تاریخ انتشار : ۱۷ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۲۶  ، 
کد خبر : ۲۴۰۷۹۹

اخلاق مدنی


دکتر حسین دهشیار
لیبرالیسم در آمریکا، وجاهت و اعتبار زمینی برای مذهب را فرصت تجلی داد. لیبرالیسم در اروپا، اعاده حیثیت مذهب به وسیله کلیسا را از طریق همتراز قرار دادن آن با دیگر نهادهای اجتماعی امکان‌پذیر نمود. در آمریکا مذهب به مرکز گفتمان سیاسی وارد شد و در اروپا، مذهب به حاشیه حیات سیاسی منتقل گشت. پیشینه عملکرد کلیسا در اروپا، فرهیختگان جامعه در آمریکا را که عموماً اعتقادات گسترده و عمیق مذهبی داشتند به این سوی سوق داد که برای حراست، حفظ و ارتقای آموزه‌ها و شأن مذهب آن را جایگاه مدنی اعطا کنند و از نظر قانونی به گونه‌ای شرایط را رقم بزنند که مذهب عنصر برجسته جامعه مدنی گردد.
در آمریکا این جامعه مدنی است که جهت‌گیری و جوهره سیاست‌ها را در حیطه‌های مختلف رقم می‌زند. عملکرد کلیسا در اروپا شرایط و اتفاقاتی را سبب‌ساز شد که فضای سیاسی اعتبار خود را در این یافته است که فزون‌ترین فاصله را بین کلیسا و ساختار قدرت سیاسی نهادینه کند. به همین روی است که مباحث و دیدگاه‌های سیاسی که به وسیله دولتمردان، سیاستمداران، تحلیلگران و شهروندان مطرح می‌شوند به شدت پالوده از مولفه‌ها و چشم‌اندازها، دیدگاه‌ها و استدلال‌های سیاسی هستند حال سوال اساسی و حیاتی این است که چرا لیبرالیسم پا به صحنه گذاشت. ارزش‌ها و چشم‌اندازهای فکری در هر جامعه‌ای بازتاب حیات تاریخی آن جغرافیا باید قلمداد شوند.
این بدان معناست که نباید به پدیده‌های ذهنی در انتزاع نگریسته شود و به ارزیابی گرفته نشوند. چارچوب‌های فکری زاده زمان خود هستند. ارزش‌ها به طور طبیعی ویژگی‌های مکانی را که در آن رشد یافته‌اند در بطن و ماهیت خود متجلی می‌سازند. برای درک صحیح و به تبع آن ارزیابی معتبر چارچوب‌های نظری نیاز به وقوف کامل به محدوده زمانی و مکانی است. قالب‌های فکری رشد می‌کنند. مفاهیمی هم که ماهیت جهان‌شمول دارند و با توجه به ذات، طبیعت و ویژگی‌های همه‌گیر انسانی قوام یافته‌اند به ضرورت در تعریف و تفسیر تاثیر زمان و مکان را هویدا می‌سازند.
نگاه و درک تاریخی به تراوشات فکری دربرگیرنده این واقعیت است که زمینه‌های مادی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، عناصر حیات‌بخش و شکل‌دهنده می‌بایستی در نظر گرفته شوند. فهم تاریخی این امکان را پدید می‌آورد که تحلیل ویژگی چندبعدی را به نمایش بگذارد. با توجه به این نکات است که ضرورت وافر و فراوان وجود دارد که قضاوت و درک لیبرالیسم براساس نگاه «متنی» باشد. تعریف لیبرالیسم و چگونگی پیاده‌سازی آن، به تبع طلب‌گر این است که به ساختارهای متفاوت حاکم در محیط حیات‌بخش لیبرالیسم توجه شود. لیبرالیسم متشکل از ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است. تمامی این جنبه‌ها از نقطه‌نظر ماهوی دارای بنیان یکسان هستند و جوهره یکنواختی را به معرض نمایش می‌گذارند.
لیبرالیسم از نقطه ارزشی مبتنی بر مخالفت با هر نوع کلیت خارج از کنترل فرد است. هر کلیتی که در ذات خود با حاکمیت فرد به چالش بپردازد و هر نهادی که حقوق فردی را به سخره بگیرد. فاقد اعتبار هنجاری، بری از صحت ادراکی و فاقد نشان گزاره‌ای است. جامعه براساس محوریت انسان شکل می‌گیرد و تمامی نهادها و ساختارهای مستقر در جامعه چه از نظر حقوقی و چه از نظر زمانی در رابطه با این فردمحوری حیات می‌یابند. جامعه به وجود می‌آید که شأن انسان را پی‌ بریزد و نهادها و ساختارها قوام می‌یابند تا انسان ارتقا بیابد.
موطن لیبرالیسم اروپا است که به معنای نقش حیاتی و کلیدی تاریخ و حیات تاریخی این قاره در شکل گرفتن آن است. لیبرالیسم شکل گرفت تا نهادها و کلیت‌هایی را که ستیزه‌گری با فردیت انسان، اساس و جوهره آنها را تشکیل می‌داد به زیر ید قدرت و کنترل فرد درآورد. واقعیت تاریخی اروپا در قرون وسطی یعنی از سیصد تا یکهزار و سیصد میلادی تعامل گسترده کلیسا و حکومت بود. ویژگی این تعامل ماهیت یکسویه آن بود. حکومت همیشه حیطه سفلی این تعامل را در اشغال داشت. در واقع حکومت ابزار و مکانیزم دنیوی ساختار کلیسا بود. حکومت بازوی تنبیهی کلیسا محسوب می‌شد. وظیفه حکومت «به خط کردن» توده‌ها در راستای منافع کلیسا بود.
کلیسا از طریق حکومت حقوق طبیعی افراد را از آنان دریغ می‌کرد. توجیه حکومت برای نادیده انگاشتن حقوق طبیعی توده‌ها تأییدات و استدلال‌های کلیسا بود و اینکه آنچه حکومت انجام می‌دهد در واقع خواست کلیسا است و چالش کلیسا به معنای نفی اراده آسمانی است، مردم عادی هیچگاه قادر به این نبودند که حکومت را به مبارزه بطلبند چرا که همیشه بازنده از پیش مشخص شده بودند. آنچه حکومت را در اروپا قدرتمند ساخته بود توان نظامی و یا ظرفیت تنبیهی آن نبود بلکه «یار» و «شریکی» بود که حکومت در کنار خود داشت. هر زمان توده‌ها به این اندیشه سوق پیدا می‌کردند که نقض حقوق طبیعی خود را به وسیله حکومت به مبارزه بگیرند خود را در برابر تیم دونفره‌ای می‌یافتند که چیزی نبود که آنان طلب‌گر آن بودند.
حکومت توده‌ها را متوجه این نکته کرده بود که کلیسا همراه او است و هر کس علیه حکومت بپاخیزد به معنای مبارزه با شریک او یعنی کلیسا است. توده‌ها هیچگاه درصدد این نبودند که کلیسا را به زیر سوال ببرند چرا که از نظر آنان این به معنای اهانت به مجری خواست و نیت برتر آسمان‌ها بود. به لحاظ ترس از اهانت به صاحب کهکشان‌ها بود که توده‌ها جسارت مبارزه با حکومت را نداشتند، لیبرالیسم شکل گرفت تا حکومت را فاقد «یار» و بدون شریک سازد. لیبرالیسم حیات یافت تا حکومت را در برابر مردم پاسخگو سازد. لیبرالیسم بوجود آمد تا حکومت را ناتوان از توجیه آسمانی برای به زنجیر کشیدن حقوق طبیعی انسان‌ها سازد. لیبرالیسم شکل گرفت تا وجاهت نهادهایی که ماهیت آسمانی دارند تداوم یابد.
لیبرالیسم قوام یافت تا حکومت را وجاهتی مردمی اعطا و کلیسا را اصالتی زمینی هدیه کند. لیبرالیسم به منزلت دست یافت تا ساختار قدرت سیاسی را معطوف به توجه به خواست مردم کند تا از این طریق مشروعیت و ضرورت حضور خود را کسب کند. لیبرالیسم شکل نگرفت که ارزش‌های کلیسا را نابود سازد بلکه حیات یافت تا اعتقادات کلیسا را هویتی کارکردی اعطا کند. لیبرالیسم شکل نگرفت که حکومت را تضعیف کند بلکه پا به عرصه گذاشت تا حکومت را قدرتی متناسب با وظایفش بدهد. آنچه ضرورت شکل‌گیری لیبرالیسم را انکارناپذیر ساخت نحوه عملکرد حکومت و چگونگی کلیسا از یکسو و زیردست و تابع کلیسا یعنی حکومت از سویی دیگر بود.
تعریفی که کلیسا از مسیحیت داشت کلا در جهت اسارت توده‌ها و به حداکثر رسانیدن منافع مادی سلسله مراتت قدرت در ساختارکلیسا بود. کلیسا نه در جهت ارتقای ارزشی، معنوی و مادی توده‌ها بلکه در راستای انباشت قدرت و ثروت برای افرادی بود که استفاده از کلام مسیح و ارزش‌های او را مناسب‌ترین و مطلوب‌ترین چارچوب برای تحقق خواست‌های زمینی خود یافته بودند. کلیسا ابزاری در دست قدرت‌طلبان و ثروت‌دوستانی بود که در هیبت کشیش، کاردینال و پاپ، امیال فردی و نیات شخصی را برآورده می‌ساختند. اتفاقی که حادث شد این نبود که صاحب‌منصبان کلیسا به مانند دیگر افراد انسانی خواهان تامین نیازهای خود بودند. بلکه مهم این بود که اینان در پوشش کلیسا به این کار اقدام می‌کردند. سردمداران کلیسا از حکومت به عنوان ابزار برای رسیدن به نیازهای خود استفاده می‌نمودند.
از نقطه‌نظر لیبرال در این فرآیند بیشترین لطمه و ضربه متوجه دو نهاد بود. دو نهادی که ضروری برای تداوم حیات و بقای هر اجتماعی هستند. تحریف مذهب برای تامین منافع فردی صاحبان قدرت سبب شد که مشروعیت روشنفکرانه کلیسا و در عین حال مشروعیت ساختار حکومت در شکل فردی آن از بین برود. کلیسا به عنوان سمبل مسیحیت به جهت اینکه عملکردش موجب خزان زمینی توده‌ها گشت، کاملا از نقطه‌نظر روشنفکرانه به سخره گرفته شد، انقلاب فرانسه به پایانی بود بر نقش محوری کلیسا در حیات بخشیدن به سیاست‌های عمومی در گسترده وسیعی از اروپا انقلاب شکوهمند انگلستان نیز آغازگر حیات یافتن حاکمیت مردم در قالب حکومت دمکراتیک گشت.
نهاد کلیسا به حاشیه رانده شد و اخلاق مذهبی که در جامعه حاکمیت داشت از صحنه خارج گشت. لیبرالیسم با درک اینکه ضرورت وجود اخلاق برای حیات جامعه گریزناپذیر است و در جهت اینکه به روابط اجتماعی کیفیت دهد راهگشای «اخلاق مدنی» گشت. سقوط حاکمیت کلیسا و به حاشیه رانده شدن مسیحیت که کلیسا نماد آن بود به پر و بال گرفتن اخلاق مدنی و جامعه مدنی کمک کرد. لیبرالیسم خاستگاه اخلاق مدنی در اروپا است. آنچه لیبرالیسم را مخالف با کلیسا نمود ماهیت و جوهره ارزش‌های مسیحیت نبود بلکه وقوف به این مهم بود که کلیسا به عنوان یک نهاد اجتماعی منجر به تخریب اخلاق به جهت پناهجویی رهبران کلیسا به قلمرو مذهب در جهت توجیه فعالیت‌های منفعت‌طلبانه خود است.
کلیسا در توجیه سیاست‌ها و عملکردهای اهل کلیسا شروع به هزینه کردن از مسیحیت کرد. افراد انسانی (بیشتر قریب به اتفاق آنان) امیال و خواست‌های فردی را اولویت می‌دهند و دنبال می‌کنند. جامعه اگر احساس کند که امیال بعضی از افراد مضر به حال مردم است آن را نفی می‌کند اما وقتی کلیسا به اسم مسیحیت همین کار را می‌کند جامعه قادر به هیچگونه واکنشی نیست چرا که آن را در تعارض با قدرت آسمانی می‌یابد. لیبرالیسم با درک اینکه کلیسا از این ضعف استفاده می‌کند و همیشه مردم را با این چالش روبرو می‌سازد تا فعالیت‌های غیرانسانی خود را توجیه کند او را از صحنه تصمیم‌گیری به عنوان یک نهاد متمایز خارج کرد و کلیسا را زمینی ساخت.
بنابراین لیبرال‌ها در اروپا در تعارض با ارزش‌های مذهبی گام برنداشتند بلکه در تعارض با این واقعیت حرکت کردند که اجازه ندهند گروه‌ها و یا افرادی با بهره‌وری غیرصحیح از ارزش‌های شکل‌دهنده کلیسا به دنبال منافع خود روند. به همین روی است که لیبرالیسم در اروپا شکل گرفت. تاریخ سرشار از نادیده‌انگاری ارزش‌های مذهبی در جهت دادن به خط مشی‌ها به وسیله کلیسا، توجیه روشنفکرانه حضور کلیسا در پای میز تصمیم‌گیری‌های کلان مملکتی را برای همیشه از بین برد. لیبرالیسم خواهان حضور مذهب در گستره جامعه مدنی به عنوان یکی از نهادهای مدنی است، البته توجه شود که در قلمرو مدنی، کلیسا از هیچگونه مزیتی در رابطه با دیگر نهادهای مدنی برخوردار نیست.
هدف لیبرالیسم در اروپا حیات بخشیدن دوباره به مذهب و احیای آن با مدنی نمودن کلیسا بود. کلیسا از جایگاه آسمانی به صحنه اجتماعی کشانده شد و بدین‌ترتیب بقای آن حفظ گردید. مذهب در آمریکا دارای اعتبار وسیعی در تمامی حیطه‌های حیات است. لیبرالیسم در آمریکا به جهت اینکه مذهب را حمایت کند و شأن او برخلاف آنچه در اروپا به آن گرفتار شده بود نهادینه سازد شرایطی را رقم زد که این مهم حادث شود. لیبرال‌ها قانون اساسی را به گونه‌ای نوشتند که هیچگاه این امکان فراهم نشود که مذهب جایگاه خود را در جامعه تنزل‌یافته بیابد. لیبرالیسم به وسیله افراد حیات یافت که به گونه‌ای عمیق آگاه به اهمیت اجتماعی مذهب و معتقد به اصول و مبانی مذهبی بودند.
به دلیل همین اعتقاد و علاقه بود که خواهان آن بودند که مذهب نه در عرصه قدرت بلکه در عرصه مدنی باشد. در حیطه قدرت، مذهب از نظر لیبرال‌ها مورد مصالحه قرار می‌گیرد و لیکن در عرصه مدنی، مذهب به عامل تاثیرگذار تبدیل می‌شود و قادر به حیات بخشیدن به چشم‌اندازهای مبتنی بر اجماع می‌شود. جایگاه مذهب در آمریکا موید این است که هدف لیبرالیسم شأن بخشیدن به مسیحیت بود. جایگاه مذهب در اروپا بازتاب این واقعیت است که اروپا از قرن سوم به تجربه کلیسا پرداخت قبل از اینکه لیبرالیسم حیات یابد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات