سرگه بارسقیان
شبی که خانبابا معتضدی، فیلمبردار فیلمهایی چون «آبی رابی»، همراه با مصطفی فاتح، کارمند ارشد شرکت نفت، به دربار رفت و فیلم تاسیسات نفت جنوب را به نمایش درآورد، گویی خواب از چشمان رضاشاه ربوده شد که گفت: «بهبه! چه خوب درست کردهاند! چه تاسیسات مدرنی! ولی افسوس که به ایران کم پول میدهند.» تماشای این فیلم در همان روزهایی بود که رضاشاه سیدحسن تقیزاده، وزیر مالیه، را خواسته و به او گفته بود: «این انگلیسیها و شرکت نفت انگلیس خیلی کلاه سر من گذاشتهاند. نفت را خودشان تصفیه میکنند و خودشان میفروشند. آخر سال هم یک صورتحساب ساختگی به ما میدهند... از همه اینها گذشته، مالیات هم نمیدهند.» رضاشاه امتیاز 60 ساله اکتشاف، حفاری و بهرهبرداری از منابع نفتی ایران (به جز مناطق شمالی کشور) به ویلیام ناکس دارسی انگلیسی در سال 1312 (در سی و یکمین سال انعقادش) را لغو کرد و به بخاری انداخت، اما چندی بعد مجبور شد امتیاز 60 سالهای را به شرکت نفت ایران و انگلیس بدهد که مقرر شد ایران حقالامتیازی از بابت فرآوردههای نفتی فروخته شده و سهمی از سود شرکت را دریافت کند که این قاعده تا ملی شدن صنعت نفت پابرجا بود. شرکت نفت ایران و انگلیس جای پای دولت بریتانیا را محکمتر کرد.
خوزستان منطقهای شد که کلیه عزل و نصبهای مقامات لشکری و کشوریاش با صلاحدید مسئولان شرکت نفت ایران و انگلیس و کنسولگریهای بریتانیا در شهرهای بوشهر، خرمشهر، آبادان و سرکنسول آن کشور در اهواز و همچنین سفیر انگلستان در تهران صورت میگرفت. به قول مهندس مهدی بازرگان، که مدتی رئیس هیأت مدیره موقت شرکت ملی نفت ایران در دوران خلع ید بود: «ایرانیها در یک فروشگاه سوای انگلیسیها خرید و باید در اتوبوسی سوای انگلیسیها رفت و آمد میکردند.» شرکت نفت ایران و انگلیس شد لانه استعمار که برخی حتی عزل و نصب نخست وزیران پهلوی دوم را هم کار آن میدانستند. اما در همین شرکت نفت روشنفکران، نویسندگان، مترجمان، شعرا، فیلمسازان و حتی سیاسیونی به استخدام درآمدند که به "نفتیها" مشهور شدند. روایت روشنفکران نفتی از "توده نفتی" تا "گلستان نفتی" و حتی نفتی شدن ملیگرایانی چون مهندس مهدی بازرگان و حسین مکی شرح پیوند نخبگان و نفت است. اما آنکه دامن روشنفکران را با نفت تر کرد، مصطفی فاتح بود؛ فارغالتحصیل دانشگاه جانزهاپکینز و کلمبیای آمریکا، کارمند ارشد ایرانی در صنعت نفت پیش از ملی شدن و مشاور در امور کارکنان شرکت نفت و کسی که کتاب "پنجاه سال نفت ایران" را نوشت. آنکه خانبابا معتضدی را به دربار رضاشاه برد، و روشنفکران و تودهایها را نفتی کرد و سرحلقه روشنفکران نفتی شد.
عده زیادی از گروه 53 تقی ارانی بعد از آزادی از زندان، مبارزات را کنار گذاشتند یا حتی در صف مقابل آن قرار گرفتند و به دربار و شرکت نفت ایران و انگلیس روی آوردند. نورالدین کیانوری دبیر اول سابق حزب توده، بازماندگان گروه 53 را به چهار بخش تقسیم میکند: «یک بخش که تعدادشان خیلی زیاد نبود، به حزب توده ایران پیوستند. بخش دوم چند نفری بودند که به رغم تمایل، در آغاز در کنار حزب ماندند ولی در آن شرکت نکردند. مثل خلیل ملکی، انور خامهای، محمدرضا قدوه و چند تن دیگر. بخش سوم کسانی بودند مثل مهدی لاله و چند نفر دیگر که به دنبال پول رفتند.
بخش چهارم افرادی بودند که به طرف شرکت نفت و جریانات راست رفتند و حزب سوسیالیست را تشکیل دادند. مثل عباس نراقی و چند نفر دیگر.» اما اعضای گروه چهارم به حزب توده نپیوستند و توده نفتی شدند: «بهترین دلیل اینکه طرفداران انگلیس در حزب توده شرکت نکردند این است که آنهایی که به شرکت نفت انگلیس مربوط بودند، از گروه 53 نفر، به موازات حزب توده، حزب سوسیالیست را درست کردند.» (کیانوری) پس از شهریور 1320، فاتح عدهای از اعضای 53 نفر را که بیکار بودند، به شکلی در شرکت نفت و یا در سازمانهای فرهنگی وابسته به انگلیسیها شاغل کرد. تودهایها از آنرو به حزب سوسیالیستهای فاتح ظنین بودند که به گفته آنها افرادی مثل عباس نراقی، شهیدزاده و اتحادیه کارگری یوسف افتخاری به شرکت نفت ایران و انگلیس وابسته بوده و از جمله مستخدمین شرکت نفت به پیشنهاد فاتح بزرگ علوی، احسان طبری و عباس نراقی بودند.
تودهایها، سوسیالیستها را حزبی دستساخته شرکت نفت میدیدند که ساخته شده تا با تودهایها مبارزه کند؛ پس حزب توده از بدو شکلگیری رقیبی داشت که بوی نفت میداد یا همان توده نفتی بودند. به گفته محمدعلی عمویی: «حزب توده میخواست حزب طبقه کارگر شود و منطقه کارگرنشین آن زمان ایران، خوزستان و کارگران شرکت نفت مورد توجه بود، اما خوزستان جزو دورترین جاهایی بود که حزب توانست سازمان حزبی خود را به وجود آورد و این دقیقاً به لحاظ تسلطی بود که شرکت نفت انگلیس و ایران در آنجا داشت... همزمان با تاسیس حزب توده ایران و شکلگیری تشکیلات سراسری آن، یک حزب نوظهور با نام حزب سوسیالیست ایران نیز اعلام موجودیت کرد. در حالی که حزب توده ایران هنوز موفق به افتتاح شعبه تشکیلاتی خود در خوزستان نشده بود، این حزب در آن استان آزادانه به فعالیت دست زد و شماری از کارمندان شرکت نفت جنوب را به عضویت درآورد. رهبران این حزب کسانی چون مصطفی فاتح، شهیدزاده و عباس نراقی بودند.
آنچه بعداً مستمسک مخالفین حزب توده ایران و نیز به کاربردن اصطلاح «توده نفتی» توسط دکتر مصدق شد، اشاره به روندی است که مصطفی فاتح با تشکیل حزب سوسیالیست و با ارایه خود به عنوان چهرهای که به تودهایها نزدیک است و تمایلات تودهای دارد، عدهای را دور خود جمع کرد؛ در حالی که او یک چهره انگلیسی بود. در حقیقت به کاربردن اصطلاح توده نفتی معطوف به این قسمت همکاری طرفداران انگلیس، حزب توده و ملیهاست که مجموعا یک جنبش ضدفاشیستی را ایجاد کردهاند.»
در مقطعی دو حزب توده و سوسیالیست به هم میپیوندند و جبههای ضدفاشیستی تشکیل میدهند و حتی روزنامه "مردم" را با کمک فاتح منتشر میکنند؛ نگاه حزب توده و سوسیالیست به رهنمودهای رفقای مسکو بود که در چارچوب تزهای کنگره هفتم کمینترن، اتحاد ضد فاشیستی را به عنوان تاکتیک اصلی کمونیستها مطرح کرد و اتحاد رقیق ضد فاشیستی در ایران هم در چارچوب همین رهنمود استالین قابل تفسیر بود؛ کما اینکه این نظر هم خودنمایی میکرد که فاتح جبهه ضد فاشیستی را با اشاره انگلیس و به خاطر مقابله با گرایش و تمایلات شدید افکار عمومی روز، که طرفدار آلمان بود، تشکیل داد.
به گفته محمدعلی عمویی یک جبهه ضد فاشیستی از روزنامهها شکل گرفت. مثل روزنامههای "مردم" متعلق به حزب توده ایران و "آریا" که بعداً به قوامالسلطنه و حزب دموکرات او پیوست؛ یعنی ملغمهای از جریانهای چپ، ملی و راست در این جبهه ضد فاشیستی حضور داشتند. امتیاز روزنامه ضد فاشیست مردم به کمک مصطفی فاتح گرفته شد. کیانوری و ایرج اسکندری از دیگر رهبران حزب توده در خاطراتشان دلیل پذیرش پیشنهاد فاتح برای انتشار روزنامهای با مشی ضد فاشیستی و در چارچوب دشمن مشترک (فاشیسم آلمان) را غیر ممکن بودن اخذ مجوز روزنامه در آن زمان به خصوص برای تودهایها میدانند. نحوه آشنایی سران حزب توده و فاتح هم بزرگ علوی و طبری بودند. مصطفی فاتح از طریق بزرگ علوی با برخی دیگر از روشنفکران مثل ایرج اسکندری، دکتر یزدی و عباس نراقی آشنا شد. علوی به سفارش فاتح به معاونت خانم «آن لمبتون» - که در آن زمان رئیس ویکتوری هاوس بود ـ منصوب شده بود.
ویکتوری هاوس (Victory House) یا خانه پیروزی، مرکز تبلیغات سیاسی انگلیسیها در ایران بود که آن را به تقلید از براون هاوس (Browne House) یا خانه قهوهای (مرکز تبلیغات سیاسی آلمان هیتلری) تاسیس کرده بودند و در تمام دوران جنگ، نه تنها در ایران بلکه در منطقه، نقش بسیار مهمی برعهده داشت. ریاست این مرکز با «آن کاترین لمبتون» بود که میگفتند ایرانشناس است. بزرگ علوی از آنجا حدود پانصد تومان حقوق میگرفت که در آن زمان دو برابر حقوق یک نماینده مجلس و بیش از حقوق یک وزیر بود. احسان طبری هم به پیشنهاد بزرگ علوی و تایید لمبتون در شرکت نفت با حقوق ماهی سیصد تومان استخدام شده و در آنجا مدیریت یک نشریه هفتگی به نام «تفسیر وقایع هفته» را برعهده داشت که اداره اطلاعات شرکت نفت آن را زیرنظر لمبتون منتشر میکرد. تحریریه روزنامه مردم از پنج نفر تشکیل شد: 4 نفر از حزب توده (یزدی، عباس نراقی، علوی و ایرج اسکندری) و فاتح. مدیر مسئول "صفر نوعی" شد و مدیر داخلی، نراقی، البته در دوره همکاریاش با حزب. دفتر کار و اثاثیه را هم فاتح تامین کرد، اما پس از چندی با مسئولان روزنامه دچار اختلاف شد و خواست دفتر و تجهیزاتش را پس بگیرد که موفق نشد و راهش را از تودهایها جدا کرد.
حزب توده با وجود رقیبی به ظاهر هممسلک و دلچرکین از ناکامی روسها در استیلای نفت شمال، علیه شرکت نفت ایران و انگلیس به مبارزه برخاست. کمیته مرکزی حزب توده ایران یک ماه قبل از اعلام نخستوزیری رزمآرا در اعلامیهای میگوید: «سفارت انگلیس، شرکت نفت جنوب، اینتلیجنت سرویس انگلیس در ایران عضو حساس موردنظر خود را پیدا کرده است.
...رزمآرا کاندیدای دیکتاتوری آینده است.» حزب توده برای ضرب شست نشان دادن به سوسیالیستها و نشان دادن قدرت خود، توانست در روز کارگر سال 1325 یک راهپیمایی 80 هزار نفری را در آبادان سازمان داده و در خرداد و تیر همان سال اعتصاب عمومی 65 هزار نفره در خوزستان ترتیب بدهد که بزرگترین اعتصاب کارگران صنعتی در خاورمیانه بود. پس از چندی، دیگر نه از حزب سوسیالیست ایران خبری بود، نه از اتحادیه کارگری یوسف افتخاری. حزب توده ماند و توده نفتیها از میدان به در شدند. همان توده نفتیهایی که به گفته کیانوری، مصطفی فاتح با حقهبازی نام بریتیش پترولیوم در ایران را "بنزین پارس" گذاشته بود که حروف اول آن همان B.P بود!
دامن روشنفکران و نویسندگان هم با نفت تر شد. در آن زمان شرکت نفت هم حقوق خوبی میپرداخت و هم کار در آن زباندانی میآورد. یکی مثل علیمحمد افغانی، نویسنده "شوهر آهو خانم،" رفت و امتحان ورودی شرکت نفت را هم داد، ولی از بدشانسی یادش رفت که نامش را روی ورقه یادداشت کند و شرکت نفتی نشد. سهراب سپهری وقتی از کاشان به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران پذیرفته شد، همزمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از هشتماه استعفا داد.
مصطفی فاتح که تودهایهایی مثل بزرگ علوی و احسان طبری را به استخدام شرکت نفت درآورده بود، سعی زیادی داشت که طیف روشنفکر را هم به آن سمت جذب کند: «ما تازه با صادق هدایت، مجتبی مینوی، مسعود فرزاد، رضوی، مینباشیان و نوشین گاهی بعدازظهرها توی کافهای در لالهزار در باغی مینشستیم... فکرش را بکنید که مصطفی فاتح بزرگترین کارمند ایرانی شرکت نفت که 20-10 نفر انگلیسی زیر دستش کار میکردند، میآمد پهلوی ما چلغوزها مینشست... فاتح روزهای جمعه ما را به خانهاش دعوت می کرد، به ما مشروب میداد و موسیقی و صفحات خیلی عالی داشت و میگذاشت. کتابخانه خیلی عالیای داشت. یک عکس بزرگ زرتشت را در کتابخانهاش زده بود و اینها را جمع میکرد. ما هم که خودمان را طرفدار ایران باستان میدانستیم، من او را دوست داشتم.» (خاطرات بزرگ علوی) انورخامهای از منشعبین حزب توده اما دست رد به سینه فاتح میزند: «بزرگ علوی بلافاصله بعد از آزادی از زندان به واسطه فاتح با میدلتون آشنا شد و در حقیقت مشاور و معاون لمبتون شد.
یادم هست یک روز علوی به من و طبری گفت که بیایید برای شما در شرکت نفت کار پیدا کردهام و به دنبال آن ما را به فاتح معرفی کرد و فاتح هم گفت که مانعی ندارد، کار ما مطبوعاتی است، تشریف بیاورند. من قبول نکردم و علتش هم این بود که فکر میکردم مارکسیست هستم و نباید به شرکت نفت که یک دستگاه استعماری است بروم و کار کنم، به همین دلایل، عضو حزب توده نشدم اما همزمان با آنها فعالیت میکردم، ولی مرحوم طبری به آنجا رفت و در نشریات انگلیسی کار کرد.» اسماعیل فصیح (نویسنده برجسته معاصر) وقتی به تهران آمد پیش صادق چوبک رفت که به گفتهاش "چهره خاصی بود در شرکت نفت" و «کتاب "خاک آشنا" را برایش بردم و وقتی آن را دید گفت فعلاً دست نگهدار و برو جنوب شرکت نفت. بعد نامهای نوشت برای رئیس کارگزینی و او هم حکم مرا نوشت و داد دستم.
بعد از این ماجرا چوبک را چندبار هم جنوب دیدم. بعد یک رئیس انگلیسی پیدا کردیم که من از او خوشم نمیآمد و کار را ول کردم و آمدم تهران و گفتم میخواهم استعفا بدهم. صادق چوبک گفت که نه، استعفا نده و برو به مسجد سلیمان. ششماهی آنجا بودم و بعد دوباره برگشتم آمریکا.» فصیح زمانی چوبک را در شرکت نفت مییابد که چوبک در حال نوشتن "تنگسیر" بود. از دیگر نویسندگان شرکت نفتی یکی هم نجف دریابندری است: «وقتی که به اداره انتشار شرکت نفت رفتم، انگلیسیها از آبادان رفته بودند. اداره انتشارات هم دست ایرانیها بود. رئیس اداره انتشارات دکتر نطقی بود. من پیش ایشان رفتم و ایشان هم مرا سر کاری فرستاد. وقتی که انگلیسیها از شرکت نفت رفتند او هم رفت. ابراهیم گلستان در آن اداره یک میز داشت.» دریابندری به توصیه یکی از دوستانش که رئیس حقوقی شرکت نفت شد با ابراهیم گلستان آشنا و وارد دستگاه فیلمسازی گلستان میشود.
گلستان از سال 1323 برای نشریات حزب توده مقاله مینوشت؛ سپس مسئول حزب توده در مازندران شرقی شد و مقیم شاهی، اما بعدها از حزب توده جدا شد و به شرکت نفت انگلیس رفت و با تهیه فیلمهای خبری روزانه گاهی بیش از 2500 تومان حقوق میگرفت. پس از کودتای 28 مرداد، گلستان برای کنسرسیوم نفت فیلم ساخت که همه کاره آن کمپانی شل بود و تمام امور مربوط به فیلم و عکس را او اداره کرد. گلستان طی قراردادی با کمپانی شل استودیو گلستان را ایجاد کرد و شل تجهیزات مورد لزوم را برای استودیو گلستان خرید؛ با این شرط که گلستان دو، سه ساله پول آن را پس بدهد، و وقتی تمام پول را پرداخت کرد تجهیزات متعلق به گلستان خواهد بود. شل حدود 200 هزار تومان سرمایهگذاری کرد. گلستان نیز بلافاصله شروع به کار کرد و اولین فیلم استودیو گلستان را ساخت: «موج، مرجان و خارا». گلستان زمینی خرید و ساختمانی ساخت برای استودیو. افرادی که برایش کار میکردند شاهرخ برادرش بود، کریم امامی بود، محمود هنگوال، فروغ فرخزاد، سلیمان میناسیان و برادرش هراند میناسیان. اسماعیل رائین هم برای استودیو گلستان کار میکرد. به دلیل این همکاریها، عدهای از روشنفکران آن دوره به او لقب «گلستان نفتی» داده بودند. فیلمهای مستند او از لحاظ سینمایی جزو اولین و بهترین فیلمهای ایرانی مستند به شمار میآیند.
اما بعدها قرارداد گلستان به دلیل بدقلقی رئیس اداره روابط عمومی کنسرسیوم به اختلاف کشیده شد؛ گلستان مدعی شد که دو میلیون تومان از کنسرسیوم طلب دارد. ماجرا به حکمیت گذاشته شد. چهارنفر حکم شدند: مصباحزاده مدیر روزنامه کیهان، محمد باهری که در دبیرستان با گلستان هممدرسهای بود، علینقی حکمی مشاور حقوقی وزارت کار و مهدی سمیعی رئیس بانک توسعه صنعت و معدن. در این جلسه نصف مطالبات گلستان ـ یک میلیون تومان ـ را به او دادند.
اداره انتشارات و تبلیغات شرکت نفت انگلیس که در سال 1325 افتتاح شد هم دیگر مرکزی بود که برخی روشنفکران و نویسندگان را به سمت خود کشاند. محل آن در خیابان نادری تهران بالای پاساژ برلیان جنب اداره کل استخدام شرکت نفت بود. در آن زمان این اداره سه طبقه زیر پوشش مطبوعاتی، انتشاراتی و تبلیغاتی فعالیت میکرد و دارای نشریه منظم "دیلی نیوز" و "خبرهای روز" به زبان فارسی بود. به نوشته اسماعیل رائین «ادارهای که ادواردز در آبادان، ریاست آن را داشت مامور انتشار روزنامهها، مجلات و کتب شرکت سابق نفت است. برای اخبار هفته و خبرهای روز یک عده از بهترین نویسندگان و شعرای ایرانی مقاله مینویسند و شعر میگویند. ولی این عده در سیاست این روزنامه و مجله وارد نیستند.» در آن دوره نویسندگانی مثل نجف دریابندری در نشریه "خبرهای روز" در آبادان نقد فیلم مینوشتند.
نفت که ملی شد، ملیگرایان را هم نفتی کرد. شاپور بختیار مدیر کل اداره کار خوزستان بود و از سر ناسازگاری با شرکت نفت منتظر خدمت و خانهنشین شد تا دوره نخستوزیری دکتر محمد مصدق که به کار بازگشت و معاون وزیر کار شد. پای مهندس مهدی بازرگان، حسین مکی و متین دفتری در دوران خلع ید یا به تعبیر بازرگان "خلع صندلی" به شرکت نفت باز شد. پیشنهاد اعزام بازرگان که آن زمان رئیس دانشکده فنی بود را کاظم حسیبی (قائممقام وزیر دارایی) داد: «گفتم آقا مگر دیوانهاید؟ این انگلیسیها پلنگ هستند، سه، چهار تا موش را میخواهید بفرستید به جنگ پلنگ؟ آیا هیچ عقلی اجازه میدهد؟ چرا همین بچههای شرکت نفتی، مانند پرخیده، فلاح و شیوا را که اقلاً زبان انگلیسی میدانند و با آنها قبلاً کلنجار رفتهاند و در انگلستان تحصیل کرده بودهاند، نمیفرستید؟ حسیبی گفت: مصدق گفته است ما نمیخواهیم با انگلیسیها خشونت و بیادبی به خرج دهیم.
به آنها برمیخورد کسانی که زیردستشان بودهاند، رویارویشان قرار گیرند.» قانون نهم اردیبهشت ماه 1330 که عنوان رسمی آن "طرح قانونی دایر به طرز اجرای اصل ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور" بود و به طور مختصر به عنوان "قانون خلع ید" شناخته میشد، در ماده اول تشکیل هیأت مختلط را پیشبینی میکرد. از سوی سنا دکتر متین دفتری، سروری، دکتر شفق، نجمالملک و سهامالدین بیات و از سوی مجلس شورای ملی اللهیار صالح، دکتر معظمی، اردلان، دکتر شایگان و حسین مکی به عضویت این هیات انتخاب شدند. دولت نیز مهندس حسیبی را به عضویت هیأت منصوب کرد. در 11 خرداد ماه 1330 دکتر حسابی (رئیس دانشکده علوم)، دکتر عبدالحسین علیآبادی و مهندس بیات به عنوان اعضای هیأت مدیره موقت "شرکت ملی نفت ایران" انتخاب شدند.
دکتر حسابی پس از چند روز از سمت خود استعفا کرد و مهندس بازرگان جای او را گرفت. هیأت مدیره موقت در 19 خرداد وارد آبادان شد و روز 20 خرداد پرچم ایران بر فراز عمارتی در خرمشهر ـ که اداره مرکزی شرکت نفت در آنجا بود ـ نصب شد. آنها در بدو ورود با «دریک» ـ رئیس کل انگلیسی شرکت نفت در ایران ـ روبرو شدند که حاضر نبود هیأت خلع ید را بپذیرد. بازرگان روایت میکند: «عکسالعملی که در یک در برابر هیأت مدیره نشان داد، ارائه عظمت دستگاه و اشکال اداره کردن آن برای ما بود. جریان گفتوگو و همکاریهای "کجدار و مریز" چندی ادامه داشت تا بالاخره روزی رسید که همه راهها را بسته دیدیم و بنا شد آنها بروند... قرار چنین شد که در فرمانداری خرمشهر جمع شده از آنجا حرکت را شروع کنیم. به محوطه و ساختمان دفتر مرکزی وارد شدیم و یک راست به طبقه بالا و اتاق دریک رفتیم.
قبلاً در ملاقات و مذاکراتی که در اتاق دریک با وی داشتیم او از پشت میزش بلند میشد و با ما دور میزگرد وسط مینشست و دستور شیر و چای میداد. این دفعه هم دریک همان کار را کرد و به طرف ما آمد. پیش از آن که دور آن میز بنشینیم مکی به من گفت "برو سر جایش بنشین." من هم معطل نکردم و این کار را بیسر و صدا انجام دادم. مستر دریک هاج و واج شد. بعد از چند لحظه کلاهش را برداشت و از اتاق بیرون رفت و ما دیگر او را ندیدیم!... آن سه مرحله را که یکی تامین احتیاجات نفتی داخلی، دوم جانشین کردن تمام پستها به وسیله ایرانیها (که در این رابطه تقریباً 750 پست انگلیسی را ما جمعاً با شصت و چند نفر متخصص ایرانی که حدود 40 نفر از همانجا بودند و ده پانزده نفر هم از تهران و داخل کشور آورده بودیم، جایگزین کردیم) و سوم تداوم صادرات نفت بود، ما طی کردیم...»
این پیروزی پایان کار نبود، که تازه اول مشکلات شد؛ به گفته بازرگان «بعد از رفتن انگلیسیها، پرده افتاد و یک جریانات جدیدی آغاز شد. چشم و همچشمیها، رقابتها، حسادتها و اختلافات شروع شد: این خانه مال من باشد، آن اتومبیل را من باید سوار شوم، و از این قبیل حرفها و فکرهای کودکانه! اینگونه عکسالعملها، ما را با عظیمترین مشکلات روبهرو کرد؛ کار پیش نمیرفت... داخل خود هیأت مدیره هم کار پیش نمیرفت. به مرحوم مصدق گفتم، آقا در یک سبزی فروشی هم ـ اتفاقاً متین دفتری هم همین سخن را گفته بود ـ باید معلوم باشد چه کسی ادارهکننده است؟ آخر چطور ممکن است سه نفر ادارهکننده یک موسسه عظیم باشند؟ بالاخره یکی باید رئیس باشد و کارها تقسیم شود. آنزمان دستها همه بسته بود. چون همکاران حاضر نبودند رئیس و مرئوسی و تقسیم وظایف در کار باشد.»
در اختلافاتی که بین حسین مکی و دیگر اعضای هیأت مدیره پیش آمد باز هم ردپای مصطفی فاتح را میتوان دید. بازرگان نقل میکند: «دکتر متین دفتری در آن ایام ملاقاتهایی با آقای فاتح که معاون اداره نفت بود انجام داد. فاتح در میان ایرانیان بالاترین مقام سیاسی و اداری را در شرکت نفت داشت. آقای متین دفتری شخصاً به دیدار فاتح میرفت و مشورت و مذاکره میکرد. اقدام ایشان مورد اعتراض آقای مکی قرار گرفت و مقدمهای برای عدم خوشبینی و عدم همکاری فیمابین گردید. در پی این اعتراض بود که دکتر متین دفتری به تهران بازگشت.»
طلای سیاه و بلای سیاه صدساله ایران تنها روایت از حلقه جهیدن نفت نیست که حکایت حلقهای از روشنفکرانی است که گوی نفت اینسو و آنسویشان کشاند، بیآن که مشتاق بوی نفت باشند و محتاج روی نفت.