* خواهشمندم در آغاز به کوتاهی اشاره کنید که تاریخ درباره نام خلیج فارس چه میگوید؟
** شناسایی آبها و خشکیها در دو تمدن ایران و یونان آغاز شد. هر دو تمدن ایرانی و یونانی، این دریا را «پارس» نامیدهاند. یونانیان نامش را «سینوس پرسیکوس» (خلیج فارس) گذاشتند و ایرانیان آن را «درایا پارسا» (دریای پارس) نامیدند. داریوش هخامنشی، این نام را در کتیبهای به مناسبت حفر کانال سوئز آورده است.
تمام اسناد موجود در همه تمدنها به ما میگویند از زمان هخامنشیان، سراسر خلیج فارس، یعنی نه تنها جزایر این دریا که سرزمینهایی که امروزه در قطر، شمال عمان، امارت متحده عربی، شرق عربستان و کویت قرار دارند، همه جزو ایران و سرزمین پارسیان بودهاند. بنابراین خلیج فارس، دریای داخلی ایران بوده است و به همین دلیل یونانیان به آن سینوس پریسیکوس گفتهاند.
«درایا پارسا»ی ایرانیان باستان در عربی به بحر فارس بدل شد و لاجرم در جغرافیای جهان اسلام تا قرن بیستم «البحر الفارسی» نام داشت تا اینکه در قرن بیستم کمکم به «الخلیج الفارسی» تغییر وضعیت داد.
با ورود انگلیسیها به خلیج فارس و تصرف مایملک ایران در جنوب این دریا، آنان سیاست عربیکردن این مناطق را در پیش گرفتند.
* بنابراین ریشه دعاوی کنونی به ورود انگلیسیها به خلیجفارس برمیگردد؟
** بله، سر چارلز بلگریو که بیش از 30 سال نماینده سیاسی و کارگزار دولت انگلستان در خلیج فارس بود در سال 1935 طی نامهای به دولت مطبوعش پیشنهاد کرد، اکنون که تمام صفحات جنوبی خلیج فارس را عربی کردهایم، خوب است نامش را هم عوض کنیم، اما چون انگلستان با رضاشاه سر مسئله نفت درگیر بود، ترجیح داد این مسئله را پیگیری نکند و بر مشکلاتش با ایران نیفزاید.
بریتانیا حتی درصدد عربیکردن شمال خلیج فارس بود. آنان میخواستند در بندرعباس شیخنشین درست کنند، اما میرزا آقاخان نوری که متأسفانه در تاریخ ایران به دستور انگلیسیها بدنام شده است، دو بار با انگلستان جنگید. یکی از جنگهایش در بندر عباس بود که انگلیسیها را شکست داد و بعد از آن با سلطان عمان قراردادی بست که در تاریخ جهان بیسابقه است. طبق این قرارداد سلطان عمان تبعه ایران شد و برای اولین و آخرین بار در تاریخ بشر، پادشاه یک کشوری تبعه پادشاه کشور دیگری شد. بعدها نیز این سیاست انگلیسیها در خوزستان دنبال شد که رضاشاه، خوزستان را از چنگالشان درآورد.
* جزایر ایرانی خلیجفارس را چه هنگام انگلیسیها به اشغال خود درآوردند؟
** جزایر ایرانی خلیج فارس را انگلستان در سال 1903 اشغال کرد. پیش از ورود انگلستان به خلیج فارس، تمام داخل و شمال و جنوب این منطقه از آنِ ایران بود.
از 1903 تا 1971 که انگلستان از جزایر ایرانی خارج شد، ایران دست از ادعایش بر این جزایر برنداشت و دست به اقداماتی زد که در اشغال این جزایر اختلال ایجاد کند که این از منظر حقوق بینالملل بسیار مهم و ارزنده است، چون نشان دادیم ما همیشه خاک خودمان را میخواستیم و اقداماتی در مقاطع مختلف کردیم تا آنها را پس بگیریم.
در زمان نخستوزیر امیراسدالله علم، جزیره سرّی (سیری) بیهیچ گفتوگو و سروصدایی به ایران بازگشت. درباره جزایر سهگانه مشکل از نوع دیگری بود و انگلستان به دلیل اهمیت استراتژیک این جزایر در تنگه هرمز حاضر به گفتوگو درباره آنها نبود.
در 1971 انگلستان ناچار شد با ایران کنار بیایید، چون در سال 1968 اعلام کرده بود که میخواهد از خلیج فارس خارج شود و لازمه خروج انگلستان این بود تکلیف مستعمراتی که درست کرده بود، سرزمینهایی که پیشتر همه جزو ایران بودند، روشن کند. لاجرم به این فکر افتاد که اینها را سر هم و فدراسیونی درست کند و از سه قدرت اصلی منطقه، یعنی ایران و عراق و عربستان سعودی هم خواست که اینها را به رسمیت بشناسند. طبیعتاً چون پارههای خاک ما جزو این فدراسیون بود، ایران آن را به رسمیت نشناخت. خوشبختانه عربستان سعودی هم که اختلافات مشابهی با امارت ابوظبی داشت، آن را به رسمیت نشناخت. صدام حسین نیز که با همهچیز مخالف بود، با این نیز مخالفت کرد و این تماماً به نفع ایران شد و انگلستان مجبور شد تا با قویترین قدرت منطقه کنار بیایید، چون اگر قویترین قدرت به رسمیت بشناسد، این فدراسیون بقا خواهد یافت. بنابراین مجبور شد با ایران کنار بیاید و در این اجبار از طریق مذاکره، جزایر را به ایران پس داد و قرارداد بسته شد. بنابراین نکته مهمیکه در اینجا هست این است که موجودیت امارات را ایران تضمین کرد و هستیداشتن یا نداشتن آنها به میل و خواسته ما بستگی داشت.
* تفاهمنامه 1971 در چه شرایطی بسته شد؟
** وقتی قرارداد نوامبر 1971 بسته شد، امارات متحده عربی اصلا وجود خارجی نداشت. ما با امارات شارجه و رأسالخیمه طرف بودیم. رأسالخیمه مدعی جزایر تنب بود که ایران حاضر نشد با آن هیچگونه قراردادی ببندد؛ برای اینکه این جزایر ملک طلق ماست و آدم سر ملک طلق خودش با کسی قرارداد نمیبندد.
جزیره بوموسی وضعیت استثنایی دارد و از نظر جغرافیایی در وسط خلیج فارس واقع شده و مقداری از جزیره پایین خط منصّف خلیج فارس است و بنا بود خط منصف، خط مالکیتهای دو طرف باشد و در نتیجه تنگنای زمانیای که انگلیسیها به وجود آوردند، ایران مجبور شد این قرارداد را ببندد.
* این تفاهمنامه بود یا قرارداد؟
** تفاهمنامه مرحلهای از قرارداد است و ایران قرار نبود که قراردادی رسمیامضا کند. مهم اینکه در این تفاهمنامه هم ایران مشخص کرد که هرگاه بخواهد میتواند این جزیره را پس بگیرد و در این تفاهمنامه، این کاملا روشن و مشخص است.
* مفاد این تفاهمنامه چیست؟
** این تفاهمنامه، دربردارنده هفت نامه است:
سند اول، نامه شیخ شارجه به دولت بریتانیاست، بر این مبنا که ما حاضریم در این زمینه با ایران مذاکره کنیم.
نامه دوم، نامه وزارت خارجه بریتانیا به دولت ایران است، مبنی بر اینکه شارجه آماده مذاکره است.
نامه سوم، نامه دولت بریتانیا به ایران است که ما هم حاضر هستیم.
سند چهارم، اصل تفاهمنامه در شش ماده است.
ماده یکم این تفاهمنامه بسیار جالب است. این ماده میگوید: دولت ایران نیروهایش را در بوموسی مستقر خواهد کرد و پرچم ایران بر فراز قرارگاه نظامیایران در اهتزاز خواهد بود. بنابراین از اول موجودیت ایران در آنجا نظامیبود و این حرف که ایران بوموسی را نظامیمیکند، بیپایه است. دیگر اینکه طبق مقررات بینالمللی، پرچم هر کشوری هر جا باشد، آنجا خاک آن کشور است.
ماده دوم میگوید که پرچم شارجه در قرارگاه پلیس شارجه در روستای بوموسی در اهتزاز خواهد بود، چون آن روستا اتباعی از شارجه داشت و ایران هم قبول کرد که به طور موقت آنجا باشد تا مسئله حل شود.
سند پنجم، نقشه رسمیبوموسی است.
سند ششم، نامه دولت بریتانیاست که همهچیز تکمیل شده است و شما میپذیرید.
نامه هفتم جالب است و سند دولت بریتانیاست که ایران در جواب میگوید، ما اینها را قبول کردیم و این را برای شما روشن کرده باشیم -همچنان که در خود متن قرارداد هم اشاره شده است- هرگاه ایران احساس کند که از نظر امنیتی و استراتژیک، مسائلی در جزیره رخ میدهد که منافع ملی ایران را تهدید میکند، ایران به خودش حق میدهد که سراسر جزیره را تصاحب کند. این جزو قرارداد است، اما دولتهای ایران ترجیحشان بر این بوده است که این ماده را اجرا نکنند، چراکه شارجه همیشه مطیع و طرفدار ایران بوده است و در ادعاهایی که ابوظبی و دولت امارات مطرح میکنند، شارجه هیچ شرکتی ندارد و مخالف است.
* و رسما هم مخالفتش را اعلام کرده است؟
** بله، در سال 1992 که این ادعاها مطرح شد، شیخ ابوظبی مطابق قانون اساسی کشور خودشان میبایستی از شارجه و رأسالخیمه تفویض اختیار بگیرد. شیخ رأسالخیمه تفویض اختیار کرد، اما شیخ شارجه گفت: من به هیچ وجه چنین نمیکنم و ما با ایران قرارداد داریم و راضی هستیم و با ایران دوستیم و هرگز چنین نمیکنم و به شما هم چنین اجازهای نمیدهم و سپس جلسه را ترک کرد و رفت. این اجازه هنوز هم داده نشده است.
* پس چنین ادعایی از سوی امارات متحده غیرقانونی است؟
** بله، ادعای امارات غیرقانونی است، چون این حق را باید از شارجه میگرفت که نداده است و در غیاب شیخ شارجه، این تصمیم را گرفته که کاملا غیرقانونی است.
از سوی دیگر نیز ادعای امارت غیرقانونی است، چون طبق قانون اساسی امارات متحده عربی، ریاست اتحادیه باید هر پنج سال بین شیوخ امارات مختلف دور بگردد، ولی از 1971 تاکنون، شیخ ابوظبی همچنان این سمت را غصب و دیگران را محروم کرده و این غیرقانونی است.
طبق همان قانون اساسی پس از مرگ رئیس امارات باید نایبالرئیس -که شیخ دوبی است- جایش را بگیرد. چنین نشد و ولیعهد ابوظبی، رئیس امارات شد. این کار غصب و غیرقانونی است.
بنابراین ادعاهای امارات از طرف حکومتی پیگیری میشود که در کشور خودش و بر اساس قانون اساسی خودش، دو بار غاصب است و علاوه بر این، شیخ شارجه به او تفویض اختیار نکرده و لاجرم کل بحث غیرقانونی است و به هیچ جا نخواهد رسید همانطور که در 20 سال گذشته به هیچ جا نرسیده است.
* مگر پیش از سال 1992 چنین ادعاهایی مطرح نبود؟
** نه نبود. در زمان شاه، از 22 کشور عربی، 20 کشور عربی مخلص ایران بودند. همین شیخ رأسالخیمه و شیخ ابوظبی جرات جیکزدن نداشتند. در آن دوره مصر، سر کشورهای عربی، بهترین روابط را با ایران داشت. ملک فیصل، سلطان عربستان سعودی، بهترین روابط را با ایران داشت. ملک حسین، سلطان اردن، نوکر دولت ایران بود. عمان هم همیشه با ایران دوست بود؛ آنهم دوستی وفادار. قرارداد الجزایر که بسته شد، صدام حسین هم جزو نوکران ایران درآمد. حافظ اسد هم یکسال بعدش به تهران آمد و 300 میلیون گرفت و جزو مخلصین شد. حتی یاسر عرفات هم در سال آخر نظام شاهنشاهی به تهران آمد، دست بوسید و 100 میلیون گرفت و رفت. کی مخالف بود؟ کسی جرات مخالفت نداشت.
* پس یعنی هرگاه ایران قدرتمند باشد، دعویها خاموشی میگیرد؟
** بله، باید قوی باشی تا تو را نخورند. این قانونِ ژئوپلیتیک است. ژئوپلیتیک، بحث قدرت است. هر کس قدرتش بیشتر باشد کارش بهتر پیش میرود.
شیخ شارجه که قرارداد را بست، ایران برای نشاندادن حسن نیتش سه میلیون پوند به شیخ شارجه کمک کرد. شیخ رأسالخیمه درخواست 30 میلیون پوند از امیرخسرو افشار، نماینده ایران در مذاکرات مربوط به این جزایر و سفیر ایران در لندن، کرد. افشار به این شیخ گفت که این جزایر از آنِ ماست و جزایر خودمان را نمیخریم و اگر به شارجه هم پولی دادیم، صرفا برای کمک بود، چراکه از در دوستی در آمده بود. دل شیخ رأسالخیمه که هنوز هم هست، شکسته است، چراکه رقیبش پولی گرفته است و او نتوانسته.
* آیا این سخن درست است که ایران با دستکشیدن از ادعایش بر بحرین، حاکمیتش را بر جزایر سهگانه تثبیت کرد؟
** ابداً اینگونه نیست. این افسانه ضدایرانی را الاهرام مصر در سال 1968 اعلام کرد. الاهرام هم به صورت خبر منتشر نکرد، بلکه به صورت سئوال نوشت: آیا درست است که ایرانیان با دادن بحرین، این جزایر را پس گرفتند؟ میدانید مفهوم حقوقی این مطلب چیست؟ مفهومش این است که این جزایر مال ایران نبوده است، بلکه ما آن را در برابر بحرین معاوضه کردهایم! متاسفانه بسیاری از ایرانیان نفهمیده این را تکرار میکنند. تکرار این بحث از طرف ایرانیان، خیانت به ایران است. برای اینکه خدشه در حقانیت حقوقی ایران نسبت به این جزایر ایجاد میکند، چراکه جزایر سهگانه ملک طلق ماست و ما براساس قرارداد پس گرفتهایم.
در ضمن من هم با امیرخسرو افشار، نماینده ایران در مذاکرات مربوط به این جزایر، و هم با سر ویلیام لوس، نماینده بریتانیا در مذاکرات مربوط به این جزایر، صحبت کردم و از هر دو این سئوال را پرسیدم که هر دو قاطعاً گفتند، چنین چیزی نیست. پس الاهرام کار خودش را کرد و با تیتر مسخرهای که زد و آن را به صورت سئوال مطرح کرد، این شبهه را انداخت.
در ایران نیز اینهایی که با رژیم پیشین مخالف هستند، چون هر کاری که آن رژیم کرده، غلط است این حرفها را پیگیری میکنند از جمله بعضیها که هنوز همچنان ایران را متهم میکنند که ژاندارم خلیج فارس بوده است. این حرفها را حزب دمکرات آمریکا و بی.بی.سی برای تخفیفدادن نقش جدید ایران در منطقه پس از خروج بریتانیا درست کردند.
* چرا ایران در زمانی که در اوج قدرت نظامی و نفوذ منطقهایش هست، از ادعایش بر بحرین دست میکشد؟
** بحرین مال ما نبود. بحرین در سال 1861 در زمان ناصرالدین شاه قاجار و از سوی سرهنگ پری و نیروی دریایی بریتانیا از ایران جدا شد؛ نه در 1970. شیخ بحرین، شیخ محمد آلخلیفه، به ناصرالدین شاه نامه نوشت که به داد ما برسید و او اصلا جوابش را نداد. وی به شاهزاده فارس که از بستگان نزدیک ناصرالدین شاه بود، نامه نوشت که به داد ما برسید و او هم جواب نداد. در اثر بیچارگی و بدبختی به شیخ بندر لنگه، القاسمی، متوسل شد. او غیرت ایرانی نشان داد و قایق ماهیگیری فرستاد تا با انگلستان بجنگد که آنها قایقها را به توپ بستند و به هوا فرستادند. بحرین آن هنگام رفت. از آن تاریخ، انگلیسیها هر چه گدا و گشنه در دنیای عرب بود به بحرین کوچاند و اکثریت جمعیت بحرین، عربی شد.
در زمان قاجار، ادعایی بر بحرین وجود نداشت. رضاشاه این ادعا را به دلایل خاصی مطرح کرد. هدف او این نبود که بحرین را به ایران برگرداند، بلکه وی برای رقابت با انگلستان در خلیج فارس و برانگیختن احساسات ملی چنین کرد.
این ادعا در زمان محمدرضا شاه هم بود تا اینکه انگلستان سیاست خروج از خلیج فارس را در پیش گرفت. در آن هنگام، ادعا بر بحرین به کلی علیه منافع ملی و مزاحم آقاییکردن ایران بر منطقه بود و چنین بود که ایران از ادعاهایش به درستی دست کشید.
* به عنوان پرسش پایانی، آینده دعوی امارات متحده بر سر جزایر سهگانه ایرانی را چگونه میبینید؟
** این حرفها به هیچ جا نخواهد رسید. در ضمن باید بگویم که سفر آقای احمدینژاد همه تردیدهای گذشته را برطرف کرد.
شیخ قطر در سال 2004 حمله نظامیبه جزیره ابوموسی کرد و ایرانیانی را کشت.
دو سال پس از پایان وزارت آقای خرازی، وقتی این موضوع مجددا مورد بحث قرار گرفت، دفتر ایشان طی توضیحاتی در یکی از روزنامههای صبح، اعلام کرد که وزیر خارجه وقت، یعنی آقای خرازی، به هنگام این حادثه، سفیران قطر و ابوظبی را به وزارت امور خارجه احضار کرده و به آنها هشدار داده است.
اگر ما این توضیحات را که قبلا در رسانهها منعکس نشده بود، واقعی بپنداریم، همین نشان میدهد که قطر و ابوظبی به آبهای ایرانی اطراف تنب و ابوموسی حمله نظامیکردهاند که خود این نامه آقای خرازی آن را تایید میکند و احتیاجی نیست که وقوع این حادثه را در جایی دیگر مسجل کنیم.
همچنین همین توضیحات نشان میدهد که تا چه اندازه کوتاهی و کمکاری در برابر حمله نظامیخارجی به آب و خاک ایران انجام شده است، حملاتی که تهدیدی برای تمامیت ارضی ایران بودهاند و برابر مقررات بینالمللی و داخلی هنگامیکه چنین رخدادی به وقوع بپوندد، کشور تحت حمله، موظف است دست به اقدام متقابل بزند یا کتبا و رسما به شورای امنیت سازمان ملل متحد ارجاع دهد و شکایتی رسمیطرح کند تا با بررسی این شکایت، کشور حملهکننده محکوم و وادار به پرداخت خسارت و عذرخواهی رسمیشود.