پیوند دو جهان
اصولا پیوند میان آمریکا و دنیای عرب را باید در دو روی یک سکه دید و مورد مطالعه و تجزیه و تحلیل قرار داد. یک روی این سکه کشمکش میان اعراب و رژیم صهیونیستی و روی دوم آن منافع و مصالح مشترک و همکاری در عرصههای سیاسی، اقتصادی، نظامی و... است.
در این میان رژیم صهیونیستی تمامی نیروهای خود را در روی اول این سکه متمرکز میکند تا جانبداری آمریکا را به سود خود تضمین کند، ولی هدایت روی دوم سکه با آمریکاست که مصالح و منافع استراتژیکی در میان کشورهای عرب دارد.
تاریخ گواهی میدهد که علیرغم کمک و مساعدت آمریکا در تداوم حیات رژیم صهیونیستی، در پارهای از موارد که این رژیم تعهدات خود را نقض مینموده، با کیفر و عقوبت رؤسای جمهور پیشین ایالات متحده روبرو میشده است. این کار در عهده جرالد فورد در سال 1974 یا جورج بوش پدر در سال 1991 رخ داده است ـ هرچند بصورت موقت و گذرا ـ اما اکنون اوضاع تغییر کرده و آمریکا نه تنها متحد تمام عیار و استراتژیک رژیم اشغالگر قدس ـ بلکه جانبدار این کشور در نزاع با اعراب است و حتی به نظر میرسد که تلآویو بر تصمیمسازان کاخسفید فشار میآورد و در تدوین سیاست آمریکا در قبال اعراب تاثیرگذارتر شده است و این محصول به برکت وجود نومحافظهکاران برای تلآویو به دست آمده است.
بسیاری از کارشناسان بر این عقیدهاند که اسرائیل همواره مرجعیتی در کانون اندیشه نومحافظهکاران بوده است. اگر نفت و اسرائیل را بیانگر مصالح استراتژیک ایالات متحده به شمار آوریم، محافظهکاران بر این باورند که چیرگی بر نفت عراق، وضع آن را به عنوان عامل فشار بر سیاستهای آمریکا درباره اعراب و اسرائیل تغییر خواهد داد.
اگرچه حاکمان کاخسفید توانستند اغلب گروههای معارض در عراق را حول محور خود جمعآوری کنند و حمایت آنان در حمله به عراق را به دست آورند؛ اما این حمایت فقط در اصل حمله بود و نه در ادامه اشغالگری.
اصولاً گفتمان روشنفکران و رسانههای کشورهای عربی با گفتمان همگنان آنان در عراق نسبت به نومحافظهکاران تفاوت دارد.
اظهارنظرهای رسانهای آنان مؤید این واقعیت است که از چپگرایان و لائیکهای مصری و روشنفکران غربی گرفته تا ناسیونالیستهای لبنانی و هواخواهان القاعده در عربستان سعودی و یمن، همگی با گفتمان حاکم بر سیاستهای خاورمیانهای آمریکا به ویژه اشغال عراق مخالف بوده و هستند.
اغلب مطبوعات و رسانههای کشورهای عربی نیز همین شیوه را دارند. کار به جایی رسیده که شبکه الجزیره در سالهای اخیر به علت سیاستهای خبریاش درباره عراق و...، مغضوب حاکمان ایالات متحده واقع گردیده است، حال آنکه میدانیم این شبکه در سال 1997 به تشویق آمریکا در قطر تاسیس شد تا به گشایش فضای رسانهای و سیاسی در جهان عرب کمک کند.
احزاب، شخصیتها و روشنفکران جهان عرب حتی داخل آمریکا نیز مواضعی کم و بیش اینچنینی دارند. هرچند که میبایست اعتراف کرد که برخی روشنفکران جهان عرب بعلت ماهیت استبدادی داشتن حاکمان و حکومتهای عربی، دل خوشی از این حکومتها نداشته و در این جهت با آمریکا همسو و همجهت هستند.
جرج بوش رئیسجمهور آمریکا یکی دو بار از حمایت رژیمهای خودکامه خاورمیانه اظهار پشیمانی نمود و بر ضرورت اصلاح این رژیمها تاکید ورزید، اما سازوکار اجرایی این اصلاحات همچنان مایه اختلاف میان رهبران کشورهای عربی و آمریکاست.
برخی از نظریهپردازان تندرو و نومحافظهکار ـ افزون بر عراق ـ خواستار تغییر نظامهای سیاسی چندین کشور عرب منطقه هستند. آنان اینگونه رژیمها را اصلاحناپذیر میشمرند و بر ضرورت کاربرد زور در سرنگونی آنها تاکید دارند، اما این نظریه هنوز به سیاست غالب در دولت آمریکا تبدیل نشده است.
اکنون و به طور روزانه، انبوه سخنرانیها و مقالات در رسانهها و مطبوعات عربی منتشر میشوند و سیاستهای نومحافظهکاران را کاملا به سود صهیونیستها ارزیابی میکنند، اشغال عراق توسط آمرکیا را مکمل اشغال فلسطین توسط رژیم صهیونیستی قلمداد مینمایند و نومحافظهکاران را به راه انداختن جنگهای صلیبی و تلاش برای سلطه بر منطقه خاورمیانه و جهان اسلام متهم میکنند.
این موضوع که آیا عراق تبدیل به ژاپن، آلمان یا ویتنام خواهد شد نیز به موضوع بحثانگیز رسانههای عربی تبدیل شده است. البته گاه نیز تحلیلهایی همانند آنچه «هاشم صالح»، اندیشمند لبنانی ارایه داده، به گوش میرسد که معتقد است وضع عراق نه همانند سرنوشت کشورهای فوق، که بسان آلمان اوایل قرن نوزدهم است. در آن هنگام ناپلئون به این کشور که از نظام فئودالی رنج میبرد حمله کرد تا این کشور را با دستآوردهای انقلاب فرانسه آشنا کند. در این هنگام، دیگر دولتهای اروپایی از جمله اتریش، مجارستان و... به مقابله با ناپلئون پرداختند و عاقبت وی را شکست دادند، ولی این شکست مانع از پیشروی اندیشههای انقلاب فرانسه نشد و مدتی بعد راه خود را در میان روشنفکران و انبوه تودههای آلمانی بازنمود.
آنچه آمد، نمونهای از دیدگاههای متفاوت و گاه متضاد موجود در میان محافل فکری و سیاسی جهان عرب است که مواضع آنها را نسبت به اندیشههای نومحافظهکاران حاکم بر دولت آمریکا نشان میدهد.
متاسفانه دنیای عرب در چند دهه گذشته نتوانسته آنچنان که باید و شاید از استعدادها و قابلیتهای خود در جهت مبارزه با سلطه استعمارگران مخصوصا آمریکا استفاده نماید. منابع سرشار انرژی این کشورها و داشتن پتانسیلهای قوی از نیروهای اجتماعی، هرگز مورد استفاده و بهرهبرداری سیاستمداران و حتی روشنفکران عرب قرار نگرفت.
سالهای سال است که کشورهای عربی نتوانستهاند برای مساله فلسطین چارهای بیاندیشند و از این رو بیشتر به سیاست وادادگی و بیتفاوتی و حتی دفاع و حمایت از رژیم اشغالگر قدس روی آوردهاند.
در این میان، حمایتهای کورکورانه آنها از خودکامگیها و شهوترانیهای سیاسی برخی سیاستمداران عربی به نام پان عربیسم همانند حمایتهای بیدریغ آنان از صدام در مقابل ایران در طول جنگ تحمیلی نیز قابل انتقاد و سرزنش است. در سالیان گذشته که آمریکا و رژیم صهیونیستی با طرحریزی و اجرای انواع سیاستها در اندیشه از ریشه برانداختن اسلام و تفکر اسلامی در جهان بودهاند و در این راستا از هر موقعیت و امکانی بهرهبرداری نمودهاند، رؤسای این کشورها بجز سوریه و لبنان، از کمترین اقدامی در جهت تضعیف مواضع مستقل ایران دریغ نورزیدهاند. طرح همیشگی تعلق جزایر ایرانی سهگانه به امارات، تحریف نام خلیجفارس و استفاده از واژه مجعول خلیجعربی و اظهار نگرانی از برنامه صلحآمیز هستهای ایران در پارهای موارد از جمله این اقدامات است.
در هر حال نویسنده معتقد است که هرچند، زخمهای عمده و عمیقی از سیاستهای قبلی کشورهای عربی بر پیکره ملل عرب، منطقه خاورمیانه و جهان اسلام وارد آمده، اما هنوز هم حاکمان این کشورها و حتی عمده روشنفکران آنها نتوانستهاند به یک جمعبندی کلی و منسجم مبتنی بر منافع خود و کل جهان اسلام برسند؛ از این رو جهان عرب با وجود تمامی استعدادها، ثروتها و قابلیتها، از اظهار وجود عمده و تأثیرگذاری عمیق بر معادلات جهانی و منطقهای عاجز و ناتوان است. از این جهت، تغییر دیدگاهها و رویکردهای مبتنی بر منافع ملی و نه خواستهای خارجی و تقدم مسأله اسلام بر پان عربیسم، بمثابه آب حیاتی برای تجدید حیات این کشورها، لازم و ضروری است.