شورای امنیت سازمان ملل روز چهارشنبه (14/1/70) با تصویب قطعنامه 687 «شرایط صلح» و به اصطلاح گذار از دوران «آتشبس موقت» به «آتشبس دائمی» در خلیجفارس را تعیین کرد و در واقع ایفای نقش جامعه جهانی به ویژه آمریکا را در سرنوشت آتی ملت عراق، مشخص ساخت.
این قطعنامه و تاکید آمریکا بر تصویب بندهای خاصی از آن بار دیگر نشان داد که این ابرقدرت در حال حاضر پوشش دادن خواستههای خود با تصمیمات و مصوبات ارگانها و سازمانهای بینالمللی به ویژه شورای امنیت را بهترین روش برای تحمیل اهداف خود به جهانیان میداند و سعی دارد «جهان یکقطبی» و «نظم نوین جهانی» خویش را از این راه به ملل مستضعف جهان دیکته کند.
این بند از قطعنامه که «عراق باید جنگافزارهای شیمیائی، میکروبی و موشکهای قارهپیما با برد بیش از 150 کیلومتر خود را تحت نظارت سازمان ملل منهدم کند و در آینده از ساختن یا تهیه چنین جنگافزارهایی با جنگافزارهای هستهای خودداری ورزد»، در کنار چراغ سبز آمریکا به حکام بغداد برای «قتلعام معارضین عراقی»، بخوبی بیانگر این نکته است که آمریکا «تثبیت جهان یکقطبی» و «تعویق هر چه بیشتر جهان چندقطبی» را در سرلوحه برنامههای خود قرار داده است و بر این اساس است که «کشورهای جهان سوم قدرتمند» باید تضعیف شده و یا تحت مهار درآیند.
«چارلز کراوتهمر» (charles Krauthammer) نویسنده و مفسر عضو سندیکای روزنامهنگاران آمریکا از جمله صاحبنظرانی است که رؤیای جهان یکقطبی تحت سلطه آمریکا را در سر میپروراند. وی معتقد است که ملت و دولتمردان آمریکائی باید از فرصت پیش آمده در دوران پس از جنگ سرد حداکثر استفاده را برده و با برنامهریزی و سرمایهگذاری مناسب دوران گذار از جهان یکقطبی کنونی به جهان چندقطبی آینده را طولانی سازند.
«کراوت همر» وجوه مشخصه این دوران را «قدرت صرف اقتصادی بودن ژاپن و آلمان (اروپا) و نداشتن قدرت نظامی»، «عدم توازن قدرت نظامی و سیاسی آمریکا با توان اقتصادی آن» و «افزایش تعداد کشورهای جهان سوم قدرتمند و دارای توانمندی نظامی بالا» معرفی میکند.
میتوان در این مورد بحث کرد که آیا واقعاً آمریکا در حال نزول اقتصادیست؟ سهم آمریکا نسبت به تولید ناخالص ملی جهان تقریباً همان اندازهایست که در طول قرن بیستم بوده است (بین 22 و 26 درصد): به استثنای دوران بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم که رقبای آن خود را از زیر آوار جنگ بیرون میکشیدند. اما اگر کسی جداً استدلال کند که آمریکا در حال نزول اقتصادیست، بیمعناست که راه نجات از این سقوط را رها کردن السالوادور، خروج نیروهای آمریکا از فیلیپین و یا بیرون آمدن از خلیجفارس بدانیم. ممکن است دلائل خوب دیگری برای انجام همه این کارها وجود داشته باشد. اما بیمعناست که فکر کنیم با این کار میتوان به ریشه مشکلات اقتصادی آمریکا دست یافت.
از این گذشته، خطاست اگر تقلاها و اعمال زورهای آمریکا در خارج را تنها عاملی در جهت تحلیل اقتصادی این کشور تلقی کنیم. همانطور که در خلیجفارس میتوان مشاهده کرد، مداخله آمریکا در خارج از بسیاری جهات یک ستون و پایه اساسی اقتصاد آمریکا محسوب میشود. ایالات متحده مانند انگلستان گذشته، یک کشور بازرگانی دریائی و تجاری است که برای رشد و شکوفائی به یک فضای جهانی باز باثبات نیاز دارد.
در دنیای صدامها، اگر آمریکا میخواست نقش ابرقدرت منحصر بفرد خود را کنار بگذارد، اقتصاد آن به شدت آسیب میدید. راههای دریائی ناامن، شرکای تجاری به فلاکت افتاده، قیمتهای گزاف نفت و بیثباتی انفجارآمیز منطقهای تنها چند مورد از خطرات مشهودتر کنارهگیری آمریکا محسوب میشوند. مشغولیتهای خارجی حقیقتاً بار سنگینی هستند اما در عین حال ضرورت دارند. هزینه تضمین یک جهان باز و امن برای بازرگانی آمریکا (4/5 درصد تولید ناخالص ملی و کمتر) را به زحمت بتوان هزینهای گزاف خواند.
آیا آمریکا میتواند از موقعیت یکقطبی خود حمایت کند؟ بله میتواند. اما آیا آمریکائیان از چنین موقعیت یکقطبیای حمایت خواهند کرد؟ این سؤال غامضتری است. برای گروهی کوچک، اما در حال رشد از آمریکائیان، تصویر یک جهانی یکقطبی به رهبری یک آمریکای پویا، کابوس است. و اینجاست که به دومین عنصر عمده در واقعیت دنیای پس از جنگ سرد میرسیم که آن عبارتست از: زنده شدن دوباره انزواطلبی آمریکائی.
طرفداران انزواطلبی میگویند آمریکا باید توجه خود به جهان را صرفاً به دفاع از منافع ملی حیاتی خود محدود کند، و تقریباً نمیتوان به این عقیده ایرادی گرفت. اما انزواطلبان افراطیتر منافع ملی حیاتی را حراست از امنیت مادی ایالات متحده معنی میکنند و انزواطلبان باز هم افراطیتر مراقبند که هرگز برای این منافع ملی حیات ابداً تعریفی ارائه ندهند.
البته انزواطلبان میگویند این بیانصافی است و آنها جداً معتقدند که باید فراسوی امنیت مادی ایالات متحده نیز از منافع ملی حیات این کشور دفاع شود، موردی وجود دارد که صحت و سقم این گفتهها را بسنجیم. حمله عراق به کویت و طرحهای سلطهطلبانه علیه عربستان آشکارترین تهدید علیه منافع آمریکا بود که میشد تصور کرد – تهدیدی علیه اقتصاد متکی به نفت آمریکا، علیه متحدان نزدیک آن در منطقه و نهایتاً تهدیدی علیه امنیت خود آمریکا. برخاستن یک دشمن قدرتمند، متکی بر درآمد بیپایان نفت، قدرتی که جنگافزارهای قادر به انهدام جمعی و وسائل بکارگیری و پرتاب آنها در منطقه و نهایتاً بین قارهها را میسازد (صدام مدتهاست که یک موشک سه مرحلهای را آزمایش کرده است)، در واقع نمیتواند برای آمریکا بیتفاوت باشد.
اگر تحت چنین شرایطی گروهی از آزادمنشگرایان و محافظهکاران با نفوذ به این فکر برسند که (در تضاد با آئین اعلام شده توسط صلحدوستترین رئیسجمهور عصر پس از جنگ جهانی دوم یعنی جیمی کارتر)، با تمام این تفاصیل، خلیجفارسی بخش از منافع حیاتی آمریکا نیست، به زحمت میتوان پی برد که «منافع ملی» چه معنایی دارد. اگر خلیجفارس بخشی از منافع حیاتی نباشد، پس هیچ چیز دیگری هم نیست. تنها چیزی که باقی میماند، جلوگیری از حمله به «فلوریداکیز»* است. و برای این کار گارد ساحلی کفایت میکند و نیازی به وزارت دفاع و مطمئنا وزارت خارجه نیست.
انزواطلبی، افراطیترین نحوه ابراز اشتیاق آمریکا برای بازگشتن و به کار خود مشغول شدن است. اما این اشتیاق در یک مکتب به مراتب پیچیدهتر و جدیتر خط مشی خارجی نیز ابراز میشود. انزواطلبی نه، بلکه واقعگرائی، این مکتب بر این موضوع اصرار میورزد که خط مشی خارجی آمریکا صرفا توسط منافع آمریکا هدایت شود و طرفداران آن این منافع را در چارچوبی محدود و ملی تعریف میکنند.
بسیاری از دنبالهروان مکتب واقعگرائی در مبارزات قهرمانانه علیه فاشیسم و کمونیسم قهرمانانه شرکت کردند. معهذا، هماکنون عدهای میگویند که دوران قهرمانیها سپری شده است. این بدان معناست که ما نباید سعی کنیم عامل متوازنکننده قدرت در اروپا یا آسیا باشیم و بعلاوه نباید بکوشیم روند تحول سیاسی را در شوروی شکل دهیم. بجای آن ما باید آرزو کنیم که «یک کشور عادی در یک زمان عادی»** باشیم.
ثبات بینالمللی هرگز یک اصل مسلم نیست. هرگز قاعده و قانون نیست. ثبات بینالمللی هنگامیکه حاصل شود، نتیجه اقدام خودآگاهانه قدرتهای بزرگ، و بخصوص بزرگترین قدرت است که در حال حاضر و در آینده قابل پیشبینی، آمریکا در این موقعیت قرار دارد. اگر آمریکا ثبات میخواهد، باید آن را بیافریند. کمونیسم حقیقتا داستانی تمام شده است، شبح آخرین عقاید نویددهنده خوشبختی در آینده که قرن حاضر را فراگرفته بود، کاملا مرده است. اما همیشه تهدیدات جدیدی صلح ما را مختل خواهد کرد.
چه تهدیداتی؟ همه یک تغییر بزرگ در فضای بینالمللی، یعنی سقوط کمونیسم را تشخصی میدهند. اگر تنها تغییر همین بود، آنگاه دوران حاضر، زمان عادی بود و آن تصور جهان یکقطبی که قبلا تشریح کردم، ناگهان غیر ضروری و خطرناک به نظر میرسد.
اما در روابط بینالمللی تغییر بزرگ دیگری نیز رخ داده است. و در اینجاست که به سومین و حساسترین عنصر موجود در جهان پس از جنگ سرد میرسد: ظهور شرایط راهبردی جدید که مشخصه آن افزایش و اشاعه جنگافزارهای انهدام جمعی است. یقینا در آینده نزدیک تعداد کشورهائی که دارای جنگافزارهای میکروبی، شیمیائی و هستهای و وسائل بکارگیری از آن در تمام نقاط جهان هستند، شدیدا افزایش خواهد یافت. دیگ چنی وزیر دفاع چنین تخمین میزند که «تا سال 2000، بیش از بیست کشور در حال توسعه، موشکهای قارهپیما در اختیار خواهند داشت.
حقیقت مهم عنصر آینده این است که دیگر وضع بدین منوال نیست. کشورهای نسبتا کوچک، حاشیهای و عقب افتاده قادر خواهند بود که بسرعت به عنوان تهدیداتی، نه فقط علیه امنیت منطقهای، بلکه علیه امنیت جهان، ظاهر شوند.
عراق که در طول دهه آینده (اگر توسط عملیات طوفان صحرا خلع سلاح نشده باشد) موشکهای قارهپیما در اختیار خواهد داشت، نمونهای از این تهدید راهبردی جدید است که باید آن را «سلاح – کشور» نامید. «سلاح – کشور» یک آفریده غیر مادی بینالمللی است که چند ویژگی دارد:
- سلاح – کشور آنقدرها هم یک ملت – کشور نیست. برای مثال، عراق کشوری جدیدی است با مرزهای قراردادی که حزب حاکم بر آن صریحا انکار میکند که عراق یک ملت است. (این حزب از عراق و سوریه به عنوان مناطق یاد میکند، که بخشی از ملت بزرگتر عرب است که این کلمه را برای آن در نظر گرفته است.)
- در یک سلاح - کشور، دستگاه حکومت، فوقالعاده خوب توسعه یافته و کاملا بر جامعه غیر نظامی سلطه دارد. نفت عاملی است که به اکثر سلاح (کشورها اجازه میدهد چنین ساختاری را حفظ کنند. در حالت عادی یک دولت به نوعی قرارداد اجتماعی صنفی با جامعه غیر نظامی نیاز دارد چون نهایتا دولت برای آنکه جامعه بازپرداخت مالیات از آن حمایت کند، باید به آن تکیه کند. ولی آنها به یک قرارداد اجتماعی نیاز ندارند، چون ثروت ملی از نفت سرچشمه میگیرد و حکومت اختیار نفت را بطور کامل در دست دارد. حکومتهای کشورهای نفتی مشخصا حکومتهای توزیعکنندهای هستند. دولت کالاها را در جامعه توزیع میکند و نه برعکس. بنابراین دولت نه تنها منبع قدرت بلکه منبع ثروت نیز هست. این شرایط تسلط فوقالعادهای زیاد دستگاه قدرتمند و غالبا اختناقگر حکومتی بر جامعه را میسر میسازد.
- سلاح – کشورهای کنونی از غرب و آن نظام جهانی که غرب ایجاد کرده و آن را پیاده میکند، شکایات عمیق دارند. بنابراین آنها در اندیشه برهم زدن وضعیت موجود بینالمللی هستند. چه آن را بازمانده دوران استعماری میدانند. این نفرت نیروی محرکه لازم برای تلاشی شدید در جهت توسعه جنگافزارهای پیشرفته به عنوان تنها راه برای گریز زدن از تاریخ و قرار دادن خود در موقعیتی که بتوان آن نظام تحمیلی غرب را به مبارزه طلبید، فراهم میکند.
- سلاح – کشور لزوما نباید نفتی باشد. کره شمالی که سخت در کار پیشبرد فناوری هستهایست، نامزد سلاح – کشور است. این کشور به عنوان یک ملت – کشور به همان اندازه جمهوری دمکراتیک آلمان مشروعیت دارد. دستگاه حکومت آن نه به خاطر نفت بلکه به دلیل یک استالینیسم شدیدا گسترش یافته، بطور کامل بر جامعه غیر نظامی تسلط دارد و گلایههای ضد غربی آن ژرف و عمیق است.
خطر ناشی از سلاح – کشور، امروز از جانب عراق مطرح است و فردا شاید از جانب کره شمالی و یا لیبی. اما در قرن آینده، افزایش و اشاعه جنگافزارهای راهبردی، صرفا محدود به سلاح – کشورها نخواهد بود. ثروت بادآورده به کشورهای نفتی اجازه میدهد جنگافزارهای مبتنی بر فناوری پیشرفته را بدون داشتن پایه بلوغ یافته صنعتی، وارد کنند. معهذا تصور این جانب دشوار نیست که کشورهای بالغتر – از قبیل آرژانتین، پاکستان، ایران و آفریقای جنوبی – در روال عادی صنعتی شدن به همین سطح از پیشرفت جنگافزاری دست یابند. (امروز اکثر این کشورها با آمریکا روابط دوستانه دارند اما بعضی از آنها بیثبات و بالقوه دشمن هستند.)
به این ترتیب، شاید بهتر باشد عصر پس از جنگ سرد را عصر جنگافزارهای انهدام جمعی نامید. افزایش و اشاعه جنگافزارهای انهدام جمعی و وسائل بکارگیر آنها در دوران باقیمانده از عمر ما بزرگترین خطر واحد علیه امنیت جهانی خواهد بود. همین موضوع است که نظام بینالمللی جدید را نه بصورت یک رویای امپراتوری و یا یک خیال «رویای ویلسونی»***، بلکه بصورت چیزی که مستلزم دقیقترین و بیشترین احتیاطها است درمیآورد. رفته رفته برای غرب روشن میشد که برای زیر نظر داشتن این جنگافزارها و کسانیکه آنها را به نشانه تهدید تکان میدهند. یک قوانین و مقررات جدیدی لازم است.
در مباحثات مجالس قانونگذاری پیرامون بحران خلیجفارس حتی نیل کنتاک، رهبر حزب کارگر انگلستان نیز تاکید کرد که بیرون راندن عراق از کویت کافی نیست. او گفت ذخائر جنگ افزارهای شیمیائی عراق باید منهدم شود و برنامه هستهای آن از طرف یک تشکیلات بینالمللی تحت نظر قرار گیرد. زمانی که حزب کارگر انگلیس، که به ندرت جایگاه عقابها، جنگطلبها، است به این ترتیب سخن بگوید، این نشانه و یا به عبارتی، آغاز یک اتفاقنظر جدید غربی است.
اتفاقنظر برای آنکه دقیقا چه کاری انجام دهیم؟ در برابر این سئوال پاسخ دقیقی وجود ندارد. اما هر راهحلی باید سه عنصر را در بر داشته باشد: جلوگیری مشابه کمیته هماهنگی بر مهارهای صادراتی ایجاد کنیم تا از این طریق از رسیدن فناوریهای باز هم پیشرفتهتر به این قبیل کشورها جلوگیری شود. دوم آنکه، کشورهائیکه این قبیل جنگافزارها را به طریقی بدست آوردهاند باید به یک مهار شدید خارجی تن در دهند و یا در خطر خلع سلاح عملی قرار گیرند. آخرین عنصر باید توسعه موشکهای ضد موشک قارهپیما و شبکههای دفاع هوائی برای دفاع در مقابل جنگافزارهائی که از مهار و یا برنامههای بازدارنده غربگریز میزنند، باشد.
ممکن است روشهای بهتری وجود داشته باشد. اما راهبرد کلی روشن است. با ظهور سلاح – کشورها هیچ راه دیگر بغیر از رویاروئی، بازدارندگی و، در صورت لزوم، خلع سلاح – کشورهائی که جنگافزارهای خود را وسیله تهدید قرار میدهند و از جنگافزارهای انهدام جمعی استفاده میکنند وجود ندارد هیچ کشوری نیست که این کار را انجام دهد. غیر از آمریکا، با حمایت هر چند متحدی که به این اقدام بپیوندند.
شق دیگر این خطمشی مداخلهجویانه و عظیم و دشوار – شق دیگر یک قطبی بودن جهان – یک جهان باثبات و بیتغییر چندقطبی نیست. جهان کنونی جهان دوران قرن هجدهم نیست که در آن قدرتهای پیشرفته مانند اروپا، روسیه، چین، آمریکا و ژاپن برای بدست آوردن موقعیت بهتر در بازی ملتها به حیله و دسیسه متوسل میشدند. امروز اگر جهان یک قطبی نباشد، پرآشوب خواهد بود.
منظور من این نیست که جنگافزارهای انهدام جمعی تنها عاملی است که جهان پس از جنگ سرد را تهدید میکند. این جنگافزارها صرفا آشکارترین آنها محسوب میشوند. تهدیدات دیگری نیز وجود دارد، اما آنها حالت توهمآمیزتری دارند و امروزه تنها در حاشیه میتوان آنها را مشاهده کرد: برای مثال، اوجگیری ملیگرائی تهاجمی متعصب در دستهبندی در حال از هم گسیختگی کمونیستی (یک شکل افراطی آن، ظهور یک روسیه «وایمار»، هرچند کوچکتر از سابق، ولی طغیانگر، متنفر از بیگانه و خشمگین است.) و برخی از تهدیداتی که علیه صلح قرن بیست و یکم وجود دارد، امروز همانند نازیسم در سال 1920، نامرئی و نامحسوس است. آنها بزودی خود را نشان خواهند داد. فقط ناامیدان معتقد به ظهور مدینه فاضله هستند که میتوانند طور دیگری فکر کنند.
ما در آستانه دورانی غیر عادی هستیم. بیشترین امید ما برای یمنی در چنین دورانی، همانند دوران دشوار گذشته، به قدرت و اداره آمریکا – قدرت و اداره برای رهبری یک جهان یک قطبی، تعیین مقررات و قوانین نظام جهانی بدون خجلت و شرمساری و آماده بودن برای به اجرا درآوردن آنها – بسته است. جلوگیری از آشوب در مقایسه با وظایف بزرگی چون شکست فاشیسم و کمونیسم، مسئولیتی است که عظمت آن چندان مشهود نیست. این وظیفهای نیست که ما پس از مبارزه عظیم آشکاری که به تازگی به اتمام رسیده است جنگ سرد علاقمند به عهدهدار شدن آن باشیم. اما این مسئولیت به همان اندازه با ارزش و بزرگ و به همان اندازه ضروریست.