فلسفه در طول تاریخ بشریت، همواره به مثابه مادر علوم معرفى شده است. فلسفه پس از آن که در مباحث سه گانه اصلىاش، یعنى ماوراء الطبیعه، معرفت شناسى و ارزش شناسى شمارى از قضایاى مرتبط و نامرتبط مورد بحث قرار گرفت، مبحث معرفت شناسى از آن جدا شد و به علوم متعددى تبدیل گردید که موضوعش روشهاى مختلف پژوهش بود، و سپس مبحث ارزششناسى از آن جدا شد و به شکل علمى مستقل با نام علم اخلاق در آمد، اما با ظهور علم الاجتماع، فلسفه سیاسى به میراثى سنتى تبدیل شد و جامعه انسانى بیش از آن که مبتنى بر نظریهپردازى باشد، مبتنى بر تحلیل شد.
علوم اجتماعى نیز در مسیر خود شاهد جدایى برخى از مباحث علوم بود، که هر کدام در موضوع خود به علمى مستقل و داراى روشى خاص تبدیل شد، اما علم تاریخ در مسیر خود توانست به لحاظ موضوعى تا حدى ثباتش را حفظ کند، و شاید تنها فلسفه تاریخ را بتوان استثناى این قاعده شمرد که پلى میان فلسفه و تاریخ زده است. علم تاریخ اندیشه نیز اشارت به تولد علم جدیدى دارد که بر اثر لقاح فلسفه و تاریخ زاده شده است. این علم در مطالعه اندیشههاى بشرى، چگونگى بقا و استمرار اندیشههایى را که باقى مانده واستمرار یافته اند برجسته مىکند.
در مقابل، صورتها و زمینههاى نابودى اندیشهها و مفاهیم دیگر را که به سرعت و بدون مشارکت در تمدن سازى نابود شدهاند نیز به صورت برجسته نشان مىدهد. از این گذشته، طبیعت نگاه این علم به اندیشهها چنین است که اندیشه را صرفا محصول عقل مجرد نمى داند و در هر ایده و اندیشه اى تأمل مىکند و رابطه آن را با لحظه تاریخى اش و زمینههاى اجتماعى متفاوتش بررسى مىکند.
این تعبیر ناظر به اندیشههاى پیشینى پژوهشگر نسبت به مدلول عقل تاریخى و اجتماعى است که دراین مطالعه به روشنى آشکار است.
با این حال، این پژوهش به آرایى اشاره دارد که از نیمه قرن نوزدهم در مکتب مارکسیسم رواج یافت، و هم چنین درنگى دارد در وضعیت علم و تبلور آن به وسیله فلاسفه دیگر پیش از این دوره که داراى رویکردى غیرتاریخى بودهاند و نیز تأملى دارد در تحولى که در زمینه تاریخ اندیشه در نیمه دوم قرن بیستم پس از شکوفایى علوم زبانى و نشانهشناسى و به ویژه در سایه ساختارگرایى اتفاق افتاد که این خود نشانه شمولیت این کار است.
نویسنده در بحث تاریخ اندیشهها مىگوید که تاریخ اندیشه به مثابه شاخه علمى جدیدى از تاریخ مدرن است، که هویت آن هنوز به سبب دگرگونى موضوع و عدم دقت مرزهاى آن و تفاوت سرچشمههاى اصول آن، هویتى ناروشن دارد. البته آراء پیرامون ریشه مدرن تاریخ اندیشه متفاوت است، ولى با این حال نویسنده اشاره اى به ریشه قدیمى این علم نمىکند. اما به پاره اى آراء پیرامون ریشه جدید این علم اشاره مىکند. پاره اى مورخان بر آنند که این علم در عصر رنسانس در اروپا و به ویژه به دست فرانسیس بیکن (1561- 1626) ظهور یافت که در کتاب " پیشرفت علم" به ویژگىهاى این نوع از تاریخ اشاره مىکند.
با این حال، گروهى دیگر معتقدند که این علم در عصر روشنگرى در قرن هجدهم ظهور یافته و با ظهور مورخان فلسفهپردازى مانند ولتر (1694-1778) مرتبط بوده که کوشیدند پیشرفت را به ارتقاى عقل پیوند دهند. نویسنده، همچنین تعبیرهایى را به کار مىبرد که در اندیشه غربى، اصطلاحاتى سایه دار و جانبدارانه است که مبتنى بر پیش فرضهایى است؛ مانند اعتقاد به تکامل عقل بشرى طى مراحل مشخص در روندى خطى. نویسنده با نادیده گرفتن این نکته نتیجه مىگیرد که این آراء به رغم تضادشان با هم، پرده از نیاز ضرورى به وجود شاخه اى علمى بر مىدارد که باید ویژگىها و نشانهها ى عمومى علم را بررسى کند و میان آن و عصرى که تولیدشان کرده است پیوند بر قرار کند و این فرایند است که به باور نویسنده مراحل نهان تاریخ اندیشه در چهره سنتىاش را آشکار مىکند.
این نیاز به چنین شاخه علمىاى و این تکوین کند در حالت خمیرگىاش همچنان باقى ماند تا در 1882 بروز یافت و در این بخش است که نویسنده به شرایط عینى ظهور این علم اشاره مىکند؛ زیرا از زمان فرانسیس بیکن، رشد علوم و اندیشهها در غرب هم زمان با فروپاشى مستمر و روز افزون فعالیتهاى مختلف تمدنى اتفاق مىافتد هر چند این روند در نیمه اول قرن بیستم ابعادى دهشتناک مىیابد و در سطح سیاسى اتحاد اروپا فرو مىپاشد و ملل جهان از تحقق وحدت ناتوان مىمانند، اما این ربط میان حالت پراکندگى معرفتى و سیاسى که نویسنده بر قرار مىکند، اشاره به ماهیت روابط تأثیر و تأثر متقابل میان معرفت و واقعیت در تجربه غربى دارد. براى مثال، داروینیسم به مثابه نظریه اى در زمینه زیستشناسى ظهور یافت و از دل آن داروینیسم اجتماعى و سیاسى سربر آورد و به همین ترتیب دیگر ایدهها و اندیشهها.
نویسنده در سیاق تاریخ نگارى و تحلیل به این نکته اشاره مىکند که اقسام معرفت به سوى تشتت رو نهاد و هیچ علمى قدرت کافى براى جمع و جور کردن دیگر علوم به دست نیاورد؛ زیرا از زمان قرون وسطى الهیات قدرتش را بر اقدام به این مهم از دست داد و فلسفه از بخشى از مساحت متافیزیک به نفع علوم جدید کوتاه آمد و حتى خود علم به علومى متعدد تقسیم شد و اندیشه سیاسى و تاریخى از سخن گویى به زبان کلیات باز ایستاد و تخصصى و فرد گراتر و جزئى نگرتر شد و از توجهش به قوانین عمومى و کلان دست کشید.
از این جا نیاز ضرورى به علم تاریخ اندیشه احساس شد تا با پوزیتیویسمى که در آن دوره در تمام علوم اجتماعى به اوجش رسیده بود رویارویى کند. با این که نویسنده معتقد است که نقش اساسى این علم تأسیس نگرهاى به تمدنها به مثابه کیانهایى یکپارچه و حفظ استقلال روشهاى تمام علوم اجتماعى از علوم طبیعى است، اما این علم تلاشى براى جست وجوى نقطه ثبات در گردونه شدنها و پیوندهایى است که جامع و کاشف کلیات است. بنابراین، این علم پاسخى به نداى فطرى و نقشى است که باید دین بدان اقدام مىکرد و علم با واقع گرایى و جزئى گرایى اش نتوانسته است بر جایش بنشیند.
دیلتاى، بنیادگذار تاریخ اندیشه
سال 1882 نه تنها نسبت به تاریخ اندیشه، بلکه نسبت به علوم انسانى در شکل عامش سالى سرنوشت ساز بود. در این سال و در شرایطى که پوزیتیویسم بر علوم سلطه یافته بود و در اوج جوانى اش به سر مىبرد، و مروجان پوزیتویسم یگانه راه جبران پس ماندگى علوم انسانى نسبت به علوم طبیعى را اجراى روش تجربى براى رسیدن به قوانین کلى مىدانستند، ویلهلم دیلتاى (1833- 1911) کرسى هگل در دانشگاه برلین را در اختیار گرفت. دیلتاى، بنیان گذار حقیقى علم تاریخ اندیشه، تاریخ را بر صدر علوم فکرى نشاند و داورى مسائل تاریخى را به دست عقل بشرى سپرد.
انسان از نگاه دیلتاى موجودى تاریخى است که خود را از رهگذر تجربههاى عینى زندگى و نه تأمل عقلى مىفهمد و ماهیت و ارادهاش چیزهایى نیست که از پیش مشخص شده باشد؛ زیرا او خود را به شیوهاى غیر مستقیم از راه تفسیر تعبیرات ثابتى که به گذشته بر مىگردند مىفهمد. خود تاریخ نیز دادهاى عینى در گذشته نیست، بلکه دادهاى متغیر است. وى مىگوید: ما در هر عصرى، گذشته را از رهگذر تعبیراتى که براى ما باقى مانده است به شکل جدیدى مىفهمیم. هر گاه در زمان کنونى شرایطى عینى مشابه شرایط گذشته پدید آید، فهم ما از گذشته نیز بهتر خواهد بود.
در قرن بیستم، به ویژه پس از انتشار آثار کامل دیلتاى و ترجمه آن در دهه بیست جایگاه تاریخ اندیشه محکم تر و همهگیرى آن بیشتر شد. فضاى سیاسى آشفته میان دو جنگ جهانى و چالشهاى فکرى همزمان با آن به تطور تاریخ اندیشه و توسعه آن کمک کرد و پاره اى از برترین فلاسفه قرن بیستم را به خود جذب نمود: از میان مورخان، ارنست کاسیرر و فردریک ماینکه را که نگاه دیلتاى را چندان گسترد که شامل اندیشه سیاسى هم شود و میشل فوکو که تاریخ اندیشه سنتى را به نقد کشید و روش جدیدى عرضه کرد، که نام باستان شناسى معرفت بر آن نهاد. و همچنین، آرتور لوفگاى را که براى ورود علم تاریخ اندیشه به آمریکا تلاش فراوان کرد و کارل مانهایم که با بیرون کشیدن این علم از انتزاعیات و پیوند دادن آن با تاریخ اجتماعى به غناى آن افزود.
دائرة المعارفى بزرگ از این علم منتشر شده و اکنون گروههاى مطالعاتى و مراجع و برنامههاى علمى در تاریخ اندیشه در بسیارى از دانشگاههاى امریکا و اروپا وژاپن فعالند.مجله تاریخ اندیشه نیز از 1940 تاکنون در نیویورک منتشر مىشود و برجسته ترین نویسندگان در زمینه تاریخ اندیشه در غرب برنارد گروتهاوزن و فدریکو شابد و پل هازارد و دانیل مورینیه هستند.
ویژگىهاى تاریخ اندیشه
ویژگى تمایز بخش علم تاریخ اندیشه نسبت به انواع دیگر تاریخ، این است که بر دنیاى درونى اندیشه تمرکز مىکند و نه جهان بیرون از حیات علمى" اما اندیشههایى که مدار اهتمام این علماند، اندیشههایى هستند که بخت گسترش و انتشار را مىیابند. کلید راز واژه انتشار این است که معانى متعددى از آن فهمیده مىشود، مانند انتشار در بیرون از حوزه یک علم و یا انتشار از طریق جماعتهاى انسانى. از اینرو، این علم، الگوى علمى براى رابطه میان حوزهها و زمینههاى معرفتى مختلف است؛ زیرا انتشار و هجرت اندیشهها را پى گیرى مىکند.
به تعبیر فوکو " مبادلاتى را که میان عرصههاى معرفتى و هجرت اندیشهها با یکدیگر انجام مىشود، از خلال نشان دادن چگونگىانتشار معرفت پىگیرى مىکند و مناسبتى براى زایش مفاهیم فلسفى پدید مىآورد و آن را پىگیرى کرده و گاه خود را نیز ابراز مىکند... و نشان مىدهد که دشوارهها، مفاهیم و اندیشههاى محورى چگونه حوزه فلسفىاى را که در آن شکل گرفتهاند رها مىکنند و به گفتمانهاى علمى یا سیاسى تبدیل مىشوند.
به این ترتیب، موضوع تاریخ اندیشه بین فلسفه و تاریخ تمدن قرار دارد و یکى از اهداف برجسته اش پرده بردارى از گروه معینى از اندیشهها است که در پس هر اندیشه صورىاى وجود دارد و یا شرط آن به شمار مىآید؛ زیرا این اندیشهها، پیش فرضهایى هستند که مردم آنها را از محیطهاى فکرى اشان که غالبا درک کاملى از آنها ندارند و کمتر بدان تسلیم مىشوند، مىمکند؛ درست همان گونه که گیاه ، آب را از طریق تراوش مىمکد؛ یعنى این که تاریخ اندیشه بر اندیشههایى متمرکز مىشود که بهتر است آنها را ایمانها (باورها) نامید. " در تاریخ بشر اندیشههایى ظهور مىیابد که ما تنها به آنها به چشم اندیشه نمىنگریم، بلکه به آنها ایمان مىآوریم؛ مانند آزادى، عدالت، پیشرفت... و بدیهى است که مثل چنین افکارى از کلیدهاى فهم شخصیت ملتها و جوامع و عصرهاست و تفاوت تاریخ اندیشه با تاریخ تمدن این است که تاریخ اندیشه به اندیشههاى تمدن به معناى عالى اش که در فلسفه و هنرها و ادبیات و علوم و حتى سطوح مختلف تکنولوژى اهتمام دارد.
نقش اندیشه در تاریخ
نویسنده در این بخش از کتاب مىگوید که طرح این پرسش به ظاهر ساده در سطح گسترده در اواخر قرن نوزدهم اتفاق افتاد، زمانى که بلا فاصله پس از انتشار کتاب روح انقلابى پیش از انقلاب (بر سر این که 1715-1789) تالیف فلیکسى روکان میان مورخان فرانسوى بر سر اسباب و علل انقلابشان نزاع در گرفته بود. چکیده این کتاب این است که، انقلاب ملت فرانسه نه با اندیشه عدالت و برابرى به راه افتاد و نه با نوشتههاى ولتر و روسو و مونتسکیو و دیگران، بلکه عامل محرک این انقلاب ستمهاى عملى آشکار بود؛ فرانسوىها زمانى به راه افتادند که شکمشان گرسنه و جیبشان خالى شده بود و مسئولیت این تنگدستىها را بر دوش دولت مىافکندند. بنا بر این اگر مىخواهیم اسباب و علل این انقلاب را به درستى درک کنیم ...باید به شناسنامه زندگى روزانه و وضع اقتصادى مردم رجوع کنیم.... باید به طور خاص و اخص به شکایتهاى رسمى مراجعه کنیم.
تا سال 1906 به این کتاب پاسخى داده نشد. در این سال ماریو روستان، کتاب " فلاسفه و جامعه فرانسوى در قرن هجدهم " را منتشر کرد. وى در این کتاب تاکید کرد که اندیشه فلاسفه عامل تمایز ناآرامىهاى ناکام 1715 از انقلاب ملى 1789 بود. این دو موضع تا حد فراوانى لب اختلافات فلسفى ایدآلیسم و ماتریالیسم را باز مىنماید که در قرن نوزدهم با هگل و مارکس به اوج خود رسید. اختلاف بر سر این بود که آیا اندیشهها محرک مردم براى کار است یا شرایط مادى؟ عصام عبدالله معتقد است که اختلاف بر سر اولویت هر کدام از اندیشهها و منافع در حرکت بخشى مردم اساسا اختلافى بى ثمر است؛ زیرا بدون هر کدام از این دو، جامعه بشرى جامعه اى فعال نخواهد بود و بلکه تاریخ بشرى اساسا بى معنا خواهد بود.
با این حال، ظاهر امر گویاى آن است که تاریخ اندیشه مبتنى بر پیش فرضى است که مفاد آن این است که " عقل یا روح بالاترین قدرتى است که در پس هر پیشرفتى در تاریخ قرار دارد" و این بدان معناست که وى به ایدآلیسم مایل است؛ با این حال اگر به دقت بنگریم در خواهیم یافت که روح یا عقل نقش وساطت میان ایده آل و ماده را دارد؛ زیرا اندیشهها مردم را به کار وادار نخواهد کرد، مگر زمانى که در میانشان ایمان زنده و قوى شکل گرفته باشد؛ یعنى این که ایمانى بر انگیزاننده به کار باید در میان باشد.
اصطلاح partideelle la که جادلیه برساخته است، اهمیتى بسزا در پایان دادن به نزاع میان ایدآلیسم و ماتریالیسم و پرده برداشتن از نقش عملى تاریخ اندیشه داشته است. وى تبیین کرد که فرآوردههاى مادى بشر ضرورتا شامل بعد فکرى و معنوى است و خود اندیشه به قدرتى مادى تبدیل مىشود، که در نتیجه، توجیهى براى تقسیم جهان فلسفى به قدرت مادى و ایده آل وجود ندارد. اهمیت این رهیافت جادلیه از آن روست که وى از منتقدان رادیکال مارکسیست بود و با این ایده جدید هم از مارکسیست خود شانه خالى نکرد و هدفش تکامل و تطور بخشیدن به ابعادى زنده از اندیشه مارکس بود. وى در همین حال از آنچه که علم و عصر پشت سرش نهاده، شانه خالى مىکند و نویسنده ( فلیکسى روکان) را به بازاندیشى در مسأله غلبه و یا سلطه به هدف رهاندن پژوهش علمى از قالبهاى از پیش آماده فرا مىخواند.
در حققیقت، آنچه که نویسنده آن را راه حل سازش افکنانه میان بعد مادى و بعد ایده آل مىخواند، صرفا راه حلى ماجراجویانه است که در آن ایده آلیست به ایده آلیستى اسمى و ماتریالیست عینى تبدیل مىشود؛ به شیوه اسپینوزا که واژگان داراى بار معنایى ایده آلى را از مرز معنایى اشان بیرون آورد و بر پدیدههاى مادى صرف اطلاق کرد؛ مانند مقوله خدا و طبیعت، مانند آن.
پژوهش در تاریخ اندیشه
تاریخ اندیشه، چکیده اندیشه دیگران، تجربهها، ژرف نگرىها و پاسخهایشان به پرسشهاى محورى در طول قرنها را به ما عرضه مىکند. به رغم تفوق ما بر گذشتگان در غالب زمینههاى معرفتى ، ما خود و جهان را از نگاه خود مىبینیم و این نگاه قطعا باید خاص و محدود و جزئى باشد و در نتیجه ما همواره نیازمند مطالعه کیفیت درک دیگران هستیم. از دیگر سو، ما عادتا از جهان به صیغه مفرد سخن مىگوییم؛ گویى که جهان واحدى وجود دارد، در حالى که در حقیقت جهانهاى متعددى داریم که گاه هماهنگ و گاه متناقضند؛ زیرا جهان فیلسوف و جهان الهیات دان وجهان جامعهشناس و جهان زیست شناس و جهان هنرمند و... یکى نیستند.
از این رو، همواره نیاز به ترکیب فکرى جدیدى است که از این جهانها فراتر رود و این همه را با هم جمع کند؛ زیرا عقل انسانى تحت تأثیر آنچه تناقضات وضع تاریخى و وضع بشرى نامیده مىشود، چنین مىدید که این ترکیب ضرورى است و ریخت بندىاش به گونهاى ضرورى است؛ زیرا این تناقضها به سبب وجود خود یا با دیالکتیکش به کشف عقلانیتى عام که آن را کنترل کند و از آن فراتر رود مىانجامد. علم تاریخ حد فاصل میان فلسفه وتاریخ است و در هدف هر دو شریک است و بهترین ابزار براى مطالعه تحول و نسبى و مشروط با هم و بلکه نشان دادن چیزى است که در میانه تحول، تغییر مىکند. این شاخه علمى مىتواند تبیین کند که چگونه اندیشههاى مشخصى نه تنها رواج مىیابد، بلکه در بناى تمدنهاى بزرگى سهیم مىشود، در حالى که اندیشههاى دیگر عمر چندانى نمى کند. تاریخ اندیشه وجود رابطه اى یکپارچه میان حقیقت و ریشههاى تاریخى اندیشه را مسلم مىانگارد؛ زیرا هر اندیشهاى در محیطى مشخص سر برمىآورد و دیدن آن در حالت اصلى اش شرط فهم کامل آن است و طبعا به فهم ماهیت آن کمک مىکند.
انتشار اندیشهها آن گونه که قاموس تاریخ اندیشه مىگوید، در سه فضا یا جریان انجام مىشود:
1. جریان افقى از راه سازمانهاى علمى مختلف و در محیط و عصر معین؛
2. جریان خطى تاریخى از رهگذر عصرهاى مختلف؛
3. اما جریان سوم محل تقاطع دو رویکرد سابق در دشوارههاى مشخصى است که مختص عصر یا محیط فرهنگىاست و " عمق" نامیده مى شود.
در مقابل این سه جریان، سه گونه از مطالعات مقایسه اى در تاریخ اندیشه قرار مىگیرد:
1. مطالعات عرضى، که با زمان و مکان مشخص مىشوند؛
2. مطالعات خطى که بر سیر تحول ایده یا مفهوم در طى عصرها تمرکز دارد؛
3. مطالعاتى که دو گونه گذشته را با هم دارد و به شکل اساسى بر عمق تمرکز مىکند.
از نمونههاى کلاسیک گونه اخیر، کتاب " حلقه بزرگ هستى" آرتور لوفگاى ( 1936) است که وى در آن به تحلیل ساختار درونى مؤلفههاى اندیشه یا به تعبیر خود وى " واحدهاى بزرگ اندیشهها مىپردازد. این واحدهاى بزرگ، تداوم و تدریج و کمال یابى است و اینها وصف چارچوب تاریخى و فرهنگى انداموار اندیشهها نیست، بلکه خلاصهاى تحلیلى و پژوهشى در تاریخ اندیشه است. وى این واحدها را به مثابه عواملى مساعد براى تفکیک اندیشههاى مرکب و محورىاى که پشت غالب جنبشهاى فکرى دیگر قرار داشته اند پیشنهاد مىکند. الگوى لوفگاى یکى از مهمترین پایههاى پژوهش در تاریخ اندیشه سنتى شد و فوکو معتقد است که ظهور و ارتباط و کلیت ، اندیشههاى محورى و اساسى بزرگ تاریخ اندیشه است.
به رغم این، تاکنون شیوه معینى براى تحلیل ساختار داخلى اندیشهها پدید نیامده است. ارنست کاسیرر و کارل مانهایم و فرانکلین پاومر و دیگران تلاشهایى کردهاند، ولى گویا جز کتاب باستان شناسى معرفت میشل فوکو کتاب روشمند دیگرى نداریم که به تحلیل ساختار درونى اندیشهها پرداخته باشد.
ایدئولوژى و تاریخ اندیشه
ایدئولوژى ideologie از دو کلمه یونانى idea به معناى اندیشه و logoc به معناى علم یا نظریه تشکیل شده است. معناى این اصطلاح " علم اندیشهها" ست. نخستین کسى که این اصطلاح را برساخت، متفکر فرانسوى دستوت دوتراسى (1757- 1936) بود، که در اواخر قرن هجدهم و اوائل قرن نوزدهم در دو کتابش: "یادداشتى پیرامون ملکه فکر" (1796) و " برنامه ریزى براى عناصر ایدئولوژى" (1801) این اصطلاح را به کار برد. مقصود وى از این اصطلاح اشاره به علمى است که اندیشهها را به معناى عامش بررسى مىکند؛ یعنى علمى که به پژوهش در وقایع ناخودآگاه مىپردازد و خصایص و قوانین و شکل گیرى آن و پیوند آن با روابطى که نمایندگى اشان مىکند را تعیین مىکند.
به نظر مىرسد که پیدایى کلمه ایدئولوژى با گرایشهاى حسى یا مادىاى که در فرانسه در خلال قرن هجدهم ظهور یافت مرتبط است؛ زیرا ایدئولوژى، علم اندیشهها به شمار مىرفت و روش ایدئولوژیک تنها روش علمى اى بود که فلاسفه در تحلیل اندیشهها و پژوهش در منابع آنها به کار مىگرفتند.
ایدئولوژىگرایان، هوادار جماعت فلسفىاى بودند که فیلسوف ماتریالیست کاندیاک بنیاد نهاد که از سنت تجربى متأثر بوده اند و متافیزیک را رها کردند و به انقلاب فرانسه ارتباط یافتند و غالب آنان نقش آفرینان کودتایىبودند که ناپلئون را به قدرت رساند. آنان اندیشه متافیزیکى را که طبقه حاکم به مدد آن وجود خویش و لمیدن خود را بر بستر قدرت توجیه مىکرد رد کردند و از دیگر سو، معتقد به آن بودند که مطالعه اندیشهها باید بر مبانى روان شناختى و مردمشناختى باشد و نه بر خاستگاههاى متافیزیکى. واژه ایدئولوژى گرا نخستین بار زمانى به کار رفت که ناپلئون براى تحقیر این فلاسفه که با طمعورزىهاى استعمارىاش مخالف بودند از آن بهره گرفت.
مقصود وى از این نامگذارى آن بود که اندیشههاى اینان وهم آلود و نسبت به روند نزاعهاى سیاسى غیر واقع بینانه است. از آن زمان این کلمه معنایى منفى به خود گرفت و بر کسى اطلاق شد که فلسفه اش صبغه اى مذهبى و دور از حقیقت دارد. مارکس نیز در کاربرد این واژه از ناپلئون پیروى کرد، اما لنین از آن برداشتى مثبت داشت و متفکر مارکسیست آنتونیو گرامشىاهتمامى ویژه بدان داشت چندان که نظریه پرداز روساخت نامیده شد.
سیاستمداران در ایدئولوژى، سلاح جدیدى کشف کردند که به کار سرکوب خصم مىآمد و از این رو آن را با زیرکى و هوشمندى به کار بردند. با تبدیل کمونیسم از ایده اى صرف به ساختارى سیاسى، عصر ایدئولوژى به عصر تحلیل - که وصفى است که مرتن وایت براى قرن بیستم به کار مىبرد- تبدیل شد. در نتیجه نیاز به تحول از روش ایدئولوژیک به روش جدیدى از رهگذر جامعه شناسى معرفت که مبتنى بر تحلیل تمامى روشهاى فکرى است احساس شد.
هنوز نشانههاى پژوهش مدرن در تاریخ اندیشه در نیمه قرن بیستم روشن نشده بود که تندباد ساختارگرایى وزیدن گرفت که مىکوشید یا بازنگرى رادیکال تفسیر تاریخى و تلاش براى ابطال ادعاى "انحصار قدرت بر تفسیر پدیدههاى بشرى " آن تاریخى گروى را به شکل عام بى اعتبار کند. در نتیجه این تلاش، مکتب تاریخى جدیدى شکل گرفت که کوشش خود را به کشف نشانههاى عام تمدنها معطوف کرد.
سخن آخر این که علم تاریخ اندیشه پس از شکوفایى زبان شناسى و نشانه شناسى بر خوانش علمى متون مبتنىاست. از اینرو، این خوانش علمى معرفتى، فراگیر است و تحلیل لغوى و پرسش تاریخى و تدبیر فکرى براى استخراج دیالکتیک نهفته میان زبان و اندیشه و تاریخ را یکجا گرد آورده است.