عباس عبدی
در جامعه ما تناقضات رفتاری و سیاسی کم نیست و مردم هم کم و بیش از این تناقضات رفتاری و بویژه نوع سیاسی آن دلگیر و ناراحت میشوند. اما واقعیت چیست؟ آیا هر چیزی را که نمیپسندیم یا هر تغییری را میتوان تناقض یا تضاد رفتاری نامید؟ اگر خیر، چه مواردی تناقضآمیز است و اگر بلی، چرا چنین چیزی رخ میدهد؟
همیشه گفتهاند "جمع دو نقیض" محال است، اما این اصل و قاعده منطقی شرایطی دارد که بدون توجه به آنها استفاده از این اصل درست نیست. مثلا اگر کسی بخواهد، وضعیت سردی و گرمی ظرف آبی را توصیف کند، ظاهرا نمیتواند بگوید که این ظرف آب هم گرم است و هم سرد، اما واقعیت این است که چنین چیزی را به درستی میتوان گفت، زیرا سردی و گرمی نسبی است. آزمایش مشهور برای اطلاق صفت گرمی و سردی همزمان به آن ظرف آب هم وجود دارد. اگر یک انگشت خود را در آب صفر درجه و دیگری را در آب 50 درجه بگذارید، سپس هر دو را در آب 30 درجه قرار دهید، انگشت اول احساس گرما و انگشت دوم احساس سرما خواهد کرد. زیرا گرمی و سردی امری ذاتی آب نیست، بستگی دارد که در چه شرایطی قرار گیرد. بنابراین اگر کسی آب 30 درجه را یک بار سرد و یک بار گرم توصیف کند، لزوما چنین امری متناقض نیست. زیرا بستگی دارد که موقعیت قبلی هر یک از این دو توصیف چگونه بوده است.
در رفتارها و قضاوتهای سیاسی و اجتماعی هم باید به این نکته توجه داشت که آیا جهات مقایسه یکسان است یا خیر. به جای مطالب انتزاعی و کلی بهتر است از مثالهای ملموس و عینی استفاده کنیم.
فرض کنید موضع یک فرد یا گروه سیاسی یا حکومت را بخواهیم در برابر یک کشور خارجی تحلیل کنیم، و بدانیم که آیا این مواضع متناقض است یا از یک منطق درونی یکسان تبعیت میکند. اگر کشور معینی را مخالف و نقطه مقابل خود تصور کنیم و راههای خاصی را برای این تقابل نیز پیشنهاد کنیم و پس از چند سال در نحوه تعامل خود نسبت به آن کشور تجدیدنظر کنیم، در چه صورتی این تغییر نظر، رفتاری تناقضآمیز جلوه خواهد کرد؟ سعی میکنم که موارد آن را نشان دهم:
1- دلیل مخالفت با یک کشور، قاعدتا ناشی از سیاستهای حاکم بر آن است، حال اگر سیاستهای آن کشور تعدیل شده یا تغییر کند، تغییر مواضع گذشته نه تنها تناقضآمیز نیست که اصرار بر مواضع پیشین تناقضآمیز است. مثل این میماند که رژیم فعلی عراق را ادامه همان رژیم صدام حسین بدانیم و بر موضع گذشته خود در برابر این رژیم تاکید کنیم.
2- ممکن است سیاستهای کشور متقابل تغییر نکرده باشد، اما فضای بینالمللی شرایط را به گونهای تغییر دهد که مخالفت با آن کشور در شرایط جدید واجد هزینههای زیاد و منافع کم شود.
3- ممکن است هیچ یک از دو عامل فوق تغییر نکند، بلکه جامعه ما تغییر کند. این تغییر ممکن است در اطلاعات و پایههای تحلیل ما نسبت به آن کشور باشد، یا تغییر در اولویتها و ارزشها و منافع جامعه ما باشد. البته ممکن است، هر سه احتمال مذکور رخ دهد. به عنوان نمونه روابط ایران و آمریکا را میتوان نمونه مناسبی برای فهم تغییرات مذکور دانست. با این توضیح میباید گفت که تناقض در رفتار و سیاستها، لزوما به معنای همراهی با تغییر در سیاست و رفتار نیست. چه بسا اصرار بر ثبات یک سیاست و رفتار در وضعی که شرایط تغییر کرده است، سیاست و رفتاری متناقضآمیزتر باشد.
اما یکی از مواردی که باید موجب نگرانی و ناخرسندی باشد، مورد سوم است. یعنی تغییرات حاصل در جامعه و کارگزاران و فعالان سیاسی. آیا تغییر مبنایی پذیرفتنی و معقول دارد یا صرفا نوعی فرصتطلبی است. مورد دیگر وجود منطق دوگانه و متناقض است، حتی منطق غلط مورد نظرم نیست. هر دو مورد را با مثال توضیح میدهم.
فرض کنید ماشین حسابی داریم که وقتی عدد دو را با دو جمع میکند، نتیجه عدد سه را اعلام میکند. این ماشین غلط محاسبه میکند، چه موقعی که طلب ما را حساب میکند و چه موقعی که بدهی ما را حساب میکند، این نتیجه غلط است، ولی متناقض به نظر نمیرسد. اما اگر ماشین حساب ما موقع جمع بدهی ما عدد سه را اعلام و موقع جمع طلب، عدد چهار و حتی بیشتر را اعلان کند، این ماشین حساب متناقض و نه صرفا غلط است.
مشکلی که در سیاستهای جاری در ایران وجود دارد، دستگاه منطقی و ماشینهای محاسبه متناقض است. برای امر واحدی که از هر حیث یکسان هستند، دو نتیجه متفاوت ارایه میکند، وقتی که طلب ما را حساب میکند، بیششماری دارد و موقع محاسبه بدهی، کمشماری را پیشه میکند. اینجاست که تناقض رفتاری و سیاسی به شکل بدی نمود پیدا میکند.
تغییرات در فرد و گروه نیز باید مبنای منطقی داشته باشد. اینکه کسی یا کسانی در زمان اوج انقلاب و شور و هیجان گوشهای بنشینند و دامن خود را از حوادث کنار نگه دارند و حتی مدعی تساهل و مدارا و سازش شوند، اما پس از آن که آتش انقلاب رو به سردی گرایید (که این تحول طبیعی است) این جماعت یک باره منادی انقلاب شوند، این تغییر پذیرفتنی یا حداقل معقول و طبیعی نیست. اگر افراد در مقطع سنی جوانی خود رادیکال و خواهان برابری و اقتصاد توزیعی باشند، چندان انتقادی به آنان نیست، انتقاد وقتی وارد است که در ایام میانسالی و پیری و پس از پشت سر گذاشتن تجربیات متعدد، کماکان چنین شعارهایی را بدهند. اما بدتر از اینها وقتی است که گروهی در دوران جوانی خود میانهرو و طرفدار اقتصاد آزاد باشند، و در دوره میانسالی و پیری زیر پرچم برابری در توزیع و کمونیسم سینه بزنند.
تغییرات در یک بستر زمانی معنادار است، اما تغییرات یک روزه که تا دیروز از سیاستی دفاع میکرد و امروز سیاست مقابل را تبلیغ میکند، بدون آنکه علت بروز این تغییر را بیان کند، نمود دیگری از سیاستهای تناقضآمیز است.
چرا رفتار تناقضآمیز در جامعه ما زیاد دیده میشود؟ یک دلیل آن فقدان ترازو و ماشین حسابی مستقل از منافع شخصی حسابگر است. وقتی که چنین ترازویی وجود داشته باشد (ولو نامیزان باشد) برای همه حالات به یک میزان کم یا زیاد وزن میکند، اما اگر ترازو دست توزینکنندهای باشد که علامت آن باید روی منافع وی قرار گیرد تا توازن را نشان دهد، در این صورت مواجه با منطق دوگانه و تناقضآمیز میشویم. تا وقتی که جامعه ما ذرهای و قبیلهای است و چیزی به عنوان یک ملت واحد در جامعه مدرن شکل نگرفته و در پی آن منافع ملی به طور نسبی تعریف و پذیرفته نشود و میزان امور منافع ملی نگردد، تمام ترازوها در دست صاحبان منافع است و برحسب اینکه چه چیزی را توزین مینمایند، کم یا زیاد حساب میکنند. روزی که میخواهند از مردم رأی بگیرند و شعارهای خود را میفروشند، آنها را اضافه وزن عرضه و در واقع به مردم کمفروشی میکنند، اما روزی که سررسید شعارهایشان میرسد، و باید حساب پس دهند، نظام توزین آنها متفاوت میشود. بنابراین یک علت وجود رفتار متناقض در سطح کلان سیاسی، فقدان شکلگیری هویت و چارچوب ملت و جامعه مدرن با منافع ملی تعریف شده (ولو نسبی) است.
دلیل دیگر فقدان آزادیهای لازم است. در فضای انسدادی درک فرد از واقعیت اجتماعی و سیاسی عموما بسیط و مخدوش است. از این رو شعاری را میدهد که به نتایج و تبعات آن آگاهی کافی ندارد، اما هنگامی که با واقعیت مواجه شد، به جای عذرخواهی و اصلاح برداشتهای پیشین خود، مفاهیم و واقعیات را قلب میکند، شعار توسعه جامعه مدنی داده میشود، اما چون به تبعات آن آشنا نیستیم، یا حاضر به پذیرش این تبعات نیستیم، به جای اصلاح این موارد یا در صورت لزوم نفی شعار اولیه، مدینهالنبی را مطرح میکنیم، بدون اینکه بگوییم که اشتراک اینها صرفا تشابه لفظی است. یا وقتی در دموکراسی و ابعاد آن گیر میکنیم، با پسوندی که معلوم نیست قید است یا صفت، شنونده را در هوا معلق میکنیم و در تناقض و تعلیق نگه میداریم.
دلیل دیگر بروز چنین رفتاری فقدان هزینه یا کمهزینه بودن ارتکاب چنین رفتارهایی است. در جامعهای که رابطه قدرت و مسئولیت برقرار باشد، و نظارتهای مردمی ملموس باشد، هزینه رفتارهای تناقضآمیز بسیار بالا میرود و کسی نمیتواند با دروغ و فریب، آن هم در روز روشن، کارهای خود را از تناقض تبرئه و خارج کند.
یک ویژگی فرهنگی دیگر هم در جامعه ما وجود دارد که ناشی از رسوبات غلط فرهنگی گذشته است. جامعه ما که در برابر تناقضات رفتاری و سیاسی بیش از حد اهل تساهل و سکوت است، در عین حال در برخی مواقع خود را بسیار اصولگرا معرفی میکند که حاضر نیست کوچکترین سازش و همراهی را در مواجهه با خطا یا اشکال دیگران بپذیرد. به معنای دیگر جامعه بیتفاوت در برابر خطاها، در مواقع خاص به قول معروف مو را از ماست میکشد و ذرهای گذشت از خود نشان نمیدهد و فرد را به یاد آن ضربالمثل میاندازد که گاه از در دروازه وارد نمیشود و گاه از سوراخ سوزن هم داخل میشود. این ویژگی رفتاری و فرهنگی زمینهساز بروز یا حداقل تقویت رفتارهای مذکور است که سیاستمداران را به جای پذیرش خطا و اشتباه به آنجا میکشاند که به هر قیمتی رفتارهای خود را توجیه و مبرا از تناقض معرفی کنند.