نمونههایى از رهنمودهاى اجرا نشده
1. روساى قواى سه گانه و مبارزه با مفاسد اقتصادى:
روزگارى که از جنگ تحمیلى فارغ شدیم و گام در مسیر سازندگى نهادیم، زمینههاى فعالیت طیف خاصى در عرصههاى اقتصادى بیشتر مىشد. از سویى سلامت اقتصادى حاکمان یک حکومت اسلامى، از شرایط اصلى و اجتناب ناپذیر تحقق آرمانهاى اسلامى است. رهبرى از همان زمان، نکتههایى در این زمینه گوشزد کردند؛ اما این تذکرها به دیده عمل نگریسته نشد، تا مفاسد اقتصادى در سطح گسترده به وقوع پیوست. حدود 10 سال بعد فرمان 8 مادهاى مبارزه با مفاسد اقتصادى از سوى رهبرى ابلاغ گردید و به ظاهر سران سه قوه از آن حمایت کردند.
اما این فرمان 8 مادهاى سرنوشتى بهتر از توصیههاى سالهاى پیش رهبرى نیافت و قریب به ده سال بعد، اهمال کارى در این زمینه موجب شد تا در سال 1390، پرده از بزرگترین اختلاس تاریخ جمهورى اسلامى برداشته شود. رهبرى در این هنگام تذکر دادند که اگر همان توصیهها عملى مىشد، شاهد چنین رویداد تلخى نبودیم. اتفاقى که پیامدهاى ناطلوب متعددى به همراه دارد. اعتماد زدایى از بدنه اجتماعى نسبت به سلامت اقتصادى نظام، مخدوش شدن وجهه بینالمللى جمهورى اسلامى و دهها مورد دیگر.
2. اندیشمندان حوزه و دانشگاه و کرسىهاى آزاداندیشى:
سال 1379 جمعى از اندیشمندان در نامهاى به رهبرى، از ضرورت یک تحول علمى و شکلگیرى عزمى جدید و جدى در عرصه اندیشهورزى سخن گفتند. پاسخ رهبرى به این نامه، مطلعى بود براى فصلى جدید از انتظارات، رهبرى از جامعه نخبگان ساماندهى گفتمان کلان اندیشه ورزى و آزاد اندیشى براى تولید علم مورد نیاز کشور و حاکمیت فضاى نقد و نوآورى بر جامعه علمى را خواستند. رهبرى هر سال با عنوان تازهاى، از این ضرورت یاد کردند و عدم تحقق این رخداد را به منزله به قتلگاه رفتن انقلاب اسلامى بر شمردند. نهضت نرم افزارى، تحول و نوآورى، تحول در علوم انسانى، کرسىهاى آزاد اندیشى،و... برخى عناوین متعدد براى اشاره به هدفى واحد بودند؛ اما در نهایت پس از گذشت 10 سال از این امر رهبرىدر جمع اساتید دانشگاه فرمودند: بنده قریب به صد بار از این مطلب سخن گفتم؛ اما کرسىهاى آزاد اندیشى، نه در حوزه و نه در دانشگاه محقق نشد.
3. حوزههاى علمیه و تحول در حوزه:
تحول در حوزههاى علمیه در راستاى شکل گیرى کارآمدى و روزآمدى بیشتر، متناسب با نیازمندىهاى جدید انقلاب و جهان اسلام، فصلى دیگر از دغدغههاى رهبرى بود که بارها با حوزویان، اعضاى جامعه مدرسین، شوراى عالى حوزه در میان گذاشته شد. همایشها و جلسات متعددى در این زمینه، از سوى حوزه شکل گرفت، سخنان رهبرى در قالب کتاب چاپ شد و تبلیغات وسیعى درباره تحول صورت گرفت؛ اما در نهایت در دیدار جمعى از فرهیختگان حوزه در سال88 با رهبرى، در برابر بسیارى پیشنهادها و به اصطلاح ایدههاى تحول خواهانه نخبگان حوزه، رهبرى پاسخى واحد سر دادند و آن اینکه این دست پیشنهادها را بنده قریب به ده، پانزده سال پیش مطرح کردم و هنوز خبرى از تحقق و پیگیرى آنها وجود ندارد.
این موارد، نمونههایى از تعاملات طبقههاى مختلف جامعه با رهبرى بود که نکته واحد در همه آنها، عدم تحقق خواستههاى رهبرى در آن زمینه خاص، در عین استقبال گسترده دست اندر کاران از سخنان رهبرى بوده است. براى بررسى علت عدم تحقق هر یک از موارد ،مىتوان به دو دسته دلیل اشاره کرد. دلیل خاص که به ویژگىهاى یک مسئله مربوط است و از مختصات آن به شمار مىآید و دلیل عام که در همه این موارد به چشم مىخورد و ما در این مجال از مواردى سخن مىگوییم که ردى از آن، در همه مناسبات با رهبرى، از سوى هر یک از طیفهاى مختلف به چشم مىخورد.
پرسش این است که چرا (ره بر) با وجود این حضور پرشور مردم و متفکران و مسئولان همچنان تنهاست و رهنمودهایش جامه تحقق به تن نمىکند؟!
اگر به واکاوى تام و استیفاى تمامى فروع مسئله بپردازیم، بحث به درازا کشیده و هدف اصلى ناپدید مىشود، لاجرم به قسمتى از مسئله که البته مهمترین بخش آن نیز به شمار مىرود، مىپردازیم.
مشکل جامعه ما در این نیست که به (ره بر) عشق نمىورزد؛ اما در سطوح مختلف، این عشق ورزیدن اقتضا خاص خود را دارد که بدلیل عدم التزام به آن لوازم رهبر در سطح بایسته حمایت حقیقى نمىشود.
نوع نگاه و تلقى ما از جایگاه رهبرى و سپس سطح نگاه و افق ما در فهم و برداشت از ایدههاى وى، و نیز نحوه اقدام به اجراى هر رهنمود، سه عاملى است که بر تحقق رهنمودهاى ایشان اثر مىگذارد.
گاه اصلاً درک صحیحى از جایگاه واقعى رهبر نداریم.
گاه على رغم درک صحیح از جایگاه رهبر، در افق اندیشه او نیستیم.
گاه با فرض فهم جایگاه و درک افق دید، موانعى از جنس تدبیر و نوع اقدام، مانع از حرکت در راستاى اندیشه رهبرى مىگردد. در ادامه به سه دسته آسیب کلان در مناسبات ما (مردمان، متفکران، مدیران) و (ره بر) اشاره مىکنیم. آسیبهایى که به نوع نگاه ما به جایگاه رهبرى ارتباط دارد؛ آسیبهایى که به نحوه فهم و برداشت ما از سخنان رهبرى مربوط بوده و آسیبهاى مرحله اجرایى و عملیاتى کردن هر ایده.
1- آسیبهاى عرصه فهم و برداشت ما از جایگاه حقیقى (رهبرى)
1/1 رویکردهاى نبایسته:
یکى از عوامل تأثیرگذار بر نسبت یک جامعه با رهبر آن، عامل برداشت و نوع برداشت آن جامعه از جایگاه رهبر است. تعامل یک جامعه با رهبرى که براى او نحوهاى از (تقدس) قائل است، بسیار متفاوت است با جامعهاى که رهبر خود، داراى برخىاوصاف ناپسند، چون (دیکتاتورمآبى ، ظلم پیشهاى و ...) مىداند. تراکم اوصاف مثبت و پسندیده از رهبر در نگاه جامعه به دنبال خود، یک پذیرش و اعتماد اجتماعى پدید آورده و درصور متعالى آن، رنگ احساسات نیز به خود مىگیرد و محبت تودههاى مردمى را در پى خواهد داشت البته این شناخت فرع آن است که در حقیقت نیز چنین اوصافى (أعم از پسندیده یا ناپسند) بر رهبر قابل صدق هست یا خیر؟
به هر حال، این شناخت، نقش تعیین کنندهاى در مناسبات (أمت و امام) مىآفریند و هر نوع عدول از آن پیامدهایى ناگوار به همراه دارد. با چشم پوشى از درصد اندک کسانى که در اصل جایگاه و مقام ولى فقیه تردید و با آن مخالفت دارند، باید گفت، توده مردمان جامعه ما رویکردى مثبت، توأمان با عشق و محبت به رهبر خویش دارند؛ اما این حالت هر چند لازم به نظر مىرسد؛ اما کافى نیست.
سخن در این نیست که نباید به رهبر عشق ورزید، بلکه منشاء این عشق ورزى و عامل اساسىاى که تبعیت از رهبرى را ایجاب مىکند، مهم است. چه عاملى است که عقلا و شرعا، یک انسان و در پى آن یک جامعه را به پیروى فرد اول آن جامعه وا دارد. نوع وجنس این الزام، به تبعیت در ماندگارى، فوریت یافتن، جدیت و اهتمام ویژه تأثیرى مستقیم دارد. برخى دلایل و رویکردها براى پیروى از یک رهبر، آن چنان فاخر و مستحکم نیست، تا به سبب آن بتوان امتى را در پى رهبرى گسیل کرد یا از آنها انتظار تحقق کامل فرامین رهبر را داشت. در ادامه ابتدا به برخى رویکردهایى اشاره مىشود که گاه مبناى تعاملات برخى اقشار با رهبرى قرار گرفته و با دیدگاه اسلامى ناب فاصله داشته و خروجى عملى مناسبى نیز در پى ندارد و در نهایت تفاوت آنها با نگاه بایسته بیان مىگردد.
الف. نگاه به رهبر به عنوان شخصیتى کاریزماتیک(رویکرد کاریزمایى)
در ادبیات سیاسى، رهبر کاریزماتیک به شخصیتى اطلاق مىشود که داراى ارزشهاى شخصى منحصر به فردى است که از او، مردى استثنائى و داراى قداست، قدرت فوق طبیعى، فوق بشرى، یا دست کم غیر عادى پدیدآورد.(1)
در این نوع نگاه و در برخى صور کاریزما، مردم بدلیل آن ویژگىهاى خاص و فوق العاده، گرد رهبر جمع شده و او را ستایش و تقدیس مىکنند که در جاى خود از ارزش و اهمیت برخوردار است.
مشابه این نسبت میان مردمان و حاکمان در کشورهایى چون (کوبا، آلمان، مصر) و در دوران حاکمیت (فیدل کاسترو، هیتلر، جمال عبدالناصر) به چشم مىخورد. همانطور که به نظر مىرسد، این رویکرد عمومیتى در دیگر کشورها دارد و اگر در جامعهاى اسلامى نیز چنین نسبتى بین مردم و حاکم برقرار باشد، نمىتوان آن را برخاسته از اندیشههاى اسلامى و وجه ممیز رویکرد اسلام در مناسبات مردم و حاکمیت به شمار آورد.
ب. نگاه به رهبر به عنوان حاکم ملى (رویکرد ناسیونالیستى)
یکى دیگر از عوامل ایجاد نسبتى خاص که داراى اوصاف شیفتگى و عشق ورزیدن و بالیدن مردم به حاکمان خویش است، عامل ملیت و کشور دوستى یا ناسیونالیستى است. در این نگاه، هرچند حاکم داراى ویژگىهایى فراتر از حالت عمومى دیگر حاکمان نباشد؛ اما از آن جایى که به عنوان (مدیر و مسئول شماره یک) این کشور خاص با ملیتى خاص به شمار مىآید، مورد ستایش و حمایت است.
ج. رویکردهاى عامیانه
در رویکرد عامیانه، آنچه موجب علاقه به حاکم و رهبر مىشود، امورى است که هرچند در مرتبهاى، خود داراى ارزش است اما باز هم با نگاه بایسته فاصلهاى جدى دارد. رویکردهاى عامیانه، امورى چون (عالم دینى بودن حاکم) ، (از سلسله سادات به شمار آمدن وى) ، (کهولت سن و ارسال لحیه ) و (سابقه دار بودن در امر کشوردارى و مبارزات انقلابى) را اصل دانسته و به یکى از علل مذکور، رهبرى را دوست دارند.
همانطور که ملاحظه مىشود، هیچ یک از قیود و امور پیش گفته، تعیّن آفرین نبوده و وجه ممیز رهبر به شمارآید چه آنکه بسیارند کسانى که هم از سلسله جلیله سادات اند، هم از عالمان برجسته دینى یا اینکه سن و سالى از آنها گذشته و در انقلاب نیز سابقهاى طولانى و حتى درخشان دارند؛ اما براى امر راهبرى یک ملت، شرایط کامل را دارا نیستند.
با این منطق، باید تن به رهبرى بسیارى افراد داد و گردن به متابعت آنها خم کرد در حالىکه این امور الزام عقیدتى ایجاد نکرده و تنها توان تحریک و تهییج احساسات را دارند.
د. رویکردهاى حقوقى
در این نگاه فرد از طبقهاى است که در خود الزام به تمکین قانون حاکم بر کشور را اصل دانسته و چون شخص اول مملکت، ولى فقیه و رهبر است، به او اداى احترام مىکند. این رویکرد، هرچند در بدو أمر بسیار مورد توجه و تقدیر است اما به آنچه در اعتقادات اهل تسنن به چشم مىخورد شباهت بسیارى دارد، که در آن رویکرد شخصیت حقیقى و حقوقى حاکم به کلى از هم تفکیک شده و هر آنکه نام خلیفه و حاکم بر او نهاده شود، وجوب متابعت و لزوم پیروى مىیابد.
از همین روى تحولات سیاسى و انقلابهاى اجتماعى در جهان عرب، کمتر به چشم خورده یا با فاصلههاى زمانى بلند به وقوع مىپیوندد، چرا که تا از این زاویه به نسبت مردم و حاکم نگریسته شود، سخنى از جهاد و مجاهدت با طواغیت، حتى در لباس حاکم به میان نمىآید و این نشأت گرفته از فهم ناقص از آموزههاى دینى و به بیانى، در قامت دین تحریف شده است.
در نگاه حقوقى، هرچند اصل تمکین فرد نسبت به رهبرى وجود دارد؛ اما این اصل برخاسته از یک میل قلبى و اطمینان درونى نیست و در بزنگاه خطر، نقش تعیین کننده ایفا نمىکند و الزام باطنى بهوجود نمىآورد.
2/1 رویکرد بایسته:
الف) تفاوت رهبر، حاکم و امام و ولى:
در معناى حاکم تنها وظیفهاى از سنخ مسئولیت کشورى نهفته است و مىتوان آن را کشوردارى و اداره اجرایى کشور به اضافه لوازم آن که حکم راندن بر مردمان است، به شمار آورد؛ فارغ از این که این حکمرانى و این سکان دارى اجرایى کشور، از کدام چارچوب و پارادایم فکرى پیروى مىکند و حتى شاید در نگاه اولیه، با توجه به حالت غالب جهانى و مدل غربى آن به ذهن بیاید.
اما (ره بر)، ویژگىاى تکامل یافتهتر از حاکم دارد. «ره بر» براى کسى به کار برده مىشود که وجود یک راه و مسیر در مقابل او مفروض و توقع هدایت آن جامعه و پیش بردن آن مردمان در قالب آن مسیر متوقع است. از اینرو راهبرى جامعه و مردمان به عهده رهبر است و شاید بتوان گفت که هدف اولیه در چنین نسبتى، تنها (کشوردارى) نیست، چه آنکه در مورد حاکم که مأموریت او حاکمیت و حکمرانى بود، چنین به نظر مىرسید، بلکه در وراى آن، هدفى والاتر به چشم مىخورد و آن هدایت جامعه در مسیر سعادت اوست که کشوردارى یکى از مقدمات به سعادت رسیدن به شمار مىآید؛ اما همچنان در این معنا نحوه راهبرى و مدل مورد تبعیت آن پیدا نیست و مىتواند برخاسته از مدلها و مبانى فکرى سکولار یا دینى باشد.
اما «امام و ولى» که هر دو ریشهاى عربى داشته و از ادبیات دینى به دست آمده اند و در آن بستر رشد و نمو کرده و از بستر معنایى خاص خود، داراى شرایط و مختصات خاص فرهنگى و مفهومى شدهاند، جامعیتى در تعبیر پدید آورده اند که این تعریف، بدون درنظر گرفتن فرهنگ پیشینیان آن، ناقص و بلکه اشتباه خواهد بود.
(با پرهیز از ورود به مباحث طویل لغوى باید گفت:)
در فرهنگ دینى، جامعه همچون فرد داراى اهمیت، حیات و اصالت است و هر موجود برخوردار از حیات، سرنوشت و عاقبتى خواهد داشت که یا سعادت است یا شقاوت، و این دو در گرو نحوه سلوک آن موجود است که مثبت یا منفى بودن آن سلوک بسته به انتخاب صحیح و سقیم آن جامعه و افراد است.
عنصر تعیین کننده در حرکت، تعیین مسیر، پشت سرگذاشتن انتخابهاى اساسى و سرنوشت ساز، سکان دارى است که به مصالح و مفاسد آن جامعه و امت آگاه است که از آن به «امام یا ولى» یاد مىشود.
تفاوت این نوع رویکرد در موارد زیر است:
1. جامعه و فرد هر دو داراى اصالت و حیات هستند.
2. هر موجود برخوردار از حیات، داراى سرنوشتى است بین سعادت یا شقاوت.
3. سعید یا شقى شدن آن جامعه در گرو نحوه سلوک و نوع انتخابهاى آن جامعه است.
4. جامعه براى پشت سر گذاشتن عقبههاى هولناک انتخاب، نیازمند سکان دارى با وصفهادى و هدایتگرى است.
5. این سکاندار که از آن به (امام یا ولى) یاد مىشود، باید داراى أوصافى چون تقوا، عدالت، علم و فقاهت(دین شناسى)، شجاعت، تدبیرگرى، توان مدیریت و... باشد.
ب. منطق تعیین نسبت صحیح مردم و رهبر:
در مقام جمع بندى و بیان، بهترین حالت در مناسبات مردمان و حاکمان، از میان حالات و رویکردهاى پیش گفته، باید به معیارهایى دست یافت تا از طریق آنها، به انتخابى روشمند رسید.
اگر جامعه رو به رشد را به لحاظ یکى از ویژگىهاى آن، داراى هماهنگى خاص میان مردم و حاکم بدانیم، این هماهنگى و تبعیت مردم از حاکم، باید داراى مختصاتى باشد:
1. پذیرش اجتماعى و اعتماد تودهها نسبت به حاکم.
2. حس گرایش، علاقه، ستایش و شیفتگى مردم نسبت به حاکم.
3. تبعیت و حمایت همه جانبه از حاکم.
اما به لحاظ منطقى و عقلایى چه پشتوانهاى باید وجود داشته باشد، تا مردمانى نسبت به حاکم خود چنین نسبتى برقرار کنند؟ آیا در حالت عادى هیچ ضمانت اجرایى و ضرورت عقلانى و عقلائى، مردم را ایجاب مىکند که نسبتى این چنین با حاکم خود برقرار کنند؟
نکته مشترک میان رویکردهاى پیش گفته این است که هیچ یک از اوصاف کاریزماتیک بودن رهبر، رهبر ملى بودن و...، ضرورتى درونى و تام براى مردمان در موافقت و تبعیت از حاکم خود نمىآفریند؛ هرچند که مرجح چنین امرى را داشته باشد؛ اما هیچ ضرورت عقلایى و عقلانى و ضمانت اجرایى براى آن وجود ندارد.
3 نکته در تعیین رویکرد صحیح به رهبر اساسى است:
به لحاظ عینى داراى وجوه تمایز جدى و تعیّن آفرین؛
به لحاظ دینى الزام آفرین (چه آنکه مانند قیود احترازى، قدرت خارج کردن بسیارى را از تعریف خود داشته باشد)؛
به لحاظ خارجى در مواقع خطر و خطیر خضوع آفرین باشد.
اما در نگاه و رویکرد مورد نظر که همان نسبت «امام و امت و یا ولى و مولى» باشد، به جهت شرایط خاص حقیقى و حقوقى، شخص امام و ولى مردمان قلباً خود را ملزم به برقرارى نسبتهاى سه گانه فوق در تعامل با رهبر نمىدانند.
به لحاظ حقوقى: دین براى پیشبرد جامعه در مسیر تعالى و تکامل و سعادت آن جامعه و عدم انحراف و تفرقه اهل آن، سلسلهاى از راهبران الهى را تعیین کرده که مىتوان آن را به سلسله «رسالت، امامت و فقاهت» نامگذارى کرد که عنصر مشترک (ولایت) موجب مىشود، ولایت در مورد فقیه در امتداد ولایت «رسول و امام» باشد. جایگاهى حقوقى در دین براى آن تعریف شده است که هیچ الزامى از این قوى تر به چشم نمىآید. اگر معناى صحیح ولایت در منظومه اعتقادى تشیع تصور گردد، در پى آن، تصدیق به محورى بودن این عنصر، در مجموعه اعتقادى به دست مىآید.
به لحاظ حقیقى:با توجه به اینکه فقاهت در امتداد سلسله رسالت و امامت دیده مىشود و جایگاه آن چنان تصویر گردیده، لذا هر شخصى صلاحیت تصدى آن را نخواهد داشت.
بلکه باید أشبه الناس به «امام و رسول» در هر زمان باشد و این شباهت، هم در علمیات است و هم عملیات؛ البته در حد مقدورات بشرى که غیرمعصوم است . در روایات به این اوصاف اشاره شده که از این قرار است:صائناً لنفسه، مخالفا لهواه، مطیعاً لأمر مولاه ...
باید توجه داشت که این اوصاف خود نوعى برجستگى در شخصیت، و به تعبیرى کاریزماتیک آفرین است.
اگر دو عنصر کلیدى محبت و تبعیت در مناسبات میان رهبر و مردم وجود نداشته باشد، جامعه به سمت آرمانها، شتابان و سریع حرکت نخواهد کرد.
عنصر محبت موجب مىشود، مردمان در برابر رهبر خضوع درونى یافته و کاستىها و ناراستىهاى اداره کشور را کم اهمیت شمارند و تنها به افقهاى دوردست بنگرد.
اما این عنصر به تنهایى همه مناسبات بایسته را سامان نمىدهد و تبعیت تام به وجود نمىآورد. تا تبعیت نباشد، کارها به پیش نرفته و دستورات، جامه تحقق به تن نمىکنند.
ج. نقد و بررسى رویکردهاى چهارگانه فوق
چه عاملى تبعیت و الزام آفرین است؟!به چه دلیل باید از رهبر پیروى تامّ داشت؟! آیا رویکردهاى پیش گفته در مناسبات مردم و حاکم کارآمدى لازم را دارد؟ و همانطور که گذشت، تبعیت تامّ عامل اساسى رشد هر جامعهاى است. در این مرحله چند عامل تصوّر دارد:
1. عامل زور و دیکتاتورى؛
2. عامل قانونهاى مدنى؛
3. عامل عقلى؛
4. عامل عاطفى(در قالب رویکردهاى کاریزمایى، ناسیونالیستى، عامیانه)؛
5. عامل شرعى.
با نگاهى گذرا مىتوان دریافت:
اگر (جبر و دیکتاتورى) جامعهاى را به تبعیت از حاکم مجبور کند، تجربه تاریخى و تحلیل روحیات انسانى نشان داده است که این تبعیت، دیرى نمىپاید که به رودررویى و مقابله بدل مىشود چه آنکه (الملک یبقى مع الکفر و لایبقى مع الظلم)
سرگذشت جوامع غربى در یک قرن أخیر، حکایت از آن دارد که قوانین مدنى، به دلیل تکیه بر پشتوانههاى فکرى بشرى، ره به جایى نبرده و پس از اندک زمانى، کاستىهاى خود را نمایان مىکنند و دلزدگى و پژمردگى را بین مردمان به ارمغان مىآورند، پس این دسته قانونها هم در بلندمدت، از کارآیى لازم در متقاعد کردن جوامع به تبعیت از حاکمان برخوردار نیستند.
عنصر (عطوفت و محبت) به خودى خود به وجود نمىآید، بلکه با شکل گرفتن فضا و شرایطى خاص در رهبر، به قلب مردمان جارى مىشود.
گاه آن عامل، کاریزماتیک بودن فرد است؛ گاه تجلى یکى از صفات و آرمانهاى انسانى در اوست؛ مثل ظلمستیزى یا عدالت خواهى، گاه قدرت بیش از حد معمول یا ذکاوت و نبوغ در اوست و گاه دلبستگىهاى ناسیونالیستى و امورى از این دست.
همه این امور که محبت آفرین اند و مایه عشق ورزیدن مردم به حاکم مىشوند، از پشتوانه عقلانى تامّ و مدت اعتبار زمانى زیادى برخوردار نیستند.
چرا که از یک سو، در صورت بروز مشکلات در چنین جامعهاى، این محبت کم کم رنگ باخته و الزام خود به تبعیت را از دست مىدهد چرا که مردم در روزمره خود با رنج و دشوارى مواجه هستند و از سوى دیگر این حاکم که از صفات انسانىبرخوردار است، به جهت نقصانهاى درونى، قطعاً به مرور زمان دچار خطا و کج روى شده و پشتوانه عاطفى خود را از دست مىدهد.
عنصر (عقل) نیز در جایى خیمه مىزند که بستر آماده و مقدمات لازمهاى را فراهم ببیند. سه عامل پیش گفته (جبر، محبت، قانون مدنى) از چنان قوتى برخوردار نیستند که حمایت عقل از خود را در پى داشته باشند و (عقل) در جایى به تبعیت حکم مىکند که مصالح تامّه خود را در آن جا فراهم ببیند و در هر سه فضاى پیش گفته مصلحت یا مفقود است یا زودگذر.
به طور کلى هر یک از چهار رویکرد کاریزمایى، ناسیونالیستى، قانون مدارانه و عامیانه از توان ایجاد مناسبات ویژه میان مردم و رهبر برخوردار نبوده و تنها مدت زمان کوتاهى تاریخ مصرف دارند، و در فرض پاىبندى دائمى یک جامعه به رهبر خود از هر منظر، از رویکردهاى پیش گفته، عقل تایید تام و تمامى بر این رویه نخواهد داشت. پس باید در پى رویکردى بود که حمایت عقل را کامل در پى داشته باشد.
عنصر (شرع، دین و مذهب) به جهت پیشینه تاریخى، قدیمى ترین أنیس بشریت در تنهایى و تنگناها بوده و بیشترین میزان مقبولیت و پذیرش را همراه داشته است.
هرچند در قرون أخیر سعى شد، تا با تردید در منشاء الهى دین و اتصال آن به منبع لایزال علم الهى ریشههایى این جهانى براى آن دست و پا کنند و جهل و ترس و فقر و ... را عوامل زایش و پیدایش دین به شمار آورند؛ اما این حقیقت از چنان صلابتى برخوردار است که همچنان در عصر تمدن مدرن نیز جایگاه یگانه خود را از دست نداده است.
تنها عاملى که مىتواند، یقینى مستحکم در پى داشته باشد و عقل را به تأیید و تبعیت سوق دهد، شرع است و صدالبته شرع و شریعتى که دست بشر به آموزههاى آن تعرض نکرده باشد و تحریف را پذیرا نشده باشد و سلامت حین دریافت از وحى را تا مقصد ابلاغ به مردم حفظ کرده باشد.
اگر تأیید شرع در میان باشد، قلب به طمأنینه رسیده و محبت و عطوفت در پى مىآید و عقل که به کاستىهاى خود واقف است، به حمایت از منبع نامتناهى وحى پرداخته و راهنمایى او را تایید مىکند، پس در این مرحله چون که صد آید، نود هم پیش ماست.
چون وقتى شرع باشد عقل و محبت و قوانین مستحکم فردى و اجتماعى، همه در پى آن روان مىگردند.
در یک جمع بندى گذرا باید گفت، تنها عاملى که مىتواند، به صورت حقیقى الزام آفرین باشد، تا مردمان به آن دلیل، خود را پاىبند تبعیت از یک حاکم ببینند، عامل شرع است که شرع با همان معناى صحیح ما حکم به العقل نیز خواهد بود. و دیگر عوامل برشمرده در حمایت جوامع از یک حاکم حتى عقلاً الزام آفرین نیستند و تنها یک الزام روانى کاذب را به همراه دارند.
د. تبیین رویکرد بایسته و ویژگىهاى آن:
با اندیشه در مقدمات پیش گفته، روشن مىشود که انسان آزاده، تنها جایى مىتواند الزام به حمایت و تبعیت را در خود نهادینه کند که عنصر شرع الزام آفرین بوده باشد.
منطقىترین رویکرد به رهبر جامعه اسلامى و شکل گرفتن تبعیت درونى از وى، در حالتى است که او را «رهبرى الهى» بدانیم.
در حقیقت «ولى فقیه» نه تنها حاکمى است که مردم خواستهاند، او حکومت کند یا شخصیتى داراى ویژگىهاى ممتاز فردى و شخصیتى است، بلکه «ولایت» در این میان ادامه سلسله پرعظمت و جلالت رسالت و امامت است.
سلسله رسالت، امامت و فقاهت یک حاکمیت واحده در طول هم اند که از یک سرچشمه سیراب مىشوند و آن چشمه، حکمت و معرفت ربوبى است.
اگر ولى فقیه و ولایت او را ادامه این سلسله بدانیم، دیگر مناسبات ما در نظر و عمل متفاوت مىشود.
ویژگىهاى این رویکرد:
اگر ولایت ولى فقیه را ادامه ولایت رسولان و امامان بدانیم دیگر قلب به همان دلیل که به خضوع در برابر رسول و امام مىرسید، در این میانه هم خاضع و تابع خواهد شد.
از سوى دیگر، در این نگاه، دیگر تخطى از فرمان ولى نه یک تخلف ساده در نقض قانون کشور که یک تخلف شرعى و معصیتى عملى است.
و حتى وضع دشوارتر از این است. خاطى در این عرصه، نه تنها یک گناه کار به شمار مىآید که در رتبه بندى درجات ایمانى و مراتب ولایى، دچار نقصان است؛ یعنى دیگر نمىتوان او را یک شیعه واقعى به شمار آورد، چرا که شیعه کسى است که پاى جاى پاى ولى خود مىگذارد و لحظهاى درنگ در اجراى فرامین او را مجاز نمىشمارد.
پس اگر درجات ایمانى نیز به این معیار وابسته باشد، کسى که در پى تعالى و کمال است، لحظه به لحظه خود را در رصد مناسبات خود و رهبر مىبیند و چشم به اشارات او دوخته، تا به رهنمودها و فرامین او جامه عمل بپوشد.
پیامدهاى هر دو رویکرد:
در انواع رویکردهاى نبایسته، پس از گذشت مدتى برخوردها و مناسبات میان مردمان و حاکم، چهره تظاهر به خود گرفته و کم کم سر از برخوردهاى تشریفاتى و صورى در مىآورد. نشاط و حیات در تعاملات اجتماعى رو به کاستى مىگذارد.
نقصانها و کمبودها غیرقابل تحمل مىشود. کوچکترین مشکلى در قامت یک بحران جلوه مىکند. نوآورى و شکوفایى رخت برمى بندد.
تمامى این آثار، پیامدهاى عدم الزام واقعى و قلبى به تبعیت از حاکم آن جامعه است.
در رویکردبایسته نسبت میان جامعه و ولى، نسبت (امام و امت) است.
در معناى امام در فضاى دینى این معنا نهفته است که به بالاترین مصالح مردم و جامعه آگاه است و کمال و سعادت، در گرو پیروى از رهنمودهاى اوست و امت در صورت متابعت صحیح و تام از امام، راه سعادتمندى راپویند.
اما نگاه دیگرى نیز وجود دارد که جامعه دینى، خود داراى آرمان است که این آرمان و هدف بلند در افقهاى انسانى و اسلامى جلوه گر مىشود. اصلاح اجتماعى، عدالت گسترى، انسانیت افزایى، کمال خواهى و توحیدگسترى، آرمانهاى دینى و انسانى و اسلامى است که حاکمیت اسلامى براى تحقق آنها در دل خود و گسترش آن در سطح جامعه جهانى شکل گرفته است. پس این حاکمیت، تنها به دنبال تأمین رفاه مادى و دنیاى مردمان خود نیست و آنچه در اولویت است، رویکرد آرمان خواهى و توحیدگسترى است، پس مىتوان به مجموعه حرکت این جامعه، عنوان نهضت را اطلاق کرد. نهضت از ریشه نهض، به معناى به پا خواستن است. به پاخواستن همگانى براى تحقق اهداف و ایدههاى انسانى و آرمانى در مقیاس جهانى.
در این رویکرد، بسیارى نگاهها در مردم، باید تغییر یابد. مناسبات ما با دیگر کشورها، تنها براساس سودمحورى نیست. تا تنها به کشورهاى قدرت مند و ثروتمند روى خوش نشان دهیم. در این نگاه گاه دوستى ما با یک کشور فقیر، اما مسلمان یا پاىبند به آرمانهاى انسانى چون ظلم ستیزى و آزادى خواهى و عدالتطلبى، به مراتب بیشتر و عمیقتر از نسبت ما با یک کشور استعمارى است؛ هرچند به ظاهر این تعاملات، هزینههاى اقتصادى و حتى سیاسى دربرداشته باشد؛ اما چون جامعه طرف خود را در چارچوب ادبیات دنیایى و بشرى تعریف نکرده است، به این نوع تعامل خوش بین بوده و در برابر کاستىها و ناملایمات روى خوش نشان مىدهد.
مردمان چنین جامعهاى، در چنان افق دوردستى مىاندیشند و در چنان مسیر بلندى گام برمى دارند که به تخیل مردمان دنیادوست و دنیاپرست دنیاى مدرن نمىآید و حتى در اتوپیاى غربى، اثرى از آن دیده نمىشود.
از سوى دیگر، مردم چون خود را سربازان یک نهضت جهانى، با آرمانهاى انسانى و انقلابى مىدانند، رهبر را فرمانده نهضت مىدانند و علاوه بر نگاه امت و امام، دیگر با چشم (فرمانده و سرباز) به این تعامل خود و رهبر نظر مى کنند و روشن است که ادبیات تعامل فرمانده و سرباز، داراى مختصات ویژهاى است.
2. آسیبهاى مرحله فهم اندیشه رهبرى
همواره جامه عمل نپوشیدن سخنان رهبرى، معلول عدم ولایتمدارى ما نیست، بلکه گاه عدم فهم و ارتباط برقرار نکردن با عمق اندیشه است که مانع از اجراى واقعى آن مىشود. یکى از مشکلات جدى ما عدم درک صحیح و عمیق اندیشه رهبرىاست. از اینرو نوع عملکرد ما تناسبى با منویات وى نداشته و آنچه در نهایت رخ مىدهد، محقق نشدن فرامین رهبرىاست. این عدم ارتباط با اندیشه رهبرى، خود نشأت گرفته از عواملى است که در پى به برخى آنها اشارت مىرود.
2/1. هم افق و هم زبان نبودن ما و رهبرى:
سعه وجودى هر فرد در نوع نگاه، آرمان و اهداف او اثرى مستقیم و شگرف مىگذارد. هر قدر شرح صدر یک فرد بیشتر، گرفتار آمدن او در حصارها و حجابها کمتر.دیگر به کم و کوچک و فانى راضى نمىشود و چشم به باقى، عالى و بزرگ مىدوزد.
رهبرى به نگاه ملى و به مرزهاى اعتبارى جغرافیایى محدود نمىشود و در افق جهانى مىنگرد. به نگاه مادى و رشدهاى دنیایى بسنده نمىکند و در پى تعالى انسانى و معنایى است. به انقلاب، به چشم یک حادثه در تاریخ معاصر ایران نمىنگرد، بلکه آن را نقطه عطفى در تاریخ شیع و تاریخ جهان مىداند.
و در این نگاه، آرمان و مقصد نهایى به اهتراز درآوردن پرچم «لااله الا الله» برفراز قله جهان است. در این نگاه، ایران اسلامى مقدمهاى براى برپایى حاکمیت مهدوى است.
در این افق، دیگر بگومگوهاى جناحى و منافع شخصى و حزبى و سر تعظیم در برابر ظالمان و فروآوردن، جایى ندارد.
آنچه ما مهم مىشماریم، در این منطق فرعى است و آنچه ما حیاتى مىدانیم، در این نگاه جنبى است. اولویتها همه تغییر مىکند و افقها جابه جا مىشود و مدیریت یک کشور، به مدیریت یک نهضت و حرکت جهانى بدل مىگردد.
در این میانه، آنهایى که در این عظمت روحى زیست نمىکنند و به اولویتهاى مادى و خودساخته و نفس پرستانه دل خوش داشتهاند، هیچ گاه نمىتوانند، ذرهاى از ادبیات رهبرى را درک کنند.
این هم افق نبودن و هم زبان نبودن، جلوههاى خود را در عرصههاى گوناگون مدیریت کشور نشان مىدهد و هر آن جا که رهبرى با ادبیات نهضتى و جهانى سخن مىگوید، فهمهاى منطقهاى و محصور و محدود، آن را در حد اندک بضاعت خویش تقلیل مىدهند و ثمره آن این مىشود که مىگوییم سخنان رهبرى عملى نمىشود. با این نگاه است که بسیارى نسبت به سخنان رهبرى، احساس غرابت مىکنند. انگار که این زبان، ادبیات و منطق را نمىفهمند، شاید لحظهاى از آن به وجد و طرب آیند؛ اما پس از اندکى سرد شده و انگشت حیرت در دهان مىگیرند و این همان معظله و مشکله ناهم زبانى ما و رهبرى است.
با این تحلیل، تا سطح افقها و زاویهها ارتقاء نیابد. هیچگاه آن اتفاق بایسته و مبارک جلوه گر نمىشود. اساسا رهبرى در فرازى از تحلیل و رصد حوادث زمانه ایستاده است که از تیر رس دیدهاى کوته بین ما دور است. او براى غایت و نهایتى برنامه و راهبرد مىدهد که ما چون آن افق را نمىبینیم، در عمل آن را انکار مىکنیم و اصلا شوقى در ما نقش نمىبندد که گامى در مسیر بگذاریم.
از سوى دیگر، آنچه افق دید رهبرى را گسترهاى وسیع مىبخشد، قرائتى ناب و جامع و دقیق از اسلام است. اسلام شناسى عالمانه و مبتنى بر فهم ناب و خالص، افقى از هستى شناسى را پیش روى انسان مىگستراند که در آن درکهاى ضعیف و ناکارآمد جایى نداشته و به کار نمىآید.
2/2. هم زمان نبودن ما و رهبرى:
در تاریخ بسیار بوده اند کسانى که از زمان خود جلوتر بوده و بزرگ تر و پیشروتر مىاندیشیده اند. فراتر از زمان سخن گفتن، ترجمه دیگرى است از پیش تر بودن از هم قطاران، در سطح فهم از هر لحظه و در هر مقطع کلى از زمان.
هر مقطع از تاریخ، مرتبتى از درک و فهم دارد که مردمان در آن چارچوب مىفهمند و مىگویند و مىاندیشند و اگر کسى از آن جلوتر، مترقى تر و بلند مرتبتتر بیندیشد، به تاریخ خود تعلق ندارد، از اینرو مىتوان گفت (به همان دلیل که در قسمت قبل - هم افق نبودن- گذشت) ما و رهبرى هم زمان نیز نیستیم.
چرا که او هر حادثه در هر مقطع از زمان را با نگاهى کلان و در جریان کلى حوادث تاریخ و به عنوان مقطعى از حرکت نهضت نظاره و تحلیل مىکند و در نسبت آن با این روند مىاندیشند و مبتنى بر این تحلیل، راهکار ارائه داده و به تنظیم راهبردهاى نهضت و مناسبات ملى و جهانى ما مىپردازند.
2/3. هم درد نبودن ما و رهبرى:
این عنوان هر چند ترجمان دیگرى از عنوان نخست است؛ اما به جهت اهمیتى که در خود داشت، جداگانه نیز مطرح شده است.حقیقت این است که به یک بیان، ما و رهبرى هم درد نیستیم، تا در عرصه عمل همراه باشیم.
او درد دین دارد و ما درد دنیا.
او درد جهان دارد و ما درد ایران.
او درد انسان دارد و ما درد جان.
او درد امام دارد و ما درد خودمان.
به بیان دیگر، اصلاً ما اهل درد نیستیم، چرا که شاخصههاى افراد اهل درد را نداریم. دردمند کسى است که سر راحت به بالین نمىگذارد و دغدغه، همواره با زندگى او عجین است.منطق تصمیم سازى و تصمیم گیرى او (درد و دغدغه) اوست.
ما که تن به عافیت و راحت سپرده ایم کجا و دردمندى کجا. دردمندى حیاتى عالى رتبه، در بالاترین مراتب حیات انسانى است.درد تحقق همه جانبه اسلام، به ثمر نشستن ادعاى انقلاب، مبنى بر توان اسلام براى مدیریت همه شئون حیات انسان، دستیابى به تمدن اسلامى، بیرون رفتن دیگر ملل اسلامى و غیر اسلامى از زیر سلطه استعمار، نابودى استعمار بینالمللى، به کمال رسیدن انسانها و....
2/4. عدم درک جنس سخنان رهبرى:
یکى از ضرورتهاى مدیریت علمى و مبتنى بر اندیشه یک جامعه، نظریهپردازى براى آن جامعه است؛ اما این نوع (نظریه پردازى) مختصات ویژهاى دارد و هر نوع اندیشهاى راهگشا نخواهد بود.
نظریه پردازى براى اداره یک جامعه، داراى دو مولفه است.
1. داراى پشتوانههاى تئوریک و متناسب با فرهنگ و اقتضائات آن جامعه؛
از یک سو این نوع نظریه باید کاملاً داراى ویژگىها و بن مایههاى علمى (مقصود از علمى معناى مستهجن و رایج علمى در قرن اخیر به معناى (Since) نیست) باشد؛ یعنى داراى امکان و کاشفیتى از واقع و نحوهاى واقع نمایى و حقیقتگرایى.
از سوى دیگر، این علمیت در راستاى اقتضائات و مبانى فرهنگى آن جامعه باشد، تا هم پذیرش اجتماعى را در پى داشته باشد و هم به انحراف آن جامعه از خطوط اصیل فرهنگ و مبانى خود منتهى نشود.
2. ناظر به نیازمندىهاى واقعى و عینیت باشد.
از سویى این نظریه نباید، کتابخانهاى صرف و محصول تأملات منقطع از عینیت و در کنج اتاق مطالعه اندیشمند باشد؛ چه آنکه در این صورت، گرهاى را باز نخواهد کرد.
مع الاسف امروزه بسیارى تولیدات علمى که وصف نظریه را با خود یدک مىکشند، به یکى از عارضههاى پیش گفته مبتلا است:
یا بن مایهاى علمى نداشته و ضمانت اجرا ندارد یا در تعارض با مبانى و فرهنگ دینى و بومى ماست یا نظرى و بریده از عینیت است.
در این میان جنس ایدههایى که رهبرى در طول بیست سال ولایت مبارک خویش بر جامعه اسلامى ارائه کردهاند، با هر آنچه تاکنون دیدهایم متفاوت است.
هم پشتوانههاى علمى و نظرى دارد و هم ریشه در فرهنگ ناب دینى داشته و هم به نیازهاى واقعى و جارى نظام اسلامى نظر دارد.
پس مىتوان گفت، نظریههاى رهبرى از جنس (تلفیق بین نظر و عمل) است؛ هرچند که به تناسب شرایط و موضوعات مختلف، گاه ابعاد نظرى یک نظریه اهمیت بیشترى یافته و گاه ابعاد عینى و عملى آن.
در این میان ما با عدم درک صحیح از جنس و نوع اندیشه رهبرى و عدم دقت در نقطه ثقل آن، سخنانى از جنس نظر را با راه کارهاى عملیاتى و اجرایى پى گیرى مىکنیم و ایدههایى از جنس عمل را در سالنهاى همایش و نشستها و کارگروهها تحقق مىبخشیم.
واقعیت آن است که در بسیارى عرصهها، هرچند حرکتهاى در خور تقدیر و توجهى صورت گرفته، و پیش فرض بسیارى عمل در راستاى تحقق منویات رهبرى بوده است؛ لیکن این حرکتها در حد و اندازههایى که رهبرى خواست نبوده است و این ناهماهنگى در اجرا، از تأکیدات و تذکرات مکرر ایشان در هر عرصه به سهولت قابل فهم است.
3. آسیبهاى مرحله اجرایى کردن اندیشه رهبرى
تاکنون آسیبهاى رویکردى، معرفتى و مربوط به فهم اندیشه رهبرى بیان شد. هر یک از این امور به تنهایى مىتواند به عنوان مانعى در اجراى این اندیشهها به شمار آید؛ اما دسته دیگرى آسیب در مرحله اجرا قابل تصویر است که با فرض نبود دو آسیب پیش گفته، خودنمایى کرده و مانع تحقق رهنمودهاى رهبرى مىگردد.
عدم تئوریزه کردن اندیشهها:
آنچه بر عهده یک راه بر و ایدئولوگ و تصمیمساز در عرصه کلان مدیریت کشور است، بیان خطوط کلى و سیاستهاى کلان حرکت در عرصههاى گوناگون است. نه ورود به جزئیات امور، و آنچه بر عهده طبقات بعدى مسئولان و متفکران است، تعیین، تکمیل، گسترش، بیان پیش فرضها و مبانى آن اندیشه است.
اساساً یک آسیب جدى عدم نگاه به اندیشه رهبرى، به عنوان توصیههایى برخاسته از اندیشه و کار تخصصى است، بلکه آنها را توصیههایى پدرانه مىپنداریم که الزاماً پشتوانه تئوریک ندارد؛ اما با تأمل و توفیق در عمل به این توصیهها، بن مایههایى قوى از اندیشههاى ناب اسلامى در چشم مىخورد که نیاز به پردازش و تئوریزه شدن دارد.
تئوریزه کردن یک اندیشه، به معناى تکمیل، توضیح، بحث و گفتوگو پیرامون آن اندیشه و تبیین ابعاد نا پیداى یک تفکر است. بسط مفهومى یک اندیشه موجب مىشود که زمینه فهم همگانى و در نتیجه اجرایى شدن آن فراهم آید؛ اما اگر رهبر که در مقام بیان خطوط اصلى حرکت نظام و نهضت است، ایدهاى را مطرح کند و آن ایده در فضاى مخاطبان خود مورد گفتگو و پردازش قرار نگیرد، اساساً از عرصه دغدغههاى جمعى مخاطبان حذف شده و به فراموشى سپرده مىشود.
از سویى، نه ممکن است و نه صحیح است که هر ایدهاى را رهبرى خود کامل و جامع تبیین و توصیف کند، چرا که در این صورت یا از دیگر شئون باز مىماند یا جامعه مخاطبان زمینه اندیشه ورزى را از دست داده و به مصرف گرایى صرف عادت مىکنند.
بسیارى سخنان و ایدههاى ایشان که بر تحلیلهایى دقیق و بر اساس مطالعاتى در گستره تاریخ و تمدن بشر استوار است، به بیان و روشن شدن پشتوانههاى محتوایى و مبانى فکرى و دینى نیاز دارد.
اساساً هر چه یک اندیشه به صورت کلى و کلان باقى بماند امکان عملیاتى شدن را از دست مىدهد. تئوریزه کردن یک اندیشه، هم ابهام زدایى مفهومى را در پى دارد و هم خرد شدن و قابل پیگیرى کردن یک مفهوم کلى را.
تبدیل نشدن به گفتمان
پس از هر موج از سخنان رهبرى، به جاى آنکه از ابزارهاى گوناگون کمک گرفته شود، تا آن اندیشه به گفتمان غالب عرصه خود بدل شود، به برخوردهایى تشریفاتى بسنده مىگردد.
گفتمان سازى براى یک اندیشه این ظرفیت را ایجاد مىکند که به یک خواست اجتماعى بدل گردد. مطالبه و خواست اجتماعى شدن یک ایده و اندیشه، سرعت و قوام بیشترى به شکل گیرى و تحقق آن مىبخشد و از سوى دیگر، جلوى برخوردهاى تشریفاتى را نیز سد مىکند.
گفتمانسازى ظرافتهایى دارد که باید در اتاقهاى فکر و اندیشکدهها، روى چگونگى آن تأمل و تمرکز کرد و به سادگى تحقق نمىپذیرد.
در زمینه گفتمان سازى و تئوریزه کردن یک اندیشه، جریان روشنفکرى از ابتکار عمل بالایى برخوردار است و سخنان رهبران خود را به سرعت به گفتمان غالب تبدیل مىکند.
براى تحقق یک ایده و تفکر در مقیاس اجتماعى، بهترین ابزار تبدیل کردن آن به گفتمان و خواست اجتماعى است، چرا که از یک سو، همه ارادهها را در یک مسیر واحد سامان مىدهد و زمینه تحقق جدى تر را فراهم مىآورد و هم موانع احتمالى را کم اثر مىکند. دیگر مانعى توان ایستادگى در برابر یک اراده عمومى را نخواهد داشت. گسترش اجتماعى یک اندیشه و آرمان، امکان همه فهمى آن را نیز فراهم آورده و به طور طبیعى، تا پایین ترین طبقات اجتماعى داراى برداشت از آن خواهند شد و نیز دیگر امواج موازى در برابر آن را کم اثر مىکند.
عدم تبدیل به مدلهاى عملیاتى:
بسیارى اندیشهها براى به صحنه عمل درآمدن و خارج شدن از توصیه صرف، باید به مدلهاى عملیاتى و دستورالعملهاى اجرایى تبدیل شوند که این امر، امروزه خود چون رشتهاى و حرفهاى مستقل است.
مدلسازى اندیشه، یعنى لایه میان نظر و عمل را پر کردن. در برخى تعابیر از این امر، به لایه منطقى یاد مىشود. لایه منطقى نقشه عملیاتى تحقق یک ایده ذهنى در عرصه عینیت و کنش خارجى است. بسیارى از ایدههایى که امکان تحقق خارجى نمىیابند، نه از آن سو است که خود داراى نقصان معرفتى و کاستىهاى تئوریک هستند، بلکه نبود یک نقشه راه براى اجرا و عملیاتى کردن است که مانع تحقق آنها مىگردد.