بسماللهالرحمنالرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر واجعلنا من خیر انصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه
خدای بزرگ را سپاسگزارم که توفیق حضور در این جلسة ارزشمند و اثرگذار را عنایت کرد؛ زیارت صاحبنظران، اندیشمندان و کسانی که دل در گرو حقیقت انسانی دارند.
من از دستاندرکاران جشنواره تشکر میکنم و امیدوارم این جشنواره بتواند میعادگاه خوبی برای همة اندیشمندان و دلسوزان انسان و بشریت باشند.
من نمیخواهم اینجا زحمت بدهم یا مطلبی را از خودم عرض بکنم. میخواهم عرض ارادتی بکنم و در محضر استادانی که اینجا حضور دارند، چند جمله درس پس بدهم. به درستی اشاره کردند که علوم انسانی مهمترین است، چرا که انسان مهمترین است. در همة این هستی بالاتر و مهمتر از انسان، مخلوق و موجودی وجود ندارد. همهاش انسان است و همة بحثها و علمها به انسان برمیگردد. اگر انسان را از این هستی برداریم، چیز قابل ذکری باقی نمیماند و اگر انسان نبود، جایی برای علم، معرفت، حکمت، کمال و ارزشهای انسانی و الهی باقی نمیماند. به همان اندازه که انسان مهم است، علوم مربوط به انسان نیز مهم است. شاید به یک تعبیر، ما علمی غیرمرتبط با انسان نداریم، اما طبیعی است که آن علومی که به حقیقت انسان برمیگردد و معلوم میکند که انسان چیست، به کجا باید برود و چه باید بکند، طبیعی است که این علوم از همه مهمتر و ارزشمندتر است. من فکر میکنم با نگاه به تاریخ علوم انسانی بتوانیم علوم انسانی را به دو دستة کلی تقسیم کنیم؛ علومی که برای کنترل و مدیریت انسان گسترش پیدا میکند و علومی که برای هدایت و کمال انسان گسترش پیدا میکند. اینها به طور مبنایی به هم مرتبط هستند.
اما انسان چیست؟ یک لحظه در ذهنتان تمام هفت میلیارد انسان روی زمین را تصور کنید. همة انسانهایی را که در طول تاریخ آمدهاند و رفتهاند، در ذهنتان تصور کنید؛ رنگها، نژادها، زبانها، مرزهای جغرافیایی، و زمان، تمایلات فردی و برخی خصوصیات رفتاری و اخلاقی را هم بردارید. در پایان کار چه باقی میماند و چه فرقی با هم دارند؟ آیا تفاوتی بین آنها باقی میماند؟ ما معتقدیم خیر. اگر اینها را برداریم، به حقیقت انسان میرسیم و حقیقت انسان یکی بیشتر نیست، ولی به اسمهای گوناگون. فطرت الله التی فطرالناس علیها. فطرت الهی و روح خداست. آیینة تجلی خداست. ظرف اسما و صفات الهی است. اگر این قالبها را برداریم، آنچه میماند، همهاش خوبی، زیبایی، پاکی و کمال جویی است. حقیقت انسان به یک تعبیر نازل شدة خداست؛ یعنی خدای متعال میخواهد خودش را معرفی کند. خدا که در ظرف مادی نمیگنجد. یک نشانه، آیینه، آیه و موجودی که بتواند صفات خدا را بازتاب دهد. جانشین خدا در زمین که جانشین باید با اصل مشابهت داشته باشد، نه در ذات بلکه در تجلی و رفتار.
ما فکر میکنیم حقیقت انسانی بسیار بسیار برجسته و ارزشمند است. خدا در مورد خلق انسان به خودش تبریک میگوید. خدا که نیاز به تبریک ندارد. در واقع میخواهد عظمت انسان را معرفی کند. این حقیقت انسان واحد در تمام انسانها و در طول تاریخ و در عرض جغرافیاست. اما این انسان باید به کجا برود؟ پاسخ در بخش اول داده شد.
خدا انسان را در پایینترین سطح و در دل این پیرایهها آفریده است. همة اینها به تعبیر قرآن غل و زنجیر است که حقیقت انسانی را به اسارت گرفته است. همة مأموریت انسان رها شدن از این غل و زنجیرها و بازگشت به حقیقت انسانی و خداست. ما معتقد هستیم انسان از خداست و باید به خدا برگردد؛ یعنی حقیقت انسانی خدایی است. اما در کرة زمین و زندگی مادی پیچیده شدة در آلودگیها، خودخواهیها، تعصبات، طبقهبندیها و غل و زنجیرهاست. باید از اینها نجات پیدا بکند و به خدا برگردد. مأموریت انسان این است که این غل و زنجیرها را پاره بکند و بالا برود و به خدا برگردد. ما از خدا هستیم و به سوی او برمیگردیم. مأموریت انسان این است که به سوی خدا برگردد. حالا چگونه باید این کار را انجام بدهیم؟ چه کار باید بکنیم؟ مأموریت را به چه شکل باید انجام بدهیم؟ خدای متعال دو مأموریت در طول هم و از یک جنس برای انسان تعریف کرده است و برای بازگشت به آن حقیقت انسانی، اول باید حقیقت انسانی را بشناسیم. بدون شناخت حقیقت انسانی بازگشت محال است و دوم، تلاش برای زدودن این غل و زنجیرها از خود و دیگران و به تعبیر دیگر، تلاش برای برپایی جامعة سعادتمند در زمین اول، حقیقت انسان را آن طوری که هست باید بشناسیم. دوم، تلاش بکنیم این حقیقت در همین زمین متجلی بشود، یعنی یک زندگی سعادتمند. برای تحقق این دو مأموریت ما نیازمند الگو، راهبر و رهنما هستیم. میخواهیم به حقیقت انسانی برگردیم، حقیقت انسانی چیست؟ باید تجلی بیرونی داشته باشیم که ما آن را دنبال کنیم و به آنجا برسیم. باید یک عینیت بیرونی خدا در برابر ما قرار داده باشد؛ چرا که بالاخره شناخت ما از حقیقت انسانی شناختی نسبی است. تابع شرایط محیطی، رشد و نمو، تاریخی، اجتماعی و تمایلات و گرایشهای ماست.
خدا باید حقیقت انسانی را به طور عینی در برابر انسان قرار داده باشد والا معنا ندارد که خدا امری را به ما تکلیف کند که دست نیافتنی است. پاسخ روشن است. خدای متعال در هر مقطعی از زمان انسانی را خلق کرده است که هیچ یک از این پیرایهها را ندارد. عینیت حقیقت انسان کامل است، انسانی که نه دچار غرور و خودخواهی و تمایلات زمینی است و نه دچار تعصبات و وابستگیهای قومی و قبیلهای و زبانی و نژادی، تجلی فطرت الهی است. این حقیقت وجود دارد. همة پیامبران الهی آمدهاند انسانها را به شناخت این حقیقت دعوت کردهاند. همه در زبان پیروان دین از هر طایفهای که باشند، ما آن را به نام موعود میشناسیم. البته پیامبران اولوالعزم (حضرت عیسی، موسی، ابراهیم، عیسی و پیامبر عزیز اسلام) انسانهایی کامل بودند.
باید برای جامعة سعادتمند تلاش کنیم. ویژگیهای جامعة سعادتمند چیست؟ جایی که همة انسانها از همة غل و زنجیرها آزاد باشند. چگونه آزاد میشوند؟ راهش را خدا نشان داده است: بندگی خدا و تلاش برای اجرای عدالت و مبارزه با ظلم. یعنی حاکمیت حیات طیبه و زندگی سعادتمند برای همگان، یعنی فراهم کردن شرایط آزاد شدن و کمال یافتن برای تک تک انسانها. عدالت پایة رها شدن انسان از غل و زنجیرهاست. اگر عدالت نباشد، هزاران سال دیگر هم جامعة بشری تلاش بکند، علما بنویسند، تحقیق کنند و فریاد کنند، به جایی نخواهیم رسید. عدالت گام اول است. برای همین است که همة پیامبران مأمور اجرای عدالت بودند. مأموران بودند بشریت را ترغیب و تشویق کنند تا برای اجرای عدالت قیام کنند.
بر همة شما روشن است که اجرای عدالت بدون حاکمیت یک حاکمِ عادل ناشدنی و محال است. باید حاکم عادل باشد تا عدالت را اجرا بکند، والا عدالت فرصت اعمال و اجرا پیدا نمیکند. کدام حاکم میتواند عدالت را اجرا کند و چقدر؟ حاکمی که خودش در درون خودش به تعادل و عدالت رسیده باشد، یعنی از آن غل و زنجیرها آزاد شده و کمال پیدا کرده باشد. جامعة جهانی را چه کسی میتواند به عدالت برساند؟ حاکم و مدیریت عادل. یک انسان عادل چقدر میتواند عدالت را اجرا بکند؟ به میزانی که در درون خودش به عدالت رسیده است و به نسبتی که از زمین بریده و به آسمان پیوسته است. عدالت مطلق را چه کسی میتواند اجرا بکند؟ کسی که در درون خودش به عدالت مطلق رسیده است. باز به انسان کامل بر میگردد، انسانی که از همة غل و زنجیرها بریده است و حقیقت انسانی را به تمامی در خودش متجلی کرده است.
پس هم برای شناخت انسان و هم جامعة سعادتمند ما نیازمند انسان کامل هستیم. چه کسی میتواند راهنما باشد؟ کسی که راه را به طور کامل دریافته است. چه کسی راه را دریافته است؟ انسان کامل. باید به قلة انسانی برسیم. چه کسی الگوست؟ انسان کامل. خدا به انسان مأموریت داده، اما او را تنها نگذاشته است. مایة حرکت چیست؟ سوخت موتور انسان برای رسیدن به خدا و برپایی جامعة سعادتمند چیست؟ در یک کلام عبارت است از: عشق و محبت. خمیرمایة خلق انسان عشق و محبت است. خدا از روی رحمت و لطفش انسان را خلق کرده است. اگر عشق به خوبیها و حقیقت خود و عشق به خدا و تجلی خدا، انسان کامل نباشد، حرکت کمال محال است. هر کمالی زاییدة عشق است و هر چه عشق عمیقتر و گستردهتر، کمال بالاتر و بالاتر است.
عشق به چه؟ عشق به خدا و حقیقت انسانی و عشق به انسان کامل که تجلی خدا و تجلی حقیقت انسانی که این هر دو یکی است و عشق به نوع انسانها. انسان هرچه بالاتر برود دلش از کینه خالی میشود و جای آن محبت پر میشود و هرچه انسان پایین برود، دلش از محبت خالی میشود و جایش کینه میآید.
اصلاً تفسیر تمام حوادث تاریخ بشر همین دو کلمه است: عشق یا کینه. عمل یا حرکت از موضع کینه یا از موضع عشق. پیامبران همه آمدهاند انسان را به عشق و محبت دعوت کنند و عشق نقطة کمال عقل است. عشق همان عقل است در یک مرتبة بالاتر یا تجلی عقل است. اگر عقل نباشد، عشق نیست و اگر عشق نباشد عقل نیست. خدا انسان را برای عشقورزی خلق کرده است. پیامبران عاشق نوع انسان بودند. آنها فارغ از پیرایهها و تقسیمبندیها و رنگ، زبان، نژاد و جغرافیا، عاشق همه بودند.
حضرت مسیح (ع) و پیامبر عزیز اسلام عاشق همة انسانها بودند. برای همة انسانها آمدهاند، اصلاً هیچ پیامبری جغرافیایی نیست. گرچه مأموریتشان جغرافیا داشته باشد، اما موضوع پیام و کارشان جغرافیا ندارد، چون انسان است. خدا یک دین بیشتر نفرستاده است. دین یعنی چه؟ دین دستورالعمل برای انسان برای بازگشت به خداست. انسان یکی بیشتر نیست. خدا هم یکی بیشتر نیست. راه بازگشت هم یکی بیشتر نیست، چون فرقی بین پیامبران نیست. همة پیامبران یک حقیقت را فریاد زدهاند: دعوت به توحید، بندگی خدا، عدالت و حقیقت انسان. اما چقدر عرضه کردند؟ مناسب با ظرفیت زمان و در ظرف زمان و مکان. معلوم است دو هزار سال قبل آدمها عقب افتادهتر و دریافتشان ضعیفتر بوده است، اما همة حقیقت را آوردهاند. خمیرمایة مجاهدت پیامبران عشق به همة انسانها بوده است.
یک شخصیت عظیم عالم هستی که شما میشناسید، امیرالمؤمنین علی (ع) است. او انسان کامل و تجلی عدالت، بندگی خدا و عشق به انسانهاست. معمول این است که وقتی انسانها دشمنشان شکست میخورد و کشته میشود، خوشحال میشوند. حتی بعضیها هم ظاهر انسانی دارند از اینکه انسانها را میکشند، خوشحال میشوند. همان آقایی که برای حل مشکلات نظام سرمایهداری تصمیم گرفت به افغانستان حمله کند. اما ما شخصیتی را در طول تاریخ میشناسیم که وقتی می بیند دشمنش کشته شده ناراحت میشود، گریه میکند و خطاب به او میگوید چرا این طوری شدی؟ چرا اینقدر سقوط کردی؟ تو میتوانستی به مراتب بالای انسانی برسی. به خاطر ثروت، قدرت، تسلط بر دیگران، تمایلات پست مادی و هواهای نفس در مقابل توحید، عدالت و بندگی خدا ایستادی و کشته شدی. وجود او عشق به همه است.
علوم انسانی یعنی پرداختن به این حقایق، و شرقی و غربی هم ندارد. چرا امروز تحت نام فارابی دور هم جمع شدهایم؟ هر انسانی به نسبتی که از قید و بندها آزاد بشود، جهانی و بزرگ میشود. هر جای دنیا که برویم با هر رنگ، نژاد، جغرافیا و زبان با او احساس آشنایی میکنند. دوستان عزیزمان از آلمان به حافظ اشارة خوبی کردند. فردوسی، سعدی، خیام، مولوی، وحشی بافقی، سنایی غزنوی، گوته و هر کس به هر نسبتی از زمین بالا رفت و اوج گرفت، جهانی شد. اینها دیگر مرز ندارند. درست است که در یک جغرافیا به دنیا آمدهاند و زندگی کردهاند، اما آنقدر بزرگ شدهاند که جهانی هستند و مرزی ندارند و متعلق به همة بشریت هستند و همه با آنها رابطه برقرار میکنند و زبان آنها زبان همه است و همه حرفهای آنها را میفهمند.
اجازه بدهید من چند بیت شعر هم آخر عرایضم باز از همین بزرگان، خدمت شما عرض میکنم. بحث اوج گیری حافظ است. اولاً، حافظ میگوید دنبال چه میگردید؟ هرچه میگردی این داخل خود انسان است. عنایت کنید:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
و آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگـان لب دریـا میکرد
انسان خیلی بزرگتر از این عالم مادی است:
مشکل خویش بر پیرمغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وندر آن آینه صدگونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهانبین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
یعنی خدا انسان را از روز اول عظیم خلق کرد، تجلی و خلیفة خودش قرار داد. ظرف عالم شدن، حکیم شدن، قادر شدن، رئوف شدن و خلاق شدن را خدای متعال در درون انسان قرار داد:
چگونه حافظ به دست آورد؟ از همین راه.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعة پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
بعد از این روی من و آیینة وصل جمال
که در آنجا خبر از جلوة ذاتم دادند
حافظ انسان کامل را میگوید و هر حقیقت و زیبایی در انسان کامل است.
بگذارید از عشق خدمتتان بگویم:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
از وحشی بافقی برایتان یک بیت در رابطه با عشق بخوانم. وحشی بافقی - بافق وسط کویر ایران اطراف یزد است - یک شاعر عارف و شوریدة به خدا رسیده است. به حاکم یزد میگویند کسی هست، این طوری است، میگوید بیاورید ببینم. آن آدمی بوده با لباس مندرس و ساده. حاکم میگوید اینکه وحشی است. بعد این آدم را تحقیر میکند. عظمت این آدم را ببینید که از آن به بعد اسم خودش را وحشی بافقی میگذارد. کسی که میخواهد بزرگ بشود، باید کوچک بشود. ایشان میگوید:
اگر صد آب حیوان خورده باشی
چو عشقی در تو نَبُود مرده باشی
یعنی اگر عشق نباشد اولئک کالانعام بل هم اضل. اگر عشق در انسان نباشد انسان مثل چهارپایان بلکه پایینتر از آنها است.
بگذارید من بگویم بالاخره اینجا همه علما هستند. در تاریخ آیا ثبت شده است یک گرگ یک میلیون گرگ را دریده باشد؟ نشنیدهایم و ثبت نشده است. اگر بود، ثبت میشد. اما درتاریخ ما آدمی در این ده سال اخیر پیدا شد که برای استیلا بر جهان حاضر شد یک میلیون آدم را بکشد. بین خود و خدا حالا این آدم پستتر است یا گرگ؟ چرا این جوری شد؟ چون درونش از عشق خالی است. اگر عشق نباشد، دیگر چیزی نیست. حالا دو بیتی از خودم به آقای حداد هدیه بکنم که باز مربوط به انسان کامل است:
تا که از خالِ رخِ یار خودم مسحورم
من از این دایرة جن و ملک بیرونم
به رقیبان قدحی تا همه هشیار شوند
خود ببینند که هم عاقل و هم مجنونم
موفق و سربلند باشید.