از مدتها قبل بود که به دنبال بهانهای برای گفتوگو با محمدعلی موحد بودیم. میدانستیم که سوژه گفتوگو، برای استاد، مهمتر از اصل آن است و البته اشراف به موضوع سخن نیز برای ما یک اصل مهم. صدسالگی کشف نفت بهانهای شد برای دیدار و گفتوگو با محمدعلی موحد، دیدار به آسانی میسر شد، اما راضی کردن استاد به انجام گفتوگو چندان سهل نبود. وقتی صبح هنگام و در یکی از کوچه باغهای لواسان، محمدعلی موحد در را به روی ما (مژگان اینانلو، رضا خجستهرحیمی و مریم شبانی) گشود و به داخل منزل تعارفمان کرد، نگاههای دقیق استاد آگاهمان کرد که باید پرسشهایی دقیق بپرسیم و از داستان آشفتهبازار نفت ایرانی برگی خوانده باشیم.
با این همه راضی کردن استاد به انجام گفتوگو چندان آسان نبود. میگفت: «من تمام حرفهایم را در کتاب "خواب آشفته نفت" آوردهام». اما ما مطمئن بودیم که اگر سخن آغاز شود، بسیار ناگفتهها گفته میشود و روایتی تازه از داستان آشفته نفت ایرانی نوشته خواهد شد. پس به عادت جوانی اصرار کردیم و استاد بزرگوارانه شنوای پرسشهایمان شد، اگرچه این گپ و گفت کوتاه را ما مقدمه انجام گفتوگویی مفصل در صدسالگی نفت ایرانی با محمدعلی موحد میدانیم، گفتوگویی که استاد هم انجام آن در آینده را رد نکرد.
ما خلوت حضور محمدعلی موحد در لواسان را در روزهایی شکستیم که دو کتاب "قصه قصهها" و "باغ سبز"، که حدیث سالها همنشینی استاد با مولانا است، منتشر شده و البته در میانه سخن نیز شنیدیم که او عزم جزم کرده تا جلدی دیگر بر سه جلدی "خواب آشفته نفت" بیفزاید. استاد از همان لبخندهای خاص خودش زد تا بگوید: «معصومیهمدانی میگوید موحد روز که میشود دست به یقه رشیدیان است و شب دست به دامن مولانا، تقدیر من چنین بوده، عمد که نیست.» و همین تقدیر است که شیرینی نشستن در مقابل استاد و شنیدن از زبان او را دوچندان میکند، آنگاهی که در میانه سخن درباره ملی شدن نفت و بازگویی منازعات تاریخی، بیتی از مولانا به زبان میآید و شکر در کلام.
باری در این دیدار محمدعلی موحد از ناممکن بدون «اقتصاد بدون نفت» سخن گفت و به منتقدانی پاسخ گفت که شرایط دوران مصدق را همانند شرایط امروز در نظر میگیرند و فضای حاکم بر جهان را در آن سالها نادیده میانگارد، او البته از سیاه و سفید نگریستن ایرانیان به رویدادها و چهرههای تاریخی انتقاد و اشاره کرد که در خواب آشفته نفت نیز به دنبال ارایه تصویری واقعی از مصدق بوده است و نه تصویری سیاه و سفید، شاید با همین نگاه بود که استاد در میانه سخن سراینده این شاهبیت بود که: «از ملی شدن نفت، ایدئولوژی نسازیم.»
گفت و شنود ما با محمدعلی موحد از بازتعریف شرایط جهانی در زمان ملی شدن نفت آغاز شد و گلایه استاد از آنهایی که به گفته او بدون در نظر گرفتن شرایط دوران مصدق از لیبرالیسم اقتصادی و خصوصیسازی سخن میگویند: «این بحثهایی که امروز در باب لیبرالیسم اقتصادی و خصوصیسازی مطرح میکنند، شصت سال پیش برای مصدق مطرح نبوده. حتی خلیل ملکی هم که به نوعی مبتنی بر یک دیدگاه اقتصادی صحبت میکرد از دیدگاههای امروزی بیگانه بود. باید شرایط آن زمان را مطالعه و درک کرد.
بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا، مسئله ناسیونالیزاسیون و عمومیسازی به عنوان جزیی از برنامه رفرم اجتماعی مطرح شد سوسیالیستها و کمونیستها معتقد بودند که به دلیل تمایل غریزی آدمیزادگان به فزونیجویی و مالاندوزی، منابع تولید و مبادلات نباید دست افراد و بنگاههای خصوصی باشد که اگر چنین شود، عدالت اجتماعی مختل خواهد شد. بنابراین، برای تغییر ساختارهای اجتماعی و اقتصادی کشور، عمومیسازی و ملی کردن را ضروری تلقی میکردند. بعد از جنگ جهانی بسیاری از صنایع بزرگ در فرانسه و انگلستان و بسیاری دیگر از کشورها ملی شد تا اقلیت سرمایهداران و صاحبان صنایع نتوانند اکثریت مستضعف جامعه را به نفع خود استثمار کنند.»
البته داستان ملی شدن نفت در ایران حکایت خاص خود را داشت. حکایتی که نویسنده "خواب آشفته نفت" برای ما چنین بازگو کرد: «در ایران، ملی کردن نفت ابزاری بود برای تخلص و رهایی از قراردادی که به ایران تحمیل شده بود. ایرانیان از قرارداد 1933 زخم خورده بودند و سعی در استیفای حقوق از طریق توافق و مذاکرات انجام شده داشتند که در این راه هم نتیجهای به بار نیامده بود. فرمول پنجاه پنجاه از چندی پیش در ونزوئلا به اجرا گذاشته شده بود. آمریکاییها به انگلیسیها هشدار داده بودند که این فرمول در عربستان هم پذیرفته شده و شما باید، پیش از آن که مطلب رسماً اعلام شود، قال قضیه را در ایران بکنید و اختلافتان را فیصله دهید.
لکن، حرص و غرور و لجاجت انگلیسیها مانع شد. اگر آنها در مذاکرات پیشنهاد پنجاه پنجاه را میپذیرفتند، ملی شدن نفت پیش نمیآمد.» استاد با همان شیوه بیان خاص خود و البته دقت نهفته در نگاه و کلام ادامه سخن را پی گرفت و داستان چگونگی مواجهه ایران را با قرارداد انگلیسی باز گفت: «ملی کردن، همانطوری که گفتم، ابزاری بود برای تخلص از قراردادی که بر مردم تحمیل شده بود. این ابزار در کشوری همچون مکزیک هم امتحان شده و موفق از کار درآمده بود. در این ابزار بدون آن که به لحاظ حقوقی قراردادی را نقض کنند، امکان دور زدن قرارداد وجود داشت. وقتی نفت را ملی میکنید.
در واقع آن را از حوزه فعالیتهای خصوصی خارج میکنید به حوزه ملی و عمومی یا هر صنعت دیگر انتقال میدهید. بنابراین، شما رودرروی قرارداد مشخص نمیایستید و آن را نقض نمیکنید، بلکه صورت مسأله را تغییر میدهید. آن زمان در مجلس وقت هم رحیمیان پیشنهاد ابطال قرارداد را کرد و عدهای پیشنهاد را امضا کردند، اما مصدق حاضر نشد آن را بپذیرد؛ چرا که قرارداد دو طرف دارد. ابطال یعنی نقض قرارداد در هر سیستم حقوقی محکوم و غیرمشروع است و حالآنکه ملی کردن صنایع به لحاظ حق حاکمیت دولت امری مشروع تلقی میشود و هیچ ایرادی بر آن نمیتوانند بگیرند. قطعنامههای سازمان ملل هم در این باره صراحت و تاکید دارد.»
در میانه گفت و شنود با محمدعلی موحد، او برخاست و از کتابخانهاش کتاب «خواب آشفته نفت» را آورد. رفت و آمد استاد تاکیدی دوباره بود بر رعایت دقت در سخن و نیز باری مضاعف بر دوش ما در پرسیدن و طرح سؤال از او. استاد کتاب را با خود آورده بود تا پاسخی داده باشد به ادعای برخی که از امکان اقتصاد بدون نفت سخن میگویند. صفحهای از کتاب را گشود و سطوری را برای ما در مقایسه میزان درآمد نفت و شرایط اجتماعی و اقتصادی دوران مصدق با اوضاع و احوال امروز ایران خواند: «صرف نظر کردن از درآمد ارزی روزانه در حدود یکصد و پنجاه هزار دلار برای کشوری با ساختار سنتی که هشتاد درصد مردم آن از کشاورزی ارتزاق میکنند قابل بحث است.
اما صرفنظر کردن از درآمد روزانه در حدود پنجاه، شصت میلیون دلار برای کشوری که هشتاد درصد جمعیت آن شهرنشین شدهاند و تلویزیون و ویدئو و فیلم و... حتی در روستاهای آن راه جسته، مسئلهای دیگر است. درآمد نفت را میشود هم که نفله نکرد و از دستبرد رانتخواران محفوظ نگاه داشت و به مصرف سرمایهگذاری برای نسلهای آینده گذرانید. آری نفت سبب شده است که منطقه و کشور ما مطمح نظر قدرتهای بزرگ قرار گیرد. جهان صنعتی پیشرفته، موجودیت و امنیت خود را با این منطقه گره زده است. این واقعیت را باید بشناسیم» استاد البته توضیح داد که آن مبلغ درآمد پنجاه، شصت میلیون، محاسبه محافظهکارانهای براساس قیمت نفت در آن روزها است که کتاب را مینوشت، حال آن که درآمد نفت ما، در سال گذشته، حدود هشتاد میلیارد دلار اعلام شد: «روزی که نفت را ملی کردیم، کل تولید نفت ما روزانه حدود ششصد، هفتصد هزار بشکه بود و امروز سه برابر آن را برای مصرف داخلی لازم داریم.
خوب چه طور میتوان تصور کرد که یکباره هشتاد میلیارد دلار از درآمد سالانه ما حذف شود. در خلاء که نمیشود صحبت کرد و پیشنهاد داد. من، پیش از انقلاب، در کتاب "نفت ما" این مسئله را مطرح کردم و به طور مستند توضیح دادم که آن قرارداد شوم 1919 زیر سر نفت بود. رمالی که نمیکنیم. از قول کرزن که وزیر خارجه وقت بریتانیا بود آوردهام که چرا آنها میخواهند مستندات قرارداد را تحمیل کنند و چرا نگاهشان متوجه ایران بوده و هست. نفت، خواهوناخواه، زندگی ما را با جهان صنعتی گره زده است؛ چون اگر جهان صنعتی نفت را از دست بدهد سقوط میکند و ما نیز در وضعی نیستیم که نفتمان را نفروشیم. وقتی که هشتاد میلیون دلار درآمد شما از نفت باشد، نمیتوانید آن را قطع کنید. گرینسپن، که رئیس بانک مرکزی آمریکا بود به تازگی کتابی نوشته است که خواندنی است.او صریح و آشکار میگوید که جنگ عراق به واقع بر سر نفت بود.»
رشته سخن به منطقه که میرسد، محمدعلی موحد ترجیح میدهد با نقل قولی از کارتر بحث را ادامه دهد. پس میگوید: «وقتی آمریکا در افغانستان دخالت کرد، آقای کارتر گفت که دنیا باید بداند ما در خلیجفارس منافع حیاتی داریم که به هر وسیله از آن دفاع میکنیم.»
بدین ترتیب است که استاد میگوید: «اگر روز اول دو طرف وابستگی خودشان را به نحوی واقعی تصور میکردند و در وضعی متعادل قرار داشتند، این نفت میتوانست موجب خیر و صلح و ثبات باشد. ولی متأسفانه تعادل بین طرفین وجود نداشت. یک طرف از موضع قدرت شرایط خودش را تحمیل میکند و به زورگویی نیز عادت کرده است. در هرحال، آنها نمیتوانند از اینجا، یعنی از منابع حوزه خلیجفارس دل بکنند، مگر معجزهای در عالم تکنولوژی رخ بدهد؛ بدین صورت که یک آلترناتیو صنعتی در برابر نفت پیدا شود و دنیای صنعتی میان نفت و گزینهای دیگر امکان انتخاب داشته باشد. در این صورت، این جنگ و مواجهه برطرف میشود. اما تا آنزمان طرفین باید راهی پیدا کنند که منافعشان تامین شود. شما نمیتوانید از درآمد نفت صرفنظر کنید. چون در این مملکت همه چیز از نفت است و اگر نفت نباشد، زندگی تعطیل میشود. آنطرف هم نمیتواند از نفت بگذرد، چون حرکت و جنبش تمام رگهای جهان صنعتی وابسته به آن است.»
او این سخنان را میگوید تا تاکید کند: «هیچ اختلافی نباید تا روز قیامت باقی بماند و باید در زمان مناسبی حل شود.»
محمدعلی موحد اگرچه در ابتدای سخن خود از کسانی انتقاد کرده بود که بدون در نظر گرفتن شرایط آن زمان ملی شدن صنعت نفت از اقتصاد لیبرالی و خصوصیسازی دفاع میکنند، در میانه سخن به انتقاد از آنهایی پرداخت که از داستان ملی شدن نفت اسطوره ساختهاند و ایرادی نیز در این مسیر نمیبینند. پس سخن به هشدار آغاز کرد: «ملی کردن نفت را نباید تبدیل به ایدئولوژی کرد. یک روز این راه را رفتهایم تا از آن قرارداد تخلص پیدا کنیم. خاطرهاش را هم گرامی میداریم و از چهرههای صادق این ماجرا هم تجلیل میکنیم. ولی اشکالات آنها را هم بیان میکنیم.
نگاه ما به تاریخ متاسفانه شخصیتمحور است. یا مناقبنویسی میکنیم یا مثالبنویسی. یا میخواهیم یک نفر را بت کنیم یا شیطان. حال آن که اشخاص را در بستر رویدادها و حوادث باید جای داد و تحلیل کرد. در یکی از رسانههای خارج از کشور دیدم که فردی، برای طرح انتقادات خود از مصدق، به "خواب آشفته نفت" استناد میکرد. طرف دیگر هم درباره او با عناوین و القابی چون ابرمرد تاریخ و امثال آن غلو میکرد. هر دو طرف، به این کتاب استناد میکنند، ولی هیچکس نمیپذیرد که مصدق آدم شریفی بود، با نقصها و گرفتاریهایی که در عموم آدمیان به مقداری ـ کم یا بیش ـ هست.»
* بله به عنوان مثال شما در کتابتان اشاره به مذاکرات مصدق در نیویورک کردهاید. طرفداران مصدق به آن بخشی از گزارش شما اشاره میکنند که گفتهاید مصدق کاملاً واقعبینانه کوتاه آمد، ولی طرف مقابل نپذیرفت. اما منتقدان آن بخشی از نوشته شما را بزرگ میکنند که از قول مصدق آوردهاید: «دست خالی از نیویورک برگردم، بهتر است تا با یک قرارداد امضا شده.» و آنها این را نشانه لجاجت و قهرمانگرایی مصدق میخوانند.
** بله، مصدق هم این بود و هم آن. موجود بشری همین است. میخواهند که مصدق را فرشته کنند و یا اهریمن. خیلی جالب است. گزارشی از شورای امنیت آمریکا درباره ایران و ساختار اجتماعیاش دیدهام که بسیار خواندنی است. گمان میکنم که متعلق به حدود سال 1960 است و قائممقام وزیر خارجه آمریکا آن را نوشته است. او میگوید که ایرانی از همان اول اهورامزدا و اهریمن را یاد گرفته و دیگر دستبردار نیست. میگوید که برای ایرانی غیرقابل تصور است که آدم خوب اشتباه هم بکند. یا این که یک آدم دزد خائن حرف درست هم بزند. برای ایرانی غیرممکن است که بپذیرند این قوامالسلطنه نیرنگباز یک جا هم حرفش درست باشد.
ابراهیم گلستان رفیق و دوست پنجاه ساله من است، ولی نمیپذیرد مهندس بازرگانی که کتاب "مطهرات در اسلام" را نوشته، دموکراسی را هم فهمیده و هضم کرده باشد. همین آقای بازرگان بود که میگفت، دولت از همه افراد، اعم از شیعه و سنی و بهایی و زرتشتی و جهود، به یکسان مالیات میگیرد و بنابراین در ارائه خدمت به آنها نمیتواند و نباید تبعیض قائل شود. این دموکراسی است، اما این که به خاطر اعتقادات غیرسیاسی یک فرد- که احیاناً مورد پسند ما نیست ـ خط بطلان بر تمام زندگی او بکشیم نه انصاف است و نه با موازین دموکراسی و آزادی مطابقت دارد.
* بله، عدهای از مصدق بت خود را میسازند و عدهای از قوام و عدهای از فاطمی و برخی از بقایی. هرکس به دنبال نشان دادن تمام خوبیها در یک شخص است.
** ما یا به دنبال تعبد و سر ساییدن بر آستان یک معبود میرویم یا برعکس، همه سرخوردگیها و ناکامیهای خود را سر یک نفر میریزیم تا انتقام یک تاریخ را از یک فرد بگیریم. نمیخواهیم واقعیت را ببینیم و بپذیریم.
* ولی فارغ از این برخوردهای یکجانبه با چهرههای تاریخی، آیا مصدق و اطرافیانش هیچ درکی از مشکلات و محدودیتها و تبعات ملی کردن نفت داشتند؟
** متاسفانه آنها شناخت کافی از وضعیت نفت در جهان و موقعیت آن نداشتند. تنها کسی که کم و بیش به ابعاد صنعتی نفت توجه داشت همان مهندس بازرگان بود. آقای بقایی میگفت که بعد از ملی شدن نفت، خارجیها مثل دکان نانوایی به صف میایستند تا از ما نفت بگیرند. بقایی آدم خارج رفته و درس خوانده بود، ولی درکش همین قدر بود. یادم هست بعد از انقلاب، یکبار که سر خصوصیسازی و دولتیسازی بحث بود، یکی از وزرا، که امروز اصلاحطلب هم است گفته بود که ما کی گفتیم کیسهکش حمام هم باید دولتی باشد؛ یعنی او تا اینجا هم فکر کرده بود. این مشکلات همیشه وجود داشته است و مقامات گاهی متأسفانه درک و شناخت درستی از موضوعات مورد بحث خود ندارند.
* در هیأت خلع ید، صرفاً آقای بازرگان بود که به صورت جدی مدافع انتخاب یک رئیس و مدیرعامل برای شرکت نفت بود، حال آنکه بقیه به تبلیغ خود فکر میکردند.
** بله، بازرگان میگوید که دارایی این مملکت همین چهار تا آهنپاره نیست، بلکه این آدمها و کارشناسان هستند که دارایی مملکت هستند و شما نباید این متخصصان را از دست بدهید. ولی هیچکس توجهی به تذکرات او نمیکند. "مرحوم ابوالقاسم حالت" در آن زمان به واقع "ملکالشعرای نفت" بود. او یک رباعی دارد که میگوید: «بس دانشور که دانشش بسیار است/اما ز تعهد و خرد بیزار است/او را ز برای دانشش کار دهند/این سر خرابی تمام کار است». بنابراین، آری، مسئله تعهد و تخصص در آن زمان هم به صورت جدی مطرح بوده و آدمهایی را به صرف اینکه خوب بودند بر سر مسئولیتهایی میگماشتند که وارد نبودند.
* و این نگاه تعهدمحور مولود و برآمده از یک فضای پوپولیستی است.
** من در نگارش کتاب "خواب آشفته نفت" واقعاً قلمم میلرزید؛ چون نمیتوانستم به نکات و ویژگیهای احیاناً منفی در زندگی و کارنامه مصدق اشاره نکنم. با خودم میگفتم که نسل جوان ما چه بسا تجسم آرمانهای خودش را در شخصیتی همچون مصدق میجوید و من اگر او را بشکنم چه اتفاقی میافتد و من در این صورت آب به آسیاب چه کسی ریختهام؟ به هرحال، من در عین تاکید بر فضائل مصدق به دستاندازهایی هم در مسیر او اشاره کردم. به فرض که ما مصدق را بشکنیم، چه هدفی را دنبال میکنیم و چه عایدمان میشود؟
* به نظر میرسد که عبرت گرفتن از گذشته مفید است. حداقل چه بسا باعث شود چهرههای اصلاحطلب ما دوباره به سمت پوپولیسم نروند و پوپولیسم مصدق را نگیرند. این مساله، مسأله ما نیست؟
** مسأله ماهست، ولی نباید جهات مثبت و جنبههای درخشان کارنامه مصدق را فراموش کنیم و راحت و آرام، با یک انگ پوپولیسم کنارش بزنیم. این درست نیست و با نگرش انتقادی یک مورخ منصف و باوجدان وفق نمیکند.
* اگر بخواهیم از کلیت کارنامه مصدق صحبت کنیم، به واقع حرکت ملی شدن نفت به کودتایی علیه او منجر شد. وقتی ما به حرکت مصدق نگاه میکنیم، آیا میتوانیم بگوییم اگر او فلان کار را میکرد یا نمیکرد، احتمال موفقیتاش بسیار بیشتر بود؟
** من در "گفتهها و ناگفتهها" به این مسأله پرداختهام. مصدق به قطع و یقین میدانست که او را بر میدارند. بسته پیشنهادی آیزنهاور ـ چرچیل که به دست او رسید، آخرین شانس بود. این بسته مسلماً مقاصد ملی کردن نفت را تامین نمیکرد، ولی به هرحال بهترین پیشنهادی بود که تا آن زمان داده بودند. غرب تا آنجا که میشد عقبنشینی کرده بود. اما مصدق با خودش میگفت که آنها از من امضا میخواهند و بعد مرا بر میدارند. آنها میخواستند امضا را از او بگیرند و او نمیخواست امضا بدهد. به ذهنش هم خطور نمیکرد که این مقدار را که به او پیشنهاد کردهاند از آدم خودشان، که روی کار میآورند، دریغ خواهند داشت. متأسفانه جریانات بعدی نشان داد که او اشتباه میکرد. انگلیس و آمریکا خرشان که از پل گذشت، با هزاران بهانه از موضعی که در برابر مصدق داشتند عقبنشینی کردند. خیلی راحت است که به مصدق فحش بدهید و بگویید که او لجوج و خودمحور بود. آخر او هم انسان بود و کمال مطلق حضرت ذوالجلال باری تعالی است. من هم معتقدم که مصدق باید تنزهطلبی را کنار میگذاشت و آن بسته پیشنهادی را قبول میکرد، ولی وجه انسانی قضایا را نباید نادیده گرفت.
* همانطور که شما هم در کتابتان اشاره کردهاید، جالب است که مصدق در مذاکرات خود واگذاری پالایشگاه آبادان را که به نوعی مساوی با کل نفت ما است امضا میکند و میگوید که این پالایشگاه مشمول قانون ملی شدن نمیشود، به طوری که طرف مذاکره از این صحبت مصدق متعجب میشود و سریع از او امضا میگیرد. ولی در اینجا او حاضر به امضا نمیشود.
** بله. آنجا او این پیشنهاد را میدهد؛ چون هنوز امیدوار است که بماند و مشکل را فیصله دهد. ولی وقتی از آمریکا ناامید بازمیگردد، دیگر کار تمام است. برای همین بود که مصدق 30 تیر کنار رفت و در آن شرایط قوامالسلطنه بهترین گزینه بود. مصدق هم فراخوان نداد و اعتراضی نکرد. بقایی و دیگران بودند که داد و فریاد راهانداختند، و گرنه مصدق ساکت بود. قوام بازیگری بود که میتوانست کشور را اداره کند و در آن شرایط مصدق هم در عرصه سیاست باقی میماند. نهضت ملی به عنوان یک اپوزیسیون قوی در صحنه باقی میماند و شرایط را کنترل میکرد و کار ما به آنجا نمیکشید که مشتی دلقک سر کار بیایند. واقعاً مصدق آنجا گناهی نداشت؛ همهچیز را رها کرد و به احمدآباد رفت.
* اگر مصدق آن بسته پیشنهادی آیزنهاور ـ چرچیل را میپذیرفت، باز هم کودتا میشد؟
** کودتا حتمی بود. مصدق خطر کمونیسم را خیلی بزرگ کرده بود. از همان زمان میرزا کوچکخان، این ایده در آمریکا و انگلیس مطرح شده بود که تنها ناسیونالیسم است که میتواند جلوی این کمونیسم بایستد. آمریکاییها ناسیونالیسم مصدق را سدی در برابر کمونیسم میدانستند و مصدق هم بهانه به دست آورده بود و خطر کمونیسم را مرتب بزرگ میکرد. تا جایی هم موثر بود، ولی از یک جایی به بعد، طرف مقابل اسلحه را از مصدق گرفت و علیه او از آن استفاده کرد. انگلیسیها، آمریکایی را ترساندند که کمونیستها دارند کشور را میگیرند و این پیرمرد عاجز از مقابله با آنها است. فضاسازی میکردند و میگفتند کمونیستها یا انقلاب مخملی میکنند و مملکت را میگیرند یا اصلا ملکالموت به سراغ مصدق میآید و او میمیرد و بعد از آن کار مملکت به دست کمونیستها میافتد. برای همین بود که آیزنهاور، رییسجمهور آمریکا با فکر کودتا موافقت و دستور داد تا کار را یکسره کنند.