باقر مؤمنی
در مورد ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم و رابطه این دو در زمانه ما، مثل هر پدیده دیگر باید ابتدا به تعریف و شرح این عناوین و ریشهها و گذشتهها و تحول آنها تا امروز پرداخت تا بتوان درباره موضعگیری نیروهای اجتماعی در برابر این پدیدهها به نتیجهگیری و داوری درستی دست یافت.
ناسیون، طبق تعریف، یک مجموعه اجتماعی ـ سیاسی از انسانهاست که با یک سابقه تاریخی درازمدت و یک فرهنگ مشترک و در قالب فورماسیونهایی که در طول تاریخ شکل یافته و پاگرفته با هم پیوند خوردهاند و این عوامل سبب پیدایش مجموعهای از برداشتهای فکری ـ فرهنگی و احساسی شده که افراد این مجموعه را به یکدیگر گره زده به نحوی که این احساس با خون یک یک افراد این مجموعه عجین شده و در اعماق وجودشان نشست کرده است؛ و هیچ اندیشمند، فعال سیاسی و مبارز اجتماعی را نیز، با هر عقیده و ایدئولوژی که باشد، نمیتوان یافت که فعالیت سیاسی ـ اجتماعی خود را از این نقطه و بر این اساس آغاز نکرده باشد؛ و این حکم بیش از هرکس در مورد مارکسیستها و انترناسیونالیستها صادق است زیرا یک مبارز سیاسی از این دست معمولاً به دنبال تاثرات خویش از زندگی روزمره جامعهاش، و به ویژه رنجی که مردم وطنش از ستم نیروهای شیطانی داخلی و خارجی کشورشان تحمل میکنند ـ و برای دفع و رفع این ستم و رنج ـ قدم به صحنه مبارزه میگذارد و پس از رشد آگاهی او در جریان مبارزه است که مبارزه خود را به صورتی، همه جانبه بعضاً تنها قضات اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی و همچنین ستم طبقاتی طبقه حاکم کشورش، و پس از اینها علیه تجاوز خارجی و استعمار وطنش چه به صورت کهنه و چه نو ـ تکامل و گسترش میدهد.
به این ترتیب دیده میشود که یک کمونیست نه تنها زندگی خود را در راه رهایی مردم وطنش از ستم استثمار نهاده بلکه بیهیچ گذشت و چشمپوشی برای آزادی وطنش از قید استعمار نو و کهنه تلاش میکند. از این جهت یک کمونیست نه تنها یک ناسیونالیست ـ به معنای خواستار باورمند به رفاه و آزادی و ترقی توده هموطن خود ـ بلکه یک وطنپرست یا پاتریوت سرسخت در برابر تهاجم خارجی نیز هست، و جالب اینجاست که اگر به سرگذشت اندیشمندان ترقیخواه عصر مشروطیت نگاه کنیم میبینیم که همه آنها به معنای واقعی ناسیونالیستهای سرسختی بودهاند که در عین حال ناسیونالیسم و پاتریوتیسم را به عنوان پایگاه و حتی ابزاری برای مبارزه با استعمار به کار میبردهاند و در این مبارزه هرچه پیشتر رفتهاند به اندیشههای اجتماعی ـ سوسیالیستی و شبه سوسیالیستی نزدیکتر شدهاند.
البته در اینجا باید یادآوری کرد که در مواردی گاه ناسیونالیسم با شووینیسم آمیخته و اشتباه میشده و برخی از متفکران در مراحلی از حیات خویش، و یا احیاناً تا آخر عمر خود، بیش از اینکه به دردهای ملت و مردم و ترقی و آزادی جامعه ایران بیاندیشند مدام به عظمت گذشته و تاریخ کشور خود پرداخته و به جای تلاش برای رهایی کشور و مردمشان از انحطاط موجود بر مرگ آن عظمت واقعی یا موهوم اشک ریختهاند که البته این نوع مشغولیات ذهنی نه تنها برای استعمارگران نگرانیآور نبود بلکه از آن استقبال هم میکردند و آن را به سمت دعوای ایرانی با عرب و مغول و ترک، هدایت میکردند، و در این میان بعضی هم بودند که تمام ذهن خود را به پاک کردن زبان پارسی مشغول میداشتند.
البته این نوع ناسیونال شوینیسم و پاتریوتیسم در این زمان، به علت اشتیاق شدید مردم و اندیشمندان اجتماعی برای بیرون کشاندن کشور و جامعه از عقبماندگی و آرزوی ترقی و تعالی در تمام وجوه اقتصادی ـ اجتماعی ـ سیاسی جامعه و تغییر نظام اجتماعی و حکومتی آن نمیتوانست انحرافی جدی و اساسی در فکر آزادیخواهی و ترقیطلبی به وجود آورد اما بعدها، وقتی که دیگر اندیشه سوسیالیستی گسترش پیدا کرد و جنبشهای سوسیالیستی، به ویژه در کشورهای اروپایی، به نیرویی عمده تبدیل شدند و در جهت تغییر قطعی جوامع بورژوایی و خورده بورژوایی خود دست به اقداماتی زدند، و پس از آنکه یک کشور واحد سوسیالیستی در شرق اروپا گام به عرصه هستی نهاد، ناسیونالیسم ترقیخواهانه در محتوا و شکل و در عملی به نئوناسیونالیسم تحول باخت که برای قرار دادن ملتها در برابر یکدیگر، و همچنین برانگیختن ملتها شوروی و کشورهای سوسیالیستی، و جذب آنها به سیستم جهانی سرمایهداری و بستن کشورها و اجتماعات در حال رشد به ارابه امپریالیسم به کار رفت؛ و به این ترتیب نئوناسیونالیسم به صورت دشمنی میان ملتها و دشمنی همه آنان با سوسیالیسم در خدمت استعمار نوین درآمد و اگر انترناسیونالیستها در زمانی و در جایی به مقابله با به اصطلاح «ناسیونالیسم» برخاستهاند در واقع خواستهاند که سلاح فریبنده نئوناسیونالیسم را، که به جای آن نشسته بود، دربیاورند وگرنه اگر در جایی ـ و در هر گوشهای از جهان ـ ناسیونالیسم واقعی و ناسیونالیستهای واقعی، که دقیقاً درد تکامل و ترقی و رشد کشور و جامعه خود و رهایی آن از چنگال امپریالیسم را داشتهاند و در این راه میکوشیدهاند، از آن حمایت کردهاند.
البته در جاهایی و لحظههایی انترناسیونالیستها از این اصل انحرافهایی داشتهاند که باید مورد نقد و تحلیل قرار بگیرند وگرنه با استناد به اشتباهات و خطاهایی از اینگونه نمیتوان انترناسیونالیستها را به مقابله با ناسیونالیسم واقعی ـ که سلاحی برای مبارزه در راه رهایی کشور از قید استعمار و ابزاری برای رشد و تکامل جامعه است ـ متهم ساخت. با این همه، صرفنظر از برخی اشتباهات قابل انتقاد، یک انترناسیونالیست در برابر جنبهها و نتایج فاجعهبار نئوناسیونالیسم نمیتواند ساکت و دست بسته بماند.
در حقیقت انترناسیونالیسم به معنای پیوند و همبستگی افراد بشر با یکدیگر در فرهنگ متعالی بشری از قدیم، البته به صورت مجرد و انتزاعی وجود داشته، از جمله میتوان به شعر معروف سعدی رجوع کرد که میگوید:
بنیآدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
اما این نوع دریافت از همبستگی انسانها در این زمانها جنبه کاملاً مجرد و انتزاعی داشته و در زمانه ما تنها مارکسیستها بودهاند که به این پیوند و همبستگی صورت واقعی داده و در عمل برای تحقق آن کوشیدهاند. انترناسیونالیستها نه تنها به اعتبار ناسیونالیست بودن در رده تعالی حیات مردم جامعه خود مبارزه میکنند بلکه نسبت به مبارزات مردم دیگر کشورها نیز، که در راه آزادی و تعالی خویش مبارزه میکنند همدردی و همبستگی جدی دارند و هرگونه همکاری با آنان را وظیفه خودشان میشمارند حتی اگر این همکاری به صورت یاری و مشارکت در مبارزات مسلحانه آنها درآید. برای نمونه میتوان از مشارکت مجاهدان سوسیال دموکرات گرجی و ارمنی و قفقازی در جنبش مسلحانه مردم ایران در انقلاب مشروطیت یاد کرد که حتی بعضی از آنان به مقامات بالای کشوری راه یافتند.
البته انترناسیونالیسم پس از استقرار حکومت سوسیالیستی در کشور واحد روسیه دچار تحولاتی شد که از آن جمله، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم و غلبه سوسیالیسم بر فاشیسم حزب کمونیست و حاکمیت سوسیالیستی این کشور در نظر کمونیستهای جهان به صورت یک قطب امید و چراغ راهنما درآمد اما از سوی دیگر این مرکزیت به تقویت ناسیونالیسم شوروی منجر شد و حزب و قدرت حاکم این کشور به جای اینکه در انترناسیونالیسم سوسیالیستی به عنوان عضوی از اعضای این جنبش جهانی عمل کند کوشید تا با تثبیت مرکزیت خود ابتکار تدوین استراتژی استقرار سوسیالیسم را در جهان در تک تک کشورها در دست خود بگیرد و استراتژی انقلاب اجتماعی کشورهای مختلف را از بالا طرحریزی کند در حالی که از یک زمانی به بعد در داخل حزب بلشویک سانترالیسم بوروکراتیک جای سانترالیسم دموکراتیک را گرفته بود و یک گروه کوچک به جای حزب و برای حزب، و در نتیجه برای جهان کمونیستی، فکر میکردند و بدتر از آن، حزبی که باید دولت را انتخاب و استراتژی آن را در زمینه امور اجتماعی و سیاسی تعیین میکرد به یک حزب دولتی تبدیل شده بود که فکرش و اختیارش در دست همان گروه بوروکرات بود، و این خود در ارتباط با احزاب کمونیست کشورهای دیگر نیز به جای اینکه به دنبال یک استراتژی مبنی بر تحلیل جامعه خاص خودشان باشند باید از سیاستهای متغیر روز دولت و حزب دولتی شوروی تبعیت میکردند.
به این ترتیب تابعیت احزاب انترناسیونالیست و مترقی از سیاستها و نظرات انحصارطلبانه حکومت شوروی، نه یک انترناسیونالیسم به معنای واقعی بلکه نوعی «ناسیونالیسم حکومتی» حاکم بر احزاب انترناسیونالیست بود که مطلقاً نشانی از انترناسیونالیسم سوسیالیستی نداشت؛ و طبیعی است که چنین رابطهای میان سوسیالیستهای جهان و احزاب سوسیالیستی را نمیتوان به جای انترناسیونالیسم جا زد.
اما آنچه به عنوان «صدور انقلاب» به انترناسیونالیستها نسبت داده شده به کلی و از بیخ و بن بیمعنی و بیمورد است زیرا مارکسیستها انقلاب اجتماعی در یک کشور را دقیقاً منتج از تحولات عینی و ذهنی جامعه در یک مرحله معین و شرایط معین میدانند و براساس این تحلیل معتقدند که وقتی جامعهای آمادگی کاملی برای تغییر نظام و حاکمیت خود نداشته باشد نمیتوان نظام خاصی را با اعمال زور و قدرت از خارج و به صورت مصنوعی بر آن تحمیل کرد و این امر در شکست مداخلات نظامی امپریالیستها، از سالهای پس از جنگ جهانی دوم تا امروز به چشم میخورد که برای نمونه از شکست آنان در ویتنام و درماندگی امروزشان در کشورهایی مانند عراق و افغانستان میتوان یاد کرد.
البته مداخله یک نیروی خارجی میتواند روند پیشرفت یک نظام را در یک کشور منحرف و کند کند یا برعکس آن را سرعت بخشد، اما اینکه نظام اجتماعی یک کشور و سرنوشت مردم آن را به دلخواه خود و بدون توجه به عوامل عینی و ذهنی آن جامعه و در اساس تغییر دهد فکری کاملاً بیاساس است. و انترناسیونالیستها بیش از هر جریان دیگری در جهان به این اصل اعتقاد دارند و به همین دلیل هم «صدور انقلاب» از نظر آنان امری به کلی مردود شناخته میشود.
اما اگر در کشوری تمام عوامل تحول انقلابی آماده باشد و انقلابیون آن کشور برای پیشرفت انقلاب اجتماعی خویش از آنان یاری بخواهند طبیعی است که اگر به این درخواست با تمام قدرت پاسخ مثبت بدهند در واقع این امپریالیستها هستند که تصور میکنند میتوانند با کمک نیروی نظامی خویش نظام موردنظر خودشان را به کشورهای دیگر صادر و مستقر کنند. البته همانطور که گفته شد امکان دارد که با تهاجمات نظامی از خارج و توطئههای سیاسی به روند پیشرفت و تحول و تکامل یک جامعه لطمه زد اما مطلقاً نمیتوان نظامی را که با شرایط عینی و ذهنی یک جامعه همخوانی ندارد به طور قطع و برای زمانی دراز به آن جامعه تحمیل کرد.