محمدرضا تاجیک
1
به راستی، چرا بعد از گذشت حدود یکصد سال از این گفته طالبوف که: (عجب است که ایرانیان برای آزادی عقاید جنگ میکنند، ولی هیچکس به عقیده دیگری وقعی نمیگذارد. سهل است. اگر کسی اظهار رأی و عقیده نماید، متهم و واجب القتل، مستبد، ایمانپرست، خودپسند، نمیدانم و چه نامیده میشود)، کماکان در زمانه خود آن را قابل تکرار و تأمل مییابیم؟ چرا در هماره تاریخ این مرز و بوم، گفتمانهای مسلط صدای خود را گویاترین، بلندترین و رساترین صداها؛ صور خود صور اسرافیل، حزب خود را فرا ـ حزب، تصویر و تعریف کرده و هیچ نقدی را بر خود نپذیرفته و یا تحمل نکردهاند؟ چرا بعد از گذشت نزدیک به یک سده از آشنایی با نقد و استلزامات آن، کماکان این مفهوم در فرهنگ ما، به قول شاعری (کاظم سادات اشکوری)، یعنی «تعریف» یا «تکذیب» و یا «اظهار فضل» یا «ناسزاگویی»؟ چرا ناقدان ما، به قول امیرحسین آریانپور، همچون دیکتاتورهای کوچکی هستند که «به خود اجازه میدهند که مفاد هر اثری را با ایدئولوژی یا تعصبات و تمایلات شخصی خود بسنجند؟ و چرا کماکان فرهنگ نقد ما، همان «فرهنگ فحش و اتهام» است؟
شاید یکی از پاسخها این باشد که حاملان و عاملان گفتمانهای مسلط همواره بر این پندار بودهاند که منزلت استعلایی و شأنسالاری، شایسته آنان است و بس. از این رو، همواره گفتمان خود را بر بنیان منطق «دوانگاری متضاد»، «سلسله مراتب ستیزشگر»، «تکگفتاری»، «مرکزیت و همینهطلبی» و «جهانشمولی» بنا کردهاند. شعار چنین گفتمانهایی، «یا این یا آن» است. «هم این و هم آن» را در وادی آنان راهی نیست. لذا یا باید زنگی زنگ بود یا رومی روم. فضایی مابین این دو وجود ندارد. یا باید «خودی» بود یا «دیگری»، یا باید «از آنان» بود، یا «بر آنان»؛ یا باید در «صراط» آنان گام نهاد، یا به ضلالت دیگران گردن نهاد؛ یا باید سرود حزبی آنان را سر داد، یا نغمهسرای حزب شیطان شد؛ یا باید «راست» بود و یا «چپ»؛ یا باید «انقلابی» بود، یا «ضدانقلابی»؛ یا باید «محافظهکار» بود، یا «رادیکال».
روی دیگر منطق «یا این، یا آن»، آموزه «نه این، نه آن» است. براساس این منطق، جز خود و آنچه خودی تعریف میشود، هر هستی و واقعیت دیگر، تخفیف و تحقیر و نفی میشود؛ «دافعه» گفتمانی، شامل همه آدمیان و اندیشههایشان و «جاذبه» گفتمانی، محدود به حریم و اهل حرم میگردد؛ «تردید» و «تشکیک» نسبت به «غیرخود»، گوهر هستی حاملان و عاملان چنین گفتمانهایی میشود؛ «این» و «آن»، همه منفور و مردود میشوند و عالم به برکت و شوق هستی گروهی خاص، معنا مییابد؛ حوزه سیاست، عرصه بازیگری تشکلی خاص میگردد و «این مرام» و «آن مقام» غیرخودی را سهمی در این خوان گسترده نخواهد بود؛ مهندسی جامعهبرین، حرفه بیبدیل خواص میگردد و انگیزه و اندیشه دیگران، جز به نقشی بر کف رودی روان دلالت نمیدهد.
چنین گفتمانهایی، از خاصیت متضاد کردن «دوانگاری»عا در عرصههای مختلف برخوردارند. آدمیانی که در متن چنین گفتمانهایی میزیند، اساسا حیاتی وابسته دارند. صرفا در شرایط خاص محیطی (سیاسی ـ اجتماعی)، وجودشان قابلیت توجیه مییابد. هویتشان همواره در (نفی دیگران) معنا پیدا میکند. به انتظار نشستهاند تا دیگران بیندیشند، بگویند و بنویسند و اینان به نقد عالمانه آن همت گمارند. رسالت خود را تشخیص و برخورد با کژیها و کجراههها میدانند و نه ترسیم صراط و هدایت مردمان در آن. تا زمانی که بر سریر قدرتند، همه چیز زیباست و همه چیز در اوج شایستگی و بایستگی ممکن قرار دارد، اما زمانی که قافله را به حریف وامیگذارند، به یکباره همه چیز تیره و تار میشود و سیاهی و پلیدی بر همه جا سایه میافکند. از هر حرکت و سیاستی بیم موج و گردابی هایل به مشامشان میرسد، در پس هر اندیشه ناآشنایی، دستی توطئهگر را نهان میبینند.
در ساحت این گفتمانها، نظم و سامانی ستیزشگر میان مفاهیم، اندیشهها، هویتها و پدیدهها برقرار میشود. از این رو، همواره یک گفتمان در منزلتی برتر نسبت به دیگر گفتمانها قرار میگیرد. هویتها، اندیشهها، تمدنها، فرهنگها و... همه در طول هم تعریف میشوند و نه در عرض هم. با اقرار و تاکید بر اینکه «من»، «او» نیستم و نباید باشم، هویتی به نام «من» را خلق میکنند. پرواضح است که اینان چنین سلسلهمراتبی را، هنجاری میپندارند. هر اندازه از دیواره این سلسلهمراتب بالاتر روی، ارزشی رفیعتر مییابد، هر اندازه که خود را از آلودگی دیگران در امانداری و بین «خود» و «دگرت» فاصله بیندازی، محبوبتر و مقبولتر خواهی شد.
ساکنین این اقالیم گفتمانی همواره بر این پندار هستند که اطلس کهکشان را بر دوش آنان، به عنوان مردمانی «انتخاب شده»، نهادهاند؛ رسالت هدایت تمامی آدمیان در تمامی زمانها و مکانها را به آنان ارزانی داشتهاند و از این رو، برای آنچه میاندیشند، میگویند و مینویسند، مخاطبانی جهانی طلب میکنند. آنان همچنین بر این باورند که عناصر، دقایق و کانون گفتمانی آنان، در بستر هر گفتمان دیگری قابلیت تکرارپذیری و حکشوندگی دارند؛ پیام رهاییشان، مرز و بوم نمیشناسد؛ شعار مرامی و معرفتیشان تمامی مردم جامعه و یا اساسا تمامی مردم جهان را به زیر بیرق خود فرا میخواند؛ منشورشان، دستورالعمل مقدس تمامی اقشار و اقلیتهای ملی، قومی، فرهنگی و مذهبی است؛ ارزشهایشان، زمان و مکان را در مینوردد و سایه سنگین خود را بر جن و انس میگستراند.
این اهالی سرزمین گفتمانهای فراگیر، از آنجا که «کلنگر» هستند، «تمامتنگر» نیز هستند. به «قدرت» بدون «مقاومت» و به منزلتی استعلایی بدون آلترناتیو میاندیشند و چون تمامتنگر هستند، «دگر»ساز، «شبیه»ساز و «طرد»کنندهاند. تنها یک قاعدهبازی میشناسند و خود را تنها بازیگر در شهر معرفی میکنند. با برگهای اندکی که در دست دارند، مایلند که پیروز هر بازی باشند و سخت انتظار دارند که وقتی وارد گود اجتماعی ـ سیاسی میشوند، مرشد زنگ را به صدا درآورده و همه به احترام آنان برخاسته، صلوات ختم کنند و بر صدر مجلس بنشانندشان و با دهانی باز و چشمانی از حدقه بیرون آمده به دهان آنان و آنچه از بیرون میتراود، زل بزنند و همچون منگولها در تایید هر آنچه آنان میگویند، بگویند: صحیح است، همین است، جز آن نیست.
اینان، سخت بر این باورند که کسوت راهبری و هدایت را فقط به قامت رسای آنان دوختهاند و رسالت ابلاغ «پیام رهایی» را، صرفا بر دوش آنان نهادهاند. اصلح، آنانند و انتخاب اصلح نیز، وظیفه انحصاری آنهاست؛ تشخیص «مصلحتها» و تفسیر و باز تفسیر قوانین، تنها بر عهده آنان است؛ چون حقیقت در نزد ایشان است، نمونه اعلای جامعهبرین هم، در نزد ایشان است؛ شهر آنها شهر خداست؛ گفتمانشان، ناب و خالص است و اتوپیایشان، مدینه فاضله همگان است.
این دسته مردمان چون کلگرا، تمامیتگرا و حقیقتمحورند، انسداد و انقیادطلب نیز هستند. گفتمانی سترون با مرزهای سدید و عمیق دارند. اندر حکایت معایب و مضرات انسداد فکری دیگران بسیار میگویند و مینویسند، لکن این بتی است که دیگران میباید تکفیر و تحریمش کنند، نه خود آنان. به بیان دیگر، در همان دم که دیگران را به پرهیز از بتهای پنداری و ذهنی فرامیخوانند، خود اسیر بتی بس عظیمتر و مخوفتر هستند (تو گفتی بت پندار شکستم رستم این بت که زپندار برستم، باقی است). خارج از گفتمان خود، واقعیت و حقیقتی را قائل نیستند. همواره اسیر دیو افراط و تفریط هستند. از این رو، همواره از منظری سیاه و سفید به حوادث زمانه خود نگریسته و آدمیان و اندیشههایشان را صرفا در قالبهای تنگ و باریک پیشافرضها و پیشاتجربههای خود، مورد تحلیل قرار میدهند. کتابت را از نتیجهاش آغاز میکنند و سخن را با محکوم کردن آن قبل از استماعش، میشنوند. جز به نقد و رد دیگران و مدح و تایید خود لب نمیگشایند. بسیار مایلند که وقایع آنگونه که چارچوبهای گفتمانی آنان تجویز میکند، حادث شوند. چنانچه وقایع و حقایق، سویه و درونمایهای خلاف انتظارشان یابند، باز هم باکی ندارند، زیرا به سرعت برق و باد آنان را اسیر گفتمانهای خود میکنند و تمامی مواقعیتهای خارج از متن گفتمانی خود را، وهم و انگاره و خیال میخوانند.
بیتردید «فرهنگ سکوت و پنهانکاری»، «خودستیزی و دگرپرستی»، «تمکین و تملق» و... تابعان قدرت در این مرز و بوم نیز در تقدیر و تثبیت چنین گفتمانهایی تاثیر بسزایی داشته است. به بیان دیگر، انسان ایرانی نیز در تقریر، تحکیم و تثبیت فراگفتمانهای تمامتگرا بیتاثیر نبوده است. به تعبیر جیمز موریه، «ایرانیان شاهان خود را مقدس میدانند و او را سایه خداوند در زمین میانگارند. ایرانیان تقریبا تا حد الهی شاه خود را ستایش میکنند. علاوه بر تعظیم، در فاصله بسیار دوری کفشهایشان را درمیآورند، زیرا زمین اطراف پادشاه را مقدس میدانند. ایرانیان، پادشاه را، شاه شاهان، سلطان سلاطین، قبله عالم، دادگستر مردمان، حامی بیچارگان، سایه خداوند در زمین مینامیدند، گرنت واتسن نیز مینویسد: «ایرانیان در میان خودشان، با همردیف و همشأن خویش مهربان و مودباند و در برابر برترها، فروتن و افتاده و خاکسارند و نسبت به زیردستان زورگو و مغرورند.»
2
چنانچه از میشل فوکو بپذیریم که (نقد این نیست که بگوییم وضع به طوری که هست درست نیست، بلکه نقد این است که تذکر دهیم شیوهها و کارهایی که مورد قبول ماست، بر چه چیزهایی پیریزی شده است که بیچون و چرا مسلم گرفته میشود. براساس چه طرز فکرهای مأنوس و عادت شده و به محک نقد نخوردهای بنا شده که هیچکس در آنها شک و شبهه نمیکند، آنگاه کنش نقد را متوجه آن دسته از کردارها و شالودههایی نماییم که در پس گفتمان اربابان قدرت و نیز گفتمان نایعین قدرت نهفته و طبیعت و هویتی شبهه / نقدناپذیر بدانان بخشیده است. به بیان دیگر، اگر میخواهیم در سایه یک گفتمان نقدپذیر زندگی کنیم، نخست باید به کردارهای تاریخیای هجوم بیاوریم که بسترساز و زمینهساز تقریر و تثبیت فراگفتمانهای نقدناپذیر در جامعه ما گشتهاند.
تجربه تاریخی به ما نشان میدهد که گفتمانهای مسلط در جوامع انسانی، زمانی به آداب نقد مودب و مزین میشوند که یا خود شورشی (در) خود برپا کنند و بتپندار و گفتار خود را بشکنند و یا شورشی (بر) آنان برپا شود و آیینه تمامتنمای آنان را بشکند. همین تجربه به ما میگوید که اربابان قدرت کمتر تمایلی برای گام نهادن در طریق و مسیر نخست داشتهاند، لذا همواره زمانی زبان به نقد خویشتن مطلقگرای خویش گشودهاند که دیگر بر سریر قدرت نبودهاند. شاید، شاید و شاید زمان آن فرا رسیده باشد که گفتمانهای مسلط خود را از حصار دژهای خودساخته رها سازند و با گشودن روزنهها و دریچههای نقد (از درون و از برون)، مانایی و پویایی خود را تضمین نماید.