*در بدو پیدایی تمدن اسلامی، تمدنهای بزرگی چون هندی، مصری، چینی، رومی، ایرانی وجود داشتند، که همگی حول یک محور جهان شناختی میگردیدند. تمدن اسلامی که بعدها جایگزین برخی از آنها (یعنی تمدن مصری) شد و یا با برخی از آنها (یعنی تمدن ایرانی) در مقطعی از تحول خود درآمیخت، حاصل چه ویژگیهای جهانشناختی بود و چه تمایزاتی با تمدنهای همزمان خود داشت؟
**در باب پیدایش تمدنها یا از طریق اخذ و عطا و یا از طریق تولید جدید و یا تجربیاتی که از یکدیگر میگیرند، باید گفت که تمدن اسلامی از سه مولفه بنیادین برخوردار است، با این توضیح که تمدن اسلامی، تمدنی است که اقتباسی نیست و تاسیسی کامل هم نیست. در واقع تمدن اسلامی حاوی ویژگی خاصی است و آن، این که بخشی از آن تملیکی و بخشی دیگر، تاسیسی و بخشی دیگر اقتباسی و اخذی است.
وقتی که اسلام ظهور کرد، مطابق با خواست و جایگاه معرفتیای که داشت، لازم بود که ابزارهای مناسب را برای گسترش آموزههایش در جهان آن روزگار به دست آورد. بنابراین تمدن اسلامی به بخشهای تاسیسی دست زد. از این رو، سلسله علومی را در اسلام میبینیم که در واقع خاص تمدن اسلامی است، مثلا علوم خاصی چون فقه، حدیث و کلام در حقیقت به عنوان علوم تاسیسی از بستر معرفتی خود اسلام برخاستهاند. از آن طرف، جهان اسلام با تمدنهایی مواجه بود که آن را احاطه کرده بودند، مثل تمدن بیزانس، تمدن مصری یا تجربه تمدن یونانی که در اسکندریه بود. در واقع، تمدن اسلامی بخشی از این تمدنها را اخذ کرد. در این زمینه، تمدن اسلامی دوگونه کار کرد: بخشی از آنها را تملیکی انجام داد، که آنها را علوم تملیکی گویند؛ یعنی در حقیقت به شکلی آنها را در اختیار خود قرار داد که دیگر نمیتوان گفت که مثلا فلسفهای که از یونان گرفته، همان فلسفه یونانی است. بدین معنا که تمدن اسلامی، آثار یونانی این فلسفه را زدود و صبغه دینی بدان داد و مطابق با توحید کرد و آن را در خدمت دعوت و معرفت قرار داد. این شد که از آن پس، میتوانستیم بر آن لفظ فلسفه اسلامی را اطلاق کنیم. بخشی دیگر مثل علوم ریاضی و پزشکی را تمدن اسلامی اخذ کرد و در جاهایی که لازم بود، تغییراتی جزیی در آنها داده شد.
در این زمینه تمدن اسلامی علوم مختلف را از هندیها، یونانیها، مصریها و ... گرفت، که به آنها علوم اخذی میگوییم. پس تمدن اسلامی سه ویژگی دارد: 1- تملیکی 2- تاسیسی 3- اخذی، حتی اگر از بخش فرهنگی و معرفتی تمدن اسلامی بگذریم، در بخش ابزارهای تمدنی و اشکال کاربردی آن نیز این سه ویژگی را مشاهده میکنیم. در واقع، یک پشتوانه معرفتی و دینی مسلمانان را به این سمت سوق داد که از تمدنهای مختلف استفاده کنند.
در عین این که از این طریق، مسلمانان با علوم روز آشنا شدند و به جنبههای نظری و کاربردی آن آگاهی پبدا کردند، اما صبغه فکری خودشان را هم بر آنها افزودند.
* همان گونه که در پرسش قبل هم مطرح بود. هر تمدن حول یک محور بنیادین جهان شناختی و اعتقادی میگردد. به طوری که آن را از تمدنهای دیگر متمایز میکند. مثلا تمدن مصری با آن همه فراز و نشیبهای تاریخیاش، از یک محور عمده برخوردار بود و آن هم اعتقاد شگفت به زندگی پس از مرگ (البته نه آن که در تمدنهای دیگر این اعتقاد وجود نداشت.) به گونهای که همین باور به یک صنعت مرگ در این تمدن دامن زده بود، یا تمدن ایرانی که برمبنای نبرد میان خیروشر سامان یافته بود. حال به نظر شما تمدن اسلامی حول چه محور عمده جهان شناختیای سامان یافته بوده؟
** طبیعی است که هر تمدن مطابق یک خاستگاه معرفتی و رویکردی که از دل آن فرهنگی که آن را همراهی میکند، برمیخیزد. همانطور که اشاره کردید، تمدنهای یونانی، ایران، هندی، مصری و ... هر کدام صبغه، جهت و رویکرد خاصی دارند. تمدن اسلامی از ویژگیهای زیادی برخوردار است که از آن میان دو ویژگی از برجستگی زیادی برخوردار است:
1- استخدام طبیعت برای کمال انسان
2- تسهیل امور برای شناخت بیشتر هستی.
هنگامی که به آثار دانشمندان اسلامی نگاه میکنیم، متوجه میشویم که آنها درصدد آنند تا طبیعت، را به گونهای تسخیر کنند و در اختیار بشر قرار دهند تا وی از آن (طبیعت) بگذرد و به کمالی که برایش در نظر گرفته شده، برسد.
پس، در واقع ابزارها در خدمت کمال انسان هستند، اما در بخش دوم که تسهیل امور برای شناخت بیشتر هستی است، تسهیل برای آن است که زمینههایی فراهم شود تا خود انسان به سادگی، طرق معرفت را بپیماید و ابزارهایی به دست بیاورد تا هم هستی را خوب بشناسد و هم به توحید برسد و به غایتی که در دین مراد است، توجه کند. بنابراین، در تاریخ علوم اسلامی میبینیم که دانشمندان اسلامی کتاب مینویسند یا ابزاری اختراع میکنند ولی نام خود را نمیبرند، زیرا معتقدند که حداقل به یکی از آن دو غایتی که ذکر شد، رسیدهاند و همین برای آنها کافی بود.
* این دو ویژگیای که برای تمدن اسلامی ذکر کردید؛ یعنی کمال انسان و شناخت هستی، آیا شواهدی در قرآن و سنت پیامبر (ص) هم دارد؟
** تمدن اسلامی کاملا برگرفته از قرآن و سنت و سیره پیامبر (ص) و ائمه طاهرین است. دانشمندان اسلامی هم، همین مسیر را طی کردهاند. قرآن بر این نظر است که انسان باید طبیعت را تسخیر کند، اما تسخیری که موزون و متناسب باشد تا آن (طبیعت) را بر هم بزند. پس، از آن موزونیای که در فطرت طبیعت توسط خداوند نهاده شده، باید برای به کمال رسیدن انسان و شناخت هستی استفاده کرد. از اینرو، شناخت هستی، هم برای کمال انسان است و هم برای توحید. در قرآن آمده که: «قل سیر و فیالارض؛ در زمین گردش کنید» و یا در آیاتی دیگر که از تسخیر زمین و خورشید سخن رفته است. بنابراین، خودش باید قوانین موزون فطری طبیعت را بشناسد و از آنها در جهت نیل خودش به نقطه کمال که غایت هستیشناسی و در حقیقت توحید که غایت یک انسان متعالی است، استفاده کند.
* روش یا روشهای نیل به این دو غایت مهم در تمدن اسلامی چه بوده است؟
** دانشمندان اسلامی روشهای مختلفی داشتند که به آنها در کتابهای تاریخ علم اشاره شده است، اما عمدتا دانشمندان اسلامی خدا را محور هستی میدانستند. بنابراین؛ همه چیز بر محور توحید میگردید.
انسان، کسی است که باید از طبیعت به خوبی استفاده کرده تا به آن دو غایت مهم برسد. برای این منظور، باید کارش جهت الهی داشته و از قصد قربت برخوردار باشد، نیز طبیعت را تخریب نکند، همنوع خود را تضعیف نکند، خالصانه تلاش کند و از هر کس به اندازه توان و نیازش بهرهگیری کند. در واقع، کشف طبیعت یک مراسم عبادی محسوب میشود و علم، خود یک عبادت است.
علم در نظام اسلامی، سلطان و قدرت است. قدرتی که در علم هست، در سیاست و سیاستمداران یافت نمیشود. از نظر اسلام، علم قدرت است و کسی که به این قدرت دست یابد، باید دیگران از وی پیروی کنند. بنابراین هر چه انسان، محوریت هستی را کشف کند و به توحید برسد، قدرت و سلطه خود را بر دنیا اعمال میکند. از این رو، علم محور قرار میگیرد و علما پس از انبیا قرار میگیرند. چون انبیا علم لدنی و الهی دارند و با شناخت و تکیه بر وحی، هستی را تفسیر میکنند. پس دانشمندان با سازوکاری که برای شناخت هستی به کار میگیرند، پیرو انبیا هستند.
انبیا و عالمان به یک نقطه میرسند، با این تفاوت که انبیا حرف اول را میزنند و عالمان حرف آخر را. اگر در کتابهای ادیان ابراهیمی و قرآن نگاه کنیم، متوجه میشویم که انبیا با یک یقین متکی بر وحی حقایق را برای ما بیان میکنند؛ اما دانشمندان پس از رسیدن به سپری که نتیجه یک پژوهش است، هستی را به ما میشناسانند. در واقع علما، پس از طی مراحلی به همان نقطهای میرسند که انبیا پیشتر رسیده بودند.
* این مفهومی که جنابعالی از محوریت و بنیاد تمدن اسلامی تحت دو ویژگی کمال انسان و شناخت هستی یاد کردید و بر اساس آن سلسله مراتبی را در هستی قائل شدید که پیرو آن، پیامبران، اولیا و دانشمندان به درجات متفاوت میتوانند به این شناخت برسند، مرا به یاد تعبیری انداخت که «سنتگرایان» (Traditionalists) از «سنت» مراد میکنند. از جمله در آرای دکتر نصر، «سنت» امری است فرازمانی، فرامکانی و لایتغیر که همیشه بوده و همواره خواهد بود و آن چیزی جز حقیقت جاری الهی در زنجیره هستی نیست و از این حقیقت، انسانها بر حسب سلسله مراتبی که در نزدیکی با آن دارند، بهره دارند. آیا این تفسیر شما از تمدن اسلامی و مراتب شناخت هستی، قرائت و تفسیری «سنتگرایانه» است؟
** البته شخصیتهای مختلف اعم از فیلسوف، دانشمند و عارف از هستی تفسیرهای مختلفی ارائه دادهاند که زیر عنوان نگاههای هرمسی، عرفانی و جدلی قابل تقسیم و بررسی است. استاد سیدحسین نصر هم، تفسیری از هستی ارائه کردهاند. مقصود من هیچ کدام از این تفسیرها نیست.
من یک تفسیر واقعگرایانه منطبق بر دین و قرآن و برگرفته از سنت (نه به معنای شریعت و نیز آنچه که سنتگرایان بر آن تاکید دارند) از اسلام دارم. در واقع این گونه تفسیر، واقعیت موجودی است که به تفسیر کتاب خدا میپردازد و به صورت سیال و جوهری در هر زمانی که قابل لمس است. این، همان سنتی است که در رفتار و گفتار پیامبر (ص) و ائمه وجود داشته است.
از این رو، معتقدم که تفسیر کتاب خدا به وسیله سنت پویای پیامبر (ص) و ائمه طاهرین (ع) صورت میگیرد. این مسئله، ملازمت و همسویی با حرکتی دارد که دانشمندان برای شناخت ابعاد و غایت هستی انجام میدهند. اگر بخواهیم این مسئله را صورتبندی کنیم، به این شکل در میآید که هستی برای انبیا و اولیا یکجا تفسیر شده و علما در پی آن (تفسیر) میروند تا آن را کشف کنند. بدین معنا که خداوند در اختیار پیامبران و اولیا یک علم کلی و به صورت تفسیر نهایی برای همه هستی قرار داده است.
دانشمندان به دنبال آن هستند که در طول زمان، این را تفسیر کنند تا در مراحل گوناگون به کمال برسند. مثلا رسول گرامی خدا (ص) در شب معراج ابتدا و انتهای هستی را دید، چیزی که هیچ ریاضیدان و فیلسوفی قادر به درک آن نبوده است. دانشمندان هم تا انتهای تاریخ تلاش دارند تا این غایت را کشف کنند.
*در واقع معتقدید آنچه که در تمدن اسلامی ظهور و بروز پیدا کرده، بسط تاریخی آن غایتی است که در آموزههای قرآنی و اسلامی صورتبندی شده و با تلاش دانشمندن اسلامی گسترش پیدا کرده است؟
**همین طور است، زیرا هم ترتیب زمانی و هم درک و اقتضا بر آن مترتب است.
*این تفسیر جنابعالی از قرآن و سنت، برخاسته از چه مبنای روششناختی است؟
**من اسلام را بر اساس واقع و جوهر نگاه میکنم، یعنی یک اسلام معیار را در نظر میآورم. آن اسلام معیار، اسلامی است که در تاریخ اتفاق افتاده و اتفاق خواهد افتاد. این اسلام معیار تاریخی با امر واقع، اقتضای زمان و تطور زمان و مکان سازگار است و از هستی تفسیری جوهری دارد. این اسلام، از کتاب خداوند، الگوها و نمادها را استخراج میکند و در سنت رسول خدا (ص) و ائمه طاهرین، آن نمادها و الگوها را توسط دانشمندان مختلف تفسیر میکند. علم به قول امیرالمومنین (ع) والاترین فضیلت است. بنابراین، وقتی علم، بالاترین فضیلت است، و نیز از طرفی (علم) قدرت است. جمع این دو دانشمندان تقدس خاص به علم میدهد. این تقدس برای تفسیر هستی مطابق واقع است. همان چیزی که خداوند خواسته است. همان گونه که گفتیم، آن جوهر معرفتیای که پیامبران درک کردهاند، باید دانشمندان در زمان به آن برسند. البته طبیعی است که هیچ گاه دانشمندان به آن کنه درک معرفتی انبیا نخواهند رسید؛ اما تا انتهای فهم بشر و تا آخر زمان دانشمندان باید تلاش کنند تا عرصههایی از هستی را بازشناسند. این غایت تمدن در اسلام است. از طرفی هم تاریخ در این نگاه، به معنای رایج آن نیست، تاریخ غایت وجودی امر واقع است.
* در این میان جایگاه علوم اسلامی چه بود؟
** در تمدن اسلامی، یک بخش تاسیسی شریعتی داریم که به آن علوم بیانی نیز میگویند؛ چرا که بیان شرع میکنند. در این علوم، قواعد و قوانینی بر مبنای عرف و سنن الهی برای پیشبرد امور ملموس و مادی زندگی تنظیم میشود. در مجموع در تمدن اسلامی سه دسته علوم داریم که هر کدام از پشتوانه خاصی برخوردارند؛ دستهای از پشتوانه معرفتی، دستهای عرفانی و دستهای دیگر بیانی برخوردارند. پس ما به تعبیر برخی از دانشمندان، در تمدن اسلامی، علوم برهانی، بیانی و عرفانی داریم.
* به نظر شما، در بسط تاریخی اسلام، غلبه با کدام یک از علوم سه گانه یاد شده بوده است؟
** دانشمندان و پژوهشگران بارها یاد کردهاند و در نتیجه رشد بخشهای زیاد و در برابر بخشهایی دیگر کمتر بوده است. البته ممکن است در برخی از جاها و مواقع تاریخی این گونه بوده باشد؛ اما این مسئله معیار مورد قبولی به دست نمیدهد تا از آن به صفت تمدن اسلامی یاد کنیم. از این رو، ممکن است که در عصری صبغه شریعت و علوم بیانی بیشتر بوده باشد و بر عکس در عصری دیگر، غلبه با علوم برهانی و فلسفی.
علت این مسئله را باید در شرایط تاریخی حاکم بر عصرها و برهههای مختلف تمدن اسلامی جستجو کرد. بیشک، وجود سلسلههای مختلف و نوع آبشخورهای فکری هر کدام بر این مسئله تاثیرگذار بوده است.
گذشته از آن، جهان اهل سنت در یک فضای خاص فکری و معرفتی بوده و جهان تشیع نیز در فضای دیگری. این فضاها، حوزههای گوناگونی پدید آورده است. از این رو- آن گونه که برخی گفتهاند- دقیقا نمیتوان گفت که صبغه تمدن اسلامی فقه و اصول، یعنی تمدن فقهی است. حال آن که، در برخی موارد صبغه فلسفی و عرفانی آن قویتر از موارد دیگر است. به هر حال، شریعت به عنوان این که تفسیر و تعیین واقع حیات تعامل اجتماعی و حقوقی و مناسبات شأنی مسلمانان را میکرده، از ضرورت وجودی تامی برخوردار بوده است. تمدن اسلامی را نمیتوان منقطع از شریعت در نظر آورد.
* نکته مهم این جاست که دانشمندان تا چه حد در پی انطباق یافتههای خود با این امر واقعی و آشکارسازی آن هستند، و به عبارت بهتر؛ تا چه اندازه با امر واقع حیات اجتماعی. فردی و سیاسی مسلمانان در پیوند و انطباق بوده است؟ دیگر آن که علوم شریعتی تا چه حد استقلال علوم دیگر را پاس میداشتهاند چرا که از یک دوره رشد علوم عقلی در تمدن اسلامی متوقف میشود و به نظر میرسد که این بیشتر، به دلیل سیطره علوم شریعتی بوده باشد. آیا این طور نیست؟
**اگر منظور این است که در برخی جاها فقیهان با فیلسوفان در افتادند و یا محدودیتهایی برای دانشمندان، به وجود آمد، باید اشاره کرد که این مسئله در میان تمدنها و ادیان دیگر نیز بوده است. بنابراین خاص اسلام نیست؛ اما در برخی از عصرهای تمدن اسلامی، غلبه شریعت محدودیتهایی برای حوزههای برهانی و عقلی ایجاد کرد. از آن طرف هم، گاهی فیلسوفان حملاتی بر فقیهان داشتهاند مثلا در زمان معتصم، «کندی» حمله سخت و تندی به فقیهان میکند یا در عصر مامون یا در عصرهای پس از حمله مغول، حوزههای شریعت قویتر بوده است. پس، این فراز و نشیب در تمدن اسلامی بوده است، اما یک صبغه یا یک صفت نیست که بتوان تمدن اسلامی را به آن متصف کرد.
از سویی دیگر، اگر وزنسنجی کنیم و مثلا کتابهای فقهی و کتابهای فلسفی و عرفانی، ریاضی و تاریخی را با یکدیگر بسنجیم، میبینیم که کفه ترازو به سمت علوم عقلی و عرفانی است تا علوم شریعتی. یا مثلا کتابهایی را که در حوزه تاریخ در تمدن اسلامی نگاشته شدهاند، بررسی کنیم، متوجه میشویم که نزدیک به 5 هزار مورخ و 12 هزار عنوان تاریخی وجود داشته است. این آمار کمی نیست. به ویژه آن که، تاریخ با شریعت کاری ندارد و کار آن بیان واقعیت است. بنابراین، تمدن اسلامی متنوع و گوناگون است. البته جهتگیریهای فیلسوفان و مسئولان در هر عصری تاثیرگذار بوده است.
*اگر چه علوم شرعی متکی به قرآن و سنت پیامبر (ص) و امامان است؛ اما این فقیه، محدث یا مفسر است که در نهایت برداشت خود را بیان میکند. به عبارت بهتر؛ علوم شرعی به نظرات شخصی و منافع مبتنی بر آنها، بیشتر جولان میداده است، تا علوم محض یا علوم برهانی و عقلی که به حقیقت امور ورای منافع شخصی نظر دارند. حال، چنانچه ملاک را انطباق با امر واقع ساری در هستی (اعم از طبیعت و جامعه)- همان گونه که شما بیان کردید. ... قرار دهیم. به نظر شما کدامیک از این علوم در تمدن اسلامی، در این جهت راه پیموده است؟
** فقه بیان حقوقی و تعیین مناسبات اجتماعی بر اساس شرع است و از این نظر، فی حد نفسه مشکلساز نیست، زمانی مشکلآفرین میشود که در ورای فقه یا حدیث حاکمیت و نگرش سیاسیای به قصد استفاده از نظرات فقهی قرار گرفته باشد. نمونه آن، در زمان امویان مشهود بود. امویان برای آن که به حکومتشان مشروعیت بدهند، به جعل احادیث دست میزدند. میدانیم که مقبولیتشان را از نظام رومی میگرفتند؛ یعنی نظامی که یک کشیش هم حاکم سیاسی است و هم فرمانده نظامی.
امویان برای آن که این نظام را با شأن اسلامی سازگار و در کنار آن سنت جاهلی را که بر عهده 150 ساله «ایلاف قریش» بود، نیز حفظ کرده باشند، ساختار مقبول مدیریتی به آن دادند، اما برای مشروعیت آن، مسئله «الخلافه فی قریش» را مطرح کردند. قریش هم برای آنها «اهل اجزاء و الغناء» بود؛ یعنی کسانی که مدیریت سیاسی کافی و لایق داشته باشند و دیگر کسانی که ثروت و امکاناتی در جامعه داشته باشند، یعنی خود بنیامیه. بنابراین، امویان، احادیثی از این دست ساختند. در این جا فقیهان و محدثانی جعل حدیث کردند تا مشروعیت سیاسی بنیامیه تامین شود.
به هر حال، فقیه مستقلا میخواهد احکام شرعی را برای مردم بیان کند و از این نظر مشکلی وجود ندارد. مشکل آن جاست که بحث کلامی و سیاسی شده و در پشت آن حاکمیتی سیاسی برای اغراض خاصی نهفته باشد. در این جا، چون فقیهان قدرت فتوا دارند و مهار مردم را در اختیار، لذا میتوانند نقش مهمی ایفا کنند. از این رو، در طول تاریخ سیاستمداران، ممکن است از فقیهان و محدثان در جهت اهداف و اغراض خود استفاده کرده باشند. از این منظر، خطرناک است. یا در زمان عباسیان، عباسیان برای آن که سادات حسنی را که از نسل حضرت زهرا (س) بودند از حق ارث محروم سازند، مسئله تقدم حق ارث عمو بر بنت را که یک سنت جاهلی بود مطرح کردند. بدین معنا که وقتی پیامبر (ص) از دنیا رحلت کردند، عباس عموی وی زنده بود و لذا او به بردن ارث محقتر است تا دختر پیامبر (ص).
بر همین اساس فقها و محدثان بزرگی در جهت مشروعیت این حکم کوشیدند و به جعل حدیث پرداختند و حتی مکاتب فقهی حول آن شکل گرفت که مبتنی بر وراثت عمو بود. البته فقیهان مستقل در برابر چنین وضعیتهایی ایستادند مثل: احمدبن حنبل، ابوحنیفه، مالک، شافعی و ... پس، این تقصیر فقه نیست، تقصیر نظام سیاسی است که از آنها سوء استفاده میکند.
* اشاره کردید که فقه در جهت تسهیل امور ملموس و روزانه مسلمانان و تنظیم مناسبات میان آنها حرکت کرده است، از این منظر، فکر میکنید که فقه تا چه اندازه به پیشبرد مدنیت در تمدن اسلامی و احیانا تاسیس آن و تنظیم روابط میان مسلمان مدد رسانده است؟
** شکی نیست که هر حاکمیتی که در طول تمدن اسلامی وجود داشته، امتیازات بیشتری به فقیهان نسبت به فیلسوفان و دانشمندان دیگر داده است.
جامعه مدنی هم به خاستگاه حکومتها بر میگردد. برای مثال، در زمان خلفای راشدین بسترهای مدنی بهتر بود، چرا که آغاز تمدن اسلامی بود. نیز در اول کار عباسیان تا حدودی بهتر بود. در عصرهای متاخر، هم به دلیل نفوذ علمسالاری در تمدن اسلامی، به نوعی استقلال از حاکمیت بیشتر میشود. هر چه استقلال فقیهان و دانشمندان از حکومت بیشتر بوده، قدرت مدنی و حیطه نفوذشان بیشتر بوده است.
مردم در طول تاریخ اعتماد بیشتری به دانشمندان داشتند تا به حکومتها. هر گاه این اعتماد مردم به دانشمندان زیاد میشد و از طرفی هم استقلال دانشمندان از حکومتها رشد میگرفت، جوامع مدنی رشد بیشتری مییافت. مثلا عصر ممالیک در قرن هفتم و هشتم هجری، اوج تمدن اسلامی است. در این دوران هزاران مدرسه وجود دارد که صدها دانشمند، فقیه و مفسر زن در آن جا نفوذ دارند. این مسئله، نشان میدهد که علم در آن سامان کاملا مدنی شده بود. هر چند علم مستقلتر باشد، مدنیتر میشود.
* در قلمرو تمدن اسلامی، یک مسلمان، مسلمان بودن خود را چگونه تعریف میکرد و چه معنایی از مسلمانان خود مراد میکرد؟
** هر مسلمان، چه در حوزه دارالاسلام و چه در حوزه دارالحرب، دو ویژگی عمده باید داشته باشد: 1- مردم را به توحید بخواند (اعلای کلمه الله) و 2- به همه انسانها به عنوان انسانی که مستحق مرحمت و رحمت هستند، نگاه کند؛ یعنی هیچ مسلمانی نباید بغض و کینهای نسبت به مسلمانان دیگر داشته باشد. حال اگر، کفار و مشرکان به دارالاسلام حمله کردند، بر این مسلمانی که به آنها مهرورزی هم دارد، واجب میشود که به دفاع از هویت دینی و فکری خود بپردازد و با آنها بجنگد. پس، مسلمان انسانی است که عزت دارد که هم خودش را و هم هویت دینیاش را حفظ میکند. یک مسلمان هم باید دیگران را به رشد و فلاحی که خودش رسیده، دعوت کند و به آنها راه درست را نشان دهد، البته بدون خشونتورزی و تهدید. البته در تاریخ اسلام یک دسته فتوحات داریم که بیرون از جزیره انجام میشده است. بسیاری از فقها با این فتوحات موافق نبودند و بحثهای زیادی در این زمینه در تاریخ اسلام وجود دارد.
* در ساماندهی به این هویت مسلمانی، نقش کدام یک از علوم بیانی (تشریعی)، عقلی و عرفانی پررنگتر بوده است؟
** ریشه تاریخی هویت یک مسلمان از دین نشات میگیرد و مناسبات شأنی وی با جهان خارج و داخل؛ یعنی ارتباط با همنوعان و مسلمانان دیگر را فرهنگ دین تامین میکند. در تاریخ تمدن اسلامی میبینیم که یک بار حاکمان سر کارند و بار دیگر فقیهان و دانشمندان. از این رو- همان گونه که اشاره شد- شاهد فراز و نشیبی در تمدن اسلامی هستیم. بر این اساس، تعریف ثابتی را نمیتوان از هویت مسلمانی ارائه داد؛ اما یک چیز آن ثابت است و آن این که همه مسلمانان بر حسب نگرشها و اندیشههای متفاوت از سنتی گرفته تا متحول خیلی فلسفی، همه به یک چیز وابستهاند و آن اتصال به دارالاسلام است و از سنت و قرآن تغذیه میکنند و به آنان باورمندند. از این رو، اگر مسلمانان از قرآن و سنت انقطاع پیدا کنند، دیگر مسلمان نیستند. بنابراین هویت بخشی ما از قرآن و سنت است و زبان عربی، زبان رسمی دین اسلام است.
البته، محوریت زبان عربی به عنوان زبان رسمی عالم اسلام، نباید بهانه به دست برخی متعصبان دهد و اصطلاحاتی از قبیل تمدن عربی رایج شود. وقتی از «
arabic languages» سخن میگوییم، فرهنگ دین اسلام مدنظر است، مقصود زبان عربی نیست یا اگر گفته میشود؛ «الحضاره العربیه» مقصود «الحضاره الاسلامیه» (تمدن اسلامی) است. البته شکی نیست که شاید برخی از عربهای معاصر که درک دقیقی از مسائل نداشتند، زبان عربی را در مقابل زبانهای دیگر قرار دادهاند. باید در برابر این مسئله ایستاد. در مقابل، باید گفت که فرهنگ اسلامی، فرهنگی است متنوع با زبانها و قومیتهای مختلف که همگی انتماع به اصل اسلام داریم و اعتزاز داریم؛ ولی این فرهنگ عربی نیست.
* در مجموع فکر میکنید که آنچه که در تمدن اسلامی ظهور و بروز یافته است. با ذات و واقع اسلام- به بیان خودتان- تا چه اندازه مطابقت دارد؟
** در واقع میتوان گفت که آنچه در تمدن اسلامی پیدا شده، صددرصد همان چیزی نیست که در آموزههای اسلامی منظور بوده است اما؛ بعضی وقتها از چهل تا هفتاد درصد به آن نزدیک شدهایم.
*این معیار را از کجا به دست آودهاید؟
** از روی سنجش مناسبات عصرها و نسلها و آثار و تولیدات تمدنی و علمی و انطباق آنها با قرآن و سنت در مییابیم که چه اندازه با آن فاصله داشتهایم.
* به نظر شما چگونه میتوان آن ذات اسلام را صورت تحقق بیشتری بدهیم؟
**زمانی میتوان آن را تحقق بخشید که دانشمندان ما خالصانه در جهت آن اهداف الهیای که برای تمدنسازی و تولید علم منظور است، حرکت کنند. وقتی خواست دانشمندان با خواست آموزههای قرآنی و سنت پیامبر (ص) و ائمه طاهرین انطباق پیدا کند و سلطان علم بر سلطان سیاست، حکم براند، انشاءالله به آن تمدن مطلوب خواهیم رسید.