تاریخ انتشار : ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۲  ، 
کد خبر : ۲۴۴۶۹۱

جنگ گرجستان و تأثیر آن در بازگشت روسیۀ جدید به روسیۀ کهن


کاوه بیات
اگرچه اینک با آراء و بررسی‌های فراوانی که بعد از واقعه و در توضیح علل و عوامل آن منتشر شده‌اند، لشکرکشی اخیر روسیه به گرجستان، امری محتوم و حاصل اجتناب‌ناپذیر تنشی پرسابقه و تدارکی درازمدت تعبیر می‌شود ولی یکی از ویژگی‌های نگران‌کنندۀ این واقعه آن است که این رویارویی و اصولاً رویارویی‌هایی از این دست، می‌‌توانست و می‌تواند در امتداد بسیاری از دیگر «گُسل‌»‌های بر جای مانده از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پیش آید: یعنی هرگونه پیشامدی که از جانب مسکو به پایمال شدن حقوق اقلیت روس‌ یا منافع روسیه در اوکراین، جمهوری‌های بالتیک... و حتی قزاقستان تعبیر گردد یا بالا گرفتن تنش در پاره‌ای از درگیری‌های به ظاهر فرو خفتۀ منطقه‌ای چون بحران قره‌باغ میان جمهوری‌‌های ارمنستان و آذربایجان، با تعابیر مشابهی که بتواند به دنبال داشته باشد.
مجموعه تحولات و رخدادهایی که به جنگ اوسِتیا منجر شد نیز از ویژگی خاصی برخوردار نبود. در گرجستان نیز مانند بسیاری از دیگر نقاط اتحاد شوروی، فروپاشی نظام کمونیستی با بروز موجی از تحرکات ناسیونالیستی توأم شد. تحرکاتی که اگرچه در اصل اعادۀ استقلال ملّی و رهایی از چیرگی مسکو را مدنظر قرار داشت ولی بر مناسبات داخلی گرجستان از جمله مناسبات موجود میان اقوام و ملل آن حوزه نیز تأثیر داشت.
دوران ریاست جمهوری زِویاد گامساخوردیا رئیس‌جمهور گرجستان در دورۀ گذر از نظام شوروی به استقلال ملّی، اگرچه دو سال بیش به طول نیانجامید ـ 1990 تا 1992 ـ ولی آثار بر جای مانده از حوادث این دوره هنوز هم تحولات منطقه‌ای قفقاز را تحت‌الشعاع خود دارد. در این دوره بود که خط مشی «گرجستان برای گرجستانی‌ها»‌ی او و لبۀ تیز تهییج و تبلیغ ناسیونالیستی‌اش در میان پاره‌ای از اقوام گرجستان ـ از جمله اوست‌ها و ابخازها در مناطق شمالی جمهوری ـ واکنش‌هایی را برانگیخت که سرآغاز یک رشته درگیری‌های نظامی در این حوزه‌ شد؛ با فروپاشی شوروی، اوست‌ها خواستار حقوق بیشتری شده بودند و گامساخوردیا نیز در واکنش نسبت به این خواسته‌ها نه فقط خودمختاری آن حوزه‌ را لغو، بلکه نیروهایی را نیز به آن حدود گسیل داشت. در مقابل مسکو نیز با حمایت تلویحی از اوست‌ها (و ابخازها) از یک سو و در عین حال پیشنهاد وساطت و میانجیگری از سوی دیگر وارد کار شد. بهره‌برداری مسکو از این درگیری‌ها برای حفظ ته‌مانده‌ای از نفوذ خود در آن حدود و بالاخره گرفتار شدن گرجستان به یک دورۀ نسبتاً طولانی از بی‌ثباتی داخلی از عوارض اصلی این دوره از تحولات گرجستان بود.
تلاش ناموفق گرجی‌ها برای حل و فصل نظامی مسائل اوستیا و ابخاز به سقوط گامساخوردیا منجر شد و توسعۀ بیش از پیش هرج و مرج و فرادستی گروه‌های شبه نظامی در کشور. تنها در پی مراجعت شواردنادزه به عرصۀ تحولات سیاسی بود که بالاخره با اعادۀ حداقل از اقتدار حکومتی تفلیس و ترک مخاصمه با طرفین درگیر، گرجستان نیز به تدریج آرام گرفت.1
اگرچه شواردنادزه در اواسط دهۀ 1990 با مقامات اوستیای جنوبی ملاقات‌هایی داشت و برای بازگشت بخشی از آوارگان دو طرف به موطن‌شان توافق‌هایی صورت گرفت ولی سرریز صدها هزار آوازۀ گرجی از نقاطی چون اوستیا و ابخاز، جدایی عملی این دو حوزۀ از پیکر گرجستان تحت سرپرستی نیروهای «حافظ صلح» روسیه، و رضایت اجباری به خودمختاری گستردۀ نقاطی دیگر چون آجارستان در جنوب غرب کشور حاصل اصلی تحولات این دوره بود. این دورۀ ده ساله که ویژگی‌ اصلی آن حفظ وضعیت موجود بود، بالاخره در سال 2003 و در خلال پیروزی سوم ـ ولی مستعجل ـ شواردنادزه در انتخابات ریاست جمهوری به پایان آمد.
تغییر وضعیت موجود هدف اصلی انقلاب رنگینی بود که در نوامبر 2003 به حکومت شواردنادزه پایان داد. نزدیکی بیشتر به غرب از طریق اتخاذ تدابیری چون تقاضای عضویت در ناتو و آن‌گاه، براساس نیرویی که قرار بود این تحرک جدید به وجود آورد، روشن کردن تکلیف قلمروهای از دست رفته در صدر برنامه‌های ساکاشویلی قرار گرفت. بازسازی توان نظامی گرجستان با کمک ایالات متحده و اروپا از اجزاء اصلی نیروی مورد بحث بود. بودجۀ نظامی گرجستان با کمک ایالات متحده و اروپا از اجزاء اصلی نیروی مورد بحث بود.
بودجۀ نظامی گرجستان در سال 2007 به حدود یک میلیارد دلار رسید. همان‌گونه که اعادۀ مسالمت‌آمیز حاکمیت تفلیس بر آجارستان نشان داد (مه 2004) مراحل نخست این برنامه نیز با موفقیت‌هایی همراه شد. ولی مراحل بعدی آن در مصاف با جدایی‌طلبی اوستیا و ابخاز ـ همان‌گونه که شکست فاحش نیروهای نظامی گرجستان در جنگ چهار روزه اوت نشان داد، نه فقط با موفقیتی روبرو نشد، بلکه در یک مقطع، احتمال بقای گرجستان را نیز به عنوان یک واحد سیاسی مستقل زیر سئوال برد.
تاریخ پایان‌ناپذیر
در آغاز این یادداشت به وجه به ظاهر اجتناب‌ناپذیر و محتوم این رویارویی اشاره شد؛ وجهی که بیش از آنکه به تحولات داخلی گرجستان و حاصل تحرکات سیاسی اخیر آن حوزه مربوط باشد به رشته تحولاتی مربوط می‌شود که در همین دوره در عرصۀ مناسبات بین‌المللی و منطقه‌ای روی داده است.
مدت زمانی است که بسیاری از تحولات روزگار از نادرستی و بطلان آراء خوش‌خیالانه‌ای خبر می‌دهند که در اوائل دهۀ 1990 و در پی فروپاشی اتحاد شوروی، در مورد «پایان تاریخ» یعنی پیروزی بی‌قید و شرط جهان‌بینی لیبرال بر جهان و به ویژه برگشت‌ناپذیری‌ آن، رواج یافته بود.2
اگرچه نادیده گرفتن نمونه چین و توسعۀ شگرف اقتصادی آن در چارچوبی مغایر با تعابیر رایج از لیبرالیسم و اقتصاد آزاد دشوار بود، ولی می‌شد آن را به یک استثنایی «شرقی» نسبت داد و کم و بیش از کنارش گذشت. ولی بازگشت روسیه به صورت جدیدی از نظام امپراتوری پیشین با شکل آمرانه و بسته‌ای که نظام حکومتی آن به خود گرفته است، «اروپایی‌تر» و لهذا نزدیکتر از آن است که بیش از این بتوان نادیده‌اش گرفت.
اگرچه بخشی از جهان غرب ـ از جمله تعدادی از کشورهای اروپایی چون آلمان، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا... ـ هر یک بنا به دلایلی در کاستن از اهمیت این واقعه و اجتناب از شناسایی آن به عنوان نشانه‌ای از نهادینه شدن یک تغییر ماهوی در نظام حاکم بر فدراسیون روسیه اقدام خواهند کرد، ولی واقعیت امر کتمان‌ناپذیر است.3
برای مثال هم اینک در خرد و ناچیز جلوه دادن جنگ اوست با اشاره به اقدام یلتسین در صدور فرمان حمله به چچنستان در بدو عهده‌دار شدن ریاست جمهوری روسیه در 1994 ـ (جنگ اول چچن) ـ و اقدام مشابه پوتین در آغاز زمامداریش در 1999 ـ (جنگ دوم چچن) ـ، این جنگ را نیز پیروی مدودف از سنن مربوط به جابجایی قدرت در روسیه جدید، بخشی از مراسم تحلیف زمامداران کرملین توصیف می‌کنند و نه چیزی بیش.4
گروهی دیگر نیز با تأکید بر عملکرد قابل تأمل ساکاشویلی در فراهم ساختن زمینه‌های این درگیری به صورت صدور فرمان حملۀ واحد‌های نظامی گرجستان به تسخینوالی در شبانگاه هفتم اوت، و یا حداقل عدم بروز هشیاری لازم در اجتناب از اجابت اقدامات تحریک‌آمیز روسیه (و همپیمان‌های اوسِت آنها) در این غائله، سعی در پوشاندن یکی از ابعاد اصلی این ماجرا دارند5 یعنی پرده‌پوشی بر تجاوز نظامی یک قدرت بزرگ جهانی به یک کشور کوچک همسایه و نقض صریح یکی از اصول حاکم بر مناسبات بین‌المللی که عبارت باشد از اصل محترم داشتن تمامیت ارضی کشورها، از طریق اقدامی چون شناسایی جدایی اوستیا و ابخاز از کشور گرجستان.
و بر همین روال با طرح قیاس مع‌‌الفارقی چون مقایسۀ اقدام اتحادیۀ اروپایی در شناسایی استقلال کوزوو با رویکرد اخیر روسیه نسبت به اوستیا و ابخاز نیز یک چنین اقدامی را نمی‌‌تواند موجه دارد.6
همانگونه که سالومه زورابیشویلی، وزیر خارجه پیشین جمهوری گرجستان و یکی از منتقدان و مخالفان جدّی ساکاشویلی در حال حاضر، خاطر‌نشان کرده است، به رغم تمامی اماها و اگرهای این ماجرا ـ از جمله میزان کیاست ساکاشویلی ـ حملۀ روسیه به گرجستان، رشته پرسش‌هایی را مطرح کرده است که جهان نمی‌تواند نسبت بدان‌ها بی‌تفاوت بماند:
«... هنگامی که یک کشور کوچک به خاطر آنکه مردمش تصمیم‌ گرفته‌اند در واکنش نسبت به رویکرد مندرس روسیه نسبت به «حیاط خلوت‌»‌اش، رو به جانب غرب آورند، در معرض تسخیر و انهدام قرار می‌گیرد، جهان بایستی چه واکنشی نشان دهد؟». و این پرسش دیگر که آیا یک کشور مستقل «... حق ندارد که متحدان، نظام اقتصادی و رهبرانش را خود انتخاب کند؟».7 بنابراین و با در نظر گرفتن پرسش‌هایی از این دست، مباحث دیگری نیز که تحت عنوان «تنگ‌تر شدن حلقۀ محاصرۀ ناتو» در توجیه ستیزه‌جویی اخیر روسیه طرح می‌شود8 موضوعیت خود را از دست می‌دهد.
گسترده‌تر شدن حوزۀ پیمان ناتو فقط در زیاده‌طلبی مفروض غرب ریشه ندارد؛ بخش مهمی از این فرایند بحث‌انگیز حاصل نگرانی عمیق بسیاری از کشورهای سابق حوزه شرق از روسیه‌ای امپراتوری‌مآب است که هنوز در اشاره به بسیاری از حوزه‌‌های همسایه خود از اصطلاحات پرمعنایی چون «خارج نزدیک» و «حیاط خلوت» و «حوزه نفوذ» و غیره استفاده می‌کند.
در واکنش به طرح مجدد مفاهیمی از این دست و با در نظر داشتن معنای عملی و تاریخی آن در طی قرن‌ها تجاوز و توسعه‌طلبی روسیه است که کشورهایی چون لهستان و جماهیر بالتیک، اوکراین و گرجستان از بدو فروپاشی بلوک شرق و فراهم آمدن مقدمات استقلال، شوخی فوکویاما را در باب «پایان تاریخ» جدّی نگرفته و نظر به تجارب پیش گفته، حق خود دانستند که «متحدان، نظام اقتصادی،‌ رهبرانشان را خود انتخاب کنند.» می‌بینیم که نگرانی‌ آنها نیز بی‌مورد نبوده است، هر چند راه‌حلی هم که به نظرشان رسیده بود نیز با توجه به عدم آمادگی غرب برای رویارویی با یک روسیۀ غیر همراه‌ ـ اینک راه‌حل مطمئنی به نظر نمی‌رسد؛ غربی که به نظر می‌رسد شوخی فوکویاما را جدّی گرفته بود.
در بررسی علل و زمینه‌های پیش‌آمد جنگ روسیه و گرجستان بر سر اوستیا (و ابخاز) از انبوهی از نکات و فرضیات حاشیه‌ای دیگر نیز می‌توان سخن گفت؛ گرجی‌ها با تأکید بر توانایی روسیه در سازماندهی یک واکنش سریع نسبت به رخدادهای تسخینوالی از تدارک و تصمیم قبلی آنها برای شروع این جنگ سخن گفته و پاره‌ای از مکالمات فرماندهان نظامی روس‌ را در مراحل قبل از حمله، که ثبت دستگاه‌های استراق‌ سمع آنها شده است، به عنوان مدرک ارائه می‌کنند. طرف مقابل ـ و همچنین گروهی از ناظران غربی ـ با اشاره به حضور گسترده واحد‌های ارتش روسیه در آن حوزه به دلیل مانورهایی از پیش در شمال قفقاز جریان داشت اتهامات گرجستان را وارد ندانسته و آن واکنش سریع را نیز پدیده خارق‌العاده‌ای توصیف نمی‌کنند.9
گروهی دیگر با توجه به توانایی گستردۀ تشکیلات اطلاعاتی و نظامی غرب در شناسایی هر‌گونه نقل و انتقال نظامی و تحلیل داده‌هایی از آن دست، از احتمال وجود نوعی دسیسه و طرح قبلی در استقبال از یک چنین برخوردی سخن گفته‌اند؛ از تمایل پاره‌ای از محافل جمهوری‌خواه در ایالات متحده گرفته تا برنامۀ ساکاشویلی در کشاندن بیش از پیش پای غرب به این مناقشه.10
با آنکه چگونگی بروز و شکل‌گیری بحران اخیر نقطه‌های ناروشن و ابهامات فراوانی دارد که تا مدت‌ها نیز مورد بحث خواهند بود11 ولی همان‌گونه که اشاره شد رسیدگی به این قبیل پرسش‌ها نمی‌تواند و نباید مانع از آن باشد که وجه اصلی و اساسی بحث که عبارت باشد از قوام یافتن یک تغییر اساسی در ماهیت نظام حاکم بر روسیه جدید از نظر دور افتد. و این پدیده‌ای است که علل و ریشه‌های آن را فقط در چارچوب حوادث و تحولاتی محدود و منحصر به رویارویی اخیر روسیه و گرجستان بر سر اوستیای جنوبی نمی‌توان دنبال کرد. بخش مهمی از این بحث را در ویژگی‌ها و خصوصیات نظامی جدیدی باید جستجو کرد که در سال‌های اخیر و در فاصلۀ بیش از پیش از دورۀ اصلاحات اولیه، در روسیه جدید در حال شکل‌گیری است و لشکر‌کشی اخیر به گرجستان نیز تبلور نهایی آن.
برآمدن یک طبقه جدید حاکم ـ ترکیبی از نخبگان حزبی و امنیتی رژیم سابق و اولیگارشی جدید ـ که خود را به صورت بسته شدن تدریجی فضای سیاسی روسیه و انحصار قدرت در دست این طبقۀ جدید نشان می‌دهد، به انضمام رشد مالی و اقتصادی حاصل از افزایش بهای گاز و نفت در بازارهای جهانی، روسیه را به فکرهایی انداخته است.
همزمان با توصیف فروپاشی شوروی از سوی پوتین به عنوان «بزرگترین فاجعۀ ژئوپولتیک» جهان در قرن بیستم12، نگاه رایج نسبت به «گذشتۀ نزدیک» روسیه ـ نیز ابعاد گسترده‌تری یافته است. در حالی که در سال‌های دهۀ 1990 و در چارچوب تمنیّات دموکراتیک وقت، از استالین به درستی به عنوان یکی از بزرگترین جنایتکاران تاریخ و از تاریخ آن زمان روسیه نیز به عنوان یکی از سیاهترین ادوار تاریخ آن سرزمین یاد می‌شد، اینک در راهنمای تدریس منتشر شده از سوی وزارت علوم و آموزش روسیه،‌ توصیه شده «... نشان داده شود که استالین در مقام یک مدیر فوق‌العاده توانا، در یک شرایط خاص تاریخی عمل می‌کرد و به عنوان حافظ نظام، با اتکاء به یک مرکزیت پشتیبان سرسخت تحول کشور به یک جامعۀ صنعتی...» بود.13
برای کسانی که با این دورۀ سیاه از تاریخ روسیۀ شوروی آشنایی دارند معنای مترتب بر طرح چنین تفسیرهایی کاملاً روشن است. اعادۀ حیثیت از پطر کبیر و اولاد و احفاد وی مدت زمانی است که آغاز شده و اینک با افزوده شدن این حلقۀ واسط، می‌توان گفت که چرخۀ اعادۀ حیثیت از گذشتۀ سیاه امپراتوری روسیه کامل شد و بار دیگر روسیه در همان جایگاهی قرار می‌گیرد که بیش از پانصد سال است که گرفتار آن می‌باشد یعنی ناتوانی در پشت سر گذاشتن یک قالب امپراتوری و تبدیل به یک دولت ـ ملت متعارف و امروزی.
لشکرکشی اخیر روسیه به گرجستان نیز به رغم تمام علل و دلایل جانبی که می‌‌توان در توضیحش برشمرد، اساساً در یک چنین چارچوبی قابل ارزیابی است و از پیشامد آن، هم باید متأسف بود و هم نگران. اگرچه این پدیده یعنی تلاش روسیه برای اعادۀ موقعیت پیشینش در مقام یک ابرقدرت جهانی می‌‌تواند در کوتاه‌مدت،‌ تا حدودی از مشکلاتی که ما ایرانیان در روابط خارجی خود پیش آورده‌ایم، کم کند ولی این پدیده در درازمدت برای کشورهایی چون ایران که از دیرباز قربانی سیاست‌های تجاوز‌کارانۀ روسیه بوده‌اند، به هیچ وجه تحول مثبتی نیست و باید تحولات آتی آن را تحت نظر داشت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات