تاریخ انتشار : ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۶  ، 
کد خبر : ۲۴۳۹۰۸
تفاوت نظام حزبی و انتخاباتی در ایران و آمریکا

جرأت سیاست ورزیدن داشته باش


محمد قوچانی
این روزها آن اندازه که اصلاح‌طلبان از اختلاف‌نظر پنهان «خاتمی» و «کروبی» و اصول‌گرایان از رقابت عریان «احمدی‌نژاد» و «قالی‌باف» نگران هستند، دموکرات‌ها از نزاع شانه به شانه «باراک اوباما» و «هیلاری کلینتون» هراسناک نیستند. ایرانی‌ها نگرانند که رقابت میان نخبگان ـ آن هم نخبگان یک جناح ـ وحدت آنان را به نفرت تبدیل و جناح رقیب را پیروز کند. پس با اصلاح ـ‌ و اگر نشد ـ‌ با انکار اختلافات، اول سعی می‌کنند جناح خود را متحد نشان دهند و آنگاه با فرافکنی، جناح رقیب را در معرض اختلاف و انشعاب قرار دهند و آنچه را بر خود نمی‌پسندند، بر تن دیگران می‌پوشانند. این در حالی است که هم‌اکنون، از یک سال مانده به انتخابات ریاست جمهوری 2008 ایالات متحده آمریکا، در هر دو اردوگاه راست (جمهوریخواه) و چپ (دموکرات) این کشور رهبران سیاسی و حزبی به جان هم افتاده و با هم رقابت می‌کنند. باراک اوباما که روزگاری خود عضو ستاد انتخاباتی «بیل کلینتون» بوده، اکنون رودرروی همسر او ـ هیلاری ـ قرار گرفته تا مانع از آن شود که یک کلینتون دیگر رئیس جمهوری آمریکا شود. در میان جمهوریخواهان نیز رقابت، داغ و شکننده است.
سناتورها و ژنرال‌ها و شهرداری‌ها با هم می‌جنگند تا جانشین «جورج بوش» جمهوریخواه همچنان جمهوریخواه باشد. معنای این رقابت‌های جانانه چیست؟ آیا احزاب سیاسی آمریکا در معرض فروپاشی‌اند؟ آیا وحدت کلمه در آمریکا از بین رفته است؟ آیا اگر باراک حسین اوباما در انتخابات درون حزبی دموکرات‌ها نامزد نهایی آنان شود، هیلاری کلینتون از حزب خارج می‌شود و اعلام انشعاب می‌کند؟ و اگر اوباما رئیس جمهوری آمریکا شود، هیلاری کلینتون و رقیبان جمهوریخواه اوباما در مشروعیت او تردید می‌کنند؟ و در راه موفقیت اوباما کارشکنی می‌کنند؟ و با زیر سوال بردن سلامت انتخابات (اعم از درون حزبی و نیز ملی) سعی می‌کنند از قدرت رئیس دولت بکاهند؟ احتمالا نامشروع‌ترین رئیس‌جمهور تاریخ کوتاه آمریکا جورج بوش است که آرای فردی شهروندان آمریکایی که به او رای داده بودند، از آرای فردی آمریکایی‌هایی که به رقیب دموکرات او «ال‌گور» رای دادند کمتر بود، هر چند که جورج دبلیو بوش توانست بیشتر آرای الکترال (رای با واسطه کالج‌های منتخب مردم) را جلب و جذب کند.
در هر حال، بوش پسر در عمل رئیس‌جمهور منتخب کالج‌ها و برکشیده دیوان عالی ایالات متحده بود، نه شهروندان آمریکایی. او همچنین در فضیلت‌های فردی (مانند دانش، هوش و نیز چهره) از ال‌گور برتر نبود؛ اما سرانجام این بوش بود که مستاجر کاخ سفید شد. ال‌گور اما، با همه آنچه در ایران «حق» فرض می‌شود، از دانش و هوش و قیافه و رای به ریاست جمهوری بوش تمکین کرد و به جای کارشکنی در کار جنگجوترین رئیس‌جمهور آمریکا (که اتفاقا نقطه ضعف‌های بسیار داشت) وارد حوزه‌های دیگری از شهرت و محبوبیت اجتماعی شد و در یک فاصله زمانی کوتاه، برنده معتبرترین جایزه هنری ـ سینمایی (اسکار) و معتبرترین جایزه علمی ـ اجتماعی (نوبل) شد؛ اما حتی از این اعتبار اجتماعی برای بازگشت به عرصه رقابت‌های سیاسی استفاده نکرد و جمله‌ای طلایی بر زبان آورد: ترجیح می‌دهم به جای ارجاع به گذشته، به آینده نگاه کنم.
چنین شرافتمندانه سیاست‌ورزی کردن در حق بی‌شرم و بی‌آزرم‌ترین رئیس‌جمهور آمریکا؛ جورج بوش در کشوری با دولت غیردینی، خاستگاهی فراتر از اخلاق دارد. اتفاقا اخلاق در کشورهایی چون ایران که دارای دولت دینی هم هستند، نه تنها مایه اخلاق‌گرایی سیاستمداران نشده بلکه انواع و اقسام بحران‌های ضداخلاقی مانند دروغ، ریا، کینه و... را حاکم کرده است. ایرانیان معتقدند اخلاق از سیاست جدا نیست؛ اما در عمل به غیراخلاقی‌ترین شیوه‌ها سیاست‌ورزی می‌کنند. اخلاق در ایران سرپوشی است برای سرکوب امیال طبیعی بشر همچون میل به قدرت، ثروت و شهرت.
در اخلاق ایرانی، قدرت امر مذمومی است؛ اما مگر ایرانی تافته جدا بافته از نوع بشر است که خداوند آن را حریص به قدرت ساخته است؟ هیچ یک از نامزدان سیاسی و انتخاباتی در ایران به انگیزه‌های شخصی خود در دستیابی به قدرت اشاره نمی‌کنند؛ بلکه آن را پنهان می‌سازند و از تعابیری فروتنانه اما آلوده به دروغ و فریب و نیرنگ مانند اصرار دوستان، احساس وظیفه در برابر جامعه و نگرانی در برابر سرنوشت کشور درباره علت نامزدی خود در انتخابات استفاده می‌کنند. درست همان‌گونه که ثروتمندان ایران از هراس طعنه مردمان و مصادره اموال توسط حاکمان به فقر، فخر می‌کنند و ثروت را پنهان می‌کنند و درست همانند سوپراستارها (فوق ستاره‌ها) هم‌زمان که از عطش امضا دادن به خلق خدا می‌سوزند و با باده عکس گرفتن با جوانان و انگشت نشانه رفتن سوی ایشان در خیابان‌ها مست می‌شوند، اخلاق و درویشی پیشه می‌کنند و از امضا دادن و عکس گرفتن و چهره گشادن طفره می‌روند.
اخلاق ایرانی منظومه‌ای از این اشتیاق‌ها و حرمان‌هاست؛ مجموعه‌ای از این با خویش جنگیدن و خود را سرکوب کردن. لجام زدن بر نفس در ملأعام و افسار گسیختن، هنگام به خلوت رفتن. در پستوی خانه‌های ایرانی، بیش از همه خانه‌های جهان راز وجود دارد؛ راز مگو. ایرانیان اگرچه چندان در بند تفکیک حوزه خصوصی و حوزه عمومی نیستند، بیش از همه اسیر خلوت خویش هستند، خلوت فرد از دولت، جامعه، خانواده و حتی همسر. بعید است که هیچ سیاستمدار ایرانی، میل خود را به رباست‌جمهوری، نمایندگی مجلس یا وزارت، حتی با همسرش در میان بگذارد. نوعی شرم سیاسی سبب می‌شود که از این انسان فروتن توده‌ای جانوری حریص به قدرتی زاده شود که کافی است به حکومت برسد.
اما نظم سیاسی مدرن بستری فراتر از اخلاق دارد. از زمانی که «نیکولو ماکیاولی» اخلاق را از سیاست جدا کرد، از زمانی که دین از سیاست جدا شد، جهان مدرن ناچار شد که برای حیوان‌ هار سیاست بستری و پایگاهی جز دین و اخلاق بجوید. اندکی تعمق در ماهیت و موجودیت این بستر نشان می‌دهد که ـ اتفاقا ـ اخلاقی‌ترین و دینی‌ترین عناصر سیاست‌ورزی در سیاست مدرن، همچنان به حیات خود ـ ولو به اشکال جدید ـ ادامه می‌دهد و آن اذعان به ویژگی‌های طبیعی انسان و تلاش برای به رسمیت شناختن غرایز او و سازمان دادن به این غرایز خطرناک است. سیاست مدرن بر این واقعیت استوار است که قدرت و ثروت و شهرت، همه، در زمره ادوات لذت‌اند و زندگی بی‌لذت، مرگ است. شگفتا که این داوری ارزنده، در باب انسان نباید از بستر غرب مسیحی برمی‌خاست که مذهب رهبانیت بود و نافی لذت و باید از جوهر شرق اسلامی الهام می‌گرفت که نفی رهبانیت بود و ابزار مهار لذت را به دست می‌داد؛ اما ظاهرا آن مسیحیان از دین برگشته مومن‌ترند به پیام خدا تا ما مومنان مومن!
ایالات متحده آمریکا کشوری جنگ‌افروز است که در مقام فرزند استعمار، دست پدران استعمارگر خود را از پشت بسته است و جورج دبلیو بوش نامشروع‌ترین، جنگ‌افروزترین و کم‌خردترین رئیس دولت‌های آمریکاست. داغ استعمار آمریکا ننگی است بر جهان... قبول! اما حتی دشمن‌شناسی اقتضا می‌کند این معجون سیاست مدرن را بهتر بشناسیم و دریابیم چگونه ممکن است حریف ما در جهان چنین ادعای جهانداری کند؟ ما ایرانیان از صد سال پیش مدعی هستیم سیاست مدرن را وارد ساختار دولت خود کرده‌ایم؛ انتخابات برگزار می‌کنیم و هر چه از صدر مشروطه سلطنتی به عصر جمهوری اسلامی نزدیکتر می‌شویم، ابزار و اشکال دموکراسی را بیشتر به کار می‌گیریم.
اما چرا هنوز مدرن نشده‌ایم؟ آیا با همه سنت‌های سیاسی ماقبل مدرنیته و دموکراسی نجنگیده‌ایم؟ آیا به اندازه کافی غربی، مدرن و متجدد نشده‌ایم؟ اگر معیار غربیت و مدرنیت ایالات متحده آمریکاست، چه راهی را خطا رفته‌ایم؟ چه کسی گفته است غرب از خود بی‌خود شد تا مدرن شد؟ چه کسی گفته است غرب با همه سنت‌های خود جنگید تا جدید شد؟ چه کسی گفته است اگر کشوری بخواهد نو شود، باید غربی یا آمریکایی شود؟
آمریکایی‌ها، به عنوان زبده غربی‌ها، نه تنها از سنت‌های خود نبریدند و نگریختند، که همه آنها را زنده نگه داشتند: رئیس‌جمهور آمریکا قدرتی و منزلتی کم از پادشاه انگلیس ندارد؛ او هم ملکه دارد (بانوی اول آمریکا ـ همسر رئیس‌جمهور) که به امور خیریه می‌پردازد و زنانگی را با سیاست‌ورزی می‌آمیزد و هم ولیعهد که نامش نایب‌ رئیس‌جمهور یا معاون اول رئیس‌جمهور است که اکثرا در معرض نامزدی برای دوره بعد انتخابات ریاست جمهوری قرار می‌گیرد. آمریکایی‌ها قبیله و طایفه را هم در سیاست مدرن از یاد نبرده‌اند: دو حزب دموکرات و جمهوریخواه قبیله‌های مدرن سیاست هستند که دودمان اجتماعی و فکری رئیس‌جمهور به حساب می‌آیند؛ همان‌گونه که شاهان سنتی به ایلات و قبایل متکی هستند و رئیس ایل، ریش‌سفید قوم به حساب می‌آید و حل‌کننده منازعات درونی قبیله، دبیر کمیته ملی احزاب چنین نقشی دارد. آمریکا اشراف زمیندار نداشته که لرد و خان داشته باشد؛ اما مجلسی پر از سناتورهایی دارد که روزی ممکن است رئیس‌جمهور شوند و از همه مهم‌تر نظام دو حزبی آمریکا مانع از آن می‌شود که ثبات سیاسی، به عنوان ارزشی سنتی، در اثر دموکراسی از دست رود.
نظام دو حزبی اما برخلاف تصور موجود در ایران، نظامی نامنعطف نیست. این واقعیتی روشن است که هرگز دو حزب بزرگ آمریکا اجازه نداده‌اند که پنجاه حزب دیگر این کشور به قدرت برسند و این، البته، نه منعی قانونی که اتفاقی طبیعی است؛ چرا که حزب در آمریکا (حداقل دو حزب دموکرات و جمهوریخواه) معنایی فراتر از حزب سیاسی و اعتقادی دارد. احزاب دوگانه ایالات متحده برای مردم آن همچون خانواده‌اند؛ مانند یک ارثیه خانوادگی که از پدران و مادران به دختران و پسران به ارث می‌رسد و برخلاف احزاب اروپایی که انتخابات، فرزندان را در برابر پدران و مادران قرار می‌دهد، در آمریکا پیوندهای خانوادگی با انتخابات استوارتر می‌شود و این امر محقق نمی‌شود مگر با وجود تکثر درون احزاب آمریکایی.
درون حزب دموکرات آمریکا، از لیبرال‌ترین لیبرال‌ها تا محافظه‌کارترین لیبرال‌ها، جناح‌ و گروه و دسته و باند دارند و درون حزب جمهوریخواه آمریکا، از محافظه‌کارترین محافظه‌کاران تا لیبرال‌ترین محافظه‌کاران، حق حیات و نیز ترقی دارند. حق ترقی، به عنوان ارزشی لیبرال، در آمریکا معنایی روشن دارد. در فاصله‌ای کمتر از نیم قرن، در کشوری که سیاه‌ترین کارنامه را در برخورد با سیاهان دارد و هنوز از شورش سیاهان در دهه نود قرن بیستم دیری نمی‌گذرد، زنی سپاه‌پوست وزیر خارجه و مردی سپاه چرده نامزد ریاست جمهوری می‌شود. آن زن سیاه، از سویی، نماد مظلومیت نژاد استعمار شده خویش است و از سوی دیگر جلوه ظالمیتی که دولت جورج بوش در حق ملت عراق روا می‌دارد و این اکسیر لیبرالیسم که مظلومین را به ظالمان بدل می‌کند و خود را فربه کرده و به جای راندن دشمنانش، آنان را به دوستان خود تبدیل می‌کند و به جای انقلاب، راه استحاله را می‌گشاید.
این‌گونه است که اخلاق در سیاست مدرن، نه چون دارویی تلخ، که مانند طعمی گوارا اما پخش شده و پراکنده، می‌نشیند و این دو راه جدای هم برای برای یک مقصد است: غلبه اخلاق بر سیاست و آلودن اخلاق به قدرت در برابر جوشاندن طعام سیاست در دیگ اخلاق و نشاندن طعم اخلاق بر جان سیاست و پاک کردن قدرت به اخلاق. در چنین فرآیندی است که قدرتمند شدن، ثروتمند شدن و مشهور شدن هیچ یک عیب نیست. هر کسی شوق قدرت و ثروت و شهرت دارد بسم‌الله... اما بازی قاعده دارد؛ از امروز تا تابستان 1387 آقای باراک اوباما و خانم هیلاری کلینتون، هر چه از مردی و زور دارند، باید در طبق اخلاص بگذارند و به هواداران خود درون حزب دموکرات عرضه کنند تا آنان یکی را بپسندند؛ چه به جوانی اوباما، چه به اشک در چشم حلقه زده هیلاری. تا آن روز، این دو رقیب همند و اگر جسارت نشود، دشمن یکدیگر، اما روزی که یکی بر دیگری پیشی گرفت، آن یک، حداقل باید سکوت کند، اگر به یاری رقیب سابقش نشتابد.
اینجا دموکراسی شبیه فوتبال است: جام حذفی و لیگ برتر و دیدار رده‌بندی و قواعد معلوم و نتایج نامعلوم اما داوری محترم است. بدیهی است که بشر دو پا، حتی در چنین نظمی هم، از فریب و نیرنگ پرهیز نمی‌کند؛ همچنان که «دیه‌گو مارادونا» ـ اسطوره فوتبال جهان ـ در یک لحظه غفلت داور، با دست دروازه حریف را گشود و جورج بوش با رای کمتر رئیس‌جمهور آمریکا شد. اما همواره این امکان در سیاست مدرن وجود دارد که دروغگو به سزای اعمال خود برسد و حداقل با افشاگری افکار عمومی و رسانه‌های همگانی بی‌آبرو شود؛ چنان که هیلاری کلینتون هنوز تاوان دروغگویی همسر خود را می‌دهد و باید به این پرسش پاسخ دهد که آیا تنها برای راهیابی به کاخ سفید نبود که بر احساسات زنانه خود درباره خیانت همسرش غلبه کرد و غریزه زنانه‌اش را (که اخلاقی‌تر می‌نماید) قربانی غریزه سیاستمدارانه‌اش کرد و بیل کلینتون را بخشید؟
سیاست مدرن اگر بیش از سیاست سنتی متکی به اخلاق نباشد؛ کمتر از آن نیست. اما اخلاق در سیاست مدرن از یک ارزش به یک نهاد تبدیل شده است و نظام‌های حزبی و انتخاباتی همین نهادها هستند. براساس همین نهادگرایی سیاسی است که مردم آمریکا قبل از آن که رئیس‌جمهورشان را انتخاب کنند، حزبشان را انتخاب می‌کنند؛ گرچه سرمایه‌داران بزرگ منبع اصلی تغذیه مالی این احزاب هستند، اما هنوز کنوانسیون‌های ملی دو حزب بزرگ آمریکا براساس اعانه‌ها و بلیت‌های انتخاباتی سمپات‌های حزبی برگزار می‌شود و نامزدهای نهایی براساس آرای مالکین و اهداکنندگان این اعانه‌ها انتخاب می‌شوند. آمریکایی‌ها دریافته‌اند که از حزب مهم‌تر، نظام حزبی است و این چیزی است که ایرانی‌ها فاقد آن هستند.
در ایران حزب‌ستیز و حزب‌گریز (که یکی کردار دولت است و دومی رفتار ملت) هرگاه نسیم دموکراسی وزیده توفان حزب آمده است. اما آب هم که از سر بگذرد و سیل شود، باید بر آن سدی بست و نظام حزبی همین سد است. اکنون، این قاعده‌ای عام در جهان سیاست است که نظام‌های سیاسی باید حول دو حزب یا دو جبهه سیاسی نظم یابد. نه فقط در آمریکا (جمهوریخواه/ دموکرات)، انگلیس (محافظه‌کار/ کارگر)، فرانسه (گلیست/ سوسیالیست) و آلمان (دموکرات مسیحی/ سوسیال دمکرات) که حتی در فلسطین نیز سیاست دو قطبی است (حماس/ فتح) و این قانون دموکراسی است. در چنین نظمی یک ارزش اخلاقی دیگر (افزون بر ارزش‌های پیش گفته) حفظ می‌شود و آن مفاهیمی مانند امنیت ملی، منافع ملی، اصول میهنی و ارزش‌های اخلاقی و دینی است که در یک کلام می‌توان از آن به ارزش‌های ملی نام برد. سکوت ال‌گور در برابر جورج بوش، افزون بر آینده‌نگری شخصی وی، نشان از حرمت ثبات و امنیت ملی در ایالات متحده آمریکا دارد؛ چیزی که سران احزاب سیاسی در ایران توجهی بدان ندارند.
همین ارزش‌های ملی است که سبب می‌شود هیچ یک از نامزدهای انتخاباتی در آمریکا علیه زندگی آمریکایی سخنی نگویند و زندگی آمریکایی آمیزه‌ای از لیبرالیسم، پراگماتیسم و کاپیتالیسم است. اختلاف‌نظر سران احزاب آمریکا بر سر سبک‌های زندگی و روش‌های حکمرانی است، نه ارزش‌های آمریکایی و این اتفاقی است که می‌تواند در ایران هم رخ دهد. وجود دو بلوک قدرتمند سیاسی در ایران به نام «اصول‌گرایان» و «اصلاح‌طلبان» واقعیتی انکارناپذیر است. هیچ جمهوریخواهی در آمریکا بیل کلینتون را یک سیاستمدار «به اصطلاح» دموکرات نمی‌خواند و هیچ دموکراتی جورج بوش را سیاستمداری «به اصطلاح» جمهوریخواه نمی‌داند. دموکرات و جمهوریخواه «اسم»اند نه «ارزش» اما در ایران، اصلاح‌طلبان حتی به نام اصول‌گرایان و اصول‌گرایان حتی به نام اصلاح‌طلبان طعنه می‌زنند و با ایجاد نام‌ها و جریان‌های موازی سعی می‌کنند بکر بودن نام‌ها را زیر سوال ببرند.
جمهوریخواهان و دموکرات‌های آمریکا هرگز منافع ملی کشور خود را در معرض تهدید و تخفیف قرار نمی‌دهند؛ چرا که منافع ملی چنان از منابع حزبی فاصله گرفته که به راستی ملی شده است. اما در ایران چون به منافع حزبی، نام منافع ملی می‌دهند کسی را پروای عبور از آنها نیست. در ایران کسب قدرت عملی نکوهیده است و رقابت بر سر آن شرم‌آور و تلاش برای توسعه آن جنایتکارانه قلمداد می‌شود، اما در آمریکا هر شهروندی باید بتواند و حق خود می‌داند که به رویای ریاست جمهوری فکر کند؛ پس برای به دست آوردن این رویا می‌جنگد. آمریکایی‌ها دروغگو هستند، اما ریاکار نیستند. اما ایرانی‌ها اگر دروغگو شوند، ریاکار هم می‌شوند.
و این‌گونه است که از سال 1384 که 3 نامزد اصلاح‌طلب و 3 نامزد اصول‌گرا به همراه یک نامزد هم اصلاح‌طلب هم اصول‌گرا، به رقابت با هم برخاستند، هنوز انتخابات ریاست جمهوری ایران پایان نیافته است و هنوز همه آن نامزدها با هم این بار در قامت رئیس‌جمهور، شهردار تهران، دبیر شورای عالی امنیت ملی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و... رقابت می‌کنند. و شرمنده از تاسیس حزب خود را فراجناحی می‌خوانند و اگر هم حزب تاسیس می‌کنند در فقدان نظام حزبی می‌سوزند. نظام انتخاباتی ایران فاقد ویژگی‌های نظام حزبی است و اصولا به احزاب مجال قدرت نمی‌دهد و به دلیل ساختار حزب‌گریز و حزب‌ستیز خود سبب رشد تفرد سیاسی و شکل‌گیری باندها می‌شود. یعنی مردم به جای آنکه به برنامه‌های حزبی و لیست‌های حزبی رای دهند به افراد رای می‌دهند و این زمینه‌ساز پوپولیسم است. اما طراحی یک نظام حزبی می‌تواند بسیاری از این رقابتها، سردرگمی‌ها و آدرس‌های غلط را درون احزاب به پایان برساند تا به صحن جامعه نرسد و پایگاه احزاب را سردرگم نسازد.
مدرن شدن سیاست در ایران، خیال خام و دروغ بزرگ تاریخ صد ساله ماست. ما هرگز مدرن نشده‌ایم؛ ما هنوز به ابتدایی‌ترین شکل، سیاست‌ورزی می‌کنیم. ما هنوز از بیان غرایز خود عاجزیم؛ ما هنوز از اداره غرایز خود ناتوانیم. ما هنوز از سیاست‌ورزی شرمساریم، ما هنوز با خود نفاق می‌ورزیم، ما هنوز گمان می‌کنیم که سیاست و ثروت و شهرت چرک کف دست است؛ در حالی که غرق چرکی قدرتیم. ما از اقتدارگرایی و سرمایه‌داری فرار می‌کنیم؛ در حالی که خدا خود می‌داند چه اندازه مشتاق اقتدارگرایی و سرمایه‌داری هستیم. ما از خود فرار می‌کنیم؛ در حالی که خدا خود می‌داند چه اندازه عاشق خود هستیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات