علیاکبر عبدالرشیدی
فرار مغزها اصطلاحی است که بعد از پایان جنگ جهانی دوم و از دهه 1950 میلادی مورد استفاده قرار گرفت و اخیرا در کشور ما کاربرد مکرری پیدا کرده است. در آغاز و در سالهای بعد از جنگ منظور از فراز مغزها، مهاجرت دانشمندان و محققان بود که عمدتا به ایالات متحده و کانادا سفر میکردند. علت عمده این مهاجرتها هم این بود که این دو کشور در جریان جنگ جهانی دوم کمترین آسیب را متحمل شده بودند و لذا فضای مناسبی را برای مطالعات علمی دانشمندان کشورهائی فراهم میکردند که در اثر جنگ از نظر اقتصادی، اجتماعی و رفاهی دچار مشکلات عمده شده بودند.
امروز بعد از گذشت حدود 50 سال از ابداع این اصطلاح، در دائرهالمعارفها از فرار مغزها یا «سفر سرمایههای انسانی» به عنوان «مهاجرت افراد آموزش دیده و مستعد از کشوری به کشور دیگر به دلیل نزاعها، فقدان فرصتها و وجود خطرات جسمی در کشور اول» نام برده میشود. فرار مغزها از نظر اقتصادی نوعی فرار سرمایه نیز تعریف شده که اشاره آن به هزینههائی است که در امر آموزش عالی یک فرد در کشور مبدا صرف میشود، در حالی که بازده این سرمایه در کشور مقصد مورد بهرهبرداری قرار میگیرد.
فرار مغزها به دو صورت اتفاق میافتد؛ بازنگشتن نیروئی که برای آموزش عالی از کشوری به کشور دیگر سفر میکند و خروج نیروئی که در کشور خود آموزش عالی دیده است. نوع دوم نسبت به نوع اول مضرتر تعریف شده است، به این علت که در نوع دوم میزان خسارت اقتصادی به مراتب بیشتر است.
این مشکل برای کشورهای عقب مانده، کمتر توسعه یافته و در حال توسعه جدیتر است. مثلا در سال 2005 میلادی 80 درصد تحصیل کردههای هائیتی و جامائیکا به خارج از این کشورها مهاجرت کردهاند. از سوی دیگر 50 درصد تحصیل کردگان کشورهای آمریکای مرکزی و کارائیب هم درخارج از کشورهای خود زندگی میکنند. بر اساس آمارهای بانک جهانی این مشکل عمدتا در کشورهای کوچک در حال توسعه یا عقب مانده رخ میدهد و دامنه آن در کشورهای بزرگ با منابع بیشتر مثل چین، هند، برزیل، اندونزی و روسیه محدود است و میزان فرار مغزها از این کشورها از سه تا چهار درصد تجاوز نمیکند. کشورهای میزبان این مهاجران هم عمدتا کشورهای عضو اتحاد اروپائی، استرالیا و کانادا هستند.
در مقابل، این مهاجران برای کشورهای خود هم منافعی را به ارمغان میآورند. میزان ارزی که این مهاجران به کشورهای خود میفرستند آنقدر قابل توجه بوده که به عنوان یکی از عوامل موثر در کاهش سطح فقر در این کشورها به رسمیت شناخته شده است. بانک جهانی معتقد است که در سال 2005 مبلغ 225 میلیارد دلار از سوی این مهاجران به کشورهای خودشان فرستاده شده است که نقش بسزائی در رونق اقتصادی و اجتماعی این کشورها داشته است.
در بین مناطق مختلف جهان، و در خاورمیانه، عراق صاحب بالاترین میزان فرار مغزها به حساب میآید. کشور ما، ایران هم از سوی صندوق بینالمللی پول به عنوان صاحب یکی از بالاترین نرخهای مهاجرت شناخته شده و اعلام گردیده است که علت مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور عمدتا محدود بودن بازار کار برای تحصیلکردگان در این کشور است.
جالب توجه است که کشوری مثل کانادا که بیشترین سهم را در جذب مهاجران دارد خود صاحب یکی از بالاترین میزان فرار مغزها به ایالات متحده آمریکا است. دلائل فرار مغزها از کانادا شامل مسائل سیاسی داخلی و مشکلات مربوط به محاسبه نرخ مالیات بر درآمد در این کشور عنوان شده است.
اما همه سخن این نیست. سخن اصلی این است که درست است که هر گردوئی گرد است، اما هر گردی گردو نیست. درست است که مهاجرت هر تحصیل کرده و دانشمندی در مقوله فرار مغزها تحلیل میشود اما هر مهاجری الزاماً دانشمند و یا «مغز» نیست.
استفاده از اصطلاح فرار مغزها از دهه 1960 از سوی منابع آمریکائی به عنوان یک اهرم فشار و تبلیغات و جنگ روانی علیه کشورهای دیگر به کار رفت. آمریکائیان در دوران جنگ سرد از مهاجرت هر تبعه اتحاد شوروی و یا کشورهای اقماری مسکو به عنوان فرار مغزها اسم میبردند. فرار هر کوبائی چه ناراضی سیاسی و چه همجنسباز در تبلیغات آمریکا به عنوان فرار مغزهای کوبائی مطرح میشد. انگار هر که در کوبا مانده «مغز» نیست و فقط کسانی «مغز»اند که کوبا را به قصد میامی ترک کردهاند.
من ضمن احترام به همه ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی میکنند، به جوانان و نوجوانانی که در داخل کشور ماندهاند اطمینان میدهم که همه کسانی که از ایران مهاجرت کردهاند، الزاما «مغز» نیستند و عمده کسانی هم که در داخل ماندهاند از جمله خود آنان «مغر»اند و سرمایه با ارزش این سرزمین.
یکی از اهداف تبلیغ روی فرار مغزها تحریک کسانی است که خود را صاحب عقل و دانش میدانند. غرض این است که این افراد هم به فکر مهاجرت بیفتند و خیال کنند مغزها باید حتما مهاجرت کنند و گرنه اگر در داخل کشور خود بمانند «مغز» نخواهند بود.
من نشانههائی از این عارضه را در برخی از نوجوانان، جوانان و حتی خانوادههای آنها دیدهام. به نظر من یکی از راههای مقابله با فرار مغزها، البته اگر واقعا فراری در کار باشد، بالا بردن اعتماد به نفس کسانی است که در داخل کشور ماندهاند. توجه بیش از حد به مهاجران و فراموش کردن «در کشور ماندهها»، بزرگنمائی موفقیت مهاجران، بیاعتنائی به دستآوردهای علمی، هنری و تخصصی «در کشور ماندهها» کمکی است به توسعه دامنه جنگ روانی دشمن.
نوجوانان و جوانان مانده در کشور بدانند که برخی از ایرانیان مهاجر در کشورهای دیگر مشغول کارهای شرافتمندانهای مثل کارگری، باغبانی، شاگردی و امثال آن هستند و از این راه امرار معاش میکنند. تعدادی از این مهاجران هم که با اهداف بالاتری به مهاجرت اقدام کردهاند در مجامع علمی، هنری و تجاری جهان موفق بودهاند اما بسیاری دیگر هم از نظر علمی، هنری و یا تجاری به شدت ناموفقند. تعدادی از این ناموفقها دچار بحرانهای روحی و فشارهای دور افتادگی از وطنند و گاه برای توجیه رفتار خود اطلاعات غلطی را در اختیار خانواده و دوستان خود قرار میدهند.
من برای اثبات ادعای خود به ذکر خاطرهای بسنده میکنم. در یکی از سالهایی که در اروپا ساکن و به تهران سفر کرده بودم، بانوئی از آشنایان جعبه باقلوائی را آورد و از من خواست در بازگشت به اروپا برای پسرش هدیه ببرم. او معتقد بود که پسرش از مدیران موفق یک شرکت صنعتی بزرگ در اروپا است، ازدواج کرده و موقعیت ممتازی به هم زده است. به یاد دارم وقتی این بانو از پسرش صحبت میکرد جوانان زیادی که در مجلس بودند با حسرت به آن سخنان گوش میدادند و قطعا برخی از آنها آرزو داشتند که جای آن پسر بودند.
وقتی به اروپا بازگشتم و سراغ آن پسر را گرفتم و جعبه باقلوا را به او تحویل دادم دریافتم که همه انتظارات مادر سراب بوده است ولاغیر. پسر تنها زندگی میکرد و سالها در آن شهر بزرگ اروپائی کارگر سادهای بود که گاه با بیل زدن باغچههای مردم و زمانی با شستن ظروف و گاهی هم با جمعآوری ظروف کثیف مشتریان یک رستوران، شکم خود را سیر میکرد.
آن مادر تا پایان عمر بر این باور بود که پسرش در خارج از کشور موفق شده و شاید هم برای آبروداری در مورد پسرش برای دیگران داستانهائی باور نکردنی تعریف میکرد. اگر کسی شهامت داشته باشد و شرح زندگی این ایرانیان ناموفق را که هنوز در برخی خیابانهای ژاپن یا در استانبول، بخارست، لارناکا و امثال آن قابل رویتاند برای جوانان معصوم داخلی بگوید، فکر فرار مغزها در ذهن این جوانان به شدت تضعیف میشود.
باور کنیم که برخی از مهاجرتها ناشی از امواج روانی و تبلیغاتی صورت میگیرد و خیلیها برای این که از دیگران عقب نیافتند و به منظور این که چشم همچشمی را رعایت کرده باشند تن به مهاجرتهای بیبازگشت میدهند. نگاهی به آمار بسیاری از مهاجران موفق بازگشته به وطن موید این مدعا است که در آن سوی جهان هم خبر چندانی نیست و به قول معروف به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است.