خاستگاه زمانی
پیدایش، پویش و فرسایش اندیشهها و یا نظامهای اندیشه و مکتبهای فکری در کنار یکدیگر رخ میدهد. بستر پیدایش آن بخش از اندیشه که اکتسابی است همانا تجربه اجتماعی است که محصول تکاپو در شبکه روابط اجتماعی بوده و در چارچوب زبان خاص، به فرد منتقل میشود. اندیشهای که در ذهن فرد متولد میشود به تدریج جمعی شده و پس از بلوغ به میدان جامعه میآید و اجتماعی میشود و با اندیشههای همزمان خود رقابت میکند. از برخی تأثیر میپذیرد و همزمان تأثیر میگذارد. در مسیر فرسودگی دگرگون میشود، یا به تحجر و انزوا میرود یا روح خود را به قالبهای دیگر انتقال داده و در آن قالبهای زبانی و یا دیگر نمادهای فرهنگی ادامه مییابد. این روند همواره وجود داشته و خواهد داشت.
در صورتی که بخواهیم از روش تشبیهی داروین استفاده کنیم به نظر میرسد سرچشمه اندیشهها در ابتدا چیزی جز پاسخهای اولیه به چند پرسش اساسی نباشند، ولی به مرور زمان و با توجه به تنوع محیطی دگرگون شده و در شاخههای گوناگونی تکامل مییابند. رقابت و تنازع میان اندیشهها برخی را منزوی میکند، ولی آنچه باقی میماند دارای خصوصیاتی است که شایسته بقاست و احتمالاً حاوی اغلب یا همه نقاط مثبت و پایدار اندیشههای پیش از خود است. این تصویرسازی از تولد و مرگ اندیشهها و یا نظامهای اندیشه تنها شیوه فهم این مسیر پرچالش و پرفراز و نشیب نیست، بلکه یکی از شیوههای آن است. بنابراین نظامهای اندیشه در اینجا دستکم در چارچوب دو بعد یعنی سطح تولید و مرحله تکامل و بلوغ در نظر گرفته شد. در این میان ظهور و فراز و فرود اندیشهها و نظامهای اندیشه در فضای فرهنگی معین و در مقایسه با محور زمانی قابل تعریف اجتماعی صورت میگیرد.
برخی از درکها، نظریهها، افکار و نظامهای فکری و اندیشه زودتر ظاهر میشوند و برخی دیرتر. برخی در قرن گذشته متولد شده، برخی امروز و برخی در دورانهای بعد. برای ما که در زمان حال و دوران کنونی زندگی میکنیم نظریه نو، آنی است که به زمان ما نسبت به گذشتههای دورتر، نزدیکتر است. درک و نظریه «الف» آنگاه میتواند نسبت به درک «ب» نو باشد، اگر خاستگاه زمانی «الف» نسبت به «ب» متأخر (پسین) باشد، بنابراین درک «ب» کهنه خوانده میشود، چون خاستگاه زمانی آن پیش از «الف» است. به فرض صحت گزاره بالا نظریات کانت در یک مورد خاص، در مقایسه با هگل، کهنه و نظریه هگل در مورد همان موضوع خاص نو خواهد بود. چون نظریه کانت در یک مورد قابل مقایسه پیش از نظریه هگل پدیدار شده است. روشن است که فصل و مقوم نوع کهنه و نو در این قضیه، با وجود هر نوع سازگاری یا ناسازگاری، زمان پیدایش یا عرضه نظریه است، نه جنبههای دیگر آن نظریه. رابطه زمان ظهور یک اندیشه، با زمان و تسلط آن قابل توضیح با یک یا دو متغیر ساده نیست.
ظهور یک اندیشه و تسلط آن بر افکار عمومی نیز الزاماً به معنی نو بودن آن اندیشه نیست. مکانیسم و دلایل پیدایش، پویش و فرسایش حاکمیت اندیشهها بر افکار عمومی نیز امری نیست که به روی آن اتفاقنظر وجود داشته باشد. پتانسیل قانعکنندگی، کارایی عملی، انسجام درونی، زبان موثر و... همگی میتوانند به تسلط یک اندیشه بر اذهان عمومی کمک کنند، اما عوامل دیگری نیز وجود دارند که در این باب مدخلیت دارند، ولی با "عقلانیت" سازگاری ندارند؛ عادت، فشار افکار عمومی، احساسات و انفعالات، قدرت سیاسی و عوامل دیگری که از مقولات دیگری به جز عقلانیت هستند، این امر تجربه شدهای است که افکار عمومی یا فکر مسلط ضرورتاً و همیشه عقلانی نیست. ظهور فاشیسم در اروپا مثال بارزی است برای این که افکار عمومی و یا فکر مسلط زمانه، الزاماً بازتاب عقلانیت کامل و آیندهنگر نیست و گاه فاصله زیادی با عقلانیت دارد.
«نو» ممکن است زمانی به عنوان امری بدیع و تازه نیز تلقی شود، اما با توضیحی که خواهد آمد هر نوی زمانی الزاماً «نو»ی واقعی نیست. شاید یکی از دلایلی که موجب میشود تا درک نو بر درک مقدم بر آن، مرجح شمرده شود، این باشد که چنین پنداشته میشود که هر ادراک نو الزاماً با حجم و سطح دسترسی به اطلاعات و دانش دارای نوعی تناظر است. بنابراین ادراک نوتر از آن جهت که بازتاب سطح بالاتری از معارف و دانش و احتمالاً حاوی تجربه بیشتری است، عقلانیتر و درستتر از ادراک قدیمیتر است. تجربه روزمره و نیز ادله عقلانی و علمی بسیاری موید این نکته است که گردش اطلاعات و دانش نه کامل است و نه موزون. بنابراین دیگر نمیتوان پذیرفت اندیشهای که از نظر زمانی متأخر بر اندیشه دیگر است، الزاماً حاوی اطلاعات و دانش گستردهتری نیز خواهد بود.
هنوز مدل و روش دقیق و کاملاً قابل قبول و مورد اجماعی، برای تبیین رابطه میان دگرگونی نحلههای گوناگون فکری در امتداد زمان و تاریخ در دسترس نیست. نظریه تز ـ آنتیتز هگل و نظریه توماس کوهن در خصوص پیدایش و پویش اندیشهها هرچند گمانههایی را برای فهم رابطه یاد شده عرضه میکند، ولی بسیار عام و مبهم بوده و همچنین شمول آن، جای تردید است. مثلاً هنگامی که گفته میشود اندیشه کانت بر دستگاه اندیشه هگل موثر بود، معلوم نیست، آیا منظور این است که هگل بخشی از اندیشه کانت را اقتباس کرد یا روششناسی او را به کار گرفت یا با نقد اندیشه کانت دستگاه جدیدی را بنا کرد، یا همه این موارد. یا آنگاه که گفته میشود اندیشه هگل، تسلط اندیشه کانت بر اذهان را متزلزل نمود، منظور چیست؟ یا مثلاً وقتی گفته میشود شریعتی علمگرایی ترمودینامیک بازرگان را به حوزه جامعهشناسی کشانید، روشن نیست آیا شریعتی روششناسی بازرگان را اقتباس کرد یا پارادایم پنهان اندیشه او را؟ همچنین وقتی ادعا میشود که دو دستگاه نظری با یکدیگر ناهمسازند، آیا این امر در عرصه روش است یا در حوزه پارادایمی یا در عرصه استفاده از منابع؟ واژههایی همچون سازگاری یا ناسازگاری دستگاهی، تأثیر و تأثر نظری، مبهم و نارسا هستند. بنابراین استفاده از آنها با دقت مفهومی که یکی از ویژگیهای کاوش علمی است، چندان سازگاری ندارد.
سازگاری با نیاز زمان و مقتضیات آن
سازگاری با زمان و مقتضیات آن شرط ضروری برای پیدایی و پایایی یک اندیشه در سطح محدود فردی و کلان اجتماعی است. طبیعی است که اندیشه حتی در سطح فردی و در چارچوب زندگی روزمره نیز میبایست با مشاهدات و تجربیات سازگاری داشته باشد و به پرسشهای ساده روزمره پاسخ دهد. البته برخی از این مشاهدات مستقیم هستند اما بخش بزرگتر این مشاهدات تجربیات دیگران یا معارفی هستند که به عنوان تجربه عمومی انسانهای معاصر پذیرفته شدهاند، به گونهای که به اصطلاح اهل منطق، به شکل «مشهورات» عمومی درآمدهاند. نیازهای زمان و مقتضیات آن خودبهخود بیان نمیشوند، بلکه از سوی انسانها تأویل و بیان میشوند. مقتضیات زمانه تابعی از نیازها یا به عبارت بهتر احساس نیاز به مطالبی معین میباشد. این نیازها گاه واقعی، عمومی و گاه سوبژکتیو، و ناشی از دگرگونیهای فرهنگی و یا روانی در محیط خاص میباشد. یک نیاز روانی آنگاه که جمعی شود خود از نوعی واقعیت برخوردار میشود، چون نسبت به ذهن فرد یا افراد، بیرونی احساس میشود. سازگاری با نیازهای زمان و مقتضیات آن نسبی است. بنابراین پاسخی که بتوان با صفت مطلق از آن یاد کرد وجود ندارد. هرچند ممکن است برخی از پاسخ ها قانعکنندهتر بوده یا مناسبت بیشتری با نیازها در یک دوره معین داشته باشد.
پیشزمینه موضوعیت و با معنا بودن یک نیاز، واقعیت داشتن موضوعی است که نیاز با آن پیوند دارد. بنابراین طرح برخی از موضوعات که وجود آن در زمان ما منتفی است و تجربهای اجتماعی در خصوص آن وجود ندارد قانعکننده نیست. مثلاً بحثهای پیرامون مدیریت بردگان و بردهداری، نمیتواند در زمان ما با معنا و موضوعیت آن دارای استدلال قانعکننده باشد، چرا که مسئله برده و بردهداری اصولاً موضوع تجربه جمعی ما نیست تا مسائل مربوط به آن موضوع پرسشی بامعنا باشد. هرچند ممکن است بررسی آن برای تاریخشناسان خالی از جنبههای آموزشی هم نباشد، اما جنبه حیاتی و اجرایی ندارد. از آنجایی که نیازها و مقتضیات زمان نسبی است، پاسخ به آنها نیز نسبی است.
به همین دلیل برای رفع هر نیاز اجتماعی درکها و راهحلهای گوناگونی وجود دارد. البته این درکها و راهحلها با یکدیگر قابل مقایسه هستند. درک «الف» میتواند نسبت به درک «ب» نو باشد که اگر «الف» با مقتضیات و نیازهای زمان سازگاری بیشتری داشته باشد. به تعبیر دیگر «الف» از «ب» نوتر است آنگاه که «الف» با شرایط معاصر ناسازگاری کمتری داشته باشد و یا با مقتضیات و راهحل مشکلات معاصر خوانایی بیشتری داشته باشد. نیاز و مقتضیات زمان میتواند به معنی نیاز و مقتضیاتی باشد که گروه غالب به عنوان ضرورت زمان قلمداد میکند، اما این مفهوم میتواند احساس مشترک بین افراد زیادی باشد که در زمان و جامعه معینی زندگی میکنند. مقتضیات، ضرورتها و پرسشهای اساسی معاصر و یا زمان حال البته مفاهیم تک تفسیری مناقشهناپذیر، ساده و تغییرناپذیر نیستند.
هنوز تعریف کاملاً روشن و مورد اجماع در خصوص تفسیر "نیازها"، "مقتضیات" و "ضرورتها" و "پرسشها" نداریم. با این وجود میتوان ادعا کرد که پرسشهایی که به شکل گرایش عمومی در جامعه مطرح شده، رفتار اجتماعی و سیاسی را شکل میدهد همان پرسشهای است که دارای موضوعیت و ضرورت است. یکی دیگر از پرسشهایی که طرح آن در اینجا منطقی به نظر میرسد این است که ملاک خوانایی با زمان و مقتضیات آن چیست؟ و چه مرجعی توانایی داوری در این مورد را دارد؟ آیا صرف توافق عمومی شهروندان ملاک این امر است یا توافق متخصصین؟ آیا شهروندان و یا متخصصانی بدون توجه به پیامدهای بلندمدت و دورانی یک نظریه که پس از دهها سال حاصل و شناخته میشوند، دارای اطلاعات لازم برای داوری هستند؟ گروهها و طبقات اجتماعی دارای ارزشهای یکسانی نیستند. همین ارزشها مبداء اصلی داوری آنها برای توصیف یک امر با مفاهیمی از قبیل «خوب» یا «بد» و مفید و غیره هستند.
داوری در مورد سازگاری و یا ناسازگاری هر اندیشه با آنچه "مقتضیات روز" خوانده میشود تحت نفوذ همین ارزشهاست. از این رو وجود "ملاکی" عینی (Objective) و غیرارزشی که بتوان براساس آن سازگاری و درجه آن را با «مقتضیات روز» دریافت، چندان بدیهی نیست. بنابراین هرچند در مناقشات سیاسی و اجتماعی از نیاز زمان به عنوان امری روشن و قابل تشخیص و یا اندازهگیری سخن میرود، ولی باید اذعان کرد این مفهوم چندپهلوست و نیاز به دقت بیشتری دارد. اطلاع از نیاز و یا مقتضیات عمومی، مشروط به وجود حداقلی از آزادی عقیده و بیان، حداقلی از دموکراسی و همچنین گردش آزاد و موثر اطلاعات است.