عبدالله آشنا
اواخر فروردین آغاز سفر است. سفر به یکی از جمهوریهای خودمختار روسیه، داغستان، از جمهوریهای جنوبی روسیه. به یکی از دوستان زنگ زدم و خداحافظی کردم، گفت به همین داغستان خودمان میخواهی بروی؟! گفتم نه، به داغستان خودشان! بله به هر حال تجزیه یکی از سوغات استعمار است. حالا نسل بعد یا نسلهای بعد میخواهند بپذیرند یا نپذیرند اما ریشهها همچنان باقی است و شیعه بعد زمان و مکان نمیشناسد و به تأسی از حضرت فاطمه زهرا(س) شعار و شعور «الجار ثم الدار» در سر میپروراند.
آغاز سفر
دیشب را در فرودگاه به صبح رساندیم، چشمهایمان به خواب نرفت؛ نه از خوف خدا و دیده محو تماشای جمال یار باشد بلکه سرگردان و دوان دوان یا بهتر بگویم از فرط خستگی و کمخوابی کشان کشان به دنبال پاسپورت که قرار است باهوشی از شهر ما به فرودگاه امام برساند و در صفوف متعدد بایستیم که دلار «آمریکایی» از گیشه «ایرانی»، لبخندی به ما بزند و یکمیلیون و 800 هزار و اندی تومان تقدیم آقای باجهباشی کنیم و 15 اسکناس یکصد دلاری دریافت کنیم! ناگفته نماند پس از دریافت دلارها از فرط خوشحالی یکی، دو باری هم راه خروج را اشتباهی رفتیم!
زلف هموطنان سفر کرده که جلای وطن کردهاند و هماکنون اتباع خارجی به حساب میآیند محیط نابسامان فرودگاه بینالمللی امام خمینی را که بهرغم هزینههای زیاد هنوز از استانداردها فاصله زیادی دارد کمی غیرفرهنگی کرده است. بگذریم، خلاصه سالن پروازهای خارجی است و نباید خیلی سخت گرفت! در صف ترانزیت بودیم که صدای اذان صبح بلند شد. به همکارم گفتم من میروم نماز بخوانم و بیایم و او گفت جای خوبی از صف ایستادهایم، اگر از دست بدهیم ممکن است به پرواز نرسیم، قضایش را بخوان! لبخندی زدم و رفتم... .
خلاصه به هر فشار و استرسی که بود پای ما به ایرباس 320 آذربایجانی رسید. شنیده بودم وقتی هواپیماها وارد فضای ایران میشوند سرمیهماندار اعلام میکند رعایت شئونات اسلامی الزامی است اما نه شأنی دیدیم و نه رعایتی، نه از روسری خبری بود و نه از جوراب و شلوار... ظاهرا هوای باکو هنوز در داخل هواپیما بود و نیازی به رعایت شئونات اسلامی دیده نمیشود! هواپیما نو و شیک است و خدمه از ابتدای پرواز تا انتهای آن 3 دست لباس عوض کردند؛ دارندگی و برازندگی! در چند سال اخیر برادران آذربایجانی به مدد عقد اخوت با سرمایهداران صهیونیست ترقی قابل توجهی کردهاند اما چگونه بین رحمان و شیطان صیغه محرمیت خواندهاند خدا عالم است!
در هواپیمای ایرباس پذیرایی شدیم و از فرط گرسنگی و تشنگی آنچه آوردند خوردیم، البته خیال بد نشود به هر صورت کشور آذربایجان مسلمان هستند. منظورم فقط ساندویج گوشت بود که تناول شد... . با هشدار سرمیهماندار هواپیما که نه ترکیاش حالیمان شد و نه انگلیسیاش چنگی به دل میزد، هواپیما ارتفاع کم کرد و در فرودگاه باکو به زمین نشست. البته «هنوز» آذربایجان جزو کشورهای اسلامی به حساب میآید اما آثاری از مسلمانی حداقل در فرودگاه باکو مشاهده نکردیم...! شاید هم به قول شاه معدوم ما که میگفت «ما به دروازههای تمدن بزرگ رسیدهایم»، آنها هم به پشت دروازههای تمدن غرب رسیدهاند. هر چند به قول مرحوم ابوی با این همه از خودباختگی «حالا راهشان بدهند یا نه!» به مقصد نرسیدیم و حکایت همچنان باقی است چون مقصد ما «ماخاچکالا» پایتخت داغستان است و ما برای جابهجایی هواپیما در باکو پیاده شدهایم.
گفتیم از توپولف روسی جان به در بردیم و سوار ایرباس اروپایی شدیم، غافل که هر جا صید شد صیاد دیگر میرسد. از باکو سوار یک توپولف روسی که حالا روسها هم دیگر به آن روی خوشی نشان نمیدهند، شدیم و به طرف ماخاچکالا حرکت کردیم، هوا خیلی گرم است و ما همه تشنه. در فرودگاه باکو آبی برای خوردن پیدا نکردیم، البته تریا برقرار بود ولی چه نوشیدنیهایی؟! یاد خیابانها و کوچه پسکوچههای ایرانمان بخیر که به یاد سید و سالار شهیدان هر کجایش یکی نذری به پا کرده و یک آبسردکن یا حداقل یک کلمن پر از یخ گذاشته است. خدا حفظشان کند. السلام علیک یا اباعبدالله... .
ماخاچکالا
خلاصه به داغستان رسیدیم. از آقای رئیس، رئیسجمهور داغستان سلام محمدف به گرمی استقبال کرد اما ما پشت در ترانزیت و روبهروی پلیس فدرال روسیه مدتها پشت گیت ماندیم. همچنان هوا گرم است و ما تشنه. حمل و نقل 6 چمدان شخصی و تجهیزاتی، طاقت ما را طاق کرده، بویژه اینکه بیش از 24 ساعت است ما هنوز چشم روی هم نگذاشتهایم. به هر صورت ما که هیات دولتی هستیم و به دعوت رئیسجمهور این جمهوری آمدهایم کمی زودتر از دیگران از گیت گذشتیم و سوار ماشینها شدیم. گروهی از محافظان با کلاشهای آماده و خشابهای دوبل در اطراف ما قرار گرفتهاند. یک ماشین پلیس هم آژیرکشان جهت باز کردن راه جلوی کاروان حرکت میکند.
جالب اینکه بین شهرها و حتی در داخل شهرها هم این ماشین پلیس همچنان آژیر میکشد و ماشینها از روی میل یا به اجبار باید خط مستقیم را خالی کنند و به سمت راست بروند و حتی بیرون از شهر باید به شانه خاکی جاده متمایل میشدند و این نشانه فضای امنیتی حاکم بر این جمهوری است که به دلیل درگیریهای به وجود آمده هنوز برقرار است. جادههای بینشهری روی آسفالتهای ما را سفید کردهاند. ما به جهنم! دلم برای آن مدیر جانباز میسوزد که با 2 دست به در و پنجره ماشین چسبیده و 2 نفر از دیگر مدیران هم ویلچر او را سفت گرفتهاند اما باز هم چون سیالی به اطراف رفت و آمد میکند و به نظر میرسد آرزو میکند دست سومی داشته باشد و جایی از وجود ذیجود مدیران که به آن متوسل شود تا از جاری به باقی تغییر حال پیدا کند! میگویند: الغریق یتشبث بکل حشیش!
شهر تاریخی دربند
به هر صورت با توجه به برنامه روز اول 120کیلومتر راه را با این شرایط طی کردیم تا به شهر دربند رسیدیم؛ شهری زیبا در دیدگان من و مشابه دربند تهران ما، با رنگ و لعاب طبیعی که از یک طرف به دریا و از سوی دیگر به کوهستانهای اطراف وصل میشود و چشمانداز خیلی قشنگی را به گردشگران هدیه میدهد. هر چند ما در اینجا گردشگر غیربومی ندیدیم اما آنچه برای من جالب است اینها نبود، من به قسمتی از جمهوری داغستان قدم گذاشتهام که بوی وطن میدهد. بله دربند جزئی از ایران عزیز بود که پادشاهان نالایق در کاخهای خود نشستند و در ازای باقی ماندن تخت و تاج خود بخش عظیمی از خاک ما را بخشیدند.
در قلعهای که ایرانیان در بالای این شهر در زمان انوشیروان ساختند نمای بسیار زیبایی از شهر و دریا را میتوان مشاهده کرد، قلعهای که ایرانیان در دفاع از مردم در برابر نیروهای روم و بیزانس ساخته بودند و در قبرستان قدیمی شهر که از قلعه در 2 نقطه شهر قابل رویت است، مدفن اجسادی از سربازان مسلمان که در مبارزه با متجاوزان به شهادت رسیدهاند و در این نقاط دفن شدهاند دیده میشود. این قبرستان باستانی برای اهالی این شهر قداست خاصی دارد. قلعه خیلی زیباست و هماکنون به عنوان یکی از نقاط دیدنی شهر مورد اقبال عموم است.
نازقلعه دربند
ورود ما به این قلعه قرین با رقص لزگی توسط نوجوانان شد که نوعی خوشامدگویی به سبک آنها به حساب میآید و از ابتکارات شهردار دربند بود. خروجمان هم مواجه شد با عروس و داماد خوش بخت و اقبالی که برای تهیه چند عکس یادگاری به این قلعه آمده بودند و از هیات رسمی شاباش خوبی دریافت کردند! در داخل قلعه اتاقی به ابعاد حدودا 3 در 4 است که گفته میشود سرای خوانین و بزرگان بوده و به منظور استراحت و گپ و گفت استفاده میشده است. مقامات اول هیات برای صرف چای در آنجا نشستند و طرف داغستانی در حین صرف چای گفت: به واقع ما هماکنون در خانه شما نشستهایم... . گفته جالبی بود چون حاکی از این بود که مردمان دربند از یادآوری گذشته خود و نقش تاریخی ایرانیان در آن سرزمین به راحتی و البته به خوبی یادمیکنند.
مسجد جامع شیعیان
شاید دیدنیترین نقطه این شهر برای من مسجدجامع شهر دربند بود؛ مسجدی قدیمی با بنایی سنگی و قدمتی بیش از یکهزار سال در قسمت بافت قدیم شهر. دربند را باید مرکز شیعیان در جمهوری داغستان نامید؛ جوانان شیعه و عاشقی که برای تبلیغ تشیع در این شهر زحمات زیادی را متقبل میشوند و در همه ایام سال بویژه محرم و سفر و ماه مبارک رمضان مراسم مختلفی برگزار میکنند و برای آموختن علوم دینی بعضی از آنها چندین سال به ایران آمدهاند. آنچه به این مسجد جان و روح میداد و موجب میشد جاری بودن حیات تازه را در آن احساس کنیم، همین جوانان شیعه بودند که برق دینداری و علاقه به اهل بیت(ع) در سیمای زیبای آنها ظاهر بود. دل کندن از آنها سخت بود، با علاقه زیادی با ما ارتباط برقرار میکردند و ایران همان سرزمین نیاکان خود را عاشقانه دوست داشتند.
در مسجد تابلوی ذکر تسبیح حضرت فاطمه(س) نام مبارک ائمه اطهار(ع) و... به صورت گسترده به چشم میخورد و تو گویی تمام شیعیان از یک درخت طیبه به وجود آمدهاند که اینچنین میوههای خوشرنگ و مشابه به ثمر رسیده است. از حیاط مسجد گذشتیم و به کتابخانه آن رسیدیم؛ اولین چیزی که توجه آدم را جلب میکرد عکسهای امام(ره)، مقام معظم رهبری و یکی از مراجع تقلید بود که در کنار قفسه کتابهای اسلامی به دیوار نصب شده بود. اگر این امکان وجود داشت که کسی فیالبداهه وارد این کتابخانه کوچک شود، نمیتوانست تشخیص دهد در کشوری غیر از ایران وارد شده است. براستی این همه عشق و علاقه برای چیست و ما چگونه این علاقه را پاسخ دادهایم؟
اگر نبود عشق به خاندان عصمت و طهارت که در اعماق وجود ایشان ریشه گرفته است، رقبا میدان را تصرف کرده بودند. نور فاطمی و عشق حسینی، شرق و غرب عالم نمیشناسد و هر جا شیعهای هست چراغی هم روشن است، هر چند گردش ایام چهره را غبارآلود کند. نماز ظهر و عصر را در همین مسجد اقامه کردیم و کمی با آنها به صحبت نشستیم، وقت و مجال زیادی نداشتیم تا با تکتک آنها صحبت کنیم، تنها میتوانستیم آنها را در آغوش بگیریم و التماس دعا بخواهیم. خواستم اطلاعاتی از مسجد و فعالیتهای آنها داشته باشم اما صد افسوس که هیات در حال حرکت است و ما هم باید میرفتیم. روی کاغذی آدرس ایمیل خودم را نوشتم و قرار شد از حال هم بیخبر نمانیم.
روبوسی کردیم و در ماشین نشستیم، ماشین پلیس در جلو و آژیرکشان جاده را باز میکند و به سرعت جلو میرود و من در فکرم مرور میکنم یاد بزرگان و علمایی را که پسوند نام آنها دربندی است و آوازهشان هنوز هم بر سر زبانهاست. در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم.