تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۹  ، 
کد خبر : ۲۴۳۰۱۸

آمریکا خواستار حکومتی مانند شاه است

عرفان قانعی‌فرد مقدمه: این گفت‌وگو در عصر روز جمعه 6 ژوئن 2008 در دفتر کار چامسکی در دانشگاه ام‌ای‌تی شهر بوستون صورت گرفته است؛ نظریات نوام چامسکی در رسانه‌های جهان از اهمیت زیادی برخوردار است و یکی از پرمشغله‌ترین روشنفکران و پژوهشگران جهان است و به همین سبب دیدار و گفت‌وگو با وی و نظرخواهی از او درباره سیاست جهان چندان امری ساده و میسر نمی‌باشد.

* آمریکا در چند سال اخیر مبارزه با تروریسم را در سیاست خودش عنوان کرد و شاید هر نوع جهانگشایی مدرن را تحت لوای مبارزه با تروریسم توجیه می‌کند که هم افکار عمومی را قانع بکند و هم در تاریخ نوعی راه گریز از نقدها را پیدا بکند اما به عنوان کسی که 2 سال است در عراق و کشورهای خاورمیانه رفت‌وآمد دارم؛ ترور افزایش‌یافته و حتی گاهی خود مدافع تروریسم در لباسی دیگر شده چه بسا از هدف اولیه‌اش به دورافتاده و با نوعی تضاد روبرو شده اما به عنوان سیاست شاید مبارزه با تروریسم نتواند پایدار بماند.
** ایالات متحده اولین بار در 1981 دم از مبارزه با تروریسم زد. دولت ریگان بعد از روی کار آمدن با به کار بردن عناوینی چون "طاعون دوران مدرن"، "بازگشت بربریت به عصر ما" و عبارات خوش ‌آب و رنگی از این دست در مورد تروریسم، اعلام کرد مبارزه با تروریسم را اصلی‌ترین نقطه تمرکز خود قرار خواهد داد. و البته تاریخ نشان داد آنچه ریگان و کابینه‌اش آن را جنگ علیه تروریسم می‌نامیدند، در واقع به یک جنگ تروریستی تبدیل شد: آنها چند صدهزار نفر را در آمریکای مرکزی کشتند، از ترور در آفریقای جنوبی که چیزی در حدود یک‌‌ونیم میلیون نفر کشته در پی داشت و همین‌طور از تهاجم اسرائیل به لبنان حمایت کردند، - در واقع جنگ‌های تروریستی کلان در سراسر جهان به نوعی مورد حمایت آنها قرار گرفتند – در نتیجه کسی امروزه مایل نیست از آن دوران حرف بزند و آن را یاد‌آوری کند. این نخستین دوره مبارزه ایالات متحده با تروریسم بود و جرج‌بوش این طرح را دوباره در سال 2001 مطرح کرد، که آنچه اتفاق افتاد به نظر مثبت و نتیجه‌بخش می‌رسید. صرف‌نظر از حمله به افغانستان، اصلی‌ترین حادثه‌ای که اتفاق افتاد حمله به عراق بود که پیش‌بینی می‌شد این تهاجم از میزان فعالیت‌های تروریستی به صورتی قابل توجه بکاهد – اتفاقی که رخ داد: طی ‌آخرین تحلیل‌های منتشر شده از سوی متخصصان تروریسم در ایالات متحده تروریسم پس از حمله به عراق در مقیاسی ماورای پیش‌‌بینی‌ها کاهش یافت.
* به عنوان یک نظر شخصی معتقدم که هر دو کشور تفاهم درست و عقلانی و شاید شناخت معرفتی و عمیق نسبت به هم ندارند و با یک دشمن فرضی در سایه مشت‌زنی می‌کنند دیگری را متهم؛اما در 60 سال اخیر روابط ایران و آمریکا آنچنان متلاطم بوده که رابطه کامل آنها از هم‌گسیخته شده و برای راه‌ کار یافتن همچنان فلسفه سیاسی و حفظ منافع مطرح شده که به قول معروف به کلاف سردرگمی مانده که تحلیل درستی و آرام، از هر دو طرف در تاریخ معاصر ثبت نشده است در حالی که مساله انرژی اتمی را خود شاه و اردشیر زاهدی از آمریکا خریداری کردند و آن موقع اعتراضی نبود. در دوران جرالدفورد ‌آمریکا می‌خواست که 8 راکتور برق هسته‌ای در ایران بسازد اما امروز ایران را متهم می‌کند.
** ایران پس از انقلاب سال 1979، برای ایالات متحده یک کشور غیرقابل پذیرش و یک دشمن محسوب می‌شود، زیرا دستورات آمریکا را زیر پا گذاشت. ایالات متحده چنان که می‌دانید در 1953 رژیم قانونی مورد تایید پارلمان را سرنگون کرد و شاه را به کشور بازگرداند و تا زمانی که شاه بر سر قدرت بود ایران برای ایالات متحده مشکل محسوب نمی‌شد. در واقع حتی دانشگاه MIT بنا به درخواست هنری کیسینجر، دیک چنی، پل‌ولفویتز و دونالد رامسفلد مهندسان هسته‌ای ایران را آموزش می‌داد. این به این معنی است که آنها می‌خواستند ایران انرژی هسته‌ای و حتی سلاح هسته‌ای داشته باشد. این تعلیم به نوعی هدیه‌ای بود از طرف MIT به شاه و عوضی برای مبالغ قابل توجهی که شاه به آنها می‌پرداخت و حالا همین متخصان هسته‌ای هستند که برنامه‌هایی هسته‌ای ایران را اداره می‌کنند.
جای تعجب نیست؛ وقتی که ایالات متحده با قصد کودتا دولت قانونی را در ایران سرنگون می‌کرد صدام حسین درست در همسایگی ایران حکومت می‌کرد – در آن زمان کارتر رئیس‌جمهور بود. او ژنرال‌ هایزر را به ایران فرستاد تا یک گروه نظامی متشکل از نیروهای ارتش ایران تشکیل بدهد. مقامات نظامی ایران به دلیل رابطه خوب‌‌شان با شاه با ایالات متحده رابطه خوبی داشتند – اما تلاش هایزر شکست خورد. قدم بعدی که آنها تقریبا بلافاصله به عنوان راه‌حل دوم به آن روی آوردند تلاش برای جابجایی حکومت بود. برای از میان برداشتن یک حکومت غیرنظامی است که شما ارتش را تجهیز می‌کنید.
* البته این نظر هم وجود دارد که در حال حاضر آمریکا از به قدرت رسیدن ایران – و جسارت سیاسی شاید – نوعی هراس و نگرانی دارد هر چند که قبلا تصور بر این بود که ‌آلمان یا روسیه حامی ایران خواهند شد و فاشیسم یا کمونیسم در منطقه رشد می‌کند و منافع آمریکا حذف می‌شود و در اینجا رشد و ظهور اسراییل عرصه را برای آمریکا فراهم کرد که هم ناسیونالیسم عرب را کنترل بکند و هم ایران را واسطه بکند و افسار قدرت را در منطقه زیر نام ایران از دست انگلستان و روسیه برباید.
** به این دلیل که در آن زمان ایران یک سیستم دیکتاتوری خشن داشت که از فراملین ایالات متحده اطاعت می‌کرد. این حمایت بخشی از سیستمی است که سیستم ترجیحی نامیده می‌شود. قطعا برای ایالات متحده مهم تنها منابع انرژی منطقه است. سیستمی که می‌تواند برای دست یافتن به این هدف راهگشا باشد این است: شما از قدرت‌های حاکم مثلا عربستان سعودی در منطقه حمایت می‌کنید و آنها از شما اطاعت می‌کنند. شما باید از رهبران مستبد در مقابل مردم کشورشان محافظت کنید. این آن چیزی است که دولت نیکسون به آن نام "پلیس یا ژاندارم منطقه" را داد: ترجیح دادن کشورهایی حتی‌الامکان غیرعرب (زیرا در آن صورت آنها می‌توانند عرب‌ها را نابود کنند) با یک حکومت مجهز و قدرتمند به لحاظ نظامی. ایالات متحده خانواده‌های حاکمان مستبد را محافظت می‌کند تا مقابل ناسیونالیسم سکولار بایستند. ترکیه کشور اصلی در این سیستم بود و پس از آن، ایران تحت حاکمیت شاه قرار می‌گرفت. این نقشی است که کمی بعدتر اسرائیل در 1963 بعنوان کشور سوم پیدا کرد. وقتی اسرائیل توانست با حمایت ایالات متحده بر ناسیونالیزم سکولار موجود در جهان عرب که توسط نخبگان حاکم بر عربستان سعودی حمایت می‌شد فائق بیاید وارد این گروه شد. در واقع ایران تحت حاکمیت شاه نیز با اسرائیل روابط بسیار خوبی داشت.
* اما امروزه روز، اسراییل اندوختن ثروت خودش را از لابی‌گری و واسطه‌گری ایران و آمریکا فراموش کرده و مرتب با زبان تهدید با ایران سخن می‌راند که تاسیسات اتمی را بمباران می‌کند و... اما با زبان صریح باید به این نکته درباره اسراییل اشاره کرد و الان هم در آستانه انتخابات آمریکا مساله تهدیدها جدی‌تر و خشن‌تر می‌شود و بالطبع ایران هم در مقابل به نوعی تغییر تاکتیک سیاسی و مهار زمان به نفع خود را خواهد داشت.
** شما الان در هاروارد هستید و می‌توانید بهتر تحقیق کنید. واقعیت این است که اسرائیل کشور بسیار قدرتمندی است. نیروی هوایی و زمینی اسرائیل به لحاظ قدرت، گستردگی و تکنولوژی از هر کشوری به جز ایالات متحده قوی‌تر است و این کشور البته صدها سلاح هسته‌ای نیز دارد. اقتصاد اسرائیل با ارتباط بسیار نزدیکی که با ایالات متحده دارد بسیار پیشرفته و قوی است. در نتیجه این کشور می‌تواند به خوبی بر منطقه چیره شود، تنها کشور منطقه که آنها نمی‌توانند کنترل کنند ایران است. در نتیجه آمریکا این کار را برای آنها انجام می‌دهد. البته اسرائیل برای فائق آمدن به ایران تلاش کرده ولی احتمالا به اندازه کافی برای این امر قدرتمند نبوده‌اند. شاید دلیل اینکه حمله به عراق برای اسرائیل چندان اهمیت نداشت همین باشد، چون صدام‌حسین بسیار ضعیف بود در حالی که ایران به هیچ وجه ضعیف نیست:‌ کشوری است بزرگ، با 70 میلیون جمعیت و منابع بسیار و نیروی نظامی مدرن و عظیم.
* در مثلث ایران – آمریکا – اسراییل؛ عدم رابطه بیشتر به نفع لابی‌های فعال در این میان است و همین‌ها مانع مفاهمه و توافق درست و عقلانی ایران و آمریکا شده است. البته مساله استقبال از تغییر حکومت در ادبیات سیاسی آمریکا مشاهده نمی‌شود.
** من تصور می‌‌کنم ایالات متحده و اسرائیل می‌خواهند رژیمی شبیه به رژیم شاه در ایران روی کار بیاید – البته نه خود شاه. رژیمی که تابع ایالات متحده باشد.
* اما ایران و آمریکا که با هم رابطه خوبی داشتند اسراییل در سایه قرار داشت و فقط منتفع از دلالی این دو کشور بود و شاه هم این اجازه زیاده‌خواهی را به اسراییل داد اما در اسناد تاریخ آمریکا، شاه چندان غلام حلقه به گوش آمریکا نبود بلکه شاید به نوعی خودنمایی می‌کرد و کاندیداهای فعلی ریاست جمهوری آمریکا هم با کمک مشاورشان این مساله را خوب درک کرده‌اند. در حالی که سیستم فعلی عرصه سیاسی ایران پیچید‌ه‌تر از آمریکاست.
** من هم کاملا موافقم، شاه کاملا عروسکی در دست ایالات متحده نبود. او تنها و منحصرا از فرامین ایالات متحده اطاعت نمی‌کرد و کارهایی هم انجام می‌داد که آنها نمی‌پسندیدند. اما او یک مشتری تاثیرگذار بود در نتیجه آنها حمایتش می‌کردند، همچنان که از اسرائیل حمایت می‌کنند. اگر اسرائیل کاری خلاف منافع ایالات متحده انجام بدهد عکس‌العمل آمریکا برانگیخته خواهد شد. روابط بین‌الملل شباهت زیادی به مافیا دارد. پدرخوانده اطاعت زیردستانش را می‌خواهد، شاید نه اطاعت کاملا مطلق ولی در هر حال انتظار اطاعت دارد. پس اگر کسی کاری غیر از این انجام بدهد باید تنبیه شود و ایران نیز کشوری مستقل است.
* در جنگ ایران و عراق هم می‌بینیم که از یک طرف ماجرای بلندپروازی صدام پیش می‌آید و حمایت‌های ‌آمریکا از صدام؛ رامسفلد ‌آمریکا می‌رود و بوش پدر به صدام وعده‌ها می‌دهد در حالی که چند سال قبل از آن از حافظیه شیراز دیدن کرده بود و این نوعی دوگانه بازی کردن سیاست آمریکا است. من برای کتاب خاطرات آقای طالبانی تقاضای دیدن از صدام‌حسین کردم و بعد مامور سیا در آمریکا به من تذکر داد که بی‌خیال شوم و در بغداد بر هم صالح به من گفت: "دیدار به قیامت!" یعنی آمریکا دوست نداشت که مبادا یک محقق تاریخ او را ببیند و عاقبت در بازبینی نوارهای دادگاه دیدم که صدام داد می‌زد: "بوش جنایات خود و پدرش را پاک کند نه من". اما امثال دیک‌چنی موجب خلق آن بحران شدند.
** ایالات متحده در 1982 یکی از مهم‌ترین حامیان صدام‌حسین بود. آنها از حمله عراق به ایران حمایت کردند. در سال 1982 ریگان نام عراق را از لیست کشورهای حامی تروریست خارج کرد. البته نباید فراموش کرد که این لیست چیزی نیست جز لیست کشورهای دشمن ایالات متحده و در واقع ربطی به تروریسم ندارد. هدف از این کار این بود که ایالات متحده بتواند با خارج شدن عراق از این لیست تجهیز نظامی و کمک رساندن به این کشور را آغاز کند، در نتیجه چه به لحاظ فرهنگی و چه ابعاد دیگر موضوع خروج عراق از این لیست لازم بود. ایالات متحده فاجعه انفال را نادیده گرفت، قتل عام حلبچه را به گردن ایران انداخت و مانع از صورت گرفتن یک راه‌حل دیپلماتیک برای جنگ شدند و این حمایت پس از جنگ با ایران نیز ادامه یافت. در 1989 جرج‌بوش پدر، مهندسان اتمی عراق را به ایالات متحده دعوت کرد تا در زمینه تولید سلاح‌های هسته‌ای تحت آموزش‌های پیشرفته قرار بگیرند. در آوریل سال 1990 بوش یک هیات بلندپایه پارلمانی به عراق فرستاد تا پیام حسن‌نیت و دوستی او را به دوستش صدام برسانند.
رئیس این هیات باب دل‌ رهبر گروه اکثریت پارلمان بود که بعدها در 1996 کاندیدای جمهوری‌خواهان در انتخابات ریاست جمهوری شد. آلن سیمپسون که بعدها به مدیریت مدرسه کندی برگزیده شد و سایر مقامات بلندپایه پارلمانی نیز در این گروه حاضر بودند. رونوشت‌های گزارش این ملاقات وجود دارد، این گروه درود و احترام بوش را به صدام تقدیم کردند و به او گفتند که نباید به انتقادات رسانه‌های آمریکایی که در آن زمان از کنترل خارج شده بودند اعتنا کند. آنها به او قول دادند که مقاماتی را که در صدای آمریکا مجموعه برنامه‌های مستند و تفسیری انتقادی درباره عراق تولید می‌کنند را برکنار خواهند کرد. کل این فر‌‌آیند کاملا دوستانه در تاریخ آوریل 1990 اتفاق افتاد. اما ناگهان در‌ آگوست 1990 صدام کاری انجام داد که خوشایند آنها نبود: او از دستورات سرپیچی کرد یا شاید در فهم دستورات دچار سوء‌تفاهم شد.
* این روایت را شنیده‌ام که یکی از کارمندان وزارت خارجه عراق به جلال طالبانی – رئیس‌جمهور کرد عراق – خبر می‌دهد که عراق قصد حمله به کویت را داد او هم به برنارد کوشنر می‌گوید اما کسی حرف طالبانی را جدی نمی‌گیرد. در دیدارم با جرج‌ تنت رئیس قبلی سیا متوجه شدم که آنها خبری از درز اطلاعات در این زمینه را نداشتند و بعد که صدام حمله کرد اروپایی‌ها در به در به دنبال طالبانی می‌گشتند که بدانند تحلیل او از برنامه آتی صدام چیست؟ در حالی که رامسفلد هنوز با صدام در ارتباط بود!
** حمله عراق به کویت برای ایالات متحده غیرمنتظره و باورنکردنی بود. تا آنجا که ما می‌دانیم آنها انتظار چنین حمله‌ای را نداشتند هر چند ممکن است مدارکی وجود داشته باشد که ما از آنها بی‌خبر باشیم. در واقع آنها حتی روابط نزدیک خود با صدام را درست بعد از حمله به کویت نیز ادامه دادند. بریتانیا چنان در متوقف کردن همکاری‌ها کند بود که حتی پس از حمله به تجهیز نظامی عراق ادامه می‌داد، این به آن معنی است که آنها نمی‌توانستند با سرعت عمل لازم این تعاملات را متوقف کنند. می‌دانید که سفرای آمریکا تنها از روی دستور‌العمل از پیش نوشته شده صحبت می‌کنند، سفیر تنها دستورات دولت را منتقل می‌کند. اگر گزارش این ملاقات را بخوانید می‌بینید که سفیر به صدام گفت که اگر بخواهد مرزش با کویت را اصلاح کند، ایالات متحده مخالفتی نخواهد کرد، چون در آن زمان در منطقه مرزی عراق – کویت بر سر منطقه نفتی مالا درگیری وجود داشت. اگر با اشاره‌ای رهبران عرب را وادار کند که قیمت نفت را بالا ببرند، آمریکا اهمیت چندانی نخواهد داد. صدام احتمالا دچار سوءتفاهم شد. او در هر حال دیکتاتوری بود که با کسی مشورت نمی‌کرد در نتیجه تصور کرد این به معنای چراغ سبزی برای حمله به کویت است. و سپس به کویت هجوم برد و این موضوع برای ایالات متحده به شدت مهم و نگران‌کننده بود.
ایالات متحده نگران این بود که عراق از خاک کویت خارج شود و یک حکومت مردمی بر جای بگذارد، این نگرانی بود که کالین پاول در آن زمان بیان کرد. آنها نگران این بودند که صدام درست همان کاری را انجام بدهد که ایالات متحده چند ماه پیش از آن در پاناما انجام داد. آنها به پاناما حمله کردند چون حاکم آن را نمی‌پسندیدند، و سپس از منطقه خارج شدند و یک حکومت مردمی در آنجا به وجود آمد. آنها متوجه شدند که ممکن است صدام این کار را در کویت انجام بدهد.
* اما محاکمه صدام هم شاید به نوعی یک بازی خبری رسانه‌ای بود برای افکار عمومی؛ چون بوش به رای دوم نیاز داشت و باید یک غول بی‌شاخ و دم می‌ساخت که مردم به او رای بدهند و با چه ‌آب‌وتابی پل برمر در عراق اعلام کرد که صدام را گرفتیم! در حالی که وی را چند روز قبل در شرایطی دیگر گرفته بودند و آن نمایش تلویزیونی برای نوعی سرگرمی مردمی بود و شاید اخلاق و کرامت انسانی هم رعایت نشد حتی در برابر یک جانی دیکتاتور.
** نه، این یک بازی نیست. واضح است که من نمی‌توانم ذهن صدام‌حسین را بخوانم، اما از مدرکی که در دست است پیداست که او باور داشته که بوش او را یک دوست نزدیک و هم پیمان خود به حساب می‌آورد. ملاقات آوریل حمله به این شد که ایالات متحده به فرستادن کمک ادامه خواهد داد و تغییری در روابط فی‌مابین اتفاق نیفتاده است.
* اما صدام شاید به واسطه مشاورانش گاهی درکی از اوضاع داشت و حتی به واسطه مکرم طالبانی به کردها اعلام می‌کند که من خودمختاری‌ کردها را می‌پذیرم و به اپوزیسیون نپیوندید و هر نوع مصالحه‌ای را که امضا می‌کنید من خود اعلام می‌کنم اما کردها باورش نکردند تا مثلا آن امتیاز را از وی کسب کنند و آمریکایی‌ها هر نوع رابطه با عراق را بستند و سعی در بزرگ کردن اپوزیسیون در کنفرانس لندن داشتند و بعدها 70 کارشناس عراقی را به پنتاگون دعوت کردند که آموزش فروپاشی را بدهند چون تاریخ مصرف صدام تمام شده بود و چلبی را بزرگ جلوه کردند و کسی مثلا حکیم یا طالبانی را قبول نداشت.
** از آگوست 1990 تا ژانویه که صدام به کویت حمله کرد، چنان که گفتم ایالات متحده نگران عقب‌نشینی صدام از کویت و روی کار آمدن یک حکومت مردمی بود. آنها نمی‌خواستند چنین چیزی اتفاق بیفتد. صدام نیز به وضوح دریافت که اشتباه کرده است. درست چند روز بعد از حمله او شروع به فرستادن سیگنال‌هایی برای در پیش گرفتن مذاکره و دیپلماسی برای حل مشکل کرد. ایالات متحده این درخواست را رد کرد. آنچه اتفاق افتاد جالب بود.
دولت در تلاش بود تا این موضوع به رسانه‌ها رخنه کند و منتشر شود اما رسانه‌ها آن را منتشر نمی‌کردند. در نتیجه آنها آن را در اختیار یکی از روزنامه‌های حاشیه‌ای نیویورک، "نیوزدی"، در لانگ آیلند قرار دادند، در حالی که چنین روزنامه‌ای به وضوح جایی نبود که چنین اخباری در آن منعکس شود. به این دلیل بود که در میان روزنامه‌ها نیویورک در اواخر آگوست می‌بینید که با تیترهای درشت نوشته شده: صدام می‌گوید: "بیایید صحبت کنیم" پس از این نیویورک تایمز ناچار شد چیزی در این مورد چاپ کند. در روز بعد در صفحه‌های لابی روزنامه نوشته شده که صدام چنین پیشنهادی را مطرح کرد و دولت آن را رد کرد. خبرنگار نیوزدی به گزارش اخبار مربوط به پیشنهادات دیپلماتیک صدام که سایر رسانه‌ها آنها را منتشر نمی‌کردند ادامه داد. در اوایل ژانویه صدام پیشنهادی را مطرح کرد که دولت آن را قابل مذاکره یافت: این که کنفرانس بین‌المللی تشکیل شود که به مسئله کویت و سایر مسائل منطقه بپردازد (مسائل منطقه‌ای کدی است که به معنای موضوع اشغال کرانه باختری توسط اسرائیل است) اما رسانه‌های آمریکایی این را نیز منتشر نکردند.
من در مورد این موضوع با بوستون گلوب صحبت کردم – آنها این موضوع را می‌دانستند اما تنها پس از حمله به عراق حاضر به چاپ آن شدند. اگر به بوستون گلوب چاپ شده در تاریخ یک روز بعد از حمله به عراق نگاه کنید مقاله‌ای از من می‌بینید که می‌گوید راه‌حل مذاکره کماکان وجود دارد. در حالی که حمله به عراق در آن زمان مورد تایید دوسوم جمعیت ایالات متحده بود، در نتیجه چنین مصاحبه‌ای نمی‌توانست به چاپ برسد. در نهایت آنها با حمله به عراق احتمال مذاکره را از میان بردند و این حمله تهاجمی وحشیانه و شریرانه، یک حمله بیولوژیک بود. وقتی منابع انرژی و برق در یک شهر بزرگ نابود می‌شود، این حمله را باید بیولوژیک خواند. بلافاصله بعد از این حمله در مارچ یک خیزش ناگهانی گروه‌های شیعه به وجود آمد که می‌توانست صدام را سرنگون کند و پس از آن خیزش کردها اتفاق افتاد. اما ایالات متحده هیچ حرکتی انجام نداد. آنها به صدام این اجازه را داده بودند که خیزش شیعیان را در هم بشکند.
ژنرال‌های عراقی از ایالات متحده درخواست کردند که به آنها اجازه دسترسی به سلاح‌های ضبط شده عراقی را بدهد، اما ایالات متحده این درخواست را رد کرد. مقامات ایالات متحده به صدام این مجوز را داده بودند که با استفاده از هلی‌کوپترهای نظامی و سایر تجهیزات سنگین حرکت‌های گروه‌های شیعه را در هم بشکند و هزاران هزار نفر را بکشد. نیویورک تایمز در این مورد صادقانه برخورد کرد. توماس فریدمن نویسنده دیپلماتیک این روزنامه می‌گوید: "بهترین برای ایالات متحده یک نظامی عراقی خواهد بود که درست به شیوه صدام عراق را اداره کند، تنها با نامی متفاوت. زیرا وجود او حالا دیگر باعث ناراحتی است. "خب آنها هم این نکته را می‌دانستند در نتیجه صدام را سرکوب کردند. الن‌کال نویسنده امور خاورمیانه در نیویورک تایمز نوشت: "که ما از حمله به شیعیان در عراق ناراضی هستیم."
* آمریکایی‌ها چند دغدغه سیاسیون ایران را به خوبی می‌دانند و هر کدام درباره حساسیت‌ها و پرسش‌های ایران، سیاست و پاسخی مشابه دارند.درباره طرح تجزیه عراق و حکومت فدرالی می‌گویند: «ما قصد تجزیه نداریم؛ خود مردم عراق باید تعیین‌کننده باشند و این اشتباه ایرانی‌ها در ترجمه این لغت بوده است هر چند که سیستم فدرالیسم اشکالی ندارد» و یا اینکه ایران مقامات آمریکایی را به خاطر "دفاع از منافقین عراق" به تناقض‌گویی در برخورد با موضوع تروریسم متهم می‌کنند و آمریکایی‌ها رسما اظهار می‌دارند که بالاخره با اروپایی‌ها در این زمینه اختلاف‌نظر داریم و مسایلی ناروشن هم هست که نشانگر آن است که یک لابی‌ در آمریکا از ایشان دفاع می‌کند. و سپس ایران در ‌آغاز حمله ‌آمریکا به عراق این کشور متهاجم را به تضییع حقوق شهروندی در عراق توسط نیروهای ‌آمریکایی متهم کرد اما دولت آمریکا ضمن اعتراف به تندرویی در گام‌های اولیه برای راضی نگه داشتن افکار مردم آمریکا؛ همواره اعلام می‌کند که مشکل ما فروپاشی کل سیستم عراق بود؛ در این 5 سال فقط بحران دفاعی – اقتصادی را نتوانسته‌ایم مهار کنیم – اما الان مردم آزادی و دموکراسی دارند و باید استراتژی دفاعی خود را پیاده کنیم و از منافع آمریکا در منطقه دفاع کنیم. ایران از آزادی بی‌حد و مرز بعضی از یگان‌های حفاظتی و امنیتی اعتراض کرده است اما مقامات آمریکا اظهار می‌دارند که عراق واجب است و بالاخره ما مسئولیت سنگینی داریم – نمی‌توان به همسایگان عراق اعتماد کامل کرد و این منطقه ناآرام و پرتنش جهان است. و ایران همواره از وجود اخباری مبنی بر تعامل نیروهای آمریکایی با گروه‌های تندرو و نظامی اهل سنت در عراق سخن رانده است اما آمریکا ضمن رد سیاست خصمانه خود می‌گوید نه ما چنین نکردیم – بالاخره سالهاست سنی‌ها تجربه حکومت دارند – برای مقابله با نفوذ همسایه‌های عراق هسته‌ای.
** سال گذشته ایران به دلیل عدم توجه و اهتمام لازم به گزارش بیکر – همیلتون از سوی مقامات کاخ سفید معترض بود و به جهت‌دار بودن گزارش اخیر ژنرال پترائوس و سعی بسیار در متهم نمودن ج.ا.ا به عنوان عامل بی‌ثباتی در عراق و منتسب کردن ناکا‌می‌های آمریکا در عراق به ج.ا.ا اشاره کرد اما آمریکا چنین وانمود می‌کند که "گزارش هرگز به طور فردی تنظیم نشده بلکه از چند کارشناس آمریکا و مشاوره با حکومت فعلی عراق استفاده شده است که آن‌ها را منافع مهم نامید که سعی کرده‌اند تا به هر نحوی حضور ایران را اثبات کنیم تا ادعای پیروزی کامل در عراق را به کرسی بنشانند.
در کل 3 تا 4 گروه متفاوت امنیتی در عراق از طرف آمریکا حضور دارند که هر کدام یادگار پل‌برمر هستند و گزارش‌های متفاوت را به سفارت آمریکا عرضه می‌کنند از ایران هم به اعتراف خودشان مدارک و مستندات زیادی دارند اما برای ارایه چیزی اشاره نمی‌کنند و از بین گروه‌های قومی و. طبقه‌بندی شده عراق، تنها سنی‌ها و سپس کردها بسیار روی ایشان نفوذ دارند و این بار هم سعی در تاثیر گذاشتن بر سیاست و دغدغه‌های ایران دارند چون می‌خواهند گناه عدم حفظ امنیت در عراق را از راهبر سیاسی به گردن عامل ثالث بگذارند. وی شخصیت کراکر را بسیار تودار است و مغرور و پترایس را کمی تا قسمتی متعصب اما دقیق و تیزبین تعریف کرد. اما در سال 91 فاجعه از بین رفتن کردها کمی رسانه‌ای شد و هیچ اشاره‌ای به آن نکردند و رسانه‌ها هم به نوعی تریبون قدرت مسلط دوران خود هستند. این موضوعی متفاوت است زیرا در 1991 آنها می‌خواستند صدام را به عنوان حاکم عراق در جای خود نگه دارند، آنها نمی‌خواستند مردم عراق بر عراق حکومت کند و این چیزی است که الان هم نمی‌خواهند. این اصلی ثابت است.
آنها همانطور که به صدام اجازه دادند جنبش‌های شیعیان را سرکوب کند، به او اجازه سرکوبی کردها را نیز دادند. آنچه رخ داد جالب بود، سرکوب شیعیان توسط رسانه‌ها پوشش داده نشد، اما در مورد کردها این اتفاق به دلایل نژادی رخ داد. اگر نگاهی به گزارش‌های تلویزیونی بیندازیم گزارشگرانی را می‌بینیم که می‌گویند: به این بچه‌ها نگاه کنید، آنها درست مثل ما چشم‌های آبی دارند یا چیزهایی از این دست در نتیجه وقتی کردها به ترکیه فرار کردند، در اینجا جنجال عمومی برپا شد. در مقایسه با مورد شیعیان که حادتر نیز بود، واضح است که عکس‌العمل افکار عمومی و رسانه‌ها نسبت به کردها دلایل نژادی دارد. موضوع دیگر پس‌زده شدن آنها توسط ترکیه بود. ترکیه به دلایل متعدد مایل نبود کردها به کشورش بیایند. رسانه‌ها در اینجا بطور کامل اخبار مربوط به درهم کوبیدن کردها توسط ترکیه را بایکوت کردند.
* و این بازی در خاورمیانه بدتر از آمریکای امروز است.
** قطعا می‌دانید که در 1990 ترکیه حمله‌ای وحشتناک به جنوب شرق خاک خود کرد و حدودا 50 هزار نفر را کشت و 350 روستا را نابود کرد و حدودا 3 میلیون نفر را بی‌خانمان کرد. رسانه‌ها این موضوع را پوشش ندادند.
* در فاجعه کردها در سال 1991 اقدام به مدار 36 درجه تالوک کردند اما کسی حمایتی نکرد و نوعی حکومت لرزان کردی پدید آمد که فرهنگ سیاسی مدرن با خود نداشت و آمریکا هم کاری برای این همراه و دوست خود نکرد در حالی که امروزه مساله تبت چین را برای ضعف قدرت چین بزرگ جلوه می‌دهد. اما در آن سال سیاست متفاوت بود.
** نه توجه کنید که آنها اخباری را که ممکن است به سیاست‌های دولت آسیبی وارد کند منتشر نمی‌کنند. فراموش نکنید که بیل کلینتون یکی از اصلی‌ترین حامیان قساوتی بود که ترکیه در مورد کردها نشان داد. طی یک سال 1997، کلینتون بیش از کلیه سلاح‌های فرستاده شده در تمام دوران جنگ سرد به ترکیه تسلیحات فرستاد و رسانه‌های غربی این موضوع را منتشر نکردند با وجود اینکه به آن آگاه بودند.
* اما آمریکا در دهه 90 کردها را جدی نگرفت و اصلا در مذاکره در آمریکا به روی کردها کاملا بسته بود. در حالی که در 1975 کردها را کلید حل معادله سیاسی در عراق می‌دانستند.
** این موقعیت تغییر کرده است. موقعیت ایالات متحده در قبال کردها متناسب با تغییرات قدرت تغییر کرده است. به تاریخ کردها نگاه کنید. بعنوان مثال 1975.
* اما یک نوع نگاه هم وجود دارد که شاید آمریکا و ایران برای داشتن مذاکره چندان نیازی نمی‌بینند شاید وگرنه می‌توانند سطح مذاکرات را فراتر ببرند اما احساس تمایلی ندارند و هر بار چیزی را بهانه می‌کنند. و این تکراری شده و ایران هم طبعا برای آرام کردن حساسیت‌ها گاهی یک قدم به پس را انجام خواهد داد تا طرف روبرو مهره ‌چینی جدید یا سیاست نوینی را در نظر بگیرد.
** در 2003 ایران پیشنهاد مذاکره در تمام زمینه‌های اصلی را مطرح کرد: مسائل اتمی، اسرائیل و فلسطین و... دولت بوش نسبت به دیپلماتیک سوئیسی که حامل این پیشنهاد بود عکس‌العمل نشان داد. آنها حاضر به صحبت کردن با او نشدند. در واقع آنها کماکان حاضر به صحبت کردن نیستند. تنها چیزهایی که ایالات متحده مایل است با ایران در مورد آنها صحبت کند دو چیز است:‌ اول نقش ایران در مسئله عراق و دوم غنی‌‌سازی هسته‌ای ایران. ایران سوالات دیگری دارد که مایل است در مورد آنها گفت‌وگو کند، مانند تضمینی برای امنیت منطقه، مذاکرات ایران با اتحادیه اروپا – ایران غنی‌سازی را طی مذاکرات برای چند سال معلق کرد. اما این روند متوقف شد زیرا اتحادیه اروپا متعهد شده بود که امنیت شرکت‌ها را در مقابل متوقف شدن غنی‌سازی در ایران تضمین کند، در حالی که چنین نکرد.
* اما ایران در خودش نیاز به مذاکره را نمی‌بیند و بخشی از بدنه قدرت ایران از اینکه نام ایران هنوز در لیست تروریسم قرار دارد گله‌مند است اما ایران هرازگاهی متوقف کرده است جریان اتمی خودش را. و شاید آمریکا بدون هیچ پیش‌شرطی بهتر بتواند گفت‌وگو بکند.
** ایالات متحده مایل به گفت‌وگو در مورد مسائل خودش است. ایالات متحده تنها در صورتی مایل به گفت‌وگوست که ایران غنی‌سازی را متوقف کند و دست ایالات متحده را برای اقداماتش در عراق باز بگذارد. این‌ها شروط ایالات متحده هستند. ایران مایل به مذاکره در مورد امنیت عمومی منطقه است. این دستکم چیزی است که ایران می‌گوید، موضع رسمی ایران این است که منطقه باید تماما از سلاح‌های اتمی پاک شود.
* اما این نظریه وجود دارد که ایران و ترکیه در آسیا قدرت بزرگی بشوند هر چند چین و ژاپن را نمی‌توان انکار کرد اما بوش می‌داند که ایران به راحتی می‌‌تواند از کمک روسیه یا چین برخوردار بشود.
** دولت بوش به شدت به ایالات متحده آسیب وارد و آن را ضعیف کرد، در این مورد هیچ شکی وجود ندارد اما کماکان ایالات متحده قوی‌ترین کشور جهان است. هزینه‌ای که ایالات متحده صرف مسائل نظامی – تسلیحاتی می‌کند بسیار زیاد است. این کشور ثروتمندترین کشور جهان است و منبع بسیار عظیمی دارد و در نتیجه قدرت مسلط باقی خواهد ماند؛ دیگر قدرت مسلط در آینده نیز چین خواهد بود.
در گروه کشورهای عضو همکاری شانگهای که شامل چین و دیگر کشورهای آسیای مرکزی می‌شوند، ایران ناظر است و ایالات متحده نیز مایل است که ناظر باشد اما کشورهای عضو، این درخواست را رد کردند. عربستان اکنون حجم بسیاری از نفت خود را به شرق صادر می‌کند. اروپا از ایالات متحده به نوعی حساب می‌برد در نتیجه وقتی ایالات متحده از کشورها می‌خواهد که در ایران سرمایه‌گذاری نکنند، اروپا این کار را می‌کند اما چین نه. هند نیز این کار را نمی‌کند. هند و ایران در حال حاضر در حال مذاکره در مورد خطوط لوله صلح هستند – در نتیجه درگیری اصلی به نظر من بین ‌آمریکا و اروپا در یک طرف (اروپا تابع آمریکاست) و مجموعه کشورهایی که محوریتشان با چین است (از جمله روسیه با منابع غنی‌اش) است. پس بازی پیچیده است. ایران و ترکیه ممکن است در منطقه قدرتمند و مهم باشند اما این کشورها قدرتهای اصلی به شمار می‌آیند.
* وقتی از کاندولیزا رایس پرسیده شد که راه‌حل بحران عراق چیست، پاسخ او این بودد: ساده است، همه نیروهای خارجی و سلاح‌های خارجی باید از عراق خارج شوند.آیا مقصود او نیروها و تسلیحات آمریکایی است؟ آمریکا نوعی امپراتوری را برای خودش تصور کرده. عراق امروز بقایای سیاست عجیب و غریب برمر است؛ اما آیا آمریکا خود نیروی خارجی در عراق نیست؟
** نه ایالات متحده "خارجی" محسوب نمی‌‌شود. اگر ایالات متحده وارد کانادا شود و کانادایی‌ها مقاومت کنند آنها مجرم محسوب می‌شوند و موضوع دقیقا همین است. آنها می‌گویند که ایران در امور عراق دخالت می‌کند و این درست مثل این است بگوییم چرا متحدین در طول اشغال اروپا در امور آن دخالت می‌کردند. در تفکر امپریالیستی غربی، ما در جایی دخالت نمی‌کنیم بلکه همه‌جا متعلق به ماست، پس همیشه حق با ماست و اگر مقاومتی در مقابل ما وجود داشته باشد، او در اشتباه است. من در مورد ایران می‌توانم چیزی بگویم اما رهبران ایالات متحده، سران سیاسی آمریکا کاملا بر این باورند که ما مالک جهان هستیم و هر کسی که در کار ما دخالت کند اشتباه می‌کند. اگر ما کشور آنها را تصرف کنیم و آنها مقاومت کنند، آنها مجرم هستند.
* مردم آمریکا چطور؟ حکومت و حلقه قدرت فعلی ایرانیان اینقدر بر اوضاع استراتژیک خود شاید مسلط هستند که بالطبع زمینه حمله آمریکا را فراهم نکنند و در صحنه سیاسی به سادگی شاه افسار قدرت را از کف ندهند.
** اکثریت مردم، حدود سه چهارم آنها معتقدند ایران حق داشتن انرژی اتمی را دارد اما سلاح اتمی، نه. و یک منطقه عاری از سلاح‌های هسته‌ای را ترجیح می‌دهند و خواهان قطع فشارها به ایران هستند. این سخن اکثریت مردم ایالات متحده است و خبری نیست که مخابره شود یا هیچ یک از کاندیداهای ریاست جمهوری آن را به زبان بیاورند و رسانه‌ها آن را منتشر کنند.  اما چیزی است که مردم می‌خواهند و در اینترنت یا نظرسنجی‌ها به وضوح مشخص است. پس این راه‌حلی ممکن است و منطقه‌ای عاری از سلاح‌های اتمی از این راه‌حل است. علاوه بر آن ایالات متحده بطور رسمی متعهد به این کار است. وقتی ایالات متحده و بریتانیا به عراق حمله کردند برای آنکه تحت پوششی قانونی این کار را انجام بدهند به قطعنامه 687 سازمان ملل استناد کردند. این قطعنامه آمریکا و بریتانیا را متعهد به برقراری منطقه‌ای عاری از سلاح‌ها اتمی می‌کند که این شامل ایران، اسرائیل و نیروهای آمریکایی حاضر در منطقه نیز می‌شود. این چیزی است که نمی‌توان به ایالات متحده یادآوری کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات