ما معتقدیم که شریعت مقدس اسلام که بر پیغمبر اکرم صلی ا...علیه و آله نازل شده است، همه نیازمندی های اعتقادی، ارزشی و قانونی جامعه را تأمین می کند. هم چنین شیعیان معتقدند ضمن این که خدای متعال قوانین را به پیامبرش الهام فرمود، مقام دیگری هم به ایشان عنایت کرد که پس از وی به ائمه اطهار(ع) منتقل شد و آن مقام اجرای قوانین و به بیان مناسب تر مقام امامت بود. بزرگان، مفسرین و متکلمین نیز برای پیغمبر اکرم چندین مقام را برشمرده اند؛ اصل نبوت، دریافت وحی رسالت و ابلاغ وحی به مردم و تبیین و تفسیر احکام از یک سو و مقام قضاوت بین مردم و مدیریت جامعه از دیگر سوی از جمله مقامات نبی مکرم اسلام است.
این قضاوت و مدیریت مورد اختلاف بود و در همان صدر اسلام گاهی مسلمانان قبول نمی کردند. در قرآن می خوانیم :«وما کان ل مؤم ن ولا مؤم نه ذا قضی اللّه ورسوله أمرًا أن یکون لهم الخ یره م ن أمر ه م» (احزاب/36) شریعت نازل شده بود و عده ای پیغمبر اکرم را به عنوان نبی و رسول پذیرفته بودند. گاهی برای اختلافاتی که بینشان پیش می آمد، به قضات یهودی مراجعه می کردند و یا اگر اتفاقاً پیش پیغمبر می آمدند، از نتیجه قضاوت ابراز ناراحتی می کردند تا اینکه این آیه نازل شد«فلا وربّ ک لا یؤم نون حتّی یحکّ موک ف یما شجر بینهم ثمّ لا یج دوا ف ی أنفس ه م حرجًا مّ مّا قضیت ویسلّ موا تسل یمًا«(نساء/65). تعبیر«فلا وربّ ک لا یؤم نون» تعبیر بسیار مؤکدی است. یعنی اگر در اختلافاتشان به پیامبر مراجعه کردند، باید هرچه را قضاوت کرد از عمق دل بپذیرند، که این رضایت، دلیلی بر ایمان است.
برخی علاوه بر اینکه مقام قضاوت پیامبر اکرم (ص) را قبول نداشتند، به رهبری و مدیریت ایشان در جامعه نیز بی توجه بودند. به بیان دیگر، اوامر و نواهی شخص پیامبر درباره مسائل اجتماعی و سیاسی را که واجب الاطاعه است باور نداشتند. شاهد این امر، جریان سقیفه و وضعیت امت اسلام پس از آن است. هفتاد روز پیش از آن واقعه شوم، به حکم آیه: «بلّ غ ما أنز ل لیک م ن رّبّ ک» (مائده/67)و آیه « الیوم أکملت لکم د ینکم» (مائده/3) با حضرت علی (ع) بیعت کردند و با جملاتی نظیر: «بخ بخ لک یا ابن أب ی طال ب أصبحت مولای و مولی کلّ مؤم ن و مؤم نه » (بحارالانوار، ج37، ص141). دست ایشان را فشردند، اما پس از رحلت پیامبر، همه چیز فراموش شد و برای تعیین جانشین پیامبر جلسه گذاشتند. در واقع، اگر بخواهیم با زبان روز و ادبیات امروزی صحبت کنیم، باید بگوییم آنها گرایش سکولاریستی داشتند. یعنی دین را فقط در حوزه امور فردی (نماز و روزه و ...) می پذیرفتند. به عقیده آنان اینکه چه کسی رهبر باشد، کار دین نیست و مربوط به اکثریت است! پیغمبر کاندیدای خود را پیشنهاد کرد و ما به او رأی ندادیم. ما دموکرات هستیم و اصول دموکراسی را باید عمل کنیم. هرطور که بخواهیم عمل می کنیم، به نظر خداوند چه کار داریم!
در برابر آنان عده اندکی مصداق یسلّ موا تسل یمًا بودند. وقتی پیامبراکرم یا امام معصوم به او گفت: برو در آتش بنشین. گفت: چشم. کفش هایش را درآورد و رفت در تنور نشست. یا اینکه گفت: آقا ما شما را امام و اطاعتتان را واجب می دانیم. حضرت فرمودند: چه اندازه؟ گفت: اگر این سیب را ببرید و بگویید نصفش حلال است و نصف دیگرش حرام، من اطاعت امر می کنم و هیچگاه از شما درباره چرایی آن نمی پرسم، چون می دانم شما به گزاف سخن نمی گویید و آنچه می فرمایید سخن خداوند است. عده ای اینگونه بودند و عده ای دیگر حکم صریح قرآن کریم را هم نمی پذیرفتند. البته باید توجه داشت این امر اختصاص به آن زمان نداشت و تاکنون هم ادامه دارد. چنین نیست که پس از عهد پیغمبر اکرم یا ائمه اطهار، مردم یکدست شده باشند؛ یا همه باطل و یا همه حق؛ بلکه ممزوج حق و باطل هستند: « أنزل م ن السّماء ماء فسالت أود یهأ ب قدر هافاحتمل السّیل زبدًا رّاب یًا وم مّا یوق دون علیه ف ی النّار ابت غاء ح لیه أو متاع زبأ مّ ثله ذل ک یضر ب اللّه الحقّ والباط ل فأمّا الزّبد فیذهب جفاء وأمّا ما ینفع النّاس فیمکث ف ی الأرض کذل ک یضر ب اللّه الأمثال» (رعد/17)خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد، پس رودخانه ها به اندازه (ظرفیت) خویش جاری شده و سیلاب کفی را بر خود حمل کرد. و از (فلزّات) آنچه که در آتش بر آن می گدازند تا زیور یا کالایی بدست آرند، کفی مانند کف سیلاب (حاصل شود.) اینگونه خداوند حق و باطل را (بهم) می زند. پس کف (آب) به کناری رفته (و نیست شود) و امّا آنچه برای مردم مفید است در زمین باقی بماند. خداوند اینگونه مثال ها می زند .» و تا پایان این عالم، حق و باطل آمیخته است و تا صاحب الامر چه صلاح بداند و چگونه ل یم یز اللّه الخب یث م ن الطّیّ ب بشود.
ناشناخته ماندن شخصیت امام خمینی(ره)
در طول 1400 سال که از عمر اسلام می گذرد، بسیاری از احکام این دین مبین، حتی برای خواص هم درست روشن نیست. بنده فراموش نمی کنم که در این کشور، مرحوم آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی را انگلیسی می دانستند و همین باعث شده بود کسی نام ایشان را نبرد. لقب «سیاسی بودن» برای یک روحانی، بدترین فحش بود. کافی بود تا به یک روحانی، انگ سیاسی بودن بچسبانند، از نظر عموم او دیگر به درد روحانیت نمی خورد و باید او را کنار گذاشت. ما هنوز آیت الله کاشانی را درست نشناخته ایم. بی تردید، ارزش و قدر آن کسی که توانست این طلسم را بشکند و برای مردم مسلمان ثابت کند که دست کم نیمی از اسلام مربوط به مسائل اجتماعی و سیاسی است، قابل شناسایی نیست.
پس از ایشان، آن کسی که بسیاری از مسائل اسلام را احیا کرد امام بود. قدر و ارزش امام نیز هنوز برای ما مجهول است. حضرت امام با هنر و روحیه جهادی خویش، چه خون دل هایی خورد تا توانست به مردم بفهماند که نیمی از اسلام را کنار گذاشته اید. چون ایشان یکپارچه اخلاص و پاک بود، برای خودش هیچ نمی خواست و در دلش هیچ هوسی برای زندگی و ریاست نبود، آنهایی هم که دل پاکی داشتند، زود شیفته ایشان شدند. کسانی حتی مقلد مراجع دیگر بودند، ولی درباره مسایل سیاسی به محض آنکه امام اشاره می فرمود و اعلامیه ای می داد، گوش به فرمان بودند. در عمل، توده مردم با هر گرایشی پیرو امام بودند. خدمات امام را نمی توان برشمرد. حوادثی که امروزه در شمال آفریقا رخ می دهد و معلوم نیست تا به کجا بینجامد، همه پس لرزه های زلزله ای است که امام در عالم ایجاد کرد و امیدواریم که این حرکت به حرکت حضرت مهدی (عج) متصل شود. حضرت امام، هم در تبیین احکام اسلام و توسعه آن نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی و هم در مدیریت اسلام، ابتکار عظیمی به خرج دادند. ایشان شخصاً مسئولیت و مدیریت کشور را پذیرفت. فرمایش امام ـ بلاتشبیه ـ وحی منزل بود. اوامر امام بی چون و چرا اطاعت می شد و کسی برای این کار به دنبال قانون و مجلس نمی رفت. مجلس هم می فهمید چون امام فرموده باید اطاعت کند. امام رؤسای قوا را می خواست، به آنان دستورمی داد و مؤاخذه شان می کرد. بعضی از بزرگان می گفتند: نشد ما یک مرتبه خدمت امام برسیم و ایشان ما را مؤاخذه نکند که چرا چنین کاری نکردید. در طول تاریخ، ما سراغ نداریم که عالم و فقیهی متصدی امر حکومت باشد. بالاترین مقامی که برخی از فقها، بزرگان و علما مثل مرحوم مجلسی و محقق کرکی(رض)داشته اند، مقام شیخ الاسلامی بوده است، اما امام در فوق همه قوا قرار گرفت و آنها را مدیریت کرد. این مسأله در طول تاریخ بی نظیر است.
امام و تشکلها
امام حتی درباره شیوه های فعالیت های اجتماعی، از جمله تشکل ها نیز نظر و دستورالعمل داشت. امام(ره) چه پیش از پیروزی انقلاب و چه بعد از آن هیچگاه طرفدار تشکیل حزب نبود؛ البته با اصرار دوستان و نزدیکان، چنین تعبیری فرمودند که اگر حزب هم تشکیل می دهید، حزب جمهوری اسلامی باشد. در اوایل نهضت، هیئات مذهبی می خواستند در هم ادغام شوند و جمعیت واحدی را تشکیل دهند و یک فرماندهی داشته باشند. امام فرمود هر کدام سلیقه ها و جلسات خود را حفظ کنند و تنها اعضایی از آنها با هم ارتباط داشته باشند که عنوان «هیأت های مؤتلفه» از اینجا پیدا شد. امام نفرمودند بروید حزب واحدی تشکیل دهید؛ بلکه فرمودند هر کدام هیأت و سلیقه خودتان را داشته باشید، فقط افرادی از این احزاب برای هماهنگی با هم ارتباط برقرار کنند. این روشی بود که امام در مبارزه می پسندیدند. ایشان می دانستند که در یک جمعیت واحد و با یک فرماندهی، خواه ناخواه اختلاف پیدا می شود و اختلاف یعنی شکست وحدت. همچنان که در بعضی از تشکل هایی که پدید آمد، اختلافاتی ظاهر شد و به این سبب امام پذیرفت که جمعیت مشابه دیگری در کنار آن ایجاد شود.
اعتقاد امام این بود که مردم باید خودشان با سلیقه ها و تشخیص هایی که دارند کار کنند و برای هماهنگی فعالیت ها تلاش کنند. سلیقه های مختلف بی حکمت نیست؛ چراکه هر کدام در جایی کارآیی دارد. چه این که در اوایل انقلاب، فرهنگ جامعه به گونه ای بود که ما خواه و ناخواه از خارج از کشور الگو می گرفتیم. اگر امام می خواست مقاومت کند، ناهماهنگی های بیشتری به وجود می آمد. منظور این است که حتی شیوه های فعالیت های اجتماعی امام هم درس آموز بود و هنوز هم پس از گذشت سال ها می تواند برای ما و آیندگان آموزنده باشد.