«شما یک پوسته ایدهآلیستی دارید و مثل جوجه که رشد میکند و پوسته تخممرغ را میشکند، این پوسته ایدهآلیستی در حال شکستن است و به زودی هسته ماتریالیستی آن بیرون میزند و نمایان میشود.» این سخن را در زندان مسعود احمدزاده از پایهگذاران چریکهای فدایی، در گوش مهدی ابریشمچی از کادرهای سازمان مجاهدین خلق گفته بود و بدین ترتیب سالهایی پیش از آشکار شدن تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین، گویی پیام یک انقلاب در آن سازمان انقلابی را داده بود. یک دهه باید میگذشت و چرخ زمان باید میچرخید تا به مرور زمان، این سازمان آنچه پنهان داشت هویدا سازد و مشخص شود که «دیالکتیک» را «دینامیک» خواندن مشکلی را حل نمیکند و به قول مسعود احمدزاده روزی جوجه مارکسیسم از بطن چنین اندیشهای بیرون خواهد جهید.
شکلگیری سازمان مجاهدینخلق اما به سال 1344 باز میگردد. آنگاهی که محمد حنیفنژاد و سعید محسن دو جوان متمایل به نهضت آزادی، در اندیشه تأسیس گروهی عملگرا افتادند و عبدالرضا نیکبین (عبدی) ـ جوانی که دانشگاه را در اندیشه فعالیتسیاسی، رها کرده بود ـ با خود همراه کردند و پایهگذار «سازمان مجاهدین خلق ایران» شدند. البته آنها از سالها پیشتر در تصور چنین رویایی بودند؛ آنچنان که در شهریور ماه 1341 و در شرکت انتشار، محمد حنیفنژاد به نمایندگی از بچههای انجمنهای اسلامی دانشجویان، در پاسخ به سخنان پر زرقوبرق سخنرانان دیگر، گفته بود: «شما که اینقدر سخنرانی میکنید چرا به یکی از حرفهایتان عمل نمیکنید؟ گروه تشکیل دهید و کار کنید.»
سعید محسن، محمد حنیفنژاد و عبدالرضا نیکبین اگر چه دیدگاههای چپگرایانه و سوسیالیستی داشتند اما به هر حال همگی مسلمان و معتقد به مبانی اسلام نیز بودند. اسلام آنها البته منطبق بر اسلامی سنتی نبود. آنچنان که سعید محسن با خانواده خود همواره در ستیز بود و این ستیز را برادر او چنین روایت میکند: «خانواده ما جد اندر جد، روحانی و از مراجع بودند. پدرم قبلاً معمم بوده که در زمان رضاشاه تغییر لباس میدهد و سردفتر میشود. پدرم با مرحوم سیدمحمدهادی میلانی همدوره بودند و با آقای بروجردی رفتوآمد داشت. به مرحوم آیتالله سیدمحسن حکیم هم نامه مینوشت. یادم است پس از فوت آقای بروجردی یک بار در خانه روضه داشتیم. پدرم از سعید سؤال کرد: مقلد چه کسی هستی؟ سعید هم گفت: آقای خمینی. پدرم عصبانی شد. آخر او مخالف این چیزها بود.»
سعید محسن، محمد حنیفنژاد و عبدالرضا نیکبین کار خود را با بررسی و تحلیل مبارزات مردم ایران آغاز کردند و سر عدم توفیق روحانیت را نداشتن تشکیلات دانستند و به نتیجه نرسیدن تلاشهای احزابی همچون نهضت آزادی را نیز با سازشکاری و رفرومیستی بودن آنها مرتبط خواندند و راه رهایی را «مبارزه مسلحانه» یافتند و توفیق این مبارزه را نیز به تأسی از لنین، در «حرفهای و علمی» بودن آن دانستند و با چنین پیش زمینهای در شهریور 1344، پایهگذار سازمان مجاهدین خلق شدند. عبدالرضا نیکبین البته به سرعت راه جدایی از سازمان را برگزید و علیاصغر بدیعزادگان جوان 26 ساله اصفهانیای که پایه سخنرانیها و کلاسهای مهدی بازرگان و آیتالله طالقانی با سعید محسن و حنیفنژاد آشنا شده بود و اولین جایگزینی بود که پای در مسیر مرکزیت سازمان تازه تأسیس مجاهدین گذاشت.
ابهام ماجرای جدایی عبدالرضا نیکبین از مجاهدی خلق البته همچنان باقی است. برخی این جدایی را به علت اعتقاد او به اولویت کار سیاسی و عمل در برابر کار تئوریک و ایدئولوژیک میدانند و برخی نیز این جدایی را در پی انتقاد سعید محسن و حنیفنژاد از مبادرت او به ازوداج تحلیل میکنند. با این حال پس از جدایی نیکبین از مجاهدین مرکزیت بیش از پیش بر تقویت بنیه ایدئولوژیک اعضا تأکید کرد.
جوانان مجاهد از یک سو در مسیر تقویت ایدئولوژی مذهبی خود، آثار بازرگان و طالقانی و یدالله سحابی را مطالعه میکردند و از دیگر سوی آثار مائو، لنین و استالین را برای تقویت بنیه چپگرایانه خود، پیش رو قرار میدادند. این اندیشه اما آبستن مولودی التقاطی بود و این محصول بیش از همه خود را در جزیرهای نمودار میساخت که عنوان «شناخت» بر پیشانی داشت و توسط «حسن روحانی» نوشته شده و به وسیله «محمد حنیفنژاد» تکمیل و ویرایش شده بود. کتاب «شناخت» سه چاپ متفاوت داشت: شناخت «قشر یک» که متن کامل کتاب بود و در اختیار اعضای سازمان قرار میگرفت؛ شناخت «قشر دو» که در اختیار سمپاتها و کاندیداهای عضویت قرار داده میشد و بخش های محدودی از متن اصلی در آن حذف شده بود؛ شناخت «قشر سه» که متن کوتاه و سانسور شده کتاب بود و برای مطالعه به روحانیون و چهرههای مذهبی و کسانی که ایدئولوژی سازمان را نپذیرفته بودند، داده میشد.
در شناخت «قشر سه» بخش عمدهای از نقل قولهای مارکسیستی و مائوئیستی کتاب حذف شده و برخی مصلحتهای اسلامی نیز لحاظ گردیده بود. جلالالدین فارسی که خود از اعضای سازمان پیش از انقلاب بود به یاد میآورد که در سال 1351 در بغداد و نجف برای اولین بار این جزوه را در دست برخی اشحاض و طلاب دیده و چنان از دیدن آن بهتزده شده است که تصور کرده این کتاب ساخته و پرداخته سازمان امنیت ایران است و با هدف تخریب سازمان مجاهدین منتشر شده تا بدنامی آنها را به همراه داشته باشد. فارسی میگوید که همان زمان در عراق به طلبهای که کتاب «شناخت» را در دست داشته، گفته است: «این کتاب ماتریالیستی است با جامعه شبه مذهبی» کاظم بجنوردی نیز در خاطرات خود به یاد میآورد که مسعود رجوی در زندان وقتی جزوه شناخت را برای مطالعه به او داده، گفته است: «جزوه تئوری شناخت را که خدمتتان دادم در واقع همان منطق دیالکتیک است.»
در کتاب شناخت اگر چه بر واژه «دیالکتیک» تصریح نشده اما واژه «دینامیک» به ترادف با آن آمده است؛ امری که به نوعی از «تقیه» ایدئولوژیک جوانان مجاهد حکایت میکند. اعتقاد حاکم بر جزوه شناخت تا بدان حد مارکسیستی، چپگرایانه و حتی به اعتقاد برخی، ماتریالیستی بود. این چنین بود که نهضت آزادی خارج از کشور، حاضر به انتشار و توزیع این کتاب در میان هواداران خود نشد؛ ماجرایی که ابراهیم یزدی چنین به روایت آن میپردازد: «اولین نشریه تئوریک سازمان، شناخت بود که درست براساس دیالکتیک تاریخی و فلسفی تدوین شده بود. اگر چه نسخه اصلی که به خط حنیفنژاد بود، سرشار از تأییدات قرآنی و نهجالبلاغه بود ولی الگوی بحث، دیالکتیک بود و ایرادهای اساسی داشت.
به همین دلیل نهضتآزادی خارج از کشور حاضر نشد آن را چاپ کند. تراب حقشناس در بیروت از من خواست که ایرادها را بنویسم تا به مرکزیت سازمان در ایران بفرستد و من نقد شناخت را در حدود، 80 صفحه نوشتم و فرستادم» روحیه مارکسیستی اما صرفاً در این جزوه مجاهدین بارز نبود که جزوههای تئوریک دیگر سازمان نیز نمایانگر چنین اندیشهای البته در امتزاج با تفکر اسلامی بودند. آنچنان که در جزوه «سیمای یک مسلمان» مجاهدین که بعدها به جزوه «راه حسین» مشهور شد نیز آمده بود که مطابق دینامیسم و بنیادهای اعتقادی قرآن، هرگز مجوزی برای انطباق این مکتب با سرمایهداری و یا انفصالش از امر حکومت اسلامی نه حکومت دموکراسی مورد تبلیغ غرب بلکه در حکومت متقین خواهد بود: «گروه صاحب تقوا که خصوصیت ویژهاش اهلیت (آگاه بودن) نسبت به احوال اجتماعی است، قدرت و رهبری را به دست میگیرد.» بدین ترتیب آنها متأثر از سانترالیسم مارکسیستی نه تنها در حزب که در اداره کشور نیز دیدگاهی نخبهگرایانه داشتند و به تبلیغ حکومت اسلامی میپرداختند که بیشترین شباهت را با حاکمیت حزب تراز نوین داشت.
دستگیری گسترده اعضا و کادر رهبری سازمان در شهریور 1350 ضریهای اساسی به این سازمان جوان بود و با زندانی شدن کادر رهبری، راه تحول ایدئولوژیک در سازمان هموار شد. در اولین مرحله از بازداشتها در شهریور 1350، سعید محسن، علی باکری، بهمن بازرگانی، محمود عسگریزاده، رضا رضایی، محمد بازرگانی و مسعود رجوی در مقام 7 عضو کادر رهبری سازمان بازداشت شدند و تنها محمد حنیفنژاد، علیاصغر بدیعزادگان و علی میهندوست از دام بازداشت رهیدند. پس از این دو عضو سازمان، احمد رضایی و رسول مشکینفام که در خارج به سر میبردند برای تحلیل و حل بحران به ایران بازگشتند و در کنار سه عضو باقیمانده رهبری، به عضویت شورای رهبری در آمدند.
اگرچه حدود یک ماه پس از ضربه اول علی میهندوست و علیاصغر بدیعزادگان بازداشت شدند و اوایل آبان ماه همان سال محمد حنیفنژاد و رسول مشکینفام نیز دستگیر و روانه زندان شدند. احمد رضایی در همین زمان بود که بهرام آرام را به عضویت در کادر مرکزی سازمان درآورد و رضا رضایی نیز اگر چه با نقشه آنها از زندان فرار کرد و شورای مرکزی سازمان را 3 نفره کرد اما پس از مدتی با خودکشی احمد رضایی به علت لو رفتن در یکی از قرارها، ترکیب مرکزیت سازمان به دو نفر تقلیل پیدا کرد. محمود شامخی نیز که پس از آن به مرکزیت سازمان انتخاب شده بود هنگام بازداشت خودکشی کرد و کاظم ذوالانوار دیگر عضو جدید مرکزیت سازمان نیز دستگیر شد. با فرار تقی شهرام، او نیز به عضویت کادر مرکزی سازمان درآمد و کادر مرکزی سازمان سه نفره شد.
اما مرگ رضا رضایی در درگیری با پلیس در 25 خرداد 1352، هدایت سازمان را در اختیار تقی شهرام و بهرام آرام گذاشت. ماجرا با «جمعبندی» عملکرد دو ساله سازمان ـ پس از ضربه 50 ـ آغاز شد و در مرحله بعدی آنگاهی که انحرافات و مشکلات سیاسی ـ تشکیلاتی سازمان به تحلیل گذاشته شد، نقد و بررسی مبانی ایدئولوژیک آن نیز در همین راستا آغاز شد. تقی شهرام جزوهای را نوشت که اگر چه مستقیماً رویکرد مارکسیستی نداشت اما ایدئولوژی گذشته سازمان در آن نفی شده بود.
این جزوه که به دلیل کمبود کاغذ سفید بر روی کاغذهای سبز تکثیر و منتشر شد، به «جزوه سبز» معروف شد. مجید شریفواقفی که در کنار شهرام و آرام به مرکزیت سازمان انتخاب شده بود اما منتقد مشی جدید شد که رنگ و بوی مارکسیستی داشت. این چنین بود که او به همراه یکی از افراد تحت مسئولیتش، مرتضی صمدیهلباف، به مواجهه با موج تحول در سازمان و دو عضو مرکزیت، تقی شهرام و بهرام آرام، پرداختند. ماجرایی که به ترور آن دو به دستور شهرام و آرام در اردیبهشت 54 منجر شد و پای استالینیسم را به سازمان مجاهدین خلق گشود. تصفیه درونی و ترور دو عضو مسلمان سازمان، آغاز یک راه بود؛ راهی که سالها پیش مسعود احمدزاده، پیشبینی کرده بود: «به زودی پوسته تخممرغ میشکند و وقتی پوسته ایدهآلیستی کنار رود، هسته ماتریالیستی بیرون میزند و نمایان میشود.»