آنتونی گیدنز / ترجمه: هادی نیلی
نخستوزیر بلر این فرصت را دارد که در یک فلسفه سیاسی پیشگام شود؛ فلسفهای که میتواند بقیه دنیا را هم تحت تأثیر قرار دهد. اما بلریسم متضمن چیست؟
آیا موقعیت مشخصی برای آنچه بلر چپ میانه خوانده است، وجود دارد؟ مشخصا به این خاطر که استراتژی انتخاباتی او در چیرگی احتیاط بود، این مشکل با ضرورتهایی که آغاز انتخابات ایجاب میکند، برآمده است.
در جریان رقابتهای انتخاباتی، مارتین جکوئس و استیوارت هال مقالهای خشمگینانه نوشتند با عنوان: «تونی بلر: بهترین عضو حزب محافظهکار بعد از مارگارت تاچر؟!» آنها در این مقاله نوشتند: «حالا که اعضای حزب محافظهکار متفرق شدهاند، از نفس افتادهاند و روحیه خود را باختهاند، این همچنان حرفها و فلسفه و اولویتهای آنهاست که در دستور کاری است که حزب کارگر جدید به آن فکر میکند و از آن حرف میزند.»
آنها نوشتند که «دولت بلر، یک دولت آشفته خواهد بود» و همچنین مستعجل.
بلر باید مانند هرکس دیگری که دچار چنین دشواریهایی است، حواس جمع و هوشیار باشد. او سنجیده و عامدانه، برنامه اصلاحات تمام و کمال درون حزب کارگر را با سیاست «نگذار کسی خبردار شود» در بیرون حزب، جفت کرد. اعلامیه حزب کارگر میگوید: «ما حزب کارگر را مدرن کردیم و بریتانیا را هم مدرن خواهیم کرد.» اما کاری که حزب کارگر در وهله اول کرده (یعنی مدرنیزه کردن حزب) راهنمایی چندانی به کاری که در وهله دوم میخواهد انجام دهد (یعنی مدرنیزه کردن بریتانیا) نمیکند و آسانتر است که به آنچه برای حزب کارگر انجام شد بگوییم «مدرنیزاسیون» تا آنکه درباره کاری حرف بزنیم که قرار است برای یک کشور بهطور کلی صنعتی اتفاق بیفتد. به همینخاطر این کلمه، یعنی مطالبهای به مراتب بیش از معنای اصلی آن.
شوخی نیست. دو بار در دوره پس از جنگ این کشور پیشگام ایدهها و سیاستهایی شده که باورها و رفتارهای سیاسی را در سرتاسر جهان متأثر کرده است. اولین آن، ایجاد دولت رفاهی کینزی بود که حزب کارگر تلاش زیادی برای شکل گرفتن آن کرد. دومین دوره، تاچریسم یا ـ گستردهتر از آن ـ نئولیبرالیسم بود. اگر حزب کارگر جدید، بینش و شهامتش را داشته باشد، این میتواند یک آغاز جهشی برای یک چارچوب سیاسی جدید با اهمیت و تأثیری قابل مقایسه با آن دو دوره قبلی گذشته، داشته باشد. دیگر «رضایت عمومی از رفاه» معنایی ندارد و بلر حق دارد که بگوید نمیتوان به آن بازگشت. به هر حال نئولیبرالیسم نهتنها از مهار خارج شد، بلکه به عنوان یک فلسفه سیاسی که بتوان از آن راه را شروع کرد، تماماً ناقص و خودمتناقض بود ـ چیزی که اعضای حزب محافظهکار بهایش را پرداختند و حزب کارگر هم اگر از آن فراتر نرود، با آن روبهرو خواهد شد.
آیا حزب کارگر راهی به سمت بنا کردن یک دوره سوم در سیاست در بریتانیا دارد یا ـ همانطور که منتقدانی مانند جکوئس و هال ادعا میکنند ـ صرفا در بینظمی در هم و برهمی گیر کرده است؟!
پاسخ من این است که حزب کارگر و گروه مشاوران و روشنفکران گرد آن توانستهاند گام اول را به خوبی بردارند؛ حتی اگر هنوز نتیجهای به دست نیامده باشد. پروژه چپ میانه همچنان دارد پیش میرود. حزب کارگر جدید در پی آن است که دورنگرانه بیندیشد، هم با توجه به بازارهای کار و صنعت و هم با در نظر داشتن ساختار خود دولت. سرمایهگذاری در زمینه منابع انسانی و سرمایه اجتماعی که دولت باید در آن نقشی مهم ایفا کند، باید سرمایهگذاریهایی از نوع پاکیزهتر را کامل کند. با یک فرهنگ سهامداری، برنامهریزی درازمدت در بنگاهها و تعاونیها تشویق خواهد شد؛ هر چند این هدف پیشتر محقق شده است. اصلاحات اساسی، این خصیصه خواستنی مدرنیزاسیون در هر موردی، نقش خود را در افزایش سرمایه اجتماعی ایفا خواهد کرد چرا که اعتماد به دولت را افزایش میدهد. همه اینها با تأکید بر خانواده سنتی، تربیت اخلاقی و ـ با کمی بسط ـ با جایگزینی محضورات جدید برای حقوق، به شکلی معنایی پشتیبانی میشوند.
در تمام اینها نیرویی هست که سعی میکند شکافی را با نئولیبرالیسم ایجاد کند. بسته به اینکه هرکس چه تفسیری از پروژه چپ میانه بکند، این پروژه متضمن دور کردن بریتانیا از الگوی آمریکایی در جهت چیزی شبیه سرمایهداری سهامداری است. نمیخواهم اهمیت سرمایهگذاری در حوزه منابع انسانی و سرمایه اجتماعی را نادیده بگیرم و روشن است که ایده سهامداری ارزشمند است؛ هر چند محدودتر از آنچه مدعیانش دنبال میکنند. ولی حزب کارگر جدید با در دست داشتن قدرت، نیاز دارد به طور جدی به این فکر کند که آیا چشمانداز کلیاش به اندازه کافی گویا و مجاب کننده هست که دستاوردی شایسته در مواجهه با چالشهایش به چنگ آورد.
آنچه در پی میآید، پیشنهادهایی است برای اینکه پروژه چپ میانه چطور میتواند مؤثرتر بیفتد. در حالی که ممکن است این پیشنهادها به نظر تعلیمی بیاید، مسائلی را مطرح میکنم که لازم است به آنها توجه شود و همچنین پاسخهای احتمالی را. بیشتر اینها در مقوله خوراک فکری برای برنامههای مربوطه و متقاعد کننده چپ میانه قرار میگیرند که هنوز دارد تدارک دیده میشود.
1. چپ میانه چیست؟ اینجور که من میفهمم، این یک دیدگاه سیاسی است که با تغییرات بنیادینی که در دنیا دارد اتفاق میافتد، گفتوگو میکند؛ تغییراتی که نشان میدهد برعکس گذشته تقسیمبندی چپ و راست دیگر در جهان واقع خریداری ندارد. پیمانهای سیاسی جدید و صورتهای جدیدی از ایجاد رضایت عمومی ممکن شده است. خیلی از این صورتهای جدید، به مشکلاتی میپردازد که راهحل صریح چپ یا راست ندارد. چپ میانه راه رادیکالیسم را سد نمیکند بلکه در واقع در پی بسط ایده رادیکال میانه است. مفهوم رادیکال میانه تنها برای کسی به نظر متناقض میآید که باور داشته باشد هنوز چپ و راست همه ایدهها و سیاستهای ارزشمند را تبیین میکنند. منظور من از این اصطلاح آن است که هنوز مشکلات سیاسیای هستند که راهحلهای رادیکال میطلبند؛ راهحلهایی که میتوان حمایت بیناطبقاتی جامعه را برایشان فراهم کرد. چپ میانه همچنان از ارزشهای چپ الهام میگیرد اما میپذیرد که سوسیالیسم به عنوان تئوریای برای مدیریت اقتصادی و به عنوان تبیینی از تاریخ، مرده است. تفاوت باقیمانده بین چپ و راست این است که چپها ارزش بیشتری به ترویج برابری و دموکراسی میدهند و باور دارند که دولت همچنان میتواند برای این ترویج، عمل کند.
2. تغییراتی که چپ میانه به آنها پاسخ میدهد، چیستند؟ پدیده چیره بر زندگی همه ما، جهانیشدن است؛ پدیدهای که هنوز هم به ناچیز فهمیده شده است. کلمه جهانی شدن چنان همهجایی و مبتذل شده (در حالی که حتی 10 سال پیش هم به ندرت استفاده میشد) که واکنش شکل گرفته به آن حاکی از این است که این پدیده ـ کم و زیاد ـ یک افسانه نئولیبرالیستی است. این دیدگاه اساساً غلط است. به هر حال باید جهانیشدن را نه فقط تشدیدشدن رقابت جهانی اقتصاد ببینیم، بلکه بیشتر یک تغییر در روش زندگی ماست. ما همه داریم یاد میگیریم خود را با یک جامعه جهانی کازموپولیتن وفق دهیم، با همه منافع و تغییراتش: جامعهای که با زلزلههایی که ایجاد میکند، نهادهای آشنا و مانوسمان را از هم میپاشد؛ از ازدواج و خانواده گرفته تا دولت ملتها و حتی فراتر. برعکس آنچه خیلی از تحلیلگران میگویند، جهانی شدن تصمیمهای سیاسی را ضروریتر و مؤثرتر از آنچه پیشتر بود میکند و نه کمتر. اندیشه و سیاستهای رادیکال برای مواجهه با مشکلات و پیشینه کردن فرصتهایی که جهانیشدن پیش میکشد، ضروری خواهد بود، سیاستهایی که در دستور کار حزب کارگر در اولویت قرار دارند ـ از جمله تغییر اساسی، تفویض اختیارات، اصلاح نظام رفاهی و آینده اتحادیه اروپایی ـ همه بیان کننده آثار جهانیشدن هستند.
3. پروژه مدرنیزاسیون چه باید باشد؟ مهم است که در نظر داشته باشیم در سرتاسر جهان دو صورت از جهانیشدن در بازی هستند و در بعضی از نقاط، این دو صورت در ستیز با یکدیگرند. آنچه «مدرنیزاسیون دور اول» میخوانم، به روندهای مدرنیزاسیون اشاره میکند که یک جامعه را همانطور که هست در یک مسیر مستقیم به سمت افزایش ثروت و جایی میبرد که کامیابی، امنیت و بهبود کلی کیفیت زندگی همه در کنار هم فراهم میشوند. «مدرنیزاسیون دور دوم» جایی واقع میشود که این وضعیت دیگر وجود نداشته باشد و جایی که مدرنیزاسیون علاوه بر این به معنای به توافق رسیدن با محدودیتها، تنشها و دشواریهای خود مدرنیزاسیون است. مسائلی که در جریان مدرنیزاسیون فاز دوم برمیآیند، نمیتوانند با استراتژیهای مدرنیزاسیون فاز اول حل شود. مثلا توسعه اقتصادی آسیا تاکنون یک مدرنیزاسیون فاز اول و خطی را پشتسر گذاشته است. به همین خاطر است که اقتصادهای بالغ و پیشرفتهتر آسیایی اکنون دارند با مشکلات جدی فاز دوم مدرنیزاسیون مواجه میشوند.
مدرنیزاسیون فاز دوم متضمن یک دولت مداخلهگر یا اقتصاد بدون رشد نیست بلکه با برنامههای تورم پایین ـ رشد پایین ـ همساز است. این فاز از مدرنیزاسیون، کامیابی و موفقیتی روزافزون را حاصل میآورد اما همچنین به معنای سروکار پیدا کردن با جنبههایی از زندگی است که خود در پی میآورد (مثل ترافیک سنگین در شهرها) یا جایی که توسعه اقتصادی زیانبار میشود. این فاز، در نظر گرفتن ملاحظات زیست محیطی را طلب میکند که فراگیر شدهاند. اعلانیه حزب کارگر تأکیدی قویتر از برنامههای پیشین بر توجه به محیط زیست دارد ولی راهی طولانی در پیش است. یک چشمانداز زیست محیطی میتواند ملاحظات زیادی را در یک برنامه از نوسازی اجتماعی و اقتصادی به هم پیوند زند. گروههای تجاری و زیستمحیطی بیش از پیش دارند به هم نزدیک میشوند و پشت هم قرار میگیرند، در مقایسه با پیشتر که دغدغههایشان را به شکلی اجتنابناپذیر در برابر همدیگر میدیدند مالیاتگذاری میتواند بیشتر به سمت مصرف برود و از تولید دور شود، سیاستهای شهری و حمل و نقل عمومی که در یک زمینه زیست محیطی دیده شدهاند با حوزههای سیاستگذاری گوناگونی پیوند میخورد.
4. حزب کارگر جدید هیچ ایده فراگیر اقتصادیای ندارد. اگر تئوری آنها کینزیشدن نیست و نمیتواند نئولیبرالیسم باشد، پس چه میتواند باشد؟! هنوز کسی به پاسخی روشن برای این پرسش نرسیده اما پارادایمی دارد شکل میگیرد که میتواند در شکل دادن به جهتگیری اقتصادی حزب کارگر جدید ارزشمند باشد. این پارادایم همان است که مایکل مندل، یک اقتصاددان آمریکایی، آن را اقتصاد ریسکبالا خوانده است. اقتصاد ریسکبالا که وضعیت جهانی شده را باز مینمایاند، اقتصادی است که ـ همانطور که کمی پیشتر نوشتم ـ در آن تولید ثروت، امنیت و کیفیت زندگی از هم منفک میشوند. پذیرش مثبت عدم اطمینان و توانایی گرفتن تصمیمهای موفق برای سرمایهگذاری در خیلی از حوزههای زندگی، به شکلی روزافزون به پایه رقابت اقتصادی جهانی موفق تبدیل میشود.
همانطور که مندل مطرح میکند: «رشد اقتصادی از نیروهایی تغذیه میکند که عدم اطمینان را بیش از آنکه تقلیل میدهد، تشدید میکند.» در اقتصاد ریسک بالا جستوجو برای چیز مطمئن نمیتواند یک استراتژی موثر درازمدت باشد. اطلاعات بسیار فراوانی موجود است، ورود آسان است و رقبا بسیار. دولت باید برای تأمین راههایی برای امنیتی که مردم به درستی نیاز دارند، کمک کند. نمیتوانیم و نباید مردم را در برابر ریسک، عایقبندی کنیم. پذیرفتن ریسک، شرط کامیابی و موفقیت است و برای رویارویی با مشکلات زیست محیطی و مشکلات دیگری که به هم راه میآورد، ضروری است. در عوض امنیت باید از طریق بیمه تأمین شود. از آنجا که نظام رفاهی عمدتاً یک نظام با مدیریتی دولتی برای مدیریت کردن ریسکهاست، این ملاحظه مستقیماً به بازسازی ساختار رفاهی بستگی دارد.
امکانها بسیارند. مثلاً میانگینگیری درآمدها را در نظر بگیرید. میانگینگیری درآمدها یعنی اینکه بدهی مالیاتی فرد با توجه به میانگین سه یا چهار سال درآمد فرد حساب شود به جای اینکه براساس درآمد یکساله او برآورد شود. این به نفع کسانی میشود که کارشان را از دست میدهند یا درآمدشان به شکلی چشمگیر پایین میآید و نه کسانی که درآمدشان به شکلی چشمگیر افزایش پیدا کرده است. به این ترتیب حتی آنها هم که کارشان را از دست دادهاند یا درآمدشان پایین آمده، همچنان برای پرداخت مالیات انگیزه دارند.
اگر این الگوی تولید ثروت درست باشد، با برخی ـ و نه همه ـ مفروضات سرمایهداری به سبک راینلند سازگار در میآید. مثلاً به جای اینکه قصد کنیم بازارهای مالی را تعدیل کنیم، باید دریابیم که خیلی بخشهای دیگر اقتصاد، دارند شبیه این بازارها میشوند.