هدف اصلی این مقاله روشنکردن علل به آتشکشیدن پرچم ایالات متحدهی آمریکا توسط معترضان منتسب به جنبش اشغال «والاستریت» است. اتفاقی که به نظر میرسد تاکنون سابقه نداشته است. تا پیش از این، اعتراض به ساختار سیاسی و اقتصادی مستقر در نظام سرمایه داری ایالات متحدهی آمریکا به عنوان اصلی ترین محور مورد پیگیری جنبش اشغال والاستریت (هم توسط هدایت کنندگان این جنبش و هم تحلیل گران جنبش های اجتماعی) مطرح می شد. ولی رسوخ این اعتراض ها (اعتراض های سیاسی و اقتصادی) به اعتراض های هویتی یا به عبارتی بهتر، مورد نفی قرار دادن ساختارهای هویت ملی، آن چیزی است که پرده از بالا بودن حجم مطالبات مردم نسبت به ساختار هویت ملی این کشور بر می دارد.
در این راستا و با توجه به منطق سؤال و پاسخ علمی، دو پاسخ احتمالی برای این اقدام معترضاندر نظر گرفته ایم که بیشترین نزدیکی به واقعیت را در خود گنجانده اند :
نخست، بحران در هویت ملی؛
به گفتهی برخی از تحلیل گران، آنچه آمریکا (به دلیل شرایط فرهنگ سیاسی) بیشتر با آن درگیر است، مسألهی «بحران در هویت ملی» است.اقدامهایی که در بستر این بحران صورت گرفته و منجر به نادیده انگاشتن شاخص های آن همچون سرود، پرچم و ... شده، همان مقولهی نادیده انگاشته شده ای است که حدود یک دهه پیش «ساموئل هانتینگتون»، تحلیل گر مسایل سیاسی و بین الملل ایالات متحدهی آمریکا، از آن به عنوان بزرگترین تهدید بالقوهی ایالات متحده، یاد کرده بود و در کتاب «ما که هستیم؟ چالش های هویت در آمریکا» نیز این نگرانی خود از آیندهی احتمالی ایالات متحده را اینگونه ابراز کرده بود: «من به عنوان یک وطنپرست شدیداً نگران وحدت و قدرت کشورم به مثابه یک جامعهی مبتنی بر آزادی، مساوات، حکومت قانون و حفظ حقوق افراد هستم.
وی در خصوص باورهای آمریکایی و تضعیف آن در میان مردم کشورش نیز میگوید: «از عناصر کلیدی این باورها؛ انگلیسیبودن، مسیحیبودن، تعهد مذهبی و مفهوم حاکمیت قانون، مسؤولیت حکومت گران و حقوق فردی است» که به اعتقاد او، «ریشه در فرهنگ ویژهی انگلو-پروتستان مهاجرین اولیهی آمریکا در قرون 17 و 18 دارد.» از نظر هانتینگتون، بزرگترین دست آورد آمریکا این بود که توانست تعلقهای قومی، نژادی و مذهبی را که از نظر تاریخی برای هویت ملی آمریکا مهم و اساسی بود، از بین ببرد و آن را به جامعهای چند قومی، نژادی و مذهبی تبدیل کند. وی هویت را احساس فردی یا گروهی از خود، که محصول خودآگاهی است، توصیف میکند؛ به این معنا که، «(من) یا (ما) از خصوصیات متمایزی برخورداریم. یک چیزی من را از شما و ما را از آن ها متمایز میسازد.
در مجموع نویسنده معتقد است در قرن بیستویکم، آمریکا دچار مشکل هویتی است، زیرا تمایز میان هویت ملی و بینالمللی به دلیل رشد دموکراسی، نبود کشور قدرتمند دیگر، کنار گذاشته شدن هویت ملی توسط نخبگان و کاهش اهمیت ایدئولوژی، کمرنگ شده است. (هانتینگتون، 1384، چالش های هویت ملی) افزون بر این، آنچه در پایان قرن بیستم، بیشتر به عنوان آرمان آمریکایی قلمداد می شد همین عامل هویت ملی بود که در قالب آن بیشتر آمریکاییها هویت یابی می شدند. این امر قومیت، نژاد، رنگ و پوست را نادیده گرفته، زیر پرچم این کشور قرار می دهد و حتی تحت تأثیر آن پرچم، به فرهنگی یکپارچه تبدیل می نماید.
در این دوره، بسیاری اعتقاد داشتند که آمریکا میتواند، کشوری با چند نژاد و قومیت باشد، اما یکپارچه و با فرهنگی مشترک. از نظر این عده، آرمانی که باعث وحدت و یکپارچگی شد، چیزی جز «فرهنگ لیبرالدموکراسی و ایدئولوژی سیاسی» نبود. نبود توانایی لازم برای پاسخگویی به خواستههای اجتماعی و شروع روند اضمحلال آرمانی که نام آن رفته رفته آغاز بحران هویت ملی را کلید زد. به آتش کشیدن اصلیترین نماد هویت ملی در همین بستر قابل تبیین است، چرا که عدم رشد میثاق های هویت ملی در مردم و عدم صورت بندی شرایط «ما»شدگی، زمینه های فکری لازم برای براندازی هویت و نمادهای ملی را فراهم کرده است. به عبارت دیگر، شهروندان آمریکایی در ارایهی تعریفی واحد از «خود» یا همان هویت ملی، هنوز به اجماع پارادایمیک نرسیده و همین منجر به عدم تعریف معرف های «ما»ی ملی شده است.
دوم، درونی نشدن هنجارهای هویت ملی؛
یکی دیگر از مسایلی که گفته می شود آمریکا و آمریکاییها (در سطح نخبگان تصمیم ساز و تصمیم گیر)، با آن مواجهاند، ناتوانی در درونی کردن هنجارهای ملی به آمریکایی شدگانی است که تا پیش از این، رفتار و منشی غیرآمریکایی و فرهنگی غیرانگلو-ساکسونی داشتند اما اکنون پذیرای فرهنگ آمریکایی شده اند؛ اما در عین حال زمینهی رشد فرهنگی آن ها (بر اساس اصول جامعه شناسانه «هم پذیری اجتماعی» و اصول روانشناسانه) هنوز «درونی» نشده است. از طرفی در جهت درونی کردن هنجارهای هویت ملی نیز برای آن ها، اقدامی صورت نگرفته است.
مسألهی تعلق به سرزمین و «هویت مادر»، هنوز در بین بسیاری از مهاجرانی که به این سرزمین مهاجرت کرده اند، برجسته است و همین امر، زمینه های احراز یک هویت ملی واحد را از شهروندان آمریکایی میگیرد. افزون بر این، ایدئولوژی لیبرال – دموکراسی به دلیل تناقضهای نهفته در آن، نمی تواند زمینه ساز انسجام فرهنگ ملی آنها باشد. پلورالیسم حاکم بر این ایدئولوژی، بیش از این که زمینه ی پیوستگی با هویت اومانیستی را فراهم آورد، زمینهی گسستگی و گسیختگی با این هویت را فراهم کرده است؛ چرا که در شرایط برابر، شهروندی که رفتار وی هنوز درونی نشده است، به سمت هویت مادر خود سوق پیدا می کند و گرایش او به سمت هویت مادر نیز زمینه های جدایی از هویت آمریکایی را فراهم می کند.
از این رو بسیاری از شهروندان ایالات متحده نه تنها اصول اولیهی حاکم بر ایدئولوژی کشور آمریکا را نپذیرفته اند، بلکه ادعای تعلق به سرزمین ها و فرهنگ خودشان را دارند، (مثل روس ها، چینی ها، اندونوزیایی ها، هندی ها و ...). آن ها تنها زمانی آمریکایی محسوب می شوند که، زمینه های هنجاری هویت ملی در آن ها درونی شده و در حیات آمریکا مشارکت داشته باشند. از سوی دیگر زبان، تاریخ و عرف آمریکایی را فرا گرفته، جذب فرهنگ آنگلو– پروتستان شوند و از همه مهمتر در مرحلهی نخست خود را به آمریکا بشناسانند و نه با کشور محل تولدشان. بنابراین، تنها با داشتن آرمان و ایدئولوژی سیاسی و حتی وفاق سرزمینی، وحدت ملی و هویت ملی ایجاد نمی شود. (هانتینگتون، 1384، چالش های هویت ملی)
در آمریکایی مهاجر پذیر، هویت ملی باز تولید، باز تعریف و باز تغییر الگوهای ارزشی، نمادها، خاطرهها، اسطوره ها و ... نشده است، چرا که شکاف ارزشی بین نسل جدید و ایدئولوژی تزریقی دو حزب «جمهوری خواه» و «دموکرات» توان انعکاس خواسته های هویت محور شهروندان را نداشته و ندارد. به نظر میرسد، به آتش کشیدن پرچم، به عنوان نماد همبستگی ملی، در چنین بستری (درونی نشدن هنجارهای هویت ملی)، قابل اثبات و تحلیل است. به جز مباحثی که در خصوص مطالبات مدنی جنبش اشغال والاستریت وجود دارد و نویسنده بر آن واقف است، آنچه زمینهی تحلیل مناسب این گونه رفتارها را فراهم می سازد، به موضوع خیزش اجتماعی مردم برضد نظام سرمایهداری یا حتی مسایل سیاسی باز نمیگردد، بلکه خاستگاه هویتی این مناسبات را باید در روابط انسانی بررسی کرد.
به عبارت بهتر، احساس از خودبیگانگی شهروندانی که هنوز هنجارها را در خود نپذیرفته اند را باید جدای از مسایل کلان سیاسی مورد مطالعه قرار داد. آمریکای قرن بیست و یکم اسیر بحران ، (بحران در عرصهی هویت ملی و ... ) زمینه های گسیختگی جامعه را فراهم خواهد کرد. جامعه ای رها شده، که توان بازتعریف از خودی و دگر را، نداشته و نگاه پوزیتویستی تکثرگرایانهی آن، به خود متناقضی تبدیل خواهد شد.