تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۰  ، 
کد خبر : ۲۴۴۸۲۳

آمریکا و نقشه جانشین جهان


مرتضی شیرودی
آمریکا برای اینکه استراتژی کارآمد داشته باشد، به نقشۀ جدیدی از جهان نیاز دارد؛ نقشه‌ای از جهان که منطق سیاسی و موازنه قدرت است. پس از جنگ جهانی دوم و بروز چالش‌ها، اروپایی به جای رقابت با یکدیگر، با هم همکاری کردند که حاصلۀ این همکاری، ایجاد ثروت و توان نظامی برای دولت‌های بزرگ اروپا گردید. پیش از طرح‌ریزی نقشه‌ای جدید، باید نقشۀ جهانی قبلی آمریکا را ببینیم. در سال 1946 شوروی همکاری صلح‌آمیز را نقش بر آب کرد و قصد داشت، دست‌نشانده خود را در اروپای شرقی قرار و نیروهای نظامی خود را در ایران آرایش دهد.
گذشته: تهدید شوروی در وهلۀ نخست ماهیت سیاسی دارد. از این رو، ایالت متحده از طریق حاد کردن وضعیت اقتصادی، راه گسترش کمونیسم را مسدود کرد. اما به محاصره در آوردن اتحاد شوروی از طریق قابلیت‌های برتر نظامی، مستلزم صرف هزینه‌های کلان است. نقشه جهانی کنان، تنها تا سال 1949 راه‌گشای استراتژی کارآمد آمریکا بود. پس از کنان، نیتر رئیس ستاد برنامه‌ریزی سیاسی شد. نقشه جهانی نیتر سیاه و سفید بود. این نقشه این بود که ایالت متحده با کمک قدرت نظامی، اتحاد شوروی را به محاصره در آورد. دولت آمریکا جز آنکه امکانات تسلیحاتی خود را گسترش دهد، چاره‌ دیگری نداشت.
مسکو و پکن با یکدیگر متحد شدند تا به موجب طراحی جامع، دست کشورهای غربی را از سرزمین‌های آسیایی کوتاه کنند ایالت متحده ضمن جمع‌آوری تسلیحات هسته‌ای، با کشورهای همسایه شوروی طرح دوستی ریخت و در کره و ویتنام جنگ به راه انداخت. نکته این است که هر یک از این افراد، نقشه باصلابت را عرضه و استراتژی کارآمد و حمایت داخلی برای ثمر دادن استراتژی فراهم آوردند. در آخر ایالت متحده از هدف خود آگاه بود و برای رسیدن به آن برنامه‌ریزی می‌کردند.
خطوط جریمۀ جدید: باید گفت طرح‌ریزی استراتژی کارآمد در طول جنگ سرد، آسان‌تر از امروز بود، چون در آن زمان دو قدرت وجود داشت که موجب متمرکز شدن افکار می‌شد و کشورها ناخود آگاه در یکی از این دو بلوک قرار می‌گرفت. دغدغه تحلیل‌گران تعیین مرزهای آنها بود. امروز هیچ رقیبی در برابر آمریکا نیست. آمریکایی‌ها حق دارند، در برابر حملات تروریستی نگران باشند. تحولات سریع فن‌آوری و ایجاد عصر دیجیتالی این کار را دشوارتر کرده است و در عصر حاضر، ممکن است یک ویروس رایانه‌ای از یک جنگنده اف 16 قدرتمندتر باشد. تحولات اخیر برنامه‌ریزی برای آینده را دشوار می‌کند؛ اما از سوی دیگر، نفوذ بی‌سابقه اطلاعات را در دسترس ایالت متحده قرار می‌دهد و این کامیابی فرصتی طلایی را برای آمریکا به همراه دارد. روشنفکران آمریکا تاکنون 5 نقشه جانشین جهان را ارائه کردند.
فوکویاما عنوان کرد که فروپاشی شوروی و استیلای دموکراسی، تاریخ را به انتها رساند؛ مرشمیر آینده‌ای به مراتب تاریک‌تر از فوکویاما ترسیم کرد؛ هانتینگتون اعلام کرد که خطوط جریمۀ اصلی آینده در نقطه تقاطع تمدن‌های بزرگ جهان خواهد بود. در نظر کندی و کاپلن جهان به خطوط اجتماعی ـ اقتصادی تقسیم خواهد شد و در برهه از زمان پست‌رفته‌هایی است اما هر عصر جدید می‌خواهد به دست‌آوردهای پیشین تکیه زده، کیفیت زندگی را تعالی بخشد. اکتشافات علمی اصلی‌ترین منبع رشد اقتصادی به حساب می‌آید. انسان‌ها، تنها در پی آسایش و رفاه مادی نیستند، بلکه آرامش روحی می‌خواهند. این آرامش به شکل قدرت و شهرت اصلی‌ترین عمل نبردهای خونین به شمار می‌آید که موجب جنگ‌های طولانی می‌شود. دموکراسی آزاد یک تمدن سیاسی به حساب می‌آید، چون ارزش و هویتی که انسان در جست‌وجوی آن است، عملاً به آنها می‌دهد. دانشمندان معاصر عقیده دارند که با دموکراسی قادر به همزیستی مسالمت‌آمیز هستند. در دنیایی که از دموکراسی آزاد شکل گرفته، جنگ‌طلبی به مراتب کم‌تر است. چون دولت‌ها یک دیگر را به رسمیت می‌شناسند.
فوکویاما دولت را به دو قسمت تقسیم کرد: دسته نخست مرکب از دموکراسی آزاد است که به رقابت با یک دیگر نمی‌پردازند و کشمکش بر سر رقابت برای همیشه رنگ می‌بازد و دسته دوم دولت‌های غیردموکراتیک که در پی دستیابی به قدرت و شهرت هستند و بر اصول قدیمی خود باقی‌مانده‌اند، بنابراین خط جریمه جدید جهان، در نقطه تقاطع دموکراتیک و غیردموکراتیک قرار می‌گیرد.
ایالت متحده باید فرایند توسعۀ دموکراسی را در استراتژی خود قرار دهد. مرشمیر از به پایان رسیدن جنگ سرد افسوس می‌خورد، چرا که دنیای دوقطبی غرب، از جهان چند قطبی پایدارتر است. دلیل بهتر بودن نظام دو قطبی این است که یک خط جریمه دارد، موجب ایجاد موازنۀ قدرت می‌شود و از پیچیدگی و بی‌ثباتی کمتری برخوردار است. مرشمیر این عقیده را که اتحادیۀ اروپا، حافظ یکپارچگی اروپا است، رد می‌کند، یکپارچگی اروپا به واسطه تهدید شوروی و اقدامات صلح‌جویانه آمریکا در اروپای غربی میسر گردیده است. مرشمیر از ایالت متحده می‌خواهد، تا درگیری جنگ سرد را برای گسترش نظام دوقطبی حفظ کند.
هانتینگتون از مدافعان دموکراسی آزاد است و معتقد است که این دموکراسی پابرجا خواهد ماند. وی می‌گوید که کشورهای غربی سرنوشت خود را رقم خواهند زد و دامنۀ صلح دموکراتیک را گسترش و با یک دیگر برضد غرب متحد خواهند شد. تمدن و فرهنگ شیوه زندگی فرد است. وی معتقد است تمدن‌ها به دو دلیل اهمیت دارند: نخست اینکه جنگ سرد رنگ می‌بازد و تفاوت فرهنگی در حال نمایان شدن است و دوم آنکه نگرش و جهت‌گیری جهانی به تفرقه‌اندازی میان تمدن‌ها است؛ نه متحد شدن آنها. به موجب نقشه او، خطوط جریمه میان تمدن‌ها به خطوط بحران آینده تبدیل خواهد شد. وی هشدار می‌دهد که نقطه اصلی درگیری در آینده نزدیک میان دنیای غرب و دول کنفوسیوس اسلام خواهد بود.
کندی و کاپلن اعتقاد دارند که خط جریمه بعدی میان کشورهای شمال و کشورهای بی‌بضاعت جنوب خواهد بود. نگرانی کندی از این است که به دلیل نبودن زندگی مناسب در جنوب، آنها مهاجرت میلیونی به کشورهای شمال دارند. این کشورها دو راه دارند یا قربانی شوند یا برای به عقب راندن مهاجران، به زور متوسل شوند. دولت در واقع کشوری است که اگر مورد اغتشاشات داخلی قرار گیرد، به آتشی تبدیل می‌شود که نه تنها سرنوشت خود را تعیین نمی‌کند، بلکه ثبات بین‌المللی را به مخاطره خواهد انداخت. کاپلن معتقد است که ایالت متحده باید روش‌های هشدار‌دهنده‌ای را در کشورهای جهان سوم بنیان نهد. در صورت شکست اقدامات بازدارنده، باید در خصوص درگیری مستقیم خیلی مراقب باشد؛ زمانی که منافع استراتژیک خیلی زیاد و هزینه ناچیز بود، می‌تواند مداخله نظامی کند.
به گفته فریدمن جهانی‌سازی عبارت است از: تلفیق بازارها و دولت‌های ملی و فن‌آوری، به نحوی که پیش از این مشاهده نشده است. او معتقد است که فرایند جهانی‌سازی تمام دولت‌ها را به تنگناهایی طلایی مبتلا ساخته و نبرد الکترونیک از کشورهایی که به تنگه‌ای طلایی تن دهند، استقبال می‌کنند و آنها که امتناع کنند، مجازات می‌شوند. در حالی که فوکویاما صلحی دموکراتیک را پیش‌بینی می‌کند، فریدمن به صلحی سرمایه‌داری امید دارد. فریدمن در این باره می‌گوید: امروزه چیزی به عنوان کشورهای جهان اول، دوم، سوم نداریم. آنچه امروزه است، جهان پرتحرک،‌ دنیای جلگه پهناور و جهان‌ کم‌تحرک است. او می‌گوید: فرایند جهانی‌سازی می‌تواند، خط جریمۀ دومی را ایجاد کند. اقتصاد جهانی برندگان و بازندگانی دارد که باعث می‌شود، جنگ‌های داخلی میان طرفداران جهانی شدن با آنهایی که احساس می‌کنند، با این فرایند دچار پس‌رفت شده‌اند، ایجاد شود.
پایان عصر تک‌قطبی آمریکا و نقشه جهانی جدید: بنابر نقشه‌ای که در این کتاب ترسیم شده، اقتدار آمریکا اصلی‌ترین مشخصه محیط ژئوپولولتیک به شمار می‌آید. دامنه محدود قدرت ایالت متحده، حکایت از آن دارد که در حال حاضر، یک قدرت وجود دارد. تک‌قطبی، جهانی مساوات‌طلب را موجب نمی‌شود؛ ولی از رقابت قدرت جلوگیری می‌کند. وجود قدرت‌های بزرگ در جهان موجب جنگ‌های خانمان‌سوز می‌شود و در مقابل دورۀ تک‌قطبی، با صلح‌انگیزه‌ترین دوره‌های تاریخ مطابقت دارد. ثبات نسبی عصر حاضر، تنها از منابعی که در دسترس ایالت متحده قرار داد، نشأت نمی‌گیرد، بلکه تمایل ایالات متحده هم برای استفاده از این منابع در این امر دخیل است و زمانی که شخصاً در راءس امور قرار نداشت، اوضاع و احوال را از پس صحنه رهبری می‌کرد. اقتصاد جهانی پس از جنگ سرد رو به افزایش گذاشت و رفاه و توسعه اقتصادی را در بین کشورها بالا برد و تأثیرات جهانی‌سازی، جزء جدایی‌ناپذیر قدرت آمریکا به حساب می‌آید. دلار آمریکا واحد پولی برتر است، بیش از نیمی از شرکت‌های طراز اول جهان آمریکایی هستند... در واقع جهانی‌سازی آمریکایی شده است. این امر در مورد دموکراتیک نیز صدق می‌کند.
مداخله بشردوستانه از دیگر تأثیرات مثبت تک‌قطبی‌گری به حساب می‌آید؛ هر چند که حوادث تروریستی نیویورک و واشنگتن به هیچ عنوان تضمین‌کننده آسیب‌پذیری آن نیست. متخصصانی که آینده را تحلیل می‌کنند، مرتکب اشتباه می‌شوند آنها بیش از اندازه به زمان حال تکیه می‌کنند. مشکل آن است که برداشت‌های زمان حال، رهنمود چندانی برای آینده به دست نمی‌‌دهد. اقتصاد جهان‌ پستی و بلندی‌های زیادی را در سال‌های آتی به خود خواهد دید. عصر تک قطبی آمریکا تا پایان دهۀ حاضر بیشتر به طول نخواهد انجامید. نخست اشاعه قدرت است که هیچ قدرتی نیست که تا ابد اقتدار خویش را حفظ کند. حریف آمریکا دولت مشخصی نیست، بلکه اتحادیه اروپایی است که با به روی هم گذاشتن ثروت خود، منابع بیش از 12 کشور اروپایی بدان افزوده خواهد شد و این گونه، انقلاب اقتصادی در حال وقوع است. منابع اتحادیه اروپا رونق گرفته، میزان نفوذ نیز میان دو طرف عادلانه تقسیم خواهد شد. اروپا رفته رفته قوی می‌گردد و نقشی را خواستار است که با وضعیت جدیدش همخوانی داشته باشد.
ماهیت متغیر جهانی‌نگری ایالات متحده، دومین جریانی است که در عصر تک قطبی آمریکا را در آینده به پایان می‌رساند. تک‌قطبی‌گری در گرو موجودیت حکومتی است که نه تنها از برتری بهره‌مند است، بلکه آمادگی آن را داشته باشد که ابزارهای ‌برتری خود را در راه مطیع ساختن افراد و تضمین بین‌المللی صرف کند. اشتیاق رو به کاهش گذارده آمریکا برای مشارکت جهانی، نتیجه مستقیم جو متغیر بین‌الملل است. آمریکایی‌ها کم‌کم به این نتیجه رسیدند که اروپایی‌های متمول و دموکراتیک، باید در زمان صلح از خود حفاظت کنند. عقب‌نشینی آمریکا از امور بین‌الملل عواقب وخیمی به دنبال خواهد داشت، چرا که ثبات جهان تا اندازۀ زیادی در گرو اراده و قدرت ایالت متحده است. سیاست یک‌ جانبه‌گرایانه روزافزون آمریکا نیز به همین اندازه نگران‌کننده است. نه تنها احتمال می‌رود که ایالت متحده در اداره نظم بین‌الملل حضور کم‌فروغی داشته، بلکه ممکن است که در صورت شرکت جستن در این امر، به شکلی یک‌جانبه این مهم را به انجام رساند.
سیاست یک‌جانبۀ ایالت متحده از این ترس نشأت می‌گیرد که اقدامات بین‌المللی، حق استقلال و آزادی عمل آنها را دچار تعرض می‌کند. آمریکا به سیاست انزواگرایانه روی می‌آورد. آمریکا پس از حادثه 11 سپتامبر، هر دو سیاست جهانی‌نگری و چند جانبه‌گرایانه خود را از سر گرفته است که ترکیب سیاست انزواگرایانه و یک‌ جانبه‌ آمریکا، از آمیزه‌ای خطرناک حکایت دارد. اگر قرار است آمریکا به سیاست جهانی‌نگری دست یابد، باید حمایت‌های مردم را در داخل کشور برانگیزد. اقدامات بین‌المللی مورد نیاز را برای حفظ ثبات استحکام بخشد؛ اما با ظهور اروپا و آسیا سیاست جهانی‌نگری و عصر تک‌قطبی آمریکا، عمر چندانی ندارد.
نقص نقشه جهانی هانتینگتون
اول اینکه برای رو در رویی فرهنگ‌های دیگر با جهان غرب دلایل کافی وجود ندارد، چون اگر نقشه او درست بود، اکنون می‌بایست گروه‌های فرهنگی برای رویارویی با آمریکا شکل می‌گرفتند. ممکن است موج انزجار از ایالت متحده، از دیگر جاها عمیق‌تر باشد و علت اصلی مشکل قدرت آن است و بیشتر مناقشات جهان میان دولت‌های همسایه است. دولت‌های همسایه منافع ملی یک دیگر را تهدید کرده، احساس همسانی را که به لحاظ فرهنگ و قومیت مشابه میان آنها برقرار باشد، زیر پا می‌گذارند.
نقشۀ جهانی کندی و کاپلن نقایصی دارد. مناطق در حال توسعه در آستانۀ بحران است؛ مثل ایدز، خشکسالی، جرم و... مشکل آن است که کشور شمالی در این خصوص بودجه ناچیزی در خصوص مساعدت‌های خارجی هزینه کرده است. ممکن است برخی دولت‌های مربوطه به نابودی گرایند و کشورهای در حال توسعه، با بی‌اعتنایی از کنار آنها خواهند گذشت. در کشورهای در حال توسعه، ممکن است تروریست‌ها قرار داشته باشند، بنابراین کشورهای شمال نمی‌توانند، با بی‌اعتنایی از کنار آنها بگذرند. ضرورت جلوگیری از خسارت و زیان‌های وارده از سوی تشکل‌های جانبی، باید به اولویت ملی آمریکا تبدیل گردد. اما نباید اساس استراتژی کارآمد جدید، قواعد کلی قلمداد شود، چرا که این کار به منزلۀ اعطای یک پیروزی چشم‌گیر به تروریست‌هاست.
نقشه‌ای که در این کتاب ترسیم شده، با نقشه مرشمیر مشابهت تحلیلی دارد. عنصر واقع‌گرایی محور هر دو نقشه به حساب می‌آید. نظریه تحلیلی مرشمیر همانا عدم تشخیص قابلیت راه‌کار سیاسی در بهبود منطق رقابت‌طلبانه واقع‌گرایی است. توزیع و ماهیت قدرت نظامی، تنها عناصر تشکیل‌دهندۀ نقشه جهانی به شمار می‌آیند.
اتحادیه اروپا به دلیل ماهیت درونی دول اروپایی، در برابر نقش تعدیل‌کننده یکپارچگی و همین‌طور پرورش ماهیت مشترک اروپایی، در برابر منطق واقع‌گرایی ایستادگی کرد. منطق واقع‌گرایی مرشمیر، حتی بویی از آرمان‌گرایی نبرده و بی‌روح‌تر از آن است که بتواند این قبیل منابع برجستۀ تحول بین‌المللی را در خود جای دهد. اکنون معضل ما تعیین بهترین شیوه برای دور جستن از حرکت تدریجی، به سوی رقابتی است که به زوال عصر تک‌قطبی آمریکا خواهد انجامید. پیچیدگی مباحثات فوکویاما و فریدمن به مراتب بیش‌تر بوده، رویکرد آنها در خصوص دموکراسی و جهانی‌سازی با آنچه در این کتاب، در مورد عصر چندقطبی و بازگشت رقابت جهانی گفته شده،‌ به کلی مغایرت دارد. فوکویاما ادعا می‌کند که جهان دموکراسی یا چندقطبی دموکراسی ثبات خواهد داشت.
دموکراسی‌ها با یک دیگر وارد نبرد نخواهند شد. فریدمن هم ادعا می‌کند که چندقطبی‌گری، مانند گذشته عمل نمی‌کند و در کنار یک دیگر هستند؛ در حالی که کارشناسان همچنان به جهانی‌سازی و دموکراتیک کردن اطمینان دارند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات