دکتر عباس صدیق
مردی که میخواست جای پایی در تاریخ داشته باشد، مکان مناسبی را برای ثبت در تاریخ انتخاب نکرد. او در تاریخ آینده مشرق زمین، حاشیهای کوچک را به خود اختصاص خواهد داد که از سهم سفرهای سندباد بحری در کتاب هزار و یک شب هم کمتر است. نویسنده سخنرانیهای بوش هم اگر نگاهی به تاریخ مشرق زمین میانداخت، میفهمید که سخن گفتن بیش از حد از یک دشمن فرضی، بیشتر نشان از ترس دارد تا قدرت. سفر بوش به منطقه در حالی به پایان رسید که برخلاف تصور جورج بوش، دوستان استراتژیک او هم نتوانستند او را از حاشیه به متن تاریخ بیاورند.
ستاره بخت جورج بوش برای حل مشکل عربها با اسرائیل در آناپولیس افول کرد. در آناپولیس با وجود همه تلاشها، فقط بیانیهای که در آن به هیچ موضوع مشخصی پرداخته نشده بود ارائه شد و حتی حضور چند کشور عربی هم نتوانست گره از بحران خاورمیانه بگشاید. پس از قتل اسحاق رابین در سال 1995 همه تلاشها برای رسیدن به راهحلی برای این بحران کم و بیش به سرنوشت آناپولیس شباهت داشت.
آنچه بوش پس از پایان نشست آناپولیس به خبرنگاران گفت نیز بازتابی از خواستههای اولمرت و عباس بود که هر کدام در چنبره مشکلات خود گرفتار بودند؛ عباس در رویارویی با حماس و اولمرت گرفتار پاسخگویی به شکست در لبنان. هیچ کدام از این دو سیاستمدار، پشتیبانی لازم برای تصمیمگیری ندارند و برخلاف پیشینیان خود حتی جرات امتیاز دادن را نیز در خود سراغ نداشتند.
در این میان اولمرت با سیاست شهرکسازی که ادامه همان سیاستهای اسرائیل بزرگ است و علاوه بر آن، با کشیدن دیوار بین مناطق فلسطینینشین و مناطق در تصرف یهودیان، به نیکی میداند که برای ایجاد کشوری فلسطینی در چنین شرایطی زیرساختهای لازم وجود ندارد، نقشه راه که در آوریل سال 2003 به همت آمریکا و با مشارکت اروپاییان، روسیه و سازمان ملل طراحی شد نیز در هیچ مرحلهای جدی گرفته نشد.
در حالی که بوش در اسرائیل با سران این رژیم در حال گفتگو بود نیز اسرائیل به حملههای خود به نوار غزه ادامه داد و حتی گفتگوهای او با عباس در رامالله نیز مانع از حمله اسرائیل و به راکت کشیدن مناطق نوار غزه نشد. سران اسرائیل با این اقدامهای خود در عمل به فلسطینیان آموختند که در ادامه سیاستهای ضدفلسطینی حتی حرمت میهمان خود را نیز حفظ نمیکنند. عباس نیز در حالی در رامالله به پیشباز بوش رفت که نوار غزه و حماس آماج حملههای هواپیماها و راکتهای اسرائیلی بود و در چنین شرایطی صحبت از صلح حرفی عبث مینماید.
نقشه راه قرار بود پنج ساله صلح را حاکم کند. خروج اسرائیل از نوار غزه به شهرکسازی بیشتر در کرانه باختری انجامید و جورج بوش هم در خفا به لشکرکشی بیسرانجام اسرائیل به لبنان صحه نهاد.
این لشکرکشی صفحه تازهای را در اختلاف بین عربها و اسرائیل گشود و نشان داد که برخلاف تصور اسرائیل و همپیمانانش، لبنان جنگزده با مقاومت حزبالله قدرت ایستادگی در برابر ماشین جنگی نیرومند اسرائیل را دارد؛ صفحه نویی در تاریخ رویارویی عربها با اسرائیل که اینبار به سود نیروهای مقاومت نوشته شد. هنوز غبار تیره شکست در لبنان از آسمان اسرائیل کنار نرفته بود، غزه نیز به یکباره به آتشفشانی نو تبدیل شد. پیروزی پیش از آن حماس در انتخابات سال 2005، نطفه مقاومتی را پرورداند که نخستین پیامدش را در غزه نشان داد.
جورج بوش که هفت سال تلاشی سازنده برای پیدا کردن راه حلی برای بحران نکرده بود، اکنون در سال آخر در تلاش است با پیدا کردن راهحلی، حداقل ناکامی در سیاست خارجیاش را با گشودن راهی برای صلح بین عربها و اسرائیل در منطقه جبران کند. آنچه در سپتامبر سال 1978 در کمپ دیوید آغاز شد، پس از حدود سی سال، باری را از دوش مردم خاورمیانه برنداشت. در کمپ دیوید رئیسجمهور مصر انور سادات و نخستوزیر مناخیم بگین در کنار جیمی کارتر رئیسجمهور وقت آمریکا پیمانی را به امضا رساندند که قرار بود پایه صلح بین عربها و اسرائیل باشد.
دو طرف ضمانت کردند که از قوه قهریه بر ضد طرف مخالف دوری کنند و اسرائیل هم حاضر شد از صحرای سینا که در سال 1956 به تصرف درآورده بود خارج شود. مصر در برابر حاضر به رسمیت شناختن اسرائیل شد. این قرارداد در سال 1979 در واشنگتن نهایی شد و بگین و انور سادات جایزه صلح نوبل را نیز از آن خود کردند. فصل تازهای که این قرارداد در منطقه گشود، پیامدهای بسیاری را نیز داشت که پیشبینی آنها در هنگام امضای قرارداد چندان متصور نبود.
انورسادات از صحنه حذف شد و به غیر از خروج اسرائیل از صحرای سینا که دستاورد بزرگی حداقل برای مصر بود، موارد دیگر به فراموشی سپرده شد.
تلاش برای سروسامان دادن به اوضاع منطقه بار دیگر به قراردادی انجامید که به قرارداد اسلو یک معروف شد که پس از رفت و آمدهای بسیار پنهانی، در سپتامبر سال 1993 به سرانجام رسید. اسحاق رابین و دشمن دیرینهاش یاسر عرفات در کاخ سفید و در کنار رئیسجمهور وقت آمریکا بیل کلینتون، قراردادی را امضا کردند که در آن به حق اداره سرزمینهای فلسطینی اشاره شده بود. در این قرارداد، اسرائیل نهضت آزادیبخش فلسطین به رهبری عرفات را به عنوان نماینده مردم فلسطین به رسمیت شناخت و فتح نیز تعهد کرد محو اسرائیل را از ایدئولوژی خود کنار گذارد.
این قرارداد هم دیر یا زود به جمع قراردادهایی پیوست که بین سران کشورهای منطقه به امضا میرسید و با بیرون رفتن بازیگران از صحنه به فراموشی سپرده میشد.
تلاش دیگری در سال 1995 آغاز شد که به قرارداد اسلو دوم معروف شد.
در این قرارداد که در سپتامبر سال 1995 به امضا رسید، یاسر عرفات و اسحاق رابین موضوع کرانه باختری و نوار غزه را مطرح کردند.
قرار شد فلسطینیها کنترل یک سوم از کرانه باختری را به عهده گیرند. در پی آن رئیسجمهور وقت آمریکا بیل کلینتون، کنفرانسی را با حضور ملک حسین از اردن، حسنی مبارک از مصر، رابین و عرفات برنامهریزی کرد که این توافق به اطلاع جهانیان رسانده شد.
برای سهم خود در سرانجام رساندن این توافق، رابین و عرفات و وزیر خارجه وقت اسرائیل شیمون پرز در سال 1994 جایزه صلح نوبل را به خود اختصاص دادند. این دومین بار بود که جایزه صلح نوبل به بازیکنانی داده میشد که دنیا امیدوار بود منطقه را به صلحی پایدار برسانند. این قرارداد هم سرنوشتی همانند قراردادهای دیگر پیدا کرد و تلاش تازهای در سال 1998 آغاز شد که در نهایت به نشستی در ایالت مریلند انجامید. در سالن کنفرانس مرکزی "وی ریور" مریلند، تحت فشار آمریکا، نخستوزیر اسرائیل بنیامین نتانیاهو و یاسر عرفات توافق کردند که برای قرارداد اسلو دو که در سال 1995 به امضا رسیده بود برنامه زمانی ارائه دهند.
در سال 2000 رئیسجمهور آمریکا بیل کلینتون با ایهود باراک نخستوزیر اسرائیل و یاسر عرفات در کمپ دیوید دیدار کرد و پس از چهارده روز این دیدار بینتیجه پایان یافت. از زمان روی کار آمدن جورج بوش تا سال 2007 رئیسجمهور تازه آمریکا هرگز نتوانست تحرکی در بنبست ایجاد شده در منطقه فلسطین به وجود آورد و با نزدیک شدن به آخرین سال دوران ریاست جمهوریاش، جورج بوش برای تأثیر گذاردن بر روندی که بر دیگر سیاستهای خاورمیانهای کاخ سفید هم تأثیر گذارده بود، در نوامبر سال 2007 نشستی را در آناپولیس برنامهریزی کرد؛ نشستی که سرانجام آن به مراتب تأسفبارتر از همه نشستهای پیشین بود.
نشست آناپولیس که از مدتها پیش از شروع بر طبل آن کوبیده شده بود خاموشتر از آنی به پایان رسید که حتی برپا کنندگانش نیز امیدوار بودند؛ نشستی که نه بیانیه پایانی داشت و نه الزامی برای شرکتکنندگان ایجاد کرد. این فقط جورج بوش بود که در سخنرانی پایانی همان حرفهای تکراری پیشین را دوباره گفت و همه چیز را به آینده واگذار کرد؛ آیندهای که او با سفر به منطقه با پایانش رسیده است.
بوش به زودی به تاریخ خواهد پیوست و در زیرنویس تاریخ شرق، سهم او به جز خط خون قرمزی که از افغانستان تا بغداد کشید، حتی به اندازه رئیسجمهورهای پیشین آمریکا هم نخواهد بود. رئیسجمهوری که بذر دشمنی پاشید، به شرق آمد، گفت و رفت.
شاید خط خون قرمزی که از او در منطقه به جای خواهد ماند، تنها جای پای او در تاریخ مشرق زمین باشد. آفتاب مشرق زمین ولی پاککننده همه پلیدیهاست. ای کاش این آفتاب بر تگزاس هم میتابید.