تاریخ انتشار : ۰۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۹  ، 
کد خبر : ۲۴۰۴۵۰
کار سیاسی با طبع او سازگار نبود

یادنامه لاهوتی (بخش هشتم)

رضا پویان ـ علی ملیحی اشاره: دکتر محمود طباطبایی اهل گرمسار است و در دوران حضور آیت‌الله لاهوتی در گرمسار (1348-1338) رابطه نزدیکی با او به عنوان امام جماعت شهر داشته است. او که اکنون جراح مغز و اعصاب است از خاطرات آن روزها می‌گوید و پس از آن روایتگر خاطراتی از سال‌های پس از انقلاب در زندگی لاهوتی است. او از توجه ویژه امام خمینی به لاهوتی و به صورت متقابل توجه ویژه لاهوتی به امام در آن سال‌ها می‌گوید و به یاد می‌آورد که پس از فوت آیت‌الله بروجردی تلاش‌های تبلیغی لاهوتی در گرمسار منجر به گرایش عامه مردم شهر به مرجعیت امام خمینی شد.

* در ابتدا توضیحی بفرمایید که نحوه آشنایی شما با آقای لاهوتی چگونه بود؟ چرا آقای لاهوتی به گرمسار آمدند و در چه سالی در این شهر ساکن شدند؟
** سوال شما مرا به خاطرات 52 سال قبل باز می‌گرداند. زمانی که من یک نوجوان 14ساله بودم. محیط شهر گرمسار کویری، مذهبی و سنتی بود. در آن زمان از نظر ما که در یک خانواده مذهبی و سنتی بزرگ شده بودیم، روحانی یک آدم خیلی رسمی تلقی می‌شد. روابط اجتماعی او لااقل با کودکان و نوجوانان بسیار محدود بود. ما مرتب در منزل و مسجد شهر مراسم مذهبی داشتیم و با اخلاق روحانیت در آن زمان آشنا بودیم که عموما افرادی سنگین، متین و بسیار جدی محسوب می‌شدند. در آنجا رسم بود که در ماه رمضان و دو دهه ماه محرم یک روحانی دیگر علاوه بر روحانی که در شهر مستقر بود به گرمسار می‌آمد. در سال 1336 خبر رسید که روحانی جوانی را از قم به گرمسار اعزام کرده‌اند که رفتار، شمایل و برخوردهایش با بقیه روحانیون متفاوت است. این روحانی کسی نبود جز آقای لاهوتی که در آن زمان 30 سال داشت. ایشان یک روحانی خوش سیما، خوش هیکل و خوش صحبت بود و از طرفی شوخ و اجتماعی و برعکس سایر روحانیون بدون تکلف بود. ایشان در مراسم رسمی مذهبی خیلی جدی سخن می‌گفت اما بعد از مراسم رسمی با جوانان به صحبت می‌نشست و با آنها بگو بخند می‌کرد. اهل ورزش بود. آن زمان ما ندیده بودیم که یک روحانی رانندگی کند. اما آقای لاهوتی خودش پشت فرمان می‌نشست و ماشین داشت. این نکات برای ما بسیار جالب توجه بود. ایشان تمیز لباس می‌پوشید و حرف‌های نو می‌زد. با این نگرش او به عنوان پدر و یا برادر بزرگتر در کنار جوانان شهر قرار می‌گرفت.
* چطور شد که آقای لاهوتی به گرمسار آمدند؟
** هر سال بزرگان محل که یکی از آنها دایی من بود به قم می‌رفتند و درخواست روحانی می‌کردند. آنقدر که می‌دانم و بعدها شنیدم، آن زمان حاج آقا روح‌الله خمینی که در آن دوران مراوده‌ای با آقای بروجردی داشتند، می‌فرمایند که با توجه به جو ویژه گرمسار یک روحانی خاص باید به این شهر برود.
* یعنی امام خمینی توجه ویژه به گرمسار داشتند؟
** آن‌طور که من شنیدم و برای من نقل شده، فرموده بودند که گرمسار نیاز به کار فرهنگی بیشتری دارد و آقای لاهوتی را که مورد علاقه خاص ایشان بودند به گرمسار اعزام کردند. به هر حال این آغاز آشنایی ما بود. آقای لاهوتی در منزل ما زندگی می‌کرد و هنوز خانواده او به گرمسار نیامده بودند. آقای لاهوتی ابتدا به گرمسار آمد و رفت داشتند. تا اینکه مردم از ایشان خواستند تا در گرمسار بمانند و در سال 38 آقای لاهوتی و خانواده‌اش ساکن گرمسار شدند. وقتی ایشان در سال 38 آمدند فرزندان او، حمید، سعید و وحید خیلی کوچک بودند. وحید هنوز مدرسه نمی‌رفت و حمید و سعید دبستانی بودند. یادم می‌آید اولین سالی که عید نوروز به منزل ما آمدند سه پسرشان بسیار شیطان و پرسروصدا بودند و این برای ما موجب تعجب بود که فرزند روحانی معمولا ساکت و آرام است، جالب آن بود که خود آقا هم با بچه‌ها کشتی می‌گرفت و شوخی می‌کرد.
* آیا ایشان در این دوره فعالیت سیاسی هم در شهر می‌کردند؟
** بله. آقای لاهوتی در سال 1338 محوریت شهر را در دست داشتند. بسیار نفوذ کلام داشتند و مورد احترام همه بودند. جلسات فراوانی در مسجد جامع شهر برگزار می‌کردند و به دهات اطراف نیز در فواصلی سرکشی می‌کردند.
* و این فعالیت‌ها همه در دوران مرجعیت آیت‌الله بروجردی بود؟
** بله هنوز آقای بروجردی مرجع بودند و صحبتی از مرجعیت امام خمینی نبود و ما شناختی از امام نداشتیم. اما می‌دانستیم که آقای لاهوتی به عنوان نماینده آقای روح‌الله موسوی خمینی به شهر ما آمده‌اند. می‌دانید که در دوران آقای بروجردی فعالیت‌های سیاسی به صورت مقابله با رژیم نبود. در فروردین 40 بخاطر دارم که در تعطیلات عید و در حال والیبال بازی کردن بودیم که خبر دادند آیت‌الله بروجردی فوت کرده‌اند. خب ایشان مرجعیت عام شیعه بودند و شیعیان دنیا همه پیرو او بودند. در سراسر ایران مراسم باشکوهی انجام شد از جمله در گرمسار آقای لاهوتی مراسم مفصلی با حضور انبوه مردم برگزار کردند و یک مرتبه در همان نوروز سال 40 اسم «روح‌الله موسوی خمینی» را آقای لاهوتی به عنوان مرجع تقلید جدید به مردم معرفی کردند. و شاید این را به عنوان سند به شما بگویم که اولین شهری که به صورت کلی مرجعیت امام را قبول کردند شهر گرمسار و ورامین بود. اگر الان هم شما به گرمسار بروید عکس‌های آن زمان امام که هنوز محاسنشان سفید نشده بود در خانه‌های مردم وجود دارد.
* آیا از سوی محافل سنتی شهر هیچ بحثی در مورد مرجعیت سایر علما نشد؟
** مقاومتی نشد. البته ممکن بود افرادی مقلد بزرگواران دیگری چون آیات گلپایگانی یا مرعشی و میلانی بوده باشند، اما مرجعیت عام با امام خمینی بود و از همین مقطع با توجه به منش جدید امام فعالیت‌های سیاسی در گرمسار هم رنگ تازه‌ای گرفت.
* آیا با توجه به مرجعیت امام، آقای لاهوتی قصدی برای بازگشت به قم و قرار گرفتن در کنار ایشان نداشتند؟
** خیر. امام اتفاقا اصرار داشتند که ایشان در منطقه بمانند و ذهن‌ها را آماده کنند و آقای لاهوتی هم این کار را کردند و تبعات آن را هم پرداختند.
* نحوه فعالیت‌های سیاسی آقای لاهوتی در آن سالها چگونه بود؟
** آقای لاهوتی تا سال 40 خود را دیگر کاملا میان جوانان جا انداخته بود. او به عنوان یک رهبر مذهبی جوان و پرانرژی با ذوق و خوش صحبت به دبیرستان می‌آمد و صحبت می‌کرد و ما با او به گفت‌وگو می‌نشستیم. من به خاطر دارم که در آن زمان که 18ساله بودم خیلی از دروس فیزیولوژی و آناتومی را برای او تشریح می‌کردم و ایشان خیلی به این علوم جدید علاقه نشان می‌داد. در خصوص مقابله با بهائیت هسته‌ای تشکیل داده بود و در شهر اصلا بهاییان اجازه فعالیت نداشتند. در گرمسار آن روز ابدا مشروب فروشی وجود نداشت و کسی جرات انجام فعالیت‌های غیرمذهبی را نداشت. مقامات دولتی مانند رییس شهربانی فرماندار و حتی ملاکین و افراد وابسته به رژیم هم حرمت آقای لاهوتی را رعایت می‌کردند و او را قبول داشتند. در آن زمان در کلانتری‌ها یک مامور آگاهی وجود داشت و ساواک به شکلی که در دهه 50 فعال شد، حضور جدی نداشت. مامور آگاهی گرمسار در آن زمان مرحوم تفکری بود. او با آقای لاهوتی دوست بود و بسیاری اوقات گزارش‌هایی که می‌خواست ضدآقای لاهوتی به تهران بفرستد را نشان خود ایشان می‌داد و آقای لاهوتی هم می‌گفت که شما خودتان را به خطر نیندازید و کارتان را انجام دهید. شاید مشخص‌ترین ویژگی او عشق خالصش به امام خمینی بود و کلام امام از زبان او نمی‌افتاد بارها و بارها او را به همین دلیل بازداشت کردند. اما باز هم بالای منبر نام امام را می‌برد و به خوبی به یاد دارم که بالای منبر می‌گفت: «به عبایت قسم، به نعلینت قسم و به اسمت قسم» و سپس نام امام خمینی را می‌آورد. تمامی شهر تحت تاثیر فعالیت‌های او بود و تقریبا سایر گروه‌های مخالف در گرمسار زمینه‌ای برای فعالیت نمی‌دیدند. مثلا توده‌ای‌ها که در قبل از دهه 30 و به دلیل بافت کارگری گرمسار در این شهر فعال بودند، در این دوران هیچ حضوری در شهر نداشتند البته سازمان‌های جدید مانند فداییان و مجاهدین هنوز در دهه 40 ایجاد نشده بودند.
* آیا آقای لاهوتی فعالیت‌های تشکیلاتی منظمی هم انجام می‌دادند؟
** فعالیت تشکیلاتی به آن صورت مخفی خیر. اما ایشان جلسات مرتب هفتگی در منازل داشتند و در این جلسات صحبت‌های سیاسی مطرح می‌شد. نکته دیگر صراحت و شجاعت آقای لاهوتی بود. در آن زمان وقتی «حسین علا» وزیر دربار وقت که به عنوان یکی از مهره‌های سرسپرده دربار شناخته می‌شد فوت کرد، در تمام شهرها برای او مراسم ترحیم دولتی برگزار کردند. در گرمسار هم چنین مراسمی انجام شد و از آقای لاهوتی که امام جماعت شهر بودند خواسته شد که به منبر روند. ایشان در این مجلس که بسیاری از مقامات دولتی در شهر حضور داشتند در بالای منبر به شدت به دربار انتقاد کردند و از فساد دربار سخن راندند. یک آبروریزی از دربار راه انداختند که فرماندار مجبور شد در وسط مجلس بایستد و بقیه مقامات دولتی هم ایستاده بودند اما آقای لاهوتی اصلا به روی خود نیاورد و نیم ساعت اینها را ایستاده نگه داشت و تمامی حرف‌های خود را زد. بعد هم مجلس را تمام کرد و البته بعد از این جریان آقای لاهوتی را بازداشت کردند.
* چرا با وجود این وضعیت ایشان را از گرمسار تبعید نمی‌کردند؟
** در سالهای دهه 40 هنوز سیستم دربار به آن قدرت دهه 50 نرسیده بود. فضای این سالها نسبت به فضای سالهای دهه 50 بازتر محسوب می‌شد. بنابراین چنین برخوردی در آن سالها با آقای لاهوتی صورت نگرفت.
* ایشان در چه سالی از گرمسار رفتند.
** آقای لاهوتی در سال 1348 از گرمسار رفتند.
* شما در چه سالی گرمسار را ترک کردید؟
** من در سال 41 دیپلم گرفتم و در تهران کنکور پزشکی دادم.
* آیا ارتباط شما به این ترتیب با آقای لاهوتی قطع شد؟
** نخیر. خانواده من گرمسار بودند و من به شهر می‌آمدم و باز هم با آقای لاهوتی در تماس بودم. در آن زمان من برای ادامه تحصیل به تبریز رفتم و تصمیم گرفتم برای خود خانه‌ای اجاره کنم و مستقل باشم. آن زمان پدر من فوت کرده بود و من گرچه کاری در تبریز پیدا کرده بودم اما پولی برای آغاز زندگی مستقل نداشتم. بنابراین به آقای لاهوتی نامه نوشتم و ماجرا را برای او شرح دادم. ایشان 500 تومان برای من فرستاد که با این مبلغ توانستم اتاقی اجاره کنم و وسایل ابتدایی زندگی مانند تخت و گلیم و ظرف خریداری کنم. در طول دانشکده هم با ایشان ارتباط داشتم. در سال 48 آقای لاهوتی که ارتباطات بسیار گسترده‌ای با بازار تهران و سایر علما برقرار کرده بودند، و در واقع گرمسار حوزه کوچکی برای فعالیت او بود به تهران رفتند. در این زمان امام خمینی تبعید شده بود و آقای لاهوتی و روحانیونی مثل آقای هاشمی رفسنجانی هسته اولیه مبارزات ضدرژیم را بنا نهاده بودند. سازمان مجاهدین خلق شکل گرفته بود و فعالیت‌های زیرزمینی می‌کرد و آقای لاهوتی رابط روحانیت با سازمان بودند. سال 1351 من به شهر آستارا رفتم تا دو سال ماموریت خود را بگذرانم و آقای لاهوتی را به این شهر دعوت کردم. ایشان همراه پسرانشان به آستارا آمدند. در آنجا آقای لاهوتی صراحتا از ضرورت انقلاب و تغییر رژیم و ایجاد حکومت اسلامی سخن می‌گفت. من در سال 53 به تهران بازگشتم. منزل آقای لاهوتی در خیابان گوته در مجاورت ایران بود که من به آنجا می‌رفتم. در این زمان البته آقای لاهوتی با ما یک ارتباط فامیلی هم پیدا کرده بودند و برادر آقا، با همشیره من ازدواج کرده بودند.
* آقای دکتر، بعد از پیروزی انقلاب، آقای لاهوتی به رغم سابقه دوستی و مبارزات مشترک، با برخی دوستان روحانی‌شان مانند آقای مهدوی‌کنی زاویه پیدا کردند و حتی به حزب جمهوری نپیوستند. دلیل این رفتار ایشان را چه می‌دانید؟
** بیشتر ارتباطات من و آقای لاهوتی به سالهای پیش از انقلاب بازمی‌گردد. بعد از انقلاب ایشان شدیدا درگیر مسایل سیاسی بودند و هم من درگیر مسایل کاری و تخصصی. من مدتی هم در تهران نبودم. جسته گریخته این رویه انتقادی آقای لاهوتی را می‌دیدم. اما لااقل می‌دانم که تا سال 58 چنین حرف‌هایی نبود. در سال 58 آقای هاشمی رفسنجانی ترور شد و ایشان را به بیمارستان شهدای تجریش آوردند و من استاد دانشکده پزشکی و مسئول تیم پزشکی آقای هاشمی بودم. آقای لاهوتی به بیمارستان آمدند و دقیقا به خاطر دارم که در اتاق آی‌‌سی‌یو، آقای لاهوتی دست آقای هاشمی را که روی تخت بود در دست من گذاشت و گفت: «پسرم ایشان عزیز من است هر قدر که مرا دوست داری در مراقبت و حفظ سلامتی آقای هاشمی کوشش کن.» من بعد از این توصیه دیگر اتاق آقای هاشمی را ترک نکردم تا ایشان بهبودی حاصل کردند و به منزل بازگشتند. بنابراین ایشان همچنان رابطه‌ای صمیمی با آقای هاشمی داشتند. آقای لاهوتی به لحاظ اخلاقی اصولا آدم درویش مسلک، مهربان و رقیق‌القلبی بود. یعنی اگر دشمنش هم پیش او می‌آمد و خواستی را مطرح می‌کرد او دشمنی‌ها را فراموش می‌کرد. در شهر گرمسار او با خیلی از سردمداران شهر مبارزه کرده بود و آنها دشمن او محسوب می‌شدند، اما بعد از انقلاب برای آنان وساطت می‌کرد. او اگرچه فعال و جسور بود، اما نوعا به دنبال کار حرفه‌ای سیاسی نبود چرا که رقیق‌القلب بود و نمی‌توانست برخی اتفاقات را تحمل کند. لذا این انتقادات را ما از این زاویه تحلیل می‌کردیم. لاهوتی همان روحانی باصفا و خوش‌مشرب و اخلاق‌گرای قدیم بود و کار اجرایی و سیاسی چندان با طبع او سازگار نبود.
* گفته می‌شود که وحید فرزند کوچک آقای لاهوتی با مجاهدین خلق ارتباطاتی داشته است و در این مورد ابهاماتی وجود دارد آیا شما اطلاعی در این خصوص دارید؟
** من در این خصوص به خاطر دارم که پیش از خرداد سال 60 روی همراه آقای لاهوتی و فرزندشان بودم. وحید در حضور ما به آقای لاجوردی تلفن زد و با او در خصوص نحوه برخورد با مجاهدین بسیار تند سخن گفت. می‌دانید که وحید از جوان‌ترین زندانیان سیاسی در رژیم شاه بود. بعد از این مکالمه من وحید را به کناری کشیدم و گفتم: «وحید چرا اینقدر با لاجوردی تند صحبت کردی آیا نسبت به مجاهدین خلق گرایشی پیدا کرده‌ای که بدین شکل دفاع می‌کنی؟» وحید در جواب من گفت: «من نه عضو و نه تابع مجاهدین هستم اما سالها با اعضای مجاهدین در زندان بودم. من نمی‌خواهم نحوه رفتار با آنها به گونه‌ای شود که آنها رو در روی انقلاب بایستند و رویارویی پیش بیاید.» این حرفی بود که خود مرحوم وحید در آن زمان به من گفت.
* آخرین بار ملاقات شما با آقای لاهوتی در چه زمانی بود؟
** آخرین ملاقاتی که با آقای لاهوتی داشتم، یک هفته قبل از درگذشت ایشان و شاید هم کمتر بود. یک شب آقای لاهوتی به من زنگ زد و گفت: «پسرم حالم بد است و به منزل ما بیا.» من مدت یک ماهی بود که آقا را ندیده بودم. فکر می‌کنم بر سر مساله‌ای با هم جر و بحث هم کرده بودیم و کمی از ایشان دلخور بودم. پرسیدم که «تنها هستید؟» و گفت: «بله»، در آن زمان فرزندشان حمید در کرمانشاه سرباز بود و خانم و آقا سعید هم در منزل نبودند. ساعت 11 شب به آپارتمان ایشان در خیابان گوته رفتم. مرحوم لاهوتی به شدت از سوزش پا گلایه‌مند بود که نتیجه شکنجه‌های شدید و بیماری قند او بود. یک نوع نوراپاتی و سوزش شدید در پای او ایجاد شده بود. ایشان را معاینه کردم و آرامبخشی به او دادم و پای او را در لگن آب گرم پاشویه کردم. تا ساعت 2 یا 3 نیمه شب با آقا از هر دری صحبت کردیم. آقای لاهوتی خیلی از مسایل خانوادگی و اجتماعی درددل کرد. شب را همان جا خوابیدم و اتفاقا برای نماز صبح خواب ماندم و موقع بیداری به آقای لاهوتی گفتم: «آقا چرا مرا بیدار نکردید و نمازم قضا شد؟» ایشان هم گفتند: «تو دیروقت به خواب رفتی و هنگام خواب هم به من نسپردی که تو را بیدار کنم لذا از لحاظ شرعی هم چون به من نسپردی من نمی‌توانستم تو را بیدار کنم.» این آخرین دیدار و گفت‌وگوی من با آقای لاهوتی پیش از فوت بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات