نویسنده: صبحی غندور (مدیر مرکز گفتوگوی عربی در واشنگتن)
مترجم: سیدمحسن ساری
سیاست خارجی دولت بوش با تناقض در مفاهیم و در دوگانگی در معیارها در بسیاری از موارد متمایز میشود. برجستهترین تناقضها را میتوان میان دو شعار آزادی برای کشورها و آزادی برای شهروندان یافت. رییسجمهور آمریکا بر شعار آزادی تمرکز میکند تا این که بتواند همه جنگهایی که دولتش در خاورمیانه و سایر نقاط جهان به راه انداخته تحت لوای همین شعار توجیه کند. او بارها و به هر مناسبتی آنچه را که در عراق و لبنان و فلسطین اتفاق افتاده است را با همان توجیه فوق تکرار کرده است.
شگفت اینجاست که رییسجمهور آمریکا و دولتش به مساله آزادی طوری نگاه میکنند که گویی فقط یک مساله داخلی میان دولتها و ملتهاست و آگاهانه منطق اساسی آزادی که آزادی کشورهاست را نادیده میگیرند. آنها به خوبی میدانند که با آزادی کشورها، شهروندان میتوانند فعالیتهای خود را آزادانه به انجام برسانند.
معیار آمریکاییها برای آزادی در فلسطین و عراق، معیار انتخابات بود که چندین بار به اجرا درآمد اما در لبنان، معیار آزادی از نظر آمریکاییها، فعالیت علیه حضور نظامی سوریه در آن کشور است. واشنگتن در سال 2005 اعلام کرد که با وجود حضور نظامی سوریه و نفوذ امنیتی آن کشور در خاک لبنان، امکان ایجاد دموکراسی وجود ندارد. آیا آمریکا میپذیرد که حضورش در عراق و حضور اسراییل اشغالگر در اراضی فلسطین نفیکننده گفتههایش است؟
دولت آمریکا از طریق اشغال افغانستان، شعار آزادی برای افغانها را سر داد! و با اشغال عراق برای عراقیها شعار آزادی را عنوان کرد! و برای فلسطینیها از طریق پیریزی اشغالگری اسراییل و محاصره ملت فلسطین در غزه و کرانه باختری نیز شعار آزادی را فریاد زد. گناه فلسطینیها این بود که با انتخاباتی کاملاً آزاد، جنبش حماس به پیروزی رسید! در لبنان، با انتخابات زودرس که میتواند بحران سیاسی و قانون اساسی را پایان دهد، واشنگتن به شدت مخالفت میکند. آمریکا همچنین با انتخاب رییسجمهور از طریق آرای مستقیم مردم نیز مخالف است!
بیشک، آمریکا خود مسوول بروز بحرانهای عمیق کشورهای عربی است و بدون دریافت حکمی از سوی مراکز بینالمللی، به خود این اختیار را داده است که در همه امور کشورهای عربی دخالت کند. بنابراین شاهد هستیم که بحرانها در عراق و فلسطین و لبنان به شدت در حال عمیق شدن هستند و بحرانهای یاد شده در کشورهای لبنان، عراق و فلسطین نتیجه شکست سیاستهای آمریکا و دوگانگی و تناقض در مفاهیم آزادی و دموکراسی است.
دوگانگی و تضاد در سیاستهای آمریکا از طریق پیآمدهای مواضع آن کشور در قبال سوریه و ایران نیز آشکار میشود. اولویت دولت بوش ـ بنا به ادعای خودش، جنگ علیه القاعده و حمایتگران و پناهدهندگان به آن سازمان است که از سال 2001 به اجرا درآمده است و حرکت نیروهای آمریکایی به سوی افغانستان و سرنگون ساختن دولت طالبان، در آن تاریخ قابل درک بود و عملاً آن کار صورت پذیرفت و از سوی کشورهای عربی، غربی و بینالمللی هیچ اعتراضی صورت نگرفت.
ولی دولت بوش از رخدادهای یازدهم سپتامبر به عنوان یک عامل توجیه برای اجرای راهبردهای نهفته خود بهره جست و تحت عنوان مبارزه با تروریسم و القاعده به عراق لشکرکشی کرد و آن کشور را تحت اشغال خود درآورد.
پس از آن واشنگتن به رغم آن که میان تهران و دمشق و رژیم صدام حسین هیچگونه ارتباطی وجود نداشت به سوی ایران و سوریه تهاجم تبلیغاتی رسانهای منظمی را آغاز کرد.
اگر معیار آمریکاییها جنگ علیه «القاعده» است، تهاجم به عراق و یا ایجاد درگیری با دمشق و تهران اصلاً قابل توجیه نخواهد بود و اگر معیار آمریکاییها ساقط کردن نظام صدام حسین بوده، باید با تهران و دمشق که از سالهای طولانی با رژیم صدام حسین درگیری داشتند، روابط مستحکم به وجود میآورد.
شاید اکنون زمان آن فرا رسیده باشد که ملت آمریکا، دولت فعلی و دولتهای گذشته را به دلیل به وجود آوردن القاعده طی دوره جنگ افغانها علیه نظام کمونیست و پدیدار شدن جنبش «طالبان» به هنگام درگیری گروههای اسلامی برای در اختیار گرفتن قدرت، مورد محاسبه قرار دهد زیرا دولت آمریکا در به وجود آوردن القاعده و طالبان و پیشتر از آن دو پدیده «مجاهدان افغان» کاملاً عیان بوده است.
نکته بسیار شگفتانگیز و در عین حال تعجبآور این است که چگونه اعضای «جهاد و داوطلبان مرگ» به سوی افغانستان روان میشوند و در عراق نیز حضور آنها کاملاً لمس میشود ولی این افراد هیچگاه به سوی فلسطین اشغالی روان نمیشوند!
بوش و تعدادی از مسوولان آمریکایی با تاکید میگویند که جنگ علیه تروریسم، مستمر و نامحدود است و برای دولت جمهوریخواه تمرکز بر مساله امنیتی و خطر تروریسم خصوصاً دوره انتخابات ریاست جمهوری آینده، فواید بسیار زیادی دارد.
دولت بوش موضوع تروریسم را یک موضوع کشدار تلقی میکند زیرا میتواند زمان و مکان دشمن و راههای مقابله با او را کاملاً برگزیند. بنابراین آمریکا هرگز با مشخص شدن مفهوم بینالمللی تروریسم موافقت نمیکند زیرا مشخص نشدن مفهوم واقعی تروریسم، این امکان را به واشنگتن میدهد که خود او بگوید چه کسی تروریست است و چگونه و در چه مکان و زمانی باید با او رودررو شد. این مقوله همان عامل توجیهگر تجاوز علیه عراق و تنشفزایی علیه ایران و علیه هر کشور عربی که با اسراییل مخالف است، میباشد.
با روشن نشدن مفهوم مبارزه با تروریسم از سوی آمریکا انتظار میرفت که آنها در مفهوم نیروهای مقاومت دخالتی نداشته باشند ولی دولت بوش بر عکس، در اینباره موضعی کاملاً روشن اتخاذ کرده است و آمریکا همه گروههای مقاومت که علیه اسراییل مبارزه میکنند را در یک سبد قرار داده است و میان نیروهای مقاومت برای رسیدن به آزادی و سایر موارد، تمایز قایل نمیشود.
آیا آمریکا و دیگر کشورها حق دارند به عملیات نظامی فلسطین در درون اسراییل اعتراض کنند؟ آیا آنها نمیدانند که اسراییل اراضی آنها را از سال 1948 و 1967 اشغال کرده است؟ آیا آنها برای فلسطینیها جهت آزادی سرزمینشان حقی قایل نیستند؟
همه گروههای مقاومت (بدون استثنا) از نظر واشنگتن تروریست بوده و باید هدف قرار گیرند و دولت بوش به کشورهای عربی جهت متوقف ساختن حمایت از این گروهها فشار زیادی وارد میآورد.
زمانی که اسراییلیها به فلسطین و لبنان حمله میبرند، واشنگتن برای این عمل تروریستی آنها، بهانههایی ایجاد میکند و توجیههای غیرمنطقی میکند ولی وقتی نیروهای مقاومت علیه نیروهای اسراییلی عملیاتی انجام میدهند بلافاصله اعلام میکنند که فعالیتهای آنان تروریستی است!
واشنگتن هنوز هم تکرار درخواستهای فلسطینیها برای آزادی سرزمینشان را تروریسم میداند ولی عملیات کشتار و غارت و ویرانسازی خانههای فلسطینیها توسط اسراییلیها را مشروع تلقی میکند.
واشنگتن تاکنون اعلام نکرده که کرانه باختری و غزه تحت اشغال است و بدین ترتیب برای اسراییل این حق را قایل میشود که اراضی که پیشتر خارج شده و به عبارتی آزاد شدهاند، مجدداً آنها را اشغال کند. ایالات متحده آمریکا اصولاً براساس شکلگیری آزادی زمین و بنای دموکراسی، قوام یافت آنها در درجه اول از سلطه انگلیسیها رها شدند و سپس تلاش کردند که ایالات متحده را براساس اصول دموکراتیک و قانون اساسی مناسبی پیریزی کنند. منتهی اکنون مفهوم آمریکاییها از تروریسم خود موجب تشویق تروریسم شده است و برعکس هرگز نتوانسته برای آن مانعی ایجاد کند. مفهوم تروریسم، موجب گردیده که تجاوز اسراییل به ملت فلسطین در دیگر کشورهای عربی، مشروعیت یابد.
واشنگتن امروز خود اسیر مفاهیم خود ساخته و مواضع اسراییلیها شده است.
بیشک تا زمانی که موضع آمریکاییها همچنان بر اشغال عراق و عدم برخورد با اسراییل شکل بگیرد باید گفت با مخالفت ملتهای جهان روبهرو خواهد بود. اکنون جهان باید به دولت آمریکا فشار آورد که از اشغال عراق دست بردارد و از اسراییل حمایت نکند تا این که سرزمین فلسطین و همه اراضی اشغال شده عربی آزاد شوند.
اکنون جهان و خصوصاً کشورهای عربی باید به ایالات متحده آمریکا فشار بیاورند همانطور که آمریکا و فرانسه در سال 2004 خواستار خورج نیروهای سوریه از لبنان شدند، اکنون نیز خواستار صدور قطعنامهای برای خروج آمریکا از عراق شوند. آیا عراق مستحق رسیدن به آزادی نیست؟!