«امر قدسی» (the sacred) هسته مرکزی ساختار تئوریک سنتگرایی را تشکیل میدهد. این هسته مرکزی ابعاد این نظریه را توضیح میدهد و کلیت ارگانیک آن را حفظ میکند. جهانشناسی سنتگرایان هم طبق این قاعده پیوندی ارگانیک با امر قدسی دارد. چگونگی حضور امر قدسی در آرای سنتگرایان در قالب نظریه «تشکیک وجود» قرار میگیرد. طبق این نظریه رابطه خداوند با عالم از جنس صدور یا فیضان (emanation) است نه علیت به معنای Causation. صدور، نوعی رابطه علیت بین حق تعالی و عالم هستی یا موجودات ممکن است که در آن علت و معلول قابل انفکاک از یکدیگر نیستند.(1)
بنا به تمثیل رابطه خداوند با عالم، رابطه بنا و ساختمان نیست، بلکه رابطه خورشید و پرتو آن است. کثرت حاصل از تشکیک وجود با وحدت تخاصمی ندارد چرا که از جنس کثرت مرتبهای است و نه کثرت تباینی «اگر کثرت مرتبهای باشد نه تنها مضر به وحدت نیست، بلکه موید وحدت است. کثرات وجود همینطورند. یک وجود واحد هست، و آن وجود در مرتبهای ظهور عقلانی پیدا میکند و در مرتبهای دیگر ظهور نفسانی و در مراحل مادون در عالم طبیعت ظهور طبیعی مییابد، اینها همه تجلیات یک وجود واحد است.»(2)
طبیعتا بحث تشکیک وجود فهم سلسله مراتب واقعیت را به همراه دارد. در راس این سلسله مراتب واجبالوجود یا همان حق (the Real) است و مراتب عالم همه تجلی و پرتوی از نور وجود اوست. مراتب عالم منبع نور را، توامان هم مینمایاند و هم محجوب میکند. «لازمه درک خداوند به مثابه حق، این است که واقعیت مراتبی دارد و آن واقعیت تنها طیفی روحی ـ جسمی در خارج که قابل تعریف تجربی باشد، نیست. جهان به اندازهای واقعی است که تجلیبخش خداوند باشد، خداوندی که یگانه حق است. اما جهان تا اندازهای غیرواقعی است که خداوند را به مثابه حق مخفی میسازد و در پس حجاب میبرد.»(3) امر قدسی در مراتب پایینتر رخ مینماید و رخ میپوشاند. سنتگرایان حضور امر قدسی را در تمام سلسله مراتب عالم «میبینند». این حضور همه جایی در اسلام با اصل «توحید» نشان داده میشود.
توحید از منظر سنتگرایان، صرفا یکی از اصول دین مبنی بر اینکه خداوند یگانه است نیست، بلکه «روشی برای اتحاد و انسجام، وسیلهای برای «کل» شدن و محقق ساختن وحدت ژرف همه هستی نیز هست.»(4) وحدت تمام عالم از طریق حضور و تجلی حق در سلسله مراتب عالم ممکن است. از این منظر، مسلمان به معنای همه مخلوقات عالم هستی است.(5) همه مخلوقات عالم تابع اراده حقاند. این تصویر سلسله مراتبی از عالم بنیاد موضعی است که سنتگرایان اختیار کردهاند اما انسان در سلسله مراتب عالم (جهان اکبر) چه جایگاهی دارد؟ فهم سنتگرایی از انسان فهمی است که ماهیت انسان را در «جا»ی دیگری تعریف میکند. ماهیت انسان همین جا در دسترس نیست. آن جای دیگر همان ساحت امر قدسی است. فرق انسان با سایر موجودات، برزخی بودن وجود اوست. او میتواند بنا به اختیاری که دارد در هر کجای این سلسله مراتب خود را متعین کند، اما برای سنتگرایان صرفا یک شکل از این تعینات، شکل اصیل است و آن مردن در پیشگاه امر مقدس است.
این احتضار، انسان را در ساحت قدس به حضور میآورد. فناءفیالله همانا غایت وجود بشری است. غایب وجود انسان رجعت به پروردگار است و سنن مختلف این رجعت را به طرق گوناگون توضیح دادهاند. نصر، نیل به این بازیابی را از راه آن «طریق سلبی» (negative way) که فرآیندی «کیهان پریشی» (cosmolytic) است و فرآیند «کیهان پیدایی» (cosmogonic) را معکوس میکند، ممکن میداند.(6) طی فرآیند رجعت، مراتب بالاتر نفس انسان به حضور میآید. توضیح اینکه نفس انسان همانند عالم اکبر، سلسله مراتبی است. خود، از طریق معکوس کردن لایههایش در جهت حق تعالی، در جوار خود مطلق که خود انسانی تشعشعی از اوست، آرام میگیرد. تبدل مراتب نفس (نفس اماره، نفس لوامه، نفس مطمئنه و نفس راضیه)(7) بالا رفتن انسان در سلسله مراتب هستی را ممکن میسازد.
برای انسان سنتی، واقعیت امر قدسی همیشه پیش روست و شکل سازماندهی زندگی به صورتی است که با غایت وجودی او تعارضی نداشته باشد. انسان سنتی میداند که جایگاه واقعی او اینجای خاکی نیست. او دور شده از وطنی است بینام. انسان براساس اینکه «تصویر خدا» (imago Dei) است میل وجودی به حضور در ساحت امر قدسی دارد. انسان بنا به موقعیت وجودی خود نگران است. او مضطرب است و در عین حال به وطن خویش مینگرد. انسان به جای واقعی خود گشوده است. این گشودگی به ساحت قدس در معرفتشناسی سنتگرایان هم نمود دارد.
انسان برای آنها موجودی است Intellectual و نه صرفا rational عقل شهودی یا عقل کلی (Intellect) نیرویی است که از طریق آن علم به امر قدسی و اتحاد عالم و معلوم حاصل میشود. «روش عقل کلی توام با اشراق و شهود است، و عقل جزئی (reason) با استدلال و برهان».(8) سنتگرایان با عقل جزئی یا استدلالی مخالف نیستند اما با جایگاه تعیینکنندهای که تجدد برای آن قائل است مخالفند. عقل کلی و عقل جزئی در طول هم هستند، نه در عرض هم. عقل جزئی بازنمون عقل کلی است در مرتبه ذهن(9) و در پرتو آن است که راهگشاست.
نقدی که سنتگرایان به تجدد و مابعد آن دارند ناظر به اصالتی است که آندو برای چیزی غیر از امر قدسی قائلند. تجدد فهم سلسله مراتبی از عالم را حذف میکند و به عبارتی به پایینترین سطح عالم اصالت میدهد. همچنین سلسله مراتب نفس و معرفت را از میان برمیدارد و حتی سلسله مراتب بدن.(10) تجدد با حذف عقل شهودی و اصالت دادن به عقل استدلالی امکان فهم تجربههایی را که در عالم پیشامتجدد درکپذیر بود از دست داد. اینجاست که سنتگرایی تفاوت خود را با سایر منتقدان تجدد آشکار میکند. بحث بر سر خوب یا بد بودن جهان غرب یا شرق نیست، بحث بر سر آن است که آیا امکان «فناء فیالله» یا «ساتوری» در جهان جدید وجود دارد یا نه؟ سنتگرایی بر خلاف بسیاری از منتقدان تجدد که سکولاریسم را صرفا در معنایی سیاسی میفهمند، وجهی وجودشناختی برای آن قائل است.
سکولاریسم از منظر سنتگرایان یعنی قداستزدایی (desacralization) از کل عالم. نتیجه این قداستزدایی از میان رفتن امکان فهم مهمترین بخش عالم و وجود انسان است و این فهمناپذیری، تعینات عینیای در کلیت حیات انسان متجدد دارد. با توجه به اینکه نیاز به امر قدسی نیازی وجودی است، عدم برآورده شدن این نیاز در معنای حقیقیاش، به ظهور و بروز در اشکال دیگر میانجامد. انسان متجدد مرتبا «میخواهد»، سیریناپذیر است، چه در تولید علم، چه در تولید ضد علم. انسان متجدد به شکل وحشتناکی تصور ثابت را از دست داده است. انسان متجدد نمیتواند یک جا «بایستد». او دیگر سکوت را به معنای «در ـ مراقبه ـ بودن» نمیفهمد، سکوت برای او نشان از مشکلی دارد که حرف زدن را سد کرده است. انسان متجدد به شکل خستگیناپذیری حرف میزند. اما شاید مهمترین نقدی که سنتگرایان به تجدد دارند، نقد آنها بر علم و تکنولوِژی جدید است.
نقد علم و تکنولوژی از این جهت حائز اهمیت است که عمده نیروهای منتقد تجدد نسبت به شکل خاصی از معرفت که همان علم تجربی باشد موضعی انفعالی دارند، این در حالی است که سنتگرایان معرفت علمی را نماینده شکل خاصی از نسبت با هستی میدانند که پیشاپیش قدسیت جهان را نفی میکند. سنتگرایان تفاوت علم تجربی جدید را با علوم سنتی در هستیشناسی کاملا متفاوت آنها میدانند. فهم متجدد چون امکان مواجهه با امر قدسی را از دست داده است، توان فهم علم به لحاظ تاریخی پیش از خود را هم ندارد و آن را ابتدای راه خویش میداند، اما سنتگرایی اساسا این دو علم را بیارتباط میداند. علوم سنتی همچون کیمیاگری و نجوم طبیعت را مقدس میدیدند و پیوندی استوار با امر قدسی داشتند.(11) اما علوم تجربی جدید بر بینش یک مرتبهای از عالم استوارند و کل جهان طبیعت را به روابط کمی محض فرو میکاهند.
چه با نقد سنتگرایان از علوم تجربی موافق باشیم چه مخالف، باید به نقشی که این نقد در انسجام تئوریک سنتگرایان دارد اذعان کنیم. سنتگرایی با اصل موضوعه خود که «هر چیزی از اوست» در هیچ کجای سازمان نظریاش با تسامح برخورد نمیکند. بر این اساس مواجهه «درست» با جهان طبیعت مواجههایست که قدسیت آن را بشناسد در غیر این صورت کمیت مقالات و یافتههای علمی فقط نمایانگر دور شدن بیشتر از ذات قدسی طبیعت است. شهوت سیریناپذیر انسان متجدد در هر چیز، خود را در میل به کشف قوانین طبیعت و تجاوز به آن نمودار میکند.(12) انسان متجدد به لحاظ وجودی در وضعیتی است که دیگر امکان فهم طبیعتی که در جهان هایکو حاضر میشود را ندارد:
در ته آب
آرمیده بر سنگ
برگهای پاییزی(13)
اگر هایکوسرا صرفا با توصیف طبیعت از امری لایتناهی و بینام خبر میداد، انسان متجدد با تجاوز بر طبیعت در قالب کشفیات علمی و تولیدات هنری از گمگشتگی خود خبر میدهد. روایت است که «یکی از روسای قبیله سو Sioux (از بومیان آمریکا) وقتی یک نمایشگاه نقاشی را به او نشان دادند در واکنش به آن سخنی را بر زبان آورد که به لحاظ مبالغه شدیدش، بسیار حائز اهمیت است. او گفت: «پس حکمت عجیب سفیدپوستان این است، آنها جنگلهایی را که قرنهای قرن پرافتخار و باشکوه ایستادهاند، قطع میکنند، سینه مادرمان زمین را میشکافند و آب زلال را گل میکنند و بیرحمانه نقاشیها و کوههای خداوند را به هم میریزند و سپس سطحی را رنگاندود میسازند و شاهکار هنریاش مینامند.»(14)
این نقل قول به وضوح مواجهه رازورزانه (mystical) با طبیعت را نشان میدهد. افتخار انسان متجدد آن است که جهان را عاری از رمز و راز کرد و افتخار انسان مابعد متجدد آن است که توهمات خود را به جای آن رمز و راز گذاشت؛ رمز و رازی که نشان از حضور امر قدسی و امکان «اتحاد» انسان با آن داشت و حذف آن ظهور عصری شیطانی را خبر میدهد. «چیزی که رمزی symbolic (از فعل یونانی Symballein به معنای متحد کردن) نیست، جز اهریمنی diabolic ( از فعل یونانی diaballein به معنای تقسیم و تجزیه کردن) نمیتواند بود.»15 تجدد، ابعاد وجود انسان را تکهپاره کرد و اسم این تکهپارگی را پیشرفت گذاشت. در پی آن انواع نظریههای مارکسیستی و روانشناختی به نقد این وضعیت و تلاش برای بازگرداندن تمامیت انسان پرداختند اما این نظریهها بنا به ماهیت سکولاری که دارند نمیدانند تمامیت انسان در جای دیگری به حضور درمیآید؛ در جایی که دیگر نه انسانی است و نه نظریهپردازیای.
در پایان باید گفت سنتگرایی برای فهم جامعه خود ما هم راهگشاست. با عمقی که سنتگرایی به سکولاریسم میبخشد آن را از سطحی سیاسی به سطحی وجودشناختی میبرد. سکولاریسم یعنی حذف امر قدسی از کل عالم. با این وصف وضعیت امروز ما به چه قرار است؟ عشق به انواع فناوری، عشق به دکتر و مهندس شدن فرزندانمان و علاقه وافرمان به انواع نوآوری از چه ساحتی حکایت میکند؟ چرا هیچ کس نمیپرسد منظور علامه طباطبایی از زنده نگه داشتن چراغ حکمت و معرفت چه بود؟(16) باید بپذیریم که چیزی را از دست دادهایم. از دست دادنی که منجر به این شده است که دیگر به لرزشی که بدن مبارک حضرت رسول(ص) را در هنگام نزول سوره «مدثر» فرا گرفت، فکر نکنیم(17)، اما در ابتدای خبرهای صدا و سیما روزی چند مرتبه نام او بشنویم. آن چیزی که محمد(ص) را به لرزه میانداخت در این عصر رخ نمینماید.