تاریخ انتشار : ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۵  ، 
کد خبر : ۲۴۰۹۷۳

شریعتی و مخالفانش (بخش هفتم)

اشاره: در تیر و مرداد ماه امسال، شش قسمت از سلسله مقالات «شریعتی و مخالفانش» در نشریه ارزشها درج شد. به دلیل طولانی شدن آن مقالات تصمیم گرفتیم تا دنباله آن را در مهر ماه و پس از بازگشایی دانشگاهها، در معرض مطالعه خوانندگان گرامی قرار دهیم. اینک قسمت هفتم از این مقالات را پیش‌روی علاقه‌مندان قرار می‌دهیم و امیدواریم در طی چند شماره این بحث را به پایان ببریم.

طیفی از مخالفان فکری شریعتی را باید در مخالفان پیوند دین و سیاست و هواداران سکولاریسم جست‌وجو کرد.
اینان که در سالهای قبل از انقلاب از این منظر، مخالفتی با شریعتی نداشتند، طی یک دهه اخیر به صورت جدی به نقد تفکرات و اندیشه‌های شریعتی پرداختند زیرا به باور آنان، اندیشه‌های شریعتی از بارزترین تفکراتی است که دین را به عرصه عمل اجتماعی می‌کشاند و انتظارات از دین را به حوزه مسائل حکومتی هم گسترش می‌دهد.
شاید مخالفت گروههایی از افراد بی‌اعتقاد به مبانی دینی یا مخالفان ارزشهای الهی با اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی شریعتی طبیعی باشد زیرا آنان با اصل و اساس دین و مشارکت آن در مسائل سیاسی و حکومتی مخالفند اما در این طیف، افرادی خود را دیندار می‌دانند و طرح تئوریهای ضدحکومت دینی خویش را دفاع از اساس دین می‌نامند و در عین حال، با شریعتی به همین دلیل مخالفند که او از دین، وسیله و ابزاری سیاسی ساخت و آن را در کار انقلاب و مبارزه انداخت. شکل و قالب مخالفت این عده با شریعتی، انتقاد از او به دلیل مطرح کردن دین در هیئت یک «ایدئولوژی» است.
اینان با تفسیر ایدئولوژیک دین مخالفند و بر این باورند که تفسیر ایدئولوژیک از دین نه شدنی است و نه مطلوب و به همین دلیل، شریعتی که دین را ایدئولوژی کرده بود، مورد انتقاد آنهاست.
در گام نخست چنین به نظر می‌رسد که حاصل تلاش و شاید انگیزه این دست از منتقدان مرحوم شریعتی، بقای دین در اندیشه و باور مردم است زیرا هر چه دین در حوزه اجتماعی و حکومتی کمتر مداخله کند، ‌آسیب‌پذیری آن هم کاهش خواهد یافت و لذا اگر ما دین را یک امر فردی تلقی کنیم و در حوزه مسائل اجتماعی،‌ انتظاری از آن نداشته باشیم، خود بخود به بقای باور دینی در نزد مردم کمک کرده‌ایم اما واقعیت جز این است.
ما از دین انتظار نحوه ساخت هواپیما و شیوه اداره یک واحد صنعتی و ساختار کارشناسانه اداره مسائل اجتماعی را نداریم ولی خنثی کردن دین در مسائل جدی جامعه و فاقد حکم و نظر دانستن آن نیز بلااثر و بی‌خاصیت معرفی کردن دین است و طبعاً این امر از حجم دینداران خواهد کاست یا دینی غیرمؤثر در سعادت و شقاوت انسانها عرضه خواهد کرد که مخالفت فلسفه نبوت و رسالت انبیاست.
افرادی که مخالف ایدئولوژی‌اندیشی شریعتی و تفسیر ایدئولوژیک از دینند، در گام نخست تصویری بسیار زشت از ایدئولوژی ارائه می‌دهند تا همه کس نظر منفی به آن پیدا کند و سپس با معرفی شریعتی به عنوان کسی که دین را به چنین مفهومی،‌ ایدئولوژیک کرده بود، به مخالفت با او برمی‌خیزند.
یکی از سردمداران مخالفت با تفسیر ایدئولوژیک از دین، دکتر عبدالکریم سروش است که در نوشته‌های خود در مخالفت با شریعتی، به ارائه تصویری ناپسند از ایدئولوژی می‌پردازد.
وی درباره مفهوم ایدئولوژی می‌نویسد: «ایدئولوژی به منزله سلاح عمل می‌کند... و چاره‌ای ندارد جز این که دقیق، متناسب و قاطع باشد... و همین وضوح بسرعت به قشریت می‌انجامد.
این سلاح‌ها متناسب با نوع دشمن و نوع پیکار ساخته می‌شوند و همیشه موقتی‌اند و پس از شکست دشمن، کار‌آیی خود را از دست می‌دهند و به همین دلیل، ایدئولوژیها نه تنها دشمن‌ستیز که دشمن‌تراش و دشمن‌خواهند.
هر ایدئولوژی که از دل یک مکتب دینی بیرون کشیده می‌شود، ناگزیر گزینشی است.
برای ایدئولوژیها، اصل ایجاد «حرکت» است نه «کشف حقیقت» و اگر حقیقتی را می‌طلبند آن را از درون حرکت و مساعد با آن طلب می‌کنند، ایدئولوژیها به انقلاب می‌اندیشند و لذا متعلق به دوران تاسیس و مبارزه‌اند نه دوران استقرار.
ایدئولوژیها به این معنا به رهبر یا طبقه معینی از مفسران رسمی ایدئولوژی نیازمندند. در همین راستا، ایدئولوژیها خواستار یکنواخت‌اندیشی‌اند و نسبت به تنوع و تکثر آراء بی‌تحملند و مدعی کمال‌ و جامعیت و استغنای از دیگران و بی‌اعتنا به عقل و مریدپرور و ارادت‌طلبند.»
آیا این تفسیر از ایدئولوژی، شنوندگان و خوانندگان را به خودی خود به مخالفت با مفهوم ایدئولوژی نمی‌کشاند؟
اگر اندیشه‌هایی موجود باشند که ضدعقل و نه در پی کشف حقیقت بلکه فقط در فکر ایجاد حرکت باشند و تنها به درد دوران مبارزه بخورند و پس از پیروزی، کار‌آیی نداشته باشند و داوطلبانه، دشمن‌تراشی کنند و به قشریت بیانجامند و ادعای کمال و جامعیت داشته باشند و تنوع و تکثر اندیشه را برنتابند، قطعاً نباید آنها را پذیرفت و البته هر عقل سلیمی آن اندیشه‌ها را رد و طرد می‌کند اما اشکال اینجاست که مرحوم شریعتی در پی معرفی دین به عنوان تنها سلاحی برای مبارزه و در تلاشش برای استخراج ایدئولوژی از بطن دین یا تفسیر ایدئولوژیک دین در پی ساختن چنین ابزاری نبوده است.
مرحوم شریعتی ایدئولوژی را عقیده و شناخت عقیده و اصطلاحاً ایدئولوژی را بینش و آگاهی ویژه‌ای می‌دانست که انسان نسبت به خود، جایگاه. طبقاتی و پایگاه اجتماعی، وضع ملی، تقدیر جهانی و تاریخی و گروه اجتماعی‌اند که بدان وابسته است دارد و براساس آن، مسئولیتها و راه‌حلها و جهت‌یابیها و موضعگیریها و آرمانهای خاص و قضاوتهای خاصی پیدا می‌کند و در نتیجه به اخلاق، رفتار و سیستم ارزشهای ویژه‌ای معتقد می‌شود.
بنابراین ایدئولوِژی به «چگونه‌ای»؟، «چه می‌کنی»؟، «چه باید کرد»؟ و «چه باید بود»؟ پاسخ می‌دهد .
شریعتی با طرح مفاهیمی اینچنین در قالب تفسیر و تبیین ایدئولوژی در واقع از ضروریترین نیازهای هر جامعه و هر انسان متعهد و مسئول سخن می‌گوید و بر این باور است که هیچ انسانی بدون ایدئولوژی نیست چرا که هر انسانی برای پرسشهای اساسی و محوری فوق، پاسخ می‌طلبد و در هیچ شرایطی فارغ از این گونه دغدغه‌ها نیست.
حتی فردی که «دم را غنیمت» می‌داند و هیچ تعهدی نسبت به دیگران احساس نمی‌کند و در فردیت خود غرق است باز هم متناسب با آگاهی ویژه‌ای از خود و جامعه‌اش عمل می‌کند و متناسب با همان آگاهی خاص به موضعگیریهای خاص و اخلاق ویژه‌ای کشانیده می‌شود و به پرسشهای اساسی «چه باید کرد» و چگونه باید بود»؟ پاسخ این گونه‌ای می‌دهد.
در اندیشه مرحوم شریعتی، ایدئولوژی نه یک نیاز اعتقادی بلکه وصفی برای همه انسانها و جوامع است یعنی هیچ جامعه‌ای و هیچ انسانی نمی‌تواند بدون ایدئولوژی باشد. همچنین ایدئولوژیها با تکیه بر جهان‌بینی و درکی که از انسان و جامعه و تاریخ داریم، پی‌ریخته می‌شوند و با عرضه خود‌آگاهی انسانی و اجتماعی خاص به انسان، حوزه عمل آدمی را مشخص می‌کنند و به همین دلیل مادامی که انسان در جامعه می‌زید و از مسئولیتهای اجتماعی برخوردار است و باید نسبت خود را با انسانهای دیگر تعریف و مشخص کند، به این ایدئولوژی‌ها نیازمند است.
شریعتی در توصیف ایدئولوگ یک انقلاب می‌گوید: «ایدئولوگ یا راهگشای فکری انقلاب را نه انتصاب می‌کنند و نه انتخاب. به او رأی نمی‌دهند، به خاطر انتصاب وی به این مقام از وی تبعیت نمی‌کنند، به او معتقد می‌شوند، دعوتش را به خاطر منطقی که در اصالت پیام و حقیقت‌اندیشی‌اش می‌یابند، می‌پذیرند و هر کسی در هر مرحله از اقتدار رهبری فکری، می‌تواند او را نفی کند و در نتیجه دعوتش را پاسخ نگوید.
ولو تمامی مردم در قبول او همداستان باشند، یک تن حق دارد او را محکوم بداند و هیچگونه تعهدی نسبت به وی نپذیرد و برعکس، همه مردم به او کافر باشند و او تنها به او مؤمن.
افراد در برابر یک رهبر فکری، همچنانند که در قبال یک نظریه علمی یا مکتب فلسفی یا مذهب. رابطه آشنایی و آگاهی فرد است نسبت به اصالت فکر، حقانیت مکتب، ارزشهای علمی و اخلاقی و علمی وی و مکتب وی.»
(امت و امامت ـ ص 138)
بنابراین، ایدئولوژی لزوماً، به معنای سخنانی کلی، غیرعلمی، فاقد استدلال، شعاری و مبتنی بر احساسات یا آرمان محض نیست.
ایدئولوژی ـ که از پذیرش آن گریزی نیست ـ راهکارهای عملی را در مقابل جامعه و مردم می‌گذارد و بی‌هدفی و بی‌جهتی و هردم به سویی بودن را نفی می‌کند. هر متفکر مسلمان با تکیه بر جهان‌‌بینی و آرمانهای انسانی و دینی و با تکیه بر تعالیم و آموزه‌های مکتبی موظف است به اساسی‌ترین نیازهای عصر و نسل خویش توجه کند و به تدوین ایدئولوژی و مکتب راهنمای عمل اجتماعی بپردازد و به پرسشهای اساسی «چه باید کرد»؟ و «چگونه باید بود»؟ پاسخ دهد.
این گونه ایدئولوژیها البته عصری و تحول‌پذیرند یعنی دگمهایی نیستند که باید آنها را پذیرفت و درباره آنها هیچ پرسشی و سؤالی را مطرح نکرد.
ابتدا، «حقانیت» اعتقاد با دلایل مستقل به اثبات می‌رسد و سپس به عنوان یک ایمان در عرصه عمل، نتیجه می‌دهد. ایدئولوژی دینی، حقانیت خود را از کارآمدی‌اش نمی‌گیرد و مرحوم شریعتی هم هرگز چنین باوری نداشت اما بر این اعتقاد بود که نداشتن ایدئولوژی دینی که مبانی آن از متن مکتب اخذ شده باشند، بزرگترین نقیصه هم حرکتهای مردمی و انقلابی توده‌ای گذشته محسوب می‌شده است.
وی درباره تأثیر این نقیصه در حرکتهای اسلامی می‌نویسد: «ما نهضتهای سیاسی ـ اسلامی بسیار داریم اما نهضت فکری جدیدی نداشته‌ایم.
به طوری که حتی در مشروطه که یک انقلاب عمیق اجتماعی همراه با فرهنگ، فکر و ادبیات انقلابی و سیاسی و اجتماعی خاص خویش است و با این که بنیانگذاران و رهبران بزرگ آن روحانیون برجسته وعاظ انقلابی و مترقی بزرگ چون ثقه‌الاسلام و ملک‌المتکلمین بوده‌اند، می‌بینیم روح و بینش مشروطه بیش از آنچه تحت تأثیر جهان‌بینی سیاسی و ایدئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تأثیر فرهنگ انقلاب کبیر فرانسه است و این است که می‌بینیم تنها کار علمی که عالم شیعی در مشروطه می‌کند کتاب «تنزیه المله و تنبیه الامه» نائینی است که آنهم تنها و تنها توجیه فقهی مشروطه فرنگی است وگرنه نقش اساسی رهبران روحانی ما در مشروطه تکیه بر اصول اخلاقی و انسانی از قبیل عدالت، آزادی، برابری، قانون و محکومیت ظلم و جور و استبداد بوده است و نقش اساسی اسلام، استخدام ایمان مذهبی در مسیر انقلاب است و نه ارائه فلسفی سیاسی و فرهنگ انقلابی‌ای که از متن ایدئولوژی اسلام یا مکتب تشیع برخاسته باشد.
(مجموعه آثار 27، ص 248)
بنابراین شریعتی در صدد استخدام دین برای ساختن ایدئولوژی و ابزار انقلاب نبود بلکه اسلام را دارای جامعیت ارزشی، اعتقادی، سیاسی و اجتماعی و از بطن آن، اخذ مبانی یک مکتب راهنمای عمل اجتماعی را شدنی می‌دانست.
از نظر شریعتی، فقدان ایدئولوژی مدون و نامشخص بودن چهارچوبهای نظری حرکتهای اجتماعی در گذشته، باعث شکست یا منجر به انحراف آنها شد و به همین دلیل ضروری است تا در هر عصری و متناسب با نیازهای جامعه، شرایط اجتماعی و تاریخی ایدئولوژی اسلام مورد مداقه قرار گیرد و جهت و سمت و سوی حرکت اجتماعی براساس آن تنظیم شود.
نکته پراهمیت این است که موقت بودن ایدئولوژیها و تغییرپذیری آنان در برخی از حوزه‌ها و متناسب شدن آنها با شرایط متغیر جامعه، چیزی از ضرورت و ارزش‌شان نمی‌کاهد چرا که در همه حال ما ناچار به عملیم و داشتن تئوری راهنمای عمل ضروری است و این نیز از محاسن یک اندیشه است که با تغییر شرایط اجتماعی و نیازهای انسانی، قادر به ارائه پاسخهای تازه باشد.
از سوی دیگر باید تأکید کرد که ایدئولوژیها، همه مشابه هم نیستند و تفاوتهای بنیادین در میانشان وجود دارد و لذا نباید صفات انتزاع شده از ایدئولوژیهای عقل‌ستیز خشونت‌طلب و دشمن‌آفرین چون کمونیسم و فاشیسم را به تمام ایدئولوژیها تعمیم داد و ایدئولوژی‌‌اندیشی‌ شریعتی و دیگر متفکران مسلمان را نیز این چنین توصیف کرد.
مخالفان ایدئولوژی، تحت تأثیر فرهنگ غرب و آرای برخی از متفکران آن دیار قرار دارند که با ارائه تئوریهایی چون «پایان ایدئولوژی» و «پایان تاریخ» الگوهای سیاسی و اجتماعی حاکم بر غرب را به عنوان تنها گزینش مطلوب برای بشر معاصر، قلمداد می‌کنند در حالی که جدا از انگیزه‌های سیاسی سلطه‌جویانه و استعماری غربیها، هیچ منطقی برای این، گونه تئوریها نمی‌توان یافت.
به اعتراف سروش، ایدئولوژی را تنها یک ایدئولوژی دیگر می‌تواند از صحنه بدر کند و لذا ادعای «پایان ایدئولوژی» که از سوی برخی از تئوریسین‌های غربی مطرح می‌شود، خود یک ایدئولوژی است که می‌خواهد جایگزین همه ایدئولوژیهای دیگر جهان شود.
آیا نظام حاکم بر غرب فاقد دستگاه فکری، ارزشی، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی است و آیا می‌توان انکار کرد که نظام فکری و فرهنگی و تمدنی غرب، گونه‌ای خاص از بودن را ترویج می‌کند و پاسخهایی مشخص به پرسش «چه باید کرد»؟ می‌دهد و آیا نام این همه، «ایدئولوژی» نیست؟ ادعای «پایان ایدئولوژی» ادعای گزافی است و طبعاً نیاز انسان به ایدئولوژی و مکتب و تئوری راهنمای عمل نیز دائمی است.
انسان مسلمان این تئوری را از دین استنباط و اخذ می‌کند و متناسب با نیازهای عصر و نسل خود و با توجه به شرایط اجتماعی متغیر، طراحی می‌کند.
شریعتی با چنین تلقی مثبتی،‌ ایدئولوژی دینی را مورد حمایت قرار می‌داد.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات