تاریخ انتشار : ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۵:۱۶  ، 
کد خبر : ۲۴۰۹۸

بوش و ژنرال‌ها

ترجمه: لیلا چمن‌خواه نوشته: مایکل‌دش اشاره‌: شکاف میان رهبران نظامی و غیرنظامی ایالات متحده با جورج دبلیو بوش آغاز نشد، اما مداخله‌گری غیرنظامیان و بی‌اعتنایی به خبرگان نظامی این شکاف را به مراتب عمیق‌تر کرد. وزیر دفاع جدید باید از نو تقسیم کار میان این دو را که به نظامیان اقتدار بر تاکتیک‌ها و بر غیرنظامیان اقتدار بر استراتژی‌ها را می‌دهد احیا کند و یا به بی‌اعتنایی به نظامیان که امضا را بدتر می‌کند، ادامه دهد.

شکاف نظامی ـ اداری

شکی نیست که رابطه میان صاحب‌منصبان نظامی و اداری در دولت بوش از زمان آغاز جنگ عراق بدتر شده است. در سال 2006، تقریبا 60 درصد کارکنان زن و مرد در پنتاگون اعتقادی نداشتند که غیرنظامیان بتوانند حافظ منافع ایالات متحده باشند. در گزارش ماه دسامبر 2006، گروه مطالعه عراق که رابرت گیتس، وزیر دفاع فعلی قبل از رسیدن به این مقام یکی از اعضای آن بود، به صراحت توصیه کرد که وزیر دفاع جدید باید هر کوششی که می‌تواند برای ساختن یک رابطه سالم و صحیح میان نظامیان و غیرنظامیان انجام دهد، از طریق ایجاد جوی که در آن نظامیان ارشد برای ارائه پیشنهاد و راهنمایی نه فقط به رهبران غیرنظامی پنتاگون، بلکه حتی به رئیس‌جمهور و شورای عالی امنیت ملی احساس راحتی و آزادی کنند.

اما تنش میان این دو از زمان جنگ عراق شدت یافت، باتلاق عراق صرفا این شکاف را که برای دهه‌ها وجود داشت، برملا ساخت. در طول جنگ سرد بیشتر نظامیان به این باور رسیدند که اطاعت محض و بی‌چون و چرا از رهبران غیرنظامی در ایجاد این افتضاح سهم داشته است و در آینده نیز رهبران ارشد نظامی نباید کاملا از غیرنظامیان تمکین داشته باشند.

در سال‌های پس از جنگ ویتنام، نخبگان نظامی و اداری از تقابل مستقیم و رودررو اجتناب کردند و همزمان، رهبران نظامی به بازسازی ارتش متمرکز شدند تا علیه پیمان ورشو جنگ مرسوم را راه اندازند و غیرنظامیان نیز به اطاعت از آنها قناعت کردند. اما پایان جنگ سرد شکاف موجود را در مورد مسائلی از این دست که آیا از نظامیان باید برای اداره امور به عوض صحنه نبرد استفاده کرد و اینکه چگونه نهادهای نظامی را با آداب و رسوم اجتماعی در حال تغییر انطباق داد، تعمیق کرد.

دولت بوش برای اثبات مجدد ادعای کنترل غیرنظامیان بر ارتش به قدرت رسید و بعد از 11 سپتامبر بر این ادعا بیشتر پافشاری کرد. رامسفلد متعهد شده بود تا ارتش را متحول کند و از آن برای نبرد جهانی علیه تروریسم استفاده نماید.

زمانی که صاحب‌منصبان کاخ سفید به این نتیجه رسیدند که رهبران نظامی بیش از حد در برنامه‌ریزی برای آغاز جنگ عراف محتاط‌اند، تردیدی به خود در کنار گذاشتن آنها از بازی راه ندادند و بنابراین تصمیم‌گیری در مورد مسائلی از قبیل تعداد نیروهای اعزامی و زمان‌بندی اعزام آنها را خود شخصا به عهده گرفتند، اما از زمانی که شرایط در عراق بدتر از بد شد، منازعه میان این دو نیز مجددا آغاز گشت.

ژنرال‌های بازنشسته خواهان استعفای رامسفلد شدند، چرا که نگرانی زیادی در میان روسای ستاد مشترک (JCS) درباره برنامه احتمالی دولت بوش در استفاده از سلاح‌های هسته‌ای در یک حمله پیش‌دستانه علیه تاسیسات هسته‌ای ایران وجود داشت که در نتیجه برخی از آنها را وادار به استعفا کرد. همچنین دولت نصیحت رهبران نظامی را در اعزام هزاران سرباز تازه‌نفس به عراق نادیده گرفت.

بنابراین وزیر دفاع جدید چیزهای زیادی دارد که باید رو کند. در کوتاه‌مدت گیتس باید در مقابل تعیین زمان پایان جنگ مقاومت کند؛ چرا که پذیرش پایان جنگ به معنی قبول این نکته است که آمریکا پیروز میدان نیست، اما در عین حال خواهان شکست نیز نیست. او باید همچنان به کوشش‌هایش در تحول ارتش ادامه دهد و در این حال نیروی زمینی در هم شکسته در جنگ چهار ساله افغانستان و عراق را نیز ترمیم نماید. اما گیتس می‌تواند امید به پیروزی در از نو ساختن یک رابطه مبتنی بر همکاری میان رهبران نظامی و غیرنظامی داشته باشد. او باید زعامت صاحب‌منصبان غیرنظامی به نظامیان را مورد بازاندیشی قرار دهد و حدود قلمرو نظامی را از اقتدار غیرنظامیان مشخص نماید.

نکته کلیدی این است که گیتس نیازمند به رسمیت شناختن این نکته است که رهیافت مداخله‌جویانه رامسفلد سهم زیادی در ایجاد مشکل در عراق و جاهای دیگر داشته است. بهترین راه‌حل بازگشت به همان تقسیم کار قدیمی است: غیرنظامیان از نصیحت نظامیان حرفه‌ای در امور تاکتیکی و عملیاتی اطاعت می‌کنند و در عوض، فرودستی کامل و تمام عیار نظامیان را در تعیین استراتژی‌های کلان و امور سیاسی دریافت می‌دارند. موفقیت شغلی گیتس منوط خواهد بود به بازسازی مناسب توازن میان این دو بخش.

احترام و اطاعت؟

تنش ذاتی میان رهبران ارشد نظامی و مباشران غیرنظامی‌شان وجود دارد. بحث و تبادل درباره استفاده از زور، برخلاف برداشت عمومی، احتمالا به مبارزه بیشتر میان جنگاوران و غیرنظامیان می‌انجامد. شکاف فعلی میان نظامیان و غیرنظامیان با جنگ ویتنام آغاز شد. تصمیم به مداخله در ویتنام عمدتا از سوی رهبران غیرنظامی اتخاذ شد. جان اف.کندی لیندون جانسون به همراه وزیر دفاع رابرت مک‌نامارا، وزیر خارجه این‌راسک، مشاور امنیت ملی مک‌جورج‌باندی و بخش حامی جنگ در میان کارمندان دون رتبه، از آغاز جنگ پشتیبانی کردند. از همان آغاز، رهبران ارشد نظامی درباره تعهد نیروهای زمینی ایالات متحده به جنگ در آسیای شرقی تمایل چندانی نداشت. حتی بعد از اینکه صاحب‌منصبان غیرنظامی آنها را متقاعد کردند که منافع حیاتی در خطر است، آنها درباره استراتژی‌های واشنگتن برای جنگ زمینی و هوایی شرط و بیع‌های جدی داشتند. تا تابستان 1967، نارضایتی نظامیان به حدی رسیده بود که روسای ستاد مشترک مکررا حرف از استعفا می‌زدند.

اگر چه آنها استعفا نکردند، اما اشتیاق رهبری ارشد نظامی به احترام و اطاعت از غیرنظامیان همزمان با بدتر شدن افتضاح ویتنام، مانع از استعفای کارمندان پایین رتبه‌تر نشد.

کالین‌پاول در یکی از به یادماندنی‌ترین خاطراتش ادعا کرد که در طول آن جنگ ارتش در برقراری ارتباط مستقیم با مقام‌های مافوق ناکام ماند. رهبری ارشد نظامی هرگز نزد وزیر دفاع یا رئیس‌جمهور نرفت تا بگوید «جنگ به شیوه‌ای که ما آن را ادامه می‌دهیم، غیرقابل پیروزی است»، کتاب کلنل اچ.آر.مک‌مستر با عنوان «پشت کردن به جنگ» نشان می‌دهد که این درس از جنگ ویتنام هم‌اکنون کاملا از سوی بخش‌های نظامی فعلی پذیرفته شده است. پیام تلویحی کتاب پرفروش مک‌مستر این است که اطاعت بی‌چون و چرا از سر فرماندهی نظامی باید مورد بازبینی قرار گیرد.

رابطه وخیم دولت کلینتون با نظامیان قابلیت او را برای مبادرت به تعهدات نظامی خوب مختل کرد. پس از انتقاد از دولت بوش پدر مبنی بر اینکه اقدام‌های وی برای پایان دادن به خونریزی در بوسنی کافی نبوده است، کلینتون سیاست پرمدعاتری را به بهانه مداخله بشردوستانه به عهده گرفت. اما در واکنش به این سیاست جدید، کالین‌پاول (رئیس بعدی ستاد مشترک) مقاله‌ای در فارن‌افرز منتشر کرد و علیه آن موضع گرفت. در رهیافت پاول معیار سختگیرانه‌تری برای استفاده از زور معرفی شده بود که بعدها به دکترین پاول مشهور شد. شرط و شروط‌های ارتش درباره مداخله در بوسنی نقش مهمی در محدود کردن گزینه‌های نظامی ایالات متحده برای استفاده از زور در اوت 1995 ایفا کرد.

دیگر ابتکار اولیه کلینتون خاتمه دادن به سیاست پنتاگون مبنی بر اخراج همجنس‌گراها از ارتش بود که بخشی از مبارزات انتخاباتی او به شمار می‌آمد و حکایت از تعهد عمیق وی به اساس آزادی‌های مدنی داشت اما زمانی که کلینتون کوشید سیاست جدید را به اجرا بگذارد، مخالفت کنگره و نظامیان را برانگیخت.

روابط ضعیف نظامیان و غیرنظامیان که بر سال‌های اولیه دولت کلینتون سایه انداخته بود، تا پایان دوره دوم او نیز ادامه یافت. تا بهار 1999، آشکار شد که رئیس‌جمهور صربستان اسلوبودان میلو‌سویچ از پاکسازی قومی در کوزوو زمانی دست خواهد کشید که پای نیروی نظامی به میان آید. کلینتون و مشاوران غیرنظامی‌اش مانند مادلین آلبرایت و سندی‌برگر، مشاور امنیت ملی، از کاربرد حمله نظامی محدود تهدید عملیات زمینی طرفداری کرد. روسای ستاد مشترک در دولت برای مبادرت به عملیات هوایی گسترده و استفاده از نیروی زمینی تاکید می‌کردند. نتیجه این امر محدود شدن عملیات در کوزوو به عوض تسهیل آن بود. به عنوان مثال به فرمانده ارشد نیروهای آمریکا در کوزوو وعده داده شده بود تا همه نیازها و مایحتاج نظامی او تامین شود اما در عمل پنتاگون در فرستادن هلی‌کوپترهای آپاچی تاخیر کرد و بعدا نیز هرگز به او اجازه استفاده از آنها را نداد. این مقاومت‌ها به چشم بسیاری از صاحب‌منصبان اداری دولت کلینتون چندان تعجب‌برانگیز نبود. در مجموع می‌توان گفت که پس از فاجعه ویتنام رهبری ارشد نظامی ظهور کرد با این اعتقاد که در تصمیم‌هایی که هم بر سازمان داخلی ارتش و هم بر اینکه کی و چگونه باید از ارتش‌ استفاده کرد، به غیرنظامیان چندان نباید اعتماد کرد.

حتی بعد از بازنشسته شدن پاول از ارتش در سال 1993، دکترین او زنده و جا افتاده در پنتاگون باقی ماند. جانشین وی هیوشلتون به عنوان رئیس ستاد مشترک، در یک مصاحبه در سال 1999 به من گفت که «من قویا به دکترین وزیر دفاع سابق کاسپاروین برگر که توسط ژنرال کالین‌پاول مفصلا بیان شده است، معتقدم و فکر کردم که در کوزوو توانستیم آن را پیاده کنیم». شلتون که در سخنانش صدای پاول منعکس بود، استدلال کرد که نیروی نظامی باید ابزار نهایی حل مناقشه باشد: «زمانی که اجساد سربازانمان به خانه بازگردانده شود آیا ما هنوز احساس می‌کنیم که جنگ منافع آمریکا را تضمین می‌کند؟».

شورش غیرنظامیان

خیلی‌ها انتظار داشتند که انتخاب جورج بوش به ریاست جمهوری آمریکا طلیعه یک دوران خوب در زمینه همکاری و تفاهم نظامیان و غیرنظامیان باشد. گذشته از همه اینها، بوش برای جمع‌آوری آرای نظامیان با این تعهد که پس از هشت سال غفلت و بی‌توجهی «کمک در راه است» برنامه‌ریزی کرده بود. دو وزیر دفاع قبلی این پست یعنی رامسفلد و دیک‌چنی و رئیس سابق ستاد مشترک پاول مجبور به داشتن روابط عالی با رهبری ارشد نظامی بودند.

اما بوش با یک دستور کار دفاعی بلندپروازانه وارد کاخ سفید شد که تداوم منازعه اجتناب‌ناپذیر میان نظامیان و غیرنظامیان را در پی داشت. بوش در سخنرانی‌‌‌اش در سپتامبر 1999 گفته بود که هدف او وادار کردن آدم‌ها به اندیشه جدید و گزینه‌های سخت در زمینه امور نظامی است. در ماه‌های اولیه آغاز به کار دولت جدید رامسفلد برنامه‌هایی برای تحول ارتش در سر داشت که او و دیگر غیرنظامیان پیش‌بینی می‌کردند انقلابی در امور نظامی باشد.

این امر منجر به اصطکاک فوری با رهبران نظامی و متحدانشان در کاپیتال‌هیل شد که انتقادات بسیاری درباره شیوه وزیر دفاع جدید و محتوای سیاست‌هایشان داشتند. رامسفلد این نگرانی‌ها را برطرف کرد: «اگر این امر باعث آزار مردم و تحریک حساسیت‌شان می‌شود، من متاسفم». او به بخش مطبوعاتی پنتاگون گفت: «این زندگی است؛ چرا که فعالیتی که انجام می‌دهیم مهم است و ما بنا داریم که آن را خوب و شایسته به انجام برسانیم. قانون اساسی خواهان کنترل غیرنظامیان بر این بخش است و من یک غیرنظامی‌ام. به من ایمان داشته باشید. در اینجا کارهای بزرگی انجام می‌دهیم و بسیاری از آنها را در دو سال گذشته انجام داده‌ایم. وقتی که خارج از گود ایستاده و گوش‌هایتان را گرفته‌اید، با این امید که هر چه انجام می‌دهید درست است، آب از آب تکان نمی‌خورد». به عقیده رامسفلد تحول فقط با اشتیاق و راهنمایی غیرنظامیان انجام شد. در نتیجه تا پاییز 2001، روابط رامسفلد با رهبری ارشد نظامی و کنگره چندان خراب نبود، اما برخی شاهدان پیش‌بینی کردند که او نخستین قربانی دولت بوش باشد.

حملات 11 سپتامبر 2001 و مراحل اولیه جنگ علیه تروریسم در افغانستان توافق متارکه موقتی جنگ را میان رامسفلد و رهبران ارشد نظامی تحمیل کرد، اما همچنان که دولت بوش اعلام کرد که عراق جبهه دوم جنگ است ـ دیدگاهی که بیشتر متخصصان نظامی در آن شریک نبودند ـ این توافقنامه شکست خورد. در مواجهه با آنچه که آنها آن را ناسازگاری نظامی می‌دیدند، رامسفلد و معاون وزیر دفاع پل ولفوویتز نشان دادند که چندان هم از دخالت در این موضوع پشیمان نیستند. روشن‌ترین دلیل اشتیاق غیرنظامیان برای اعمال کنترل بر ارتش در مورد مسائل تاکتیکی و عملیاتی اعمال نظر ولفوویتز در مورد تخمین نیروی مورد نیاز در عراق بود که توسط ژنرال اریک‌شیسنکی، رئیس ستاد مشترک، پیشنهاد شده بود. به شهادت کنگره در فوریه 2003 ولفوویتز ارزیابی رئیس ستاد را مبنی بر اینکه ایالات متحده نیازمند افزایش چند صد هزار نیرو برای برقراری ثبات پس از جنگ در عراق است، رد کرده بود. وقتی که عملیات پس از جنگ با اشکال مواجه شد، اتهام‌های متقابل و اشارات منفی میان ژنرال‌های تازه بازنشست شده و رهبران غیرنظامی در دولت بوش، رابطه میان این دو را به نقطه آخر رساند. در پاییز 2006، کاخ سفید و عقاب‌های بانفوذ خارج از دولت در نهایت پذیرفتند که ایالات متحده نیروهایی به آن اندازه از قدرت و توان ندارد که امنیت را در مناطق خطرناک عراق حفظ کنند. اما پس از آن، رهبران ارشد نظامی در عراق همزمان با افزایش آشوب و ناآرامی در این کشور به این اعتقاد رسیده بودند که نیروهای ایالات متحده بخشی از مشکل تا راه‌حل هستند.

بنابراین به عوض درخواست برای نیروهای بیشتر، همچنان که در آغاز جنگ داشتند، بیشتر رهبران ارشد چنین استدلال کردند که ایالات متحده نیازمند کاهش حضور و برجای گذاشتن ردپای کمتر است. حتی تایمز نظامی هم به این نتیجه رسیده بود که کمتر از 40 درصد از نیروها از افزایش سطوح نیرو حمایت می‌کردند. ژنرال جان‌ابی‌زید، رئیس فرماندهی مرکزی، به کمیته خدمات سنی گفت که او معتقد نبود که در شرایط فعلی اعزام نیروهای بیشتر، راه‌حل مشکل در عراق است». او در پاسخ به سوال یکی از سنارتورها گفت: «با فرماندهان همه بخش‌ها ملاقات کرده و خطاب به آنها گفته است که از نظرگاه حرفه‌ای که شما دارید، اگر ما نیروها را در عراق افزایش دهیم آیا قابلیت ما برای کسب موفقیت در عراق افزایش می‌یابد؟» پاسخ همه منفی بود.

ابی‌‌زید و دیگر فرماندهان ارشد ایالات متحده معتقدند که افزایش شمار نیروهای آمریکایی در عراق نتیجه‌ای به بار نخواهد آورد. او خود این مطلب را چنین بیان کرد: «همیشه میان آنچه که ما انجام می‌دهیم و عراقی‌ها می‌توانستند انجام دهند تنش وجود داشته است. اگر بخواهیم در عراق هر کاری که دلمان می‌خواهد انجام دهیم، می‌توانیم، اما این راهی به سوی برقراری ثبات در عراق نیست. به شهادت کنگره ما می‌توانیم 20 هزار نیروی بیشتر فردا به عراق بفرستیم و نتیجه موقتی بگیریم. ]اما[ وقتی شما به تعداد کل نیروهای آمریکا نگاه می‌کنید، توانایی برای تحمل این تعهد صرفا چیزی نیست که ما دقیقا همین الان با این حجم نیرو بتوانیم از پس‌اش برآییم».

اما به رغم چنین اعتراضاتی، رهبری ارتش یکبار دیگر در دست غیرنظامیان قرار گرفت و دوباره اختلافات افزایش یافت.

ژنرال‌های صندلی راحتی

چرا رابطه نظامیان و غیرنظامیان در دولت بوش اینچنین ضعیف و کمرنگ شد؟ جیمزمان در کتابش ظهور ولکان‌ها (1) بیان می‌کند که چهره‌های غیرنظامی کلیدی در تیم امنیت ملی بوش بر این اعتقادند که دولت کلینتون در حفظ سلطه کامل بر ارتش شکست خورده بود. رامسفلد به ویژه عقیده داشت که کنترل غیرنظامیان بر ارتش باید مسوولیت اولیه وزارت دفاع باشد و او همراه با ولفورویتز و دیگر چهره‌های اداری برجسته متقاعد شدند که باید غیرنظامیان بیشتر درگیر قضایا شوند تا بر ناکارآمدی اداری و کوته‌بینی خدماتی غلبه کنند. پس از 11 سپتامبر رامسفلد و دیگر اجزای غیرنظامی جنگ دریافتند که مانع اصلی برای آغاز چنین جنگی رهبری برجسته ارتش آمریکاست.

صاحب‌منصبان دولتی در تصمیم خود برای تاکید مجدد بر این مسئله حتی خواهان درگیری بیشتر در مسائل عملیاتی مانند تعیین اندازه نیرروها و جدول‌بندی زمانی برای آرایش نیروها بودند. رئیس سابق ارتش، توماس‌وایت، می‌گوید که رامسفلد می‌خواست به همه در ساختار دولت نشان دهد که او مسوول است و در مقایسه با روسای سابق دفاع، او مدیریت دقیق‌تری بر امور اعمال خواهد کرد. پس بدیهی است که این شکل از بصیرت غیرنظامیان نسبت به امور به برخورد و منازعه بیشتر میان این دو بخش می‌انجامد.

ساموئل هانتینگتون در رساله اصلی که درباره روابط میان نظامیان و غیرنظامیان نوشت، سیستمی را پیشنهاد کرد که کنترل هدفمند نام داشت و هدف از آن ایجاد تعامل میان صاحب‌منصبان نظامی و برتری سیاسی غیرنظامیان بود. او توصیه می‌کند که رهبران غیرنظامی اقتدار اساسی را به کارمندان حرفه‌ای نظامی در حوزه‌های عملیاتی و تاکتیکی واگذار کنند و در عوض اطاعت کامل و بی‌چون و چرای غیرنظامیان در حوزه‌هایی مانند سیاست و استراتژی‌های کلان بر نظامیان را بپذیرند. این سیستم نه تنها در عمل پیاده نشد بلکه برای بیش از 50 سال به اندیشه ما درباره اینکه چگونه غیرنظامیان باید دیدگاه‌های خود را درباره ارتش پیاده کنند، شکل داده است.

اما دولت بوش یک رهیافت کاملا متفاوت نسبت به کنترل غیرنظامیان داشت. دولتیان از این نگران بودند که بدون به زیر سوال کشیدن جدی تصمیمات نظامیان در هر سطحی قادر به اجرای اهداف خود و ایجاد تحول در ارتش نیستند و نمی‌توانند آن را در راهی کاملا متفاوت به خدمت بگیرند.

با توجه به موقعیت خطیر فعلی در عراق، میراث بوش در زمینه روابط این دو، احتمالا به طور کامل در نقطه مقابل انتظامات و پیش‌بینی‌های تیمش قرار می‌گیرد: بی‌اعتبار شدن طرح کلی کنترل غیرنظامیان بر ارتش.

احیای موازنه

گیتس، وزیر دفاع، هم‌اکنون با معضلی که اهمیت مضاعف دارد، مواجه است: پیشرفت اندک در تحول ارتش آمریکا که در منازعه میان نظامیان و غیرنظامیان که آینده میزان خوشبینانه‌ای ندارد، نمود یافته است. بدتر از همه اینکه او مجبور است به این مشکلات در یک جو سرمازده رابطه میان نظامیان و غیرنظامیان بپردازد. رئیس سابق ارتش، وایت، میراث بوش و رامسفلد را چنین خلاصه می‌کند: «در تعریف، وزیران دفاع غیرنظامی‌اند. برخی از آنها ممکن است در ایام جوانی تجاربی در ارتش داشته باشند، اما شغل آنها ایجاب می‌‌کند که به نصایح خردمندانه نظامیان گوش دهند و براساس آن تصمیم بگیرند. وایت می‌پرسد: مسئله این است که آیا ما موازنه را از دست داده‌ایم؟ اگرچه تا رسیدن به موازنه فاصله بسیار داریم،. مطمئنا گیتس نباید و نمی‌تواند از مسوولیت خود برای اعمال کنترل غیرنظامیان بر ارتش شانه خالی کند. در یک نظام سیاسی دموکراتیک تصمیمات درباره جنگ و صلح نه فقط باید توسط سربازان بلکه توسط رای‌دهندگان و از کانال رهبران منتخب صورت گیرد. همزمان گیتس باید نقش تشویق‌کننده و نه ایجادکننده منازعه را داشته باشد و باید نصایح مفید و دلسوزانه رهبران ارتش نظامی را بشنود؛ حتی اگر این نصایح از سیاست‌ها و راهکارهای دولتمردان پشتیبانی نکند. ارتش حق دارد و باید مورد توجه واقع شود. روی هم رفته سربازان، کارشناسان و خبرگان صحنه نبردند. اگر صاحب‌منصبان ارشد احساس کنند که نظرات آنها مورد بی‌اعتنایی واقع می‌شود یا اینکه از آنها خواسته شود تا دستورات نادرست صادر کنند، باید استعفا دهند.

ژنرال دیویدپترائوس، فرمانده تازه منصوب شده نیروهای آمریکایی در عراق، در گذشته درباره ناکامی رهبری ارشد نظامی در صادقانه و صریح صحبت کردن از جنگ ویتنام و تاثیر آن بر روابط آتی غیرنظامیان و نظامیان، قلمفرسایی کرده است. پترائوس قول داد که او بهترین و حرفه‌ای‌ترین توصیه سران نظامی‌اش را ارائه کند و اگر موردپسند واقع نشد، آنگاه آنها می‌توانند دنبال شخص دیگری باشند تا نصیحت نظامی حرفه‌ای‌تری ارائه کند.

یک موازنه مناسب به رهبران غیرنظامی اقتدار و هیمنه بر تصمیمات سیاسی خواهد داد مانند اینکه آیا ایالات متحده باید در عراق بماند یا علیه ایران از زور استفاده کند و در عوض به نظامیان اختیارات گسترده در تصمیم‌گیری عملیاتی و تاکتیکی داده شود درباره اینکه چگونه یک ماموریت را به انجام برسانند. مرز میان این دو همیشه کاملا روشن نیست. برخی ملاحظات نظامی بر تصمیمات سیاسی تاثیر می‌گذارد و بالعکس. اما بدیهی است که دخالت غیرنظامیان در مسائل مربوطه به کارشناسان نظامی همیشه به بدی درگیری نظامیان در سیاست خواهد بود. هر زمان که موازنه میان نظامیان و غیرنظامیان از بین برود، کشور در رنج خواهد بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات