرفت. این قانون علاوه بر معافیتهای گمرکی، مواردی همچون ایجاد مقررات حقوقی برای کاهش فقر و تقویت حقوق بشر و کارآفرینی را مدنظر داشت.36
علاوه بر آن، دولت آمریکا از سال 2002 مبالغ قابل توجهی برای مبارزه با بیماری و قحطی به دولتهای آفریقایی پرداخته است.
ارتش آمریکا نیز نخستین بار به صورت گسترده در مأموریتهای بشردوستانه و کمکهای اضطراری فعال شد. این شرح وظیفه جدید طی طرح مبارزه با تروریسم که در سال 2006 به روز رسانی شد، به این نیرو محول گردید.37 به نظر میرسد این اقدامات بیش از آنکه جنبه کمکرسانی داشته باشند برای افزایش وجهه ارتش آمریکا به اجرا درآمدهاند، چون آنها در چشم مردم منطقه نیرویی بیگانه و اشغالگر محسوب میشوند.
طی سالهای پایانی دولت بوش، از کمکهای اقتصادی و بشردوستانه آمریکا به آفریقا کاسته شد و فعالیتهای اقتصادی و کمکهای مالی و حمایتی آمریکا به آفریقا به جای رشد چشمگیر، تمایل فراوانی به سرمایهگذاری در صنایع سودده همچون نفت پیدا کرد. آمریکا در تلاش بود کمکها را به صورت هدفمند به کشورهایی سوق دهد که مسئولیتهای نظام لیبرالی را میپذیرند یا منافع راهبردی و اقتصادی این کشور را محقق میسازند.
نگاه به نفت شاخ آفریقا بسیار مورد توجه دولت بوش بوده است. راهبرد نفتی آمریکا در شاخ آفریقا را میتوان در سه محور اساسی خلاصه کرد:
1. دسترسی گسترده به بازارهای کلیدی، منابع انرژی و سایر ذخایر راهبردی؛
2. تأمین امنیت نظامی راههای ارتباطی و تضمین انتقال امن مواد خام به غرب؛38
3. رقابت با حریفان اروپایی و روسیه و چین بر سر این منابع.
در این میان، سودان و سومالی به دلیل اکتشافات گسترده و گمانهزنیهای منابع نفت و گاز از اهمیتی خاص برخوردار بودند. از جمله اهداف مهم سیاست خارجی آمریکا برای دخالت در این کشورها دستیابی به منابع نفتی آنها و ایجاد امکان رقابت با روسیه به ویژه چین بود که به شدت در این زمینه فعال شده بودند. اقدامات ایالات متحده در سودان و سومالی معطوف به چند نکته مهم بوده است:
نخست، آمریکا با بسط سیطره خود بر منطقه میتوانست امنیت آبراهههای مهم شاخ آفریقا را که محل عبور نفت خام مورد نیاز عرب هستند، تأمین کند. دوم، منابع نفت و گاز این کشورها اشتهای برخی شرکتهای نفتی آمریکایی را که علاوه بر خلیج گینه به نفت شرق آفریقا هم نظر داشتند، برطرف میکرد. نکته سوم که در راهبردهای جدید آمریکا مستتر است، تأکید دارد وابستگی نفتی آمریکا نباید به خلیجفارس محدود شود، بلکه باید از ظرفیتهای سایر مناطق جهان به طور کامل استفاده کرد. چهارم، آمریکا در راستای راهبرد بسط هژمونی جهانی خود تمایلی ندارد رقبایش در یک یا چند حوزه راهبردی دارای منابع راهبردی نفت و گاز مسلط شوند. بنابراین تلاش میکند در چنین مناطقی از جمله شاخ آفریقا حضور حداکثری داشته باشد.
سالم لون،39 سخنگوی سابق مأموران سازمان ملل در عراق، در این باره مینویسد: «شاخ آفریقا (سومالی) منطقهای غنی از نفت است و فقط چند مایل از عربستان سعودی فاصله دارد و بر عبور و مرور روزانه تعداد زیادی از تانکرهای نفتی مشرف است.» از نظر لون، آمریکا در لفافه جنگ با تروریسم سیاست نفتی خود را در منطقه دنبال کرده است.40
ـ اقدامات و عملکردهای نظامی آمریکا در شاخ آفریقا پس از یازدهم سپتامبر
در پی حوادث یازدهم سپتامبر، ایالات متحده سرمایهگذاریهای نظامی خود را در آفریقا افزایش داد. نبرد علیه تروریسم بهانه را به بوش و همکارانش داد تا سطح مداخلات نظامی آمریکا را که پس از شکست سال 1994 در سومالی به شدت افت کرده بود، مجدداً افزایش دهند. جورج بوش طی نخستین سفر خود به آفریقا در سال 2003 اعلام کرد که «نخواهیم گذاشت تروریستها ملتهای آفریقا را تهدید کنند یا از آفریقا به عنوان پایگاهی برای به خطر انداختن جهان بهره ببرند.»41
در بهار 2002، دولت بوش بر آن شد برنامه آموزشی ACRI (کمک به آموزش عملیات واحدهای نظامی در آفریقا)42 را به طرح آکوتا43 تبدیل کند. آکوتا علاوه بر حفظ صلح و کمک بشردوستانه که ظاهر مأموریتش را تشکیل میداد، وظیفه آموزش عملیات تهاجمی به خصوص به واحدهای منظم پیاده و نیروهای ویژه را برعهده داشت. «برنامه حفظ صلح منطقهای آفریقا» مرسوم به ARP44 شامل تمرینهای آشنایی با تاکتیکهای تهاجمی و انتقال فناوری نظامی طی سالهای 2003 ـ 2001 قریب صد میلیون دلار هزینه دربرداشته است.45
علاوه بر آن، حضور نظامی آمریکا در جیبوتی به عنوان پایگاه اصلی این کشور در شاخ آفریقا افزایش یافت. آمریکا از این کشور به عنوان پایگاه دایم نیروهای واکنش سریع خود استفاده میکرد. همچنین آمریکا در درگیریهای مرزی اتیوپی و اریتره تلاش کرد از بحران منطقه بکاهد.
یکی از اقدامات عملی مهم ایالات متحده در عرصه نظامی، همکاری با اتیوپی در کنار زدن حکومت محاکم اسلامی بر موگادیشو و سر کار آوردن دولت موقت تحت حمایت خود در سومالی بود. با توجه به عوامل فوق، پس از اعلام راهبرد نبرد علیه تروریسم، مشخص میشود با وجود اهداف و منافع عمدتاً غیرنظامی آمریکا در آفریقا، واشنگتن تلاش کرده است سطح همکاریها و فعالیتهای نظامی و امنیتی خود را در منطقه افزایش دهد. به نظر میرسد سیاستگذاران آمریکایی به این نتیجه رسیدهاند که منافعشان در شاخ آفریقا آن قدر مهم است که حجم دخالتهای نظامی و شبهنظامی خود را پس از سالها در منطقه افزایش دهند.
اما مهمترین اقدام نظامی آمریکا در زمان دولت بوش تشکیل اجلاس ضدتروریسم اشتوتگارت46 و سپس اعلام تشکیل سرفرماندهی آفریقایی آمریکا (افریکوم) بود.
مقامات آمریکایی در آغاز، در انتخاب مقر فرماندهی نظامی خود در آفریقا به چند کشور آفریقایی از جمله جیبوتی و اتیوپی در شاخ آفریقا به عنوان مکانهای احتمالی مینگریستند47 و به علت نگاه ویژه نظامیان آمریکایی به جیبوتی و شاخ آفریقا، بحث این منطقه از همه بالاتر بود. اما با توجه به شدت مخالفتها و تشکیکهای دولتهای آفریقایی به اهداف اصلی تأسیس این سرفرماندهی، هنوز مقر دایم آن تعیین نشده و مقر فعلی آن در اشتوتگارت واقع است. در این زمینه زمزمههایی مبنی بر استقرار پایگاه دایم نیروهای آمریکایی روی کشتیهای جنگی آمریکایی در صورت عدم دسترسی به پایگاهی مطلوب در مناطق سرزمینی آفریقا به گوش میرسد.48
ـ اقدامات ایالات متحده در شاخ آفریقا پس از یازدهم سپتامبر بر پایه قدرت نرم و گسترش دموکراسی
به طور کلی کشورهای غربی پس از پایان جنگ سرد، برنامههایی هر چند کمپشتوانه برای تکوین روند دموکراسیسازی و بسط ارزشهای غربی در آفریقا به اجرا گذاردهاند. در همین راستا، دولت آمریکا از طریق الگوی «بیمه ملی دموکراسی» (NED)، مردمسالاری را در آفریقا ترویج داده است. آژانس توسعه بینالمللی آمریکا و آژانس اطلاعات آمریکا نیز تلاشهایی در این زمینه کردهاند.49
سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا پس از یازدهم سپتامبر بیش از پیش بر ارزشها و آرمانهای آمریکایی متمرکز بود. در واقع، آمریکا اراده کرد از این ابزار نیرومند برای به زانو درآوردن دولتها و گروههای رقیب همچون اسلامگرایان بهره ببرد و تلاش کرد بدون تمرکز بیش از اندازه و عریان بر نیروهای جبری و آمرانه، سیاستهای خود را در منطقه نهادینه و مقبول سازد.
فرمانده پیشین نیروهای آمریکا در شاخ آفریقا، ژنرال تیموتی گرملی،50 در تشریح پروژههای بشردوستانه ارتش آمریکا در قالب تأثیر بر قلوب با تکیه بر قدرت نرم میگوید: «ما به دنبال صلح هستیم و تا جایی که ممکن است به این کار ادامه میدهیم. فعالیتهای بشردوستانه به اندازه مبارزه مسلحانه و به عنوان اسلحه مهمی در جنگ با تروریسم به شمار میرود.»51
اما با توجه به تجربه مصر و فلسطین و روی کار آمدن و تقویت اسلامگرایان مخالف آمریکا با بهرهبرداری از دموکراسی ناقص به وجود آمده در این کشورها و نیز آماده نبودن شرایط محیطی و بومی در آفریقا برای این نوع دموکراسی، به نظر میرسد دولت آمریکا سیاست مسئولیتپذیری آفریقایی در قبال کمکهای بیشتر به کشورهای منطقه را کمرنگ ساخته و به جای معامله پایاپای کمک اقتصادی در برابر دموکراسیسازی و توسل به ارزشهای لیبرال، بیشتر به برقراری دولتهای باثبات و همپیمان روی آورده است که در مبارزه با تروریسم، کنترل اسلامگرایان و محافظت از دسترسی آمریکا به منابع انرژی همکاریهای وسیعتری انجام دهند.
3. سیاستها و عملکرد آمریکا در شاخ آفریقا پس از نومحافظهکاران
در پی شکست جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری و روی کار آمدن یک آمریکایی آفریقاییتبار آن هم با شعار «تغییر» به نظر میرسد باید منتظر تحولاتی در مجموعه عملکردهای ایالات متحده در جهان باشیم. البته این تحول شامل راهبردهای بنیادین یا حتی رویکردها در سیاست خارجی آمریکا نمیشود. دستکم چنین انتظاری در حالی که تنها حدود یک سال از ورود باراک اوباما به کاخ سفید میگذرد، بسیار زود است. طی این مدت تمرکز عمده و مهم اوباما و تیم کاری وی بر مسائل عراق و افغانستان و کنترل کشورهایی همچون ایران، روسیه و کره شمالی بوده و کمتر فرصت پرداختن به مسائل آفریقا را یافته است.
اما به علت آفریقایی بودن اوباما و توجه خاصی که از آغاز ورود به کاخ سفید به مسأله آفریقا نشان داده است میتوان انتظار تحولات یا تحرکات چشمگیر در آینده سیاست آفریقایی واشنگتن را داشت.
در حال حاضر، با توجه به سخنان باراک اوباما، به ویژه هیلاری کلینتون که بارها به آفریقا سفر کرده و دیدارها و سخنرانیهای متعددی انجام داده است، میتوان گفت محور اصلی سیاست خارجی ایالات متحده در ارتباط با آفریقا از جمله شاخ آفریقا، تأکید بر قدرت نرم و ابزارهای اقتصادی است و در کنار آن مسائلی مانند نفت، تروریسم و سرفرماندهی آفریقایی آمریکا همچنان جزو اولویتهای سیاست خارجی این کشور خواهند بود.
اهداف و اولویتهای اولیه و رسمی سیاست خارجی آمریکا در آفریقا طی تحولات جدید در کاخ سفید را میتوان از سخنان هیلاری کلینتون در سنای آمریکا به وضوح دریافت.
وی که در برابر کمیته روابط خارجی سنای آمریکا سخن میگفت اهداف سیاست خارجی دولت اوباما برای شاخ آفریقا را شامل مبارزه با تلاشهای القاعده برای یافتن پایگاههای امن در شاخ آفریقا، کمک به کشورهای آفریقایی برای حفاظت از منابع طبیعی و به دست آوردن منافع عادلانه از آنها و پایان دادن به مسأله دارفور در سودان بیان کرد.52 وی همچنین حمایت از گسترش دموکراسی، حقوق بشر، برچیدن قحطی، مبارزه با بیماریهای مهلک، کمکهای بشردوستانه و مبارزه با دزدی دریایی را در صدر برنامههای دولت جدید برشمرد.
از این رو، دولت نوپای دموکرات اوباما با کاهش سطح مداخلهجوییهای بیش از حد به ارث مانده از دولت بوش، تلاش کرده است با کمک به دولت شیخ شریف احمد در سومالی و حمایت از کشورهای منطقه طی اجلاس آگوآ در سال 2009 این اطمینان را در آفریقاییها ایجاد کند که دوره فشارهای متوالی و مداخلات نظامی به پایان رسیده است. با حصول به این اطمینان، اوباما امکان تداوم کمهزینهتر سیاست خارجی خود را که شامل مسأله نفت و امنیت منافع خود در منطقه است، با هزینههایی کمتر و اطمینان بیشتر از موفقیت آنها دنبال میکند.
با این حال، به نظر میرسد اولویت نخست دولت اوباما مناطق نفتخیز غرب آفریقاست. برخی کارشناسان بر این عقیدهاند که منطقه حساس خلیج گینه همچنان در اولویت نخست ایالات متحده خواهد بود.53
در مجموع، سیاست خارجی دولت جدید آمریکا در طول عمر کوتاهش تداوم سیاست خارجی دولتهای پیشین آمریکاست که با رنگ و لعاب جدیدی جلوه یافته است. دولت اوباما که آفریقاییتبارترین دولت در تاریخ آمریکا به شمار میرود اهتمامی ویژه به آفریقا داشته است. سفر اوباما به غنا به عنوان یکی از نخستین سفرهای دولت وی، نشانهای بر این مدعاست.
مهمترین اولویتهای آفریقایی کاخ سفید طی این دوره عبارتاند از:
1. اهتمام به دستیابی هر چه بیشتر به نفت خام و انرژی آفریقا؛
2. تداوم گفتمان ترویج ارزشهای آمریکایی و الگوی فرهنگی غربی در آفریقا و ترویج مسیحیت و فرهنگ آنگلوساکسونی در آفریقا به ویژه مناطق مسلماننشین؛
3. رقابت بیشتر با شرکای اروپایی به ویژه فرانسه در مناطق فرانکوفونی آفریقا؛
4. مهار و کاهش دامنه نفوذ چین در آفریقا و محدودسازی دستیابی این کشور به منابع انرژی و بازارهای آفریقایی؛
5. تداوم و اهتمام به اجرایی شدن نیروی افریکوم در سراسر آفریقا؛
6. مبارزه و مهار گروههای ضدآمریکایی در مناطق مسلماننشین قاره به ویژه در شاخ آفریقا، مغرب عربی و ساحل صحرا؛
7. نفوذ هر چه بیشتر در اتحادیه آفریقا و شرکت در اجلاسیههای مهم این قاره و هدایت سازمانهایی همچون ایگاد.54
نتیجه
با توجه به سیر منطقی کنشها و سیاست خارجی دولت آمریکا میتوان جلوههای اصلی و مطلوبیت مرکزی این سیاستها را در تأمین حداکثری منافع اقتصادی و منابع راهبردی به خصوص نفت خام دانست که در امتزاج با ایده امنیت درونی و بیرونی آمریکا، رفتارها و عملکردهای این کشور را شکل میدهند.
اگرچه سیاست خارجی آمریکا در شاخ آفریقا جلوههای بارز و مهم نظامی و امنیتی داشته و قاعدتاً فاقد مؤلفههای اقتصادی چندانی بوده است، نمیتوان و نباید عامل اقتصادی را به کلی نادیده گرفت. علاوه بر منابع نفت و گاز موجود در منطقه باید توجه کرد امنیت مدنظر آمریکا در منطقه، علاوه بر مطامع خاص این کشور در شاخ آفریقا، تضمینکننده جریان بیوقفه مواد اولیه و نفت خام از آبراهههای بسیار مهم موجود در منطقه است که ذات ممزوج اقتصادی و امنیتی دارد.
ایالات متحده آمریکا به تجربه دریافته است تنها با حضور نظامی یا ترتیبات امنیتی نمیتوان در حد انتظار، امنیت منافع راهبردی و اهداف اقتصادی را به نحو مطلوب در منطقه تضمین کرد. از این رو به نظر میرسد رویکرد نرمافزاری را به موازات عوامل دیگر به جد به کار خواهد بست تا با ترویج ارزشهای آمریکایی و دموکراسی غربی به اذهان و قلوب مردم منطقه حاکم شود و چالشهای فراروی مداخلهگرایی و منفعتطلبی اقتصادی خود را چه از نظر مشروعیت جهانی و منطقهای چه از دیدگاه ارزشهای بومی ـ اسلامی متعارض با حضور بیگانه تخفیف دهد.
از این رو، ایالات متحده تلاش داشته و دارد که با استفاده از مجموعه ابزارهای سیاسی، امنیتی، نظامی و توانمندیهای تبلیغاتی و ترویج ارزشهای آمریکایی ـ غربی به حداکثر مطلوبیتهای سیاست خارجی خود که متکی بر منافع اقتصادی و امنیت سرمایه است، دست یابد و چالشهای فراروی خویش را تقلیل دهد.
بنابراین، شناخت ماهیت و عملکرد آمریکا برای تصمیمسازان و تصمیمگیران سیاست خارجی ایران به علت تدوین برنامههای جامع و راهبردهای مناسب برای مقابله یا تخفیف آثار منفی تهدیدهای نرم و سخت ناشی از اعمال سیاست خارجی این کشور علیه جهان اسلام و همچنین کاهش هزینههای بینالمللی و جهانی این سیاستها و تأمین منافع ملی ایران امری حیاتی و ضروری به نظر میرسد.
از این رو، مطالعه دایم، دقیق و همهجانبه سیاستها و عملکردهای آمریکا و توجه به فرصتها و چالشهای این کشور و نیز ظرفیتهای منطقهای شاخ آفریقا از اهم مطالبی است که باید مدنظر قرار گیرد. بنابراین، پیشنهادهای زیر در راستای مطالب فوق ارائه میشود:
1. شناسایی دقیق محیطی و محاطی تأثیرات و تأثرات سیاست خارجی آمریکا در شاخ آفریقا؛
2. شناسایی عوامل محدودکننده و بازدارنده و نیز عوامل تسهیلکننده سیاست خارجی آمریکا؛
3. توجه به عوامل محرک یا بازدارنده حضور ایران در شاخ آفریقا؛
4. شناسایی و دقیق کردن اهداف و ابزار موجود و ایجاد تناسب منطقی میان اهداف و ابزار؛
5. توجه به اشتراک و افتراق رقبای آمریکا در شاخ آفریقا به منظور بهرهبرداری از فرصتهای ناشی از آن و اجتناب از چالشهای احتمالی؛
6. گسترش همکاریهای اقتصادی و تکنولوژیکی به همراه کمکهایی در زمینه بهداشت، آموزش کشاورزی و فقرزدایی و توجه به سود متقابل برای تداوم آن؛
7. افزایش حضور بخش خصوصی و حمایت از آن به منظور سرمایهگذاری در شاخ آفریقا و بهرهبرداری متقابل از امکانات این منطقه بدون برانگیختن حساسیت رقبا و دولتهای منطقه در قبال حضور دولتی جمهوری اسلامی ایران؛
8. نهادینه کردن ارتباطات بینالمللی ایران با دولتهای منطقه و افزایش روابط بین سازمانی و منطقهای؛
9. ایجاد رابطه سالم با تمام احزاب و گروههای بزرگ و تأثیرگذار دولتی و غیردولتی و سازمانهای مردمی و تلاش برای بهرهبرداری از سازمانهای غیردولتی برای به چالش کشیدن سیاست خارجی آمریکا و برملا کردن طرحهای مغایر مصالح جهان اسلام؛
10. بررسی امکان استفاده از زمینههای دموکراتیک با جلوههای غربی آن که توسط ایالات متحده در حالت تحمیل بر منطقه است برای حمایت از گروههای اسلامی یا ملی مخالف سلطه آمریکا در منطقه.