* تحولات در خاورمیانه با اتفاق کوچکی از تونس آغاز شد و به باقی کشورها سرایت کرد، آیا میتوان گفت که این اعتراضها سرمنشا یکسانی دارد؟
** اکثر نظامها در خاورمیانه استبدادی هستند و حتی اگر در ظاهر نظام جمهوری در آنان حاکم باشد، این نظامها، طولانیمدت و در مواردی موروثی هستند. کشورهایی هم که سطلنتی هستند و خاستگاه قبیلهای و خانوادگی دارند، بهعنوان نظام استبدادی قلمداد میشوند نه حتی بهعنوان نظام مشروطه سطلنتی که زمانی در برخی از کشورهای اروپایی حاکم بود. بنابراین، این نوع ساختار نظام سیاسی- اجتماعی با واقعیت و تحولات زمان سازگاری ندارد و مردم این جوامع درتصمیمگیریهای سیاسی -ا جتماعی مشارکت جدی ندارند؛ همچنین تبعیضات مذهبی یا قومی در برخی از این جوامع وجود دارد که فشار مضاعفی به شمار میآید؛ تمامی این مسائل باعث میشود که اینگونه اعتراضها شکل بگیرد. از سوی دیگر، اگربه روابط کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا –بهویژه کشورهای که دارای منابع انرژی هستند-با قدرتهای اقتصادی نگاه دقیقتر بیندازیم متوجه میشویم که قدرتهای فرامنطقهای در برخی موارد از تغییرات سیاسی این جوامع استفاده میکنند تا به اهداف خود نزدیکتر شوند.
* یعنی میتوان عنصر مشترکی بین قیامها در مصر، بحرین، لیبی، یمن و سوریه یافت؟
** بدون تردید اتفاقی که در تونس روی داد در دیگر جوامع عربی تاثیرگذار بوده است. اعتراضها در مصر و یمن و به دنبال آن در لیبی، بحرین و سوریه زمانی شدت گرفت که کلید آن در تونس زده شد. پس در همه این جوامع زمینهای بالقوه واکنش به نظام وجود داشت و این حوادث، این واقعیت بالقوه را به بالفعل تبدیل کرده است. در این میان وجود نظامهای استبدادی، خواه جمهوری باشند، خواه نظام سطلنتی، علت اصلی این اعتراضها در خاورمیانه است.
* پس چرا با وجود این شباهتها نتایج به دست آمده متفاوت است؟ مثلأ در لیبی جنگ شد و حسنی مبارک، رئیسجمهوری مصر خیلی زود قدرت را واگذار کرد و در یمن عبدالله صالح بهرغم قبول برخی توافقها همچنان به کشتار مردم ادامه میدهد.
** این مسئله به ساختار اجتماعی متفاوت این جوامع بازمیگردد. تونس بعد از مبارزات ضد استمعاری، اقدامات گستردهای برای توسعه فرهنگی انجام داد و در مصر که در جوامع عرب نقش محوری دارد، مردم از نظر سیاسی –اجتماعی در سطح بالایی قرار دارند، از همین رو تاثیر تونس بر مصر بسیار بیشتر بود و زودتر نتیجه داد. اما در لیبی و یمن به دلیل بافت اجتماعی و ساختار عشیرهای این نتایج متفاوت است. مثلا در لیبی جامعه مدنی گسترده وجود ندارد و بههمین دلیل گروههایی که از معمر قذافی، حمایت میکنند گروههای قبیلهای و عشیرهنشین هستند که ایستادگی همین گروهها باعث شد که قیام مردمی نتیجه ندهد.
در یمن مشکلات داخلی مانند جدایی جنوب از شمال از قبل مطرح بود و وحدتی هم که صورت گرفت عملا سبب شد یمن شمالی سلطه خودش را بر یمن جنوبی که دارای نظام سوسیالیستی است تحمیل کند؛ اما با گذشت زمان به دلیل همین سیاست تبعیضآمیز یمن شمالی بر یمن جنوبی، زمینه پدیدار شدن جنبشی را به وجود آورد. از طرفی دیگر، یمن با نفوذ القاعده در این کشور نیز روبهروست؛ بنابراین بحران داخلی و فقدان وحدت جامعه مدنی، عبدالله صالح را بر آن داشت تا ایستادگی کند ولی به نظر من این ایستادگی در یمن و لیبی پایدار نخواهد ماند. شرایط سوریه از چند جهت با کشورهای دیگر منطقه متفاوت است؛ نخست آنکه بخشی از سرزمین سوریه تحت اشغال اسرائیل است.
رابطه سوریه با اسرائیل نه رابطه جنگی است و نه صلحی برقرار است و بالقوه در حالت تعارض هستند. بههمین دلیل سوریه سالانه نزدیک به هفت میلیارد دلار از کشورهای عربی نفتخیز کمک دریافت میکند. بنابراین تا زمانیکه مسئله سوریه و اسرائیل حل نشده، دمشق بهعنوان کشوری در معرض تهدیدهای اسرائیل تلقی میشود؛ این وضع ویژگی خاص سوریه است که این کشور را از باقی کشورهای عربی متمایز میکند. از سوی دیگر، اسرائیل نیز تمایلی به تغییر شرایط موجود در سوریه ندارد؛ چون سوریه در برخورد با تلآویو قواعد بازی دیپلماسی را با ارزیابی توازن قدرت رعایت میکند و در برابر بسیاری موارد که اسرائیل سیاست تهاجمی نسبی را در پیش گرفت مثل نابود کردن تاسیسات هستهای سوریه و یا تهاجم به مرز لبنان و سوریه برای جلوگیری از کمک به حزبالله، دمشق سیاست سکوت را در پیش گرفت. اما مردم سوریه در حقیقت خواهان این هستند که در امور جامعه خود مشارکت بیشتری داشته باشند. و از همه مهمتر تحولات کشورهای همسایه، اعتراضها را تشدید کرده است. همانطور که میدانید سوریه حداقل از لحاظ ظاهری سیاست ایستادگی را در پیش گرفته است که این مسئله مشروعیت را زیر سوال میبرد و ادامه ایستادگی مردم و افزایش کشتار و زندانی کردن مخالفان، سوریه را با مشکلات جدی روبهرو خواهد کرد.
* به نظر شما میتوان شباهتی بین قیامهای کنونی در خاورمیانه با زمان فروپاشی اتحادیه جماهیر شوروی و تشکیل بلوک شرق یافت؟
** خیر، شوروری یک کشور بزرگ اما مغایر با تحولات زمان بود. در آن برهه از تاریخ در حقیقت بر مبنای ایدئولوژی حزب واحد کمونیست استوار بود. برخی از این جوامع مثلا روسیه سفید و اوکراین از نظر زبانی و فرهنگی ارتباط نزدیک داشتند ولی سایر جمهوریها بهطور کلی تاریخ و فرهنگ متفاوتی داشتند. همچنین نرخ افزایش جمعیت این جمهوریها بالاتر از جمعیت روسیه بود و قابل پیشبینی بود که روزی آنها اکثریت را از دست بدهند. از همین رو هزینه سنگینی که روسیه برای مدیریت این جوامع میپرداخت، بیشتر از منافعی بود که از آنها به دست میآورد. پس سعی کرد همان خطمشی کشورهای اروپای غربی را در ارتباط با مستعمرات خود در پیش بگیرد. ولی در عین حال از امکانات اقتصادی استفاده کرد که نفوذش را احیا و تثبیت بکند. بنابراین روسیه و ابرقدرت زمان خاص خود بود ولی کشورهایی مثل بحرین و سوریه در حالیکه مشکلاتی با کردها یا اخوانالمسلمین دارند اما با خطر تجزیه روبهرو نیستند. حتی در لیبی هم خطر تجزیه وجود ندارد ، ولی مسئله بحرین کمی متفاوت است. از سوی دیگر ، اتحاد جماهیر شوروی با خیزشهای مردمی مواجهه نشد و بلکه تحولات از درون جامعه حزبی آن شکل گرفت.
* علت اصلی خیزشهای مردمی در خاورمیانه به دلیل فضای بسته سیاسی است، این فصای بسته در آن زمان هم وجود داشت.
** بله، ساختار سیاسی در زمان انقلاب و چرخش نخبگان از طریق حزب واحد، شروع و نهایتا منجر به فروپاشی شوروی شد. در خاورمیانه مردم علیه حکومت خیزش کردند اما در شوروی مقامهای ارشد حزبی آغازگر تحولات بودند. بنابراین میتوان گفت که این دو مسئله کاملا عکس یکدیگر است.
* به نقش القاعده اشاره کردید. به نظر شما کشته شدن بن لادن، رهبر سازمان تروریستی القاعده تا چه اندازه بر این قیامها تاثیرگذار خواهد بود؟
** کشته شدن بن لادن بر قیامهایی که اکنون با آن روبهرو هستیم، تأثیری ندارد؛ همانطور که در مصر یا تونس نه در زمان اوج بحران و نه در اتفاقهای پس از آن تاثیری داشت.
* در هر صورت عدم حضور رهبری با نفوذ نقش گروههای افراطی را کم میکند.
** بدون تردید فقدان رهبری در سازمانی مانند القاعده تاثیرات آن را کاهش میدهد. حتی ممکن است در مرحله نخست تظاهراتهایی انجام بگیرد اما با گذر زمان، تهدیدها کاهش مییابد و نقش گروههای افراطی را کمرنگ میکند. البته این مسئله در کشورهایی که گفته شد، صدق میکند اما در پاکستان و افغانستان متفاوت است.
* آیا خیزشهای مردمی منطقه میتواند توسط خود آنان هدایت شود یا وجود رهبر ضروری است؟
** نظامهای استبدادی به احزاب، گروهها یا رهبرانی که پایگاههای مردمی دارند ، اجازه حضور نمیدهند و اگر افراد یا گروههای هم اعلام موجودیت بکنند، یا خارج از مرزها هستند و یا به سرعت حذف میشوند. پس در نظامهای استبدادی، آلترناتیو یا نظامی سازمان یافتهای که بتواند مدیریت جامعه را در دست بگیرد وجود ندارد. البته گاهی در روند مبارزات مردمی، رهبران نسبی یا شخصیتهایی نسبی پدیدار میشوند که میتوانند محوریت را در دست بگیرند.
* در مصر حضور چهرههای بینالمللی به پیشبرد سریع تحولات کمک کرد؛ اما در دیگر کشورها شاهد چنین مسئلهای نبودیم.
** بله، در هر تحولی اهرمهایی که بتوانند سخنگوی جامعه باشند، به پیشبرد سریع تحولات کمک و از تشدد و پراکندگی جلوگیری میکنند. جامعه در هر پروسه به یک محور نیاز دارد اما ممکن است در طول زمان نقش افراد را به صورت مبالغهآمیزی بالا ببرد. این فرآیند ممکن است در هر کشوری رخ دهد و در جریان انقلابها، افرادی که پیش از این موضعگیری کردهبودند یا در قیاس با حاکمان اعتماد نسبی به آنان هست، رهبری را در دست میگیرند.
* نبود چنین افراد یا سازمانهایی باعث میشود که قدرتهای جهانی به فکر دخالت در این کشورها بیفتند؟
** بله اما این دخالتها غیرمستقیم صورت میگیرد. جوامع امروزی در انزوا به سر نمیبرند و با قدرتهای فرامنطقهای ارتباطات ویژهای دارند. این قدرتها نیز اصلاحات و دگرگونیها را دنبال میکنند تا براساس منافع آنان انجام بگیرد. خاورمیانه یک منطقه نفتخیز است و مسئلهای به نام اسرائیل در آن وجود دارد و آینده کشورها با اسرائیل حائز اهمیت است، از همین رو قدرت فرامنطقهای مثل آمریکا و اروپا تلاش میکنند در نتیجه و فرآیند تحولات تاثیرگذار باشند.این قدرتها از چند طریق سعی میکنند که به اهداف خود دست یابند مثلا از مجرای شورای امنیت وارد میشوند و یا با تبلیغات پیرامون افراد خاص، نقش آنان را در جامعه افزایش میدهند.
* نقش آمریکا در تحولات اخیر را چگونه ارزیابی میکنید؟
** برای آمریکا خطمشی واحدی وجود ندارد. کاخسفید از جنبشهای مردمی مصر، تونس،لیبی و تا حدودی یمن حمایت کرد اما در مورد بحرین خطمشی گزینشی را در پیش گرفت.
* سوریه چطور؟
** در قبال سوریه ، آمریکا در ابتدا سعی کرد دمشق را تهدید کند اما پس از ادامه درگیریها، برخورد با مردم را بهعنوان خطر جدی تلقی کرد اما هیچ اقدامی علیه بشار اسد نکرد و خلاف لیبی مسئله سوریه در شورای امنیت تاکنون مطرح نشده است. در واقع واشنگتن تنها به انتقاد به شرایط بسنده و دمشق را محکوم کرد. البته ممکن است با تشدید شرایط در سوریه، آمریکا موضع خود را تغییر بدهد ولی در حال حاضر واشنگتن نیز مانند تلآویو تمایلی به تغییر ساختار نظام سوریه ندارد. پس آمریکا وقتیکه با چنین وضعیتی روبهرو میشود به ناچار باید سیاستی را اتخاذ کند که به نوعی با سیاستهای دمشق همسویی داشته باشد و حتی در بحرین به عربستان چراغ سبز نشان داد تا در این کشور به اقدام نظامی دست بزند ؛ پس آمریکا خطمشی واحدی ندارد و بر اساس منافع خود عمل میکند.
* به هر حال تحولاتی در منطقه صورت گرفته است، اگر مردم بخواهند دخالت خارجیها را کمرنگ کنند، باید چه مسیری را در پیش بگیرند؟
** این موضوع در هر کشوری متفاوت است. مثلا سوریه تا زمانیکه مشکلاتش با اسرائیل حل نشده حتی اگر رژیم مردمی بر سرکار بیایید، مجبور میشود تا همان روش حکومت پیشین را در پیش بگیرد. سوریه در لبنان منافع حیاتی دارد و بیروت را حیاط خلوت خود میداند؛ بنابراین حتی اگر حکومت مردمی در سوریه تشکیل شود، تا مادامیکه مشکلاتش در منطقه حل نشود از همان ابزارهای قدیمی استفاده میکند.
* گروههای اسلامگرا به ویژه اخوانالمسلمین در این انقلابها تا چه اندازه تاثیرگذار هستند؟
** اخوانالمسلمین در مصر پس از روی کارآمدن ناصریسم در انزوا قرار گرفت و در سالهای اخیر و در زمان حسنی مبارک در انتخابات شرکت کرد. اخوانالمسلمین نیز در حال حاضر میداند که باید با تحولات جهانی همسو شود و همچنین میداند که اگر بخواهد ارزشهای اسلامی را مطرح کند از همان ابتدا با مشکل مواجه میشود. بنابراین به این نتیجه رسید که اگر یک نظام پارلمانی تشکیل شود از طریق انتخابات آزاد در یک فضای باز میتواند میزان قابل توجهی از آرا را به دست آورد و در نتیجه کرسیهای پارلمانی مصر را از آن خود کند. اخوانالمسلمین قصد ندارد که بر مبنای ارزشهای اسلامی نقش تضمینکنندهای در نظام آینده مصر بازی کند. پس از تشکیل قانون اساسی این گروه میتواند در ساختار جدید شرکت کند و همین قانون اساسی راه را برای دخالت اخوانالمسلمین باز خواهد کرد. در بحرین، موضوعی به نام اخوانالمسلمین وجود ندارد چرا که در این کشور اقلیت سنی بر اکثریت شیعه حکومت میکند و علائمی مبنی بر تاثیرگذاری این گروه دیده نمیشود. در سوریه هم در زمان حافظ اسد، این گروه به شدت سرکوب شد؛ بنابراین در سوریه هم اخوانالمسلمین در جایگاهی نیست که ارزشهای اسلامی افراطی را جانشین شرایط کنونی کند.
* نقش عربستان سعودی را در منطقه چگونه ارزیابی میکنید؟ و این کشور در منطقه به دنبال دستیابی به چه اهدافی است؟
** عربستان منافع خود در خلیج فارس را در خطر میبیند. عربستان میداند که اگر در بحرین، شیعیان اکثریت قدرت را در دست بگیرند، الگوی شیعیان منطقه خواهد بود. همچنین نگران این است که خطر تشکیل هلال شیعی که پیش از این مطرح بوده، در منطقه شکل بگیرد و معتقدند که حکومت شیعی رابطه نزدیکی با ایران و عراق خواهد داشت و بنابراین، این خطر شیعی را بسیار نزدیک به خود میداند. از سوی دیگر، حتی آثار این تحولات را در خود جامعه عربستان بهطور نسبی نمیتواند نادیده بگیرد؛ در نتیجه سعی میکند به هر قیمتی شده این روند را عقیم بکند. در ابتدا با قدرت نظامی و بعد تحت عنوان معاهده همکاری امنیتی با کشورهای خلیج فارس تلاش میکند از گسترش این پدیده جلوگیری کند، در صورتیکه این معاهده مربوط به تهاجم خارجی است نه یک جنبش مسالمتآمیز داخلی.
در مورد یمن، عربستان سعی میکند که در مقابله با خطمشیای که در بحرین در پیش گرفته بتواند در چارچوب همکاری با شورای خلیجفارس نقش میانجیگری داشته باشد و دولت دیگری را جانشین دولت علی عبدالله صالح کند تا موضعگیری ریاض در قبال بحرین را خنثی کند. همچنین عربستان بر این باور است که اگر مردم یمن پیروز شوند و حکومت کنونی را از گردونه خارج کنند، ترتیبات سیاسی که آنها تنظیم خواهند کرد همسو با منافع سیاسی عربستانن یست ولی اگر خود ریاض بتواند علیعبدالله صالح را کنار بزند ، میتواند در این کشور و بهدنبال آن در ترتیبات سیاسی آینده اعراب تأثیرگذار باشد.
* در دیپلماسی دولت دهم سیاستهای مبتنی بر گسترش روابط با کشورهای آفریقایی و عربی وضع شده است، فکر میکنید که اتفاقاتی که در خاورمیانه در حال وقوع است، چه تاثیری بر سیستم دیپلماسی ایران میگذارد؟
**قدرتهای بزرگتر مانند شوروی و چین، پیش از این مسیر کنونی ایران را طی کردهاند. چین زمانی در تانزانیا خط راهآهن میکشید و ... ولی پس از اینکه زمان و انرژی خود را از دست رفته دید، متوجه شد که تلاشش بینتیجه است و تغییر مسیر داد. این قبیل سیاستها ممکن است به صورت مقطعی اثر داشته باشه ولی در بلندمدت و در ارزیابی با تعاملات جهانی اثرات منفی بسیاری دارد. چنین فرآیندی نه از نظر اقتصادی، مقرون به صرفه است و نه از نظر سیاسی میتواند تامین کننده منافع کشوری باشد. این مسیر همانطور که گفتم به صورت کوتاهمدت بر دیپلماسی تاثیر مثبت میگذارد اما در طولانی مدت با توجه به شرایط اقتصادی و هزینههای سنگین، سیاستخارجی را متوقف میکند. حال برخی کشورها مانند سوریه با توجه به ادامه وضع موجود و اختلا ف با اسرائیل حتی اگر حکومت مردمی قدرت را در دست بگیرد، تا زمانیکه منافعش تامین شود در کنار ایران خواهدبود ولی حکومتهای مردمی دیگر متفاوت عمل خواهند کرد؛ بنابراین نمیتوان تجویزی کلی کرد و بلکه باید بین این کشورها تفاوت قائل شد چراکه حکومتهای مردمی نیز درراستای منافع کشور و مردم خود گام برمیدارند.