تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۳:۴۵  ، 
کد خبر : ۲۴۴۹۳۳

قدرت نرم در سیاست خارجی آمریکا


مقدمه:
خوشحالم که در خانه‌ای هستم که حدود 45 سال پیش خدمت می‌کردم.
بحث ما در مورد مسائل روز است. بحث ما بحث قدرت نرم و سیاست خارجی، ایالات متحده آمریکا است. بخصوص در مسائل عمده‌ای این رویارویی با جمهوری اسلامی وجود دارد. در زمینه‌هایی که عمدتاً نگرش جهانی معطوف به آنها هست، بحث تروریسم بین‌المللی، بحث سلاح‌های کشتار جمعی، بحث حقوق بشر، بحث حفاظت از محیط زیست و مسائلی از این دست که بعد جهانی دارد و همه مسائل جهانی را به خود معطوف کرده است (به هر دلیلی ما هم در کانون این مباحث قرار گرفته‌ایم) در روابط بین‌الملل کشورها ابزار بنیادیشان قدرت است این تعامل قدرت هست که روابط بین‌الملل را رقم می‌زند طبیعتاً قدرت به معنای نفوذ است.
نفوذ هم به معنای ایجاد تغییر در راه و روش دیگران به نفع خود است یعنی هر کشوری در صحنه روابط بین‌الملل تلاش می‌کند که راه و روش دیگران را به جهت مطلوب خودش تغییر بدهد این چیزی است که به صورت واقع‌گرایانه در جهان مشهود است. قدرت را هم با دو بخش قدرت سخت‌افزاری و نرم‌افزاری می‌توان مورد بحث قرار داد بحث قدرت سخت عمدتاً قدرت نظامی و اقتصادی است که ابزار عمده کشورهای قدرتمند و حاکم بر روابط بین‌الملل است.
اما بحث قدرت نرم یک میزان کمتر به آن توجه شده و می‌شود در حالی که اهمیت بالاتری دارد. بحث قدرت نرم را ما از دیدگاه آقای جوزف نای مدیر کنونی مدرسه دولتی جان‌اف‌. کندی در نیویورک که از سال 1964، استاد دانشگاه هاروارد در حوزه روابط بین‌الملل هست بررسی می‌کنیم یعنی به نوعی هم آسیب‌پذیری و کاستی و هم نقاط قوت ایالات متحده را از دیدگاه اندیشمندان آمریکایی و غربی ملاحظه می‌کنیم.
از بحث‌هایی که بویژه بعد از سپتامبر 2001 و همچنین در جریان حمله به عراق در حوضۀ روابط بین‌الملل مطرح شده است، بحث استفاده از قدرت نرم در کاربرد سیاست خارجی است. اصطلاح قدرت نرم شاید واژه تازه‌ای باشد اما کارکرد قدیمی دارد عمدتاً قدرت‌های استعماری بویژه بریتانیای کبیر این تبحر را در بکارگیری قدرت نرم توام با قدرت سخت در سرزمین‌های تحت استعمار خودش داشته است. البته آمریکا بدلیل آن قدرت فائقه نظامی و اقتصادی که داشته کمتر به آن توجه کرده و امروز زمینه‌های مشکل برایش فراهم شده است.
قبلاً انگلستان در جنگهای ضد چریکی (در دورۀ جنگ سرد با کمونیست‌ها) متحمل ناکامی‌های فراوانی شد از جمله مواردی که من خودم شخصاًً در آن شرکت داشتم در یمن بود (که من در Hery forde دورۀ sis می‌دیدم) و شاهد بودم که چگونه کمونیست‌ها انگلیسی‌ها را به اصطلاح به دریا ریختند و بخشی از یمن مارکسیست شد. در ویتنام تاریخ نشان داد که چگونه فرانسویها و آمریکاییها از چریکهای مارکسیستی شکست خوردند که باز هم ما در قالب Icicis (ای.‌سی.‌سی.‌اس) در ویتنام حضور داشتیم و از نزدیک شاهد این رویارویی‌ها و ناکامیها برای غرب بودیم.
این دفعه انگلیسی‌ها بودند که استراتژی‌ها را تغییر دادند و در قالب توسعه و پدافند داخلی رویارویی با چریک‌های مارکسیست و نهضت‌های مسلح مارکسیستی را ادامه دادند و نهایتاً ما شاهد پیروزی در ایالت ظفار مسقط عمان بودیم یعنی قدرت نرم را توام کردند با قدرت سخت. (دیگر نگفتند فقط چریکها را هر کجا که هستند منهدم کنیم گفتند این زمینه‌های اجتماعی و سیاسی است که آنها را شکل می‌دهد، پرورش می‌دهد و بزرگ می‌کند را باید برطرف کرد.) یعنی همزمان با اینکه با چریکها رویارویی نظامی می‌شود اصلاحات را هم در حوزه‌های سیاسی و اقتصادی انجام می‌دهیم. بخصوص در این شکل ما در کشور عمان شاهد موفقیت این طرح بودیم.
یعنی همزمان با درگیری نظامی قرارگاههای مهندسی چاه آب برای اعراب صحرانشین حفر می‌کردند. یا جاده‌ها را آسفالت می‌کردند. کم‌کم بسترهای تبلیغاتی کمونیست‌ها را از آنها گرفتند. مردم دیدند آبادانی اتفاق می‌افتد (قدرت نرم به کمک قدرت سخت آمد و غربی‌‌ها (عمدتاً انگلیسی‌ها) که حاکم آن کشور بودند بهرحال با موفقیت توانستند این مبارزه را آنجا تجربه کنند) با روی کار آمد نومحافظه‌کاران در دوره ریاست جمهوری جرج بوش پسر در سال 2000 و چالشهای جریان جنگ با تروریسم‌های بین‌المللی، جنگ با عراق، در محافل آکادمیک استفاده بجا و بموقع از ابزارهای نرم‌افزاری بخصوص در حوزه‌های فرهنگی اقتصادی و در بخش‌های سیاسی و حتی نظامی مطرح شد.
آقای جوزف نای عقیده دارد برای حفظ اقتدار جهانی آمریکا بصورت تنها ابرقدرت جهان در شرایط کنونی دیگر نمی‌توان با تسلط نظامی و با استفاده از ابزار سخت بر جهان مسلط شد. ارزشهایی را که در شرایط حاضر بویژه بعد از حادثه 11 سپتامبر در چهارچوب سیاست خارجی کشورهای بزرگ جهان به قدرت نرم در داخل و خارج نیاز دارند. یک تعریف کوچک از قدرت نرم ارائه و سپس آنرا با قدرت سخت مقایسه می‌کنیم.
قدرت نرم: یعنی توانایی رسیدن به هدفهای موردنظر از طریق جاذبه و جلب دیگران بجای استفاده از زور با پرداخت هزینه‌های بالا. برای آن گفته می‌شود، وقتی می‌شود کاری را انجام داد که دیگران چیزی را بخواهند که ما می‌خواهیم دیگر ناچار نخواهیم بود از زور استفاده کنیم و هزینه بالایی پرداخت بکنیم.
در مقابل قدرت سخت: یعنی توانایی ایجاد زور و فشار (که طبیعتاً از اقتدار نظامی و قدرت اقتصادی یک کشور نشأت می‌گیرد.)
قدرت نرم برخاسته از جاذبه‌های فرهنگی، دیدگاههای سیاسی و سیاست‌های یک کشور است. پیشرفت در علوم و تکنولوژی در یک کشور موجب افزایش قدرت نرم می‌شود. عوامل دیگری از جمله تمدن غنی، برخورداری از یک ایدئولوژی فراگیر، سوابق درخشان فرهنگی، هنر برتر، سیاست‌های صلح‌جویانه (که حالا خوشبختانه بعد از فروپاشی شوروی آمریکا ندارد) برنامه‌های بشردوستانه، کمک به کشورهای عقب‌‌ مانده، داشتن رهبران بزرگ، پیشرفت اقتصادی و صنعتی همه‌جانبه و البته قدرت نظامی مطلوب و برنامه‌هایی برای توسعه حقوق بشر و حفظ محیط زیست اینها امروز عواملی است که باعث افزایش قدرت نرم کشورها می‌شود.
اما بحثی داریم در مورد افول قدرت نرم آمریکا بعد از واقعه 11 سپتامبر. موج ضد آمریکایی که در طی سالهای اخیر در گوشه و کنار جهان در حال افزایش است. (البته در همین آغاز بگویم اگر نقاط ضعفی از آمریکا را برمی‌شمارم حالت شعاری ندارد من اعتقاد دارم بهرحال توانمندترین کشور، آمریکا است از نظر قدرت نظامی و اقتصادی ولی کاستیهایی دارد که باید متوجه آنها بود و آنها را شناخت من در این بحث بیشتر از اندیشمندان غربی و عمدتاً آمریکایی‌ها نقل قول می‌کنم) توماس بیکرلیک یکی از دیپلماتهای برجسته آمریکایی سال 2003 را اوج چشم‌انداز نهضت ضد آمریکایی می‌داند.
طرفداران تیم هاکی مونترال سرود آمریکا را هو می‌کنند، دانش‌آموزان دبیرستان سوییس حاضر نمی‌شوند در چهارچوب مبادله دانش‌آموزان به آمریکا بروند و خیلی از آمارهایی که وجود دارد به عنوان مثال در یک نظرسنجی توسط CNN با اشاره به 5 سخنرانی بوش در سه، نطق پایانی سال 2005 در خصوص عراق، خوش‌بینی و بدبینی مردم نسبت به فعالیت آمریکا در عراق را جویا شدند، که طی آن از میان 3366 شرکت‌کننده که اینها به صورت تصادفی (Random) نمونه‌گیری شدند و بازتاب دیدگاههای آنها می‌تواند تعمیم داده شود. 73% نسبت به دخالت آمریکا در عراق ابراز بدبینی کردند.
از این آمارها بسیار زیاد هست شبکه‌های مختلف مراکز مطالعاتی مختلف نشان می‌دهند 75% مردم عراق خواهان خروج نیروهای آمریکایی هستند و حوزه‌های نامساعد در بخشهای وسیعی از جمعیت جهان بخصوص جهان اسلام (که حالا کاری باهاش نداریم) که نمونه‌اش مشخص است، انتخابات مصر و انتخابات عراق است، در پاکستان و ترکیه است، مخالفت‌هایی که با سیاست‌های منطقه‌ای ایالات متحده آمریکا می‌شود.
بخصوص در اروپا و این شعاری که بخش‌های تأثیرگذار اروپا نسبت به سیاست‌های آمریکا اتخاذ کرده‌اند از جمله آلمان. کارشناسان ناظر بر عملیات نظامی در عراق به این نتیجه رسیدند که درسهایی که از عراق گرفتند نشان از آن دارد که قدرت نرم آمریکا و اعتبار آن در جهان رو به کاهش است. پرزیدنت بوش در جنگ نتوانسته از یک ائتلاف گسترده کشورهای مختلف بهره‌مند بشود. حتی مجوز سازمان ملل را هم نتوانست کسب کند. نهایتاً بصورت یکجانبه وارد منازعات عراق شد.
نتیجه مشخص عملیات تهاجم به عراق عبارت است از: 1ـ افزایش موج احساسات ضد آمریکایی، 2ـ هزینه‌های بسیار گزاف برای حمله و بازسازی که حدود چند تریلیارد دلار برآورد شده و می‌شود.
براساس نظرسنجی گالو (Gallo) که از 34 کشور انجام گرفت 15 کشور سیاست خارجی آمریکا را منفی ارزیابی کردند.
در یک بررسی آماری در اروپا، اکثریت اروپاییها گفته‌اند که آمریکا دارای نقش منفی در مبارزه با پدیده‌هایی چون فقر جهانی، حفاظت از محیط زیست، (بالاترین میزان گازهای گل‌خانه‌ای را آمریکا تولید می‌کند) است. در بسیاری از کشورها درصد بی‌علاقگی (بویژه در بین اقشار جوان) نسبت به سیاست‌های آمریکا بسیار بالا بوده است به عقیده کارشناسان، فرهنگ پاپ آمریکا ممکن است در میان جوانان مورد توجه و استقبال باشد که خود باعث افزایش قدرت نرم آمریکا می‌شود.
خیلی از بخش‌های هنری از جمله فیلمهای سینمایی قدرت نرم آمریکا را بالا برده اما سیاست خارجی آمریکا موجب زیر سؤال بردن قدرت نرم بخصوص در بین جوانان شده است. یک تحقیق که در سال 2003 توسط مؤسسه رویر انجام شده نشان می‌دهد که برای اولین بار از سال 1998 مصرف‌کنندگان کالاهای آمریکایی در 30 کشور جهان، نارضایتی خود را با آمریکا، از طریق کاهش مصرف کالاهای خود نشان داده‌اند در بعضی از این کشورها کالاهای غیر آمریکایی (سونی، پاناسونیک، بی‌ام‌و، و...) جایگزین شده است اینها آمارهای دقیقی است یعنی این مطالعات ابزار کار سیاستمداران غربی است. به‌رغم اینکه در کشورهای جهان سوم این مطالعات انجام نمی‌شود و عمدتاً مسئولین سیاسی بی‌اتکا به واقعیت‌های موجود.
بصورت خودکامه تصمیم می‌گیرند. اما در غرب این شیوه متداول است که با این نشان‌ها، مسیرها، جهت‌ها و سیاست‌های خود را انتخاب می‌کنند. یک نظریه علمی اینجا مطرح می‌شود زمانی که سیاست‌های یک کشور (عمدتاً مدنظر آمریکاست) در نظر دیگران دارای مشروعیت باشد بر قدرت نرم آن کشور افزوده خواهد شد (مقبولیت و جاذبه‌اش در میان ملل دیگر افزایش می‌یابد) و آن کشور در هر شرایطی نیاز به استفاده از قدرت سخت را ندارد.
با این نظریه: در آمریکا یک دسته موافقند و یک دسته مخالف. طبیعتاً مخالف‌ها افرادی مثل رامسفلد، ریچارد پرل و... که امروز سر کار هستند. ما بیشتر به موافقان این نظریه می‌پردازیم. کسانی که خواهان افزایش قدرت نرم آمریکا بخصوص در جهان اسلام هستند.
موافقان چه می‌گویند؟ اشتباه خواهد بود اگر افول جذابیت اخیر آمریکا را دست‌کم بگیریم این یک اشتباه تاریخی خواهد بود. بعد از جنگ سرد سیاست‌های غیر مردمی آمریکا تا حدودی تعدیل شد. چون تا قبل از پایان جنگ سرد در دنیا یک قطب خوب بود و یک قطب دیگر بد. آمریکا و غرب خوب بودند شوروی و بلوک شرق بد بودند چون سیاست‌ها بدین طریق بود.
شوروی در جهت سیاست‌های توسعه مارکسیست و کمونیست و آمریکا با دکترین ترومن در جهت سد گسترش نفوذ شوروی بود و کشورها از بدتر به بد روی می‌آوردند (در آن زمان آمریکا هر کاری می‌خواست می‌کرد چون وحشت از شوروی به قدری بالا بود که پناه بردن به آمریکا، کاری مناسب و گزینه‌ای خوب بود.) اما بعد از جنگ سرد سیاست‌های غیر مردمی تعدیل شد.
اما باید دانست شرایط حاضر مانند عصر دو قطبی که کشورها از قدرت شیطانی شوروی در هراس بودند نیست. در حال حاضر آمریکا نیاز به یک سیاست هوشیارانه بر مبنای بهره‌گیری از هر دو لبه سخت و نرم قدرت دارد تا بتواند خطرهای بالقوه که همان تروریسم بین‌المللی و گسترش و تهدیدات سلاح‌های کشتار جمعی است را دفع کند و برای اولین بار در طول تاریخش آمریکا یک آسیب داخلی از تروریسم خورد. (درست است که تلفات زیادی در ویتنام و خارج از خاکش داده بود) در داخل خاکش بزرگترین ضربه را در 11 سپتامبر متحمل شد.
این یک خطر بزرگی است البته هر چه هم هست بیشتر از حوزه نفوذ خودشان سرچشمه می‌گیرد. آمار نشان می‌دهد که اسرائیل تنها کشوری است که از سلاح‌های اتمی سامسونایتی بهره‌مند است و نگرانی غرب از این است که یک روز یک کیف سامسونت در یکی از ایالات آمریکا حاوی سلاح‌های هسته‌ای باشد و منفجر بشود. آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم با همیاری دیگر متحدان خودش و با استفاده از مقبولیتش در طی 60 سال به نتایج درخشانی رسید.
یعنی در قالب ناتو و همکاری با سایر کشورهای جهان توانست با اتحاد جماهیر شوروی مقابله بکند و نهایتاً با فروپاشی شوروی به پیروزی رسید. در حال حاضر درست است که تهدیدات تازه فراملیتی تروریستی موجب افزایش بی‌ثباتی در آمریکا شده است (بالاترین بی‌ثباتی را آمریکا در 11 سپتامبر تحمل کرده است) اما آمریکا برای مقابله با این تهدیدات نمی‌تواند به عنوان یک پدیده ملی برخورد کند. یکجانبه‌گرا عمل کند. این را خود کارشناسان حکومتی می‌گویند: آمریکا باید محبوبیت خودش را اول در اروپا افزایش دهد و این تفرقه‌ها را به جمعی متمرکز تبدیل کند و بعد در سایر نقاط جهان.
البته بدون همکاری با سایر متحدان خود نمی‌تواند موفق شود. بنظر می‌رسد موضع‌گیری نرم و غیرمنتظره آمریکا بعد از سفر خانم رایس به روسیه و اروپا درباره رویارویی با ایران در مورد مسئله اتمی ما، از طریق همکاری با اروپا بعد از قطعنامه تندی که سازمان انرژی اتمی در اواخر 2005 داد ناشی از درک همین واقعیت است.
آمریکا نشان داد که به ضعف قدرت نرمش پی برده است و این همکاری و هماهنگی‌هایش را عمدتاً با کشورهای اروپایی روسیه و چین افزایش می‌دهد بخاطر رویارویی با ایران در مورد مسئله اتمی. میزان همکاری کشورها با آمریکا بستگی به جاذبه و نگرش آمریکا در همکاری با متحدانش خواهد داشت. در صورت افزایش جاذبیت عقیده دارند که متحدان حتی تا سطح فراتر از منافع ملی خودشان حاضر به همکاری با آمریکا هستند و این تجربه را کشورهای عمدتاً اروپایی در بعضی جاها بخاطر رویارویی با شوروی فراتر از منافع ملی خود به اجرا درآوردند.
ما به یک نمونه اشاره می‌کنیم (خارج از بحث اندیشمندان آمریکایی) در پاکستان امروز ژنرال پرویز مشرف یک نگرانی عمده دارد، که چگونه میان همکاری با آمریکا برای مبارزه با تروریسم بین‌المللی و مقابله با تحرکات تندروهای مخالف در داخل کشورش تعادل برقرار کند یعنی نظام سیاسی است که تمایل دارد با آمریکا همکاری کند. اما مشکلش در داخل از مردمش ناشی می‌شود. مردم مخالفند چرا؟ چون اگر ایالات متحده آمریکا برای مردم پاکستان بیشتر جاذبه و مقبولیت داشت دولتش راحت‌تر می‌توانست با آمریکا همکاری کند و آمریکا هم راحت‌تر می‌توانست القائده را در سرزمین‌های سخت و پیچیده پاکستان تعقیب و به نوعی خنثی کند.
چون از نظر قدرت سخت‌افزاری توانائیش را دارد و این را ما در گذشته شاهد بودیم (در ویتنام و افغانستان) ولی این مردم پاکستان هستند که با آمریکا مخالفند به‌رغم اینکه دولتشان همراه آمریکا است آنها هستند که امروز ممکن است بخاطر ضدیت با دولت خودشان و آمریکا به بخشی از تروریست‌های القائده پناه دهند.
بحث موافقان قدرت نرم در آمریکا این است که اگر آمریکا بتواند جاذبه و مقبولیت خودش را افزایش دهد بهتر از قدرت نظامی‌اش می‌تواند بهره بگیرد و نهایتاً تهدیدات جاری را در نظام جاری بین‌المللی خنثی بکند.
در صورت افزایش انزجار عمومی در دنیا نسبت به آمریکا طبیعتاً هرگونه همکاری دولتها با آمریکا برای رژیم‌ها به معنی بوسه مرگ خواهد بود. یعنی الان رژیم‌ها خیلی برایشان سخت است که با آمریکا همکاری کنند در حالی که ضروریات ملی آنها ایجاب می‌کند که با آمریکا همکاری بکنند ولی کار برای آنها مشکل شده است. در این شرایط رهبران سیاسی طبیعتاً حاضر به همکاری با آمریکا نخواهند بود ترکیه، مکزیک، شیلی از شاخص‌ترین نمونه‌های این کشورها هستند و بهترین مثالی هستند که در جریان جنگ عراق در مارس 2003 به دلیل عدم مشروعیت بین‌المللی این حمله، از آن حمایت و پشتیبانی نکردند.
ما اخیراً تظاهرات گسترده مردم شیلی را در مخالفت با سفر بوش داشتیم (در آوریل و نوامبر 2005) بعد از 11 سپتامبر آلمانها برای حمله به القائده در افغانستان مشارکت کردند ولی همان آلمان در جنگ با عراق استدلالهای آمریکا را در مورد ارتباط عراق با القائده، تهدید سلاح‌های کشتار جمعی نپذیرفت و مشارکت نکرد. حتی 3/1 جمعیت زیر 30 سال آلمان در نظرسنجی به این باور رسیدند که مجریان حادثه 11 سپتامبر از سوی خود آمریکا مامور شده‌اند.
گرچه ممکن است این‌طور نباشد و واقعاً آمریکا دخالتی در آن نداشته باشد. (من هم خودم شخصاً عقیده دارم که آمریکا یک نوع دموکراسی دارد که همچنین مجوزی را به گروههای داخلی نمی‌دهد که یک چنین فاجعه‌ای را برای خودشان بوجود بیاورند این عقیدۀ شخصی من است) اما مهم نیست که آمریکا دست داشته باشد یا نه.
مهم این است که باورها چیست و جوانهای آلمانی این باور را دارند و این نشان می‌دهد که آمریکا مقبولیت ندارد، جذابیتش کاهش پیدا کرده است که به سرعت این باورها می‌تواند شکل بگیرد. (آنهم در کشورهای غربی از جمله یک متحدی که بهرحال بعد از جنگ جهانی دوم همیشه زیر چتر نظامی و هسته‌ای آمریکا توانسته به حیات خود و رشد اقتصادی خود یعنی رشد بالا دست پیدا بکند). آمریکاییها در همه جای دنیا به مسلمانان بی‌اعتماد شدند، خود این دیدگاه جهان اسلام را از آمریکا جدا می‌کند. جهان اسلام ظرفیت کمی نسبت به جمعیت جهان 6 میلیاردی ندارد.
در طول جنگ با عراق آمریکاییها حتی کالاهای فرانسوی را بدلیل مخالفت با حمله عراق تحریم کردند. در مقابل مردم فرانسه و اروپا آمریکاییها را مردمانی نادان و ناآگاه از واقعیت‌ها و حتی نفع‌پرست تلقی کردند همین بینش‌هاست که مردم جهان را از آمریکا دور می‌کند و در مقابل می‌گوییم قدرت نرم آمریکا افول می‌کند. طبیعتاً مسلمانان جهان هم تنفرشان روز به روز از آمریکا بیشتر می‌شود که نمونه‌هایش را گفتیم.
در انتخابات اخیر در کشورهای مسلمان حتی در خود آمریکای لاتین ظاهراً بولیوی بود که اولین سخنرانی را رئیس‌جمهور انتخابی مردم با مرگ بر آمریکا آغاز می‌کند. اینها همه نمایانگر افول قدرت نرم آمریکاست. کارل توماس روزنامه‌نگار آمریکایی معتقد است که دشمن‌های خارجی، آمریکا را کمتر مورد تهدید قرار داده‌اند تا عملکرد و رفتار خود آمریکاییها، یعنی عقیده دارد عملکرد و رفتار دستگاه دیپلماسی آمریکا بیشتر تهدید برای آمریکا ایجاد می‌کند تا دشمنان خارجی. حالا ببینیم آنهایی که مخالف استفاده و گسترش قدرت نرم هستند چه می‌گویند؟
مخالفان نظریه قدرت نرم، بهره‌گیری از قدرت نظامی را نگران‌کننده نمی‌دانند (امثال پرل، رامسفلد و...) آنها عقیده دارند حمایت‌های مردمی یک مسئله حاشیه‌ای است. البته از نظر دیدگاه و رویکرد واقع‌گرایانه این بحث قبلاً وجود داشته است منتها به شکل دیگری، که این تندروها و نومحافظه‌کاران، امروز دارند با شدت بیشتری به آن دامن می‌زنند قبلاً مورگنتا استاد بزرگ روابط بین‌الملل اشاره کرده بود که افکار عمومی را دولت‌ها باید به آن توجه کنند اما نه در مورد مسائل زیربنایی اگر یک مسئله حیاتی و امنیتی برای یک ملت مطرح است و افکار عمومی با جهت‌گیری سیاسی مخالف هستند دولت باید برای نفع آن ملت با ارائه تبلیغات قائم بر واقعیت در مردم تغییر نگرش ایجاد کند ولی در امور عادی باید ترجیحات افکار عمومی را همیشه رعایت کرد این اصل حکومت‌داری است.
حالا این‌ها از همان گفته مورگنتا که یک روشن‌فکر واقع‌گرا در روابط بین‌الملل هست استفاده کرده‌اند و می‌گویند ما اصلاً نباید به بحث حمایت‌های مردمی توجه کنیم، چون سیاست یک سیاست بنیادی است از نظر آنها آمریکا به عنوان یک ابرقدرت می‌تواند در جهان تأثیرگذار باشد و سیاست‌های خود را بدون حمایت جلو ببرد، (الحمدالله در مورد عراق دارد نشان می‌دهد که خود اینها هم دارند تغییر جهت می‌دهند).
دیدند که به صورت یکجانبه نمی‌توانند هر سیاستی را که دارند تعقیب بکنند. عقیده دارند که آمریکا تنها ابرقدرت جهان است و به اندازه‌ای قدرت دارد که هر آنچه را تصور می‌کند صحیح است آن را می‌تواند انجام دهد و دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا معتقد است که واشنگتن نیاز به متحدان دائمی یا سازمانهایی که آمریکا را مورد حمایت قرار دهند ندارد و می‌گوید: آمریکا خودش براساس نیازش متحدانش را انتخاب می‌کند (در صورتی که از نظر علمی این یک بینش اشتباهی است که وی دارد و نمی‌داند که موضع کشورهاست که موجب ائتلاف می‌شود نه دل‌بخواه یک قدرت برتر که هر که را که خواست به ائتلاف خود درآورد و هر که را نخواست خارج از حوزۀ ائتلاف قرار دهد).
بعضی از آمریکاییها می‌گویند هیچ مهم نیست که آمریکا چهره مردمی در جهان داشته باشد یا نداشته باشد (خب ما از اینجا می‌توانیم نتیجه بگیریم که با این نگرش آمریکاییها دارند خودشان را کم‌کم ایزوله می‌کنند) و طبیعتاً القائده به خودش اجازه می‌دهد هر کاری که دلش می‌خواهد انجام دهد و این خود آمریکاییها هستند که دارند عمداً قدرت نرم خودشان را از بین می‌برند (همان دیدگاهی که آمریکا دارد از داخل آسیب می‌بینند نه از خارج و این) این مشکلی است که آمریکا دارد و با قدرت سختش نمی‌تواند آنرا حل کند.
این شبکه القائده و شبکه‌‌های تروریسم بین‌المللی، فعالانه و با موفقیت در پایتخت‌های مهم جهان اقداماتشان را انجام داده و به یک نیروی فراملی تبدیل شده‌اند و شبکه‌های پیچیده سلولی در بیش از 60 کشور جهان بوجود آوردند. ایالات متحده بتواند شبکه‌های القائده را از (حالا درست در افغانستان بمباران می‌کند) هامبورگ تا کوالالامپور یا حتی در خود آمریکا (دیترویت) بمباران بکند.
آمریکا هرچند هم بخواهد در مقابل تروریسم بین‌المللی یکجانبه‌گرایی بکند باید این 60 کشور را تحت بمباران قرار بدهد فعلاً در کشور عراق با این عدم مقبولیت روبروست. پس این خودش نشان می‌دهد که آمریکا باید از قدرت نرم بیشتر استفاده بکند طبیعتاً بایستی خودش را به سازمانهای بین‌المللی، به ائتلافهای قبلی و ائتلافهای گسترده‌تر، در اولویت اول اروپا و بعد هم سایر بخش‌های جهان نزدیک کند.
نهایتاً آن نتیجه را که من می‌خواستم بگیرم و در پایان یک اشاره‌ای به آن خواهم کرد. آمریکا در جهان اسلام مشکل دارد اما در جهان اسلام یک زمینۀ مساعده به عقیدۀ من عمدتاً با کارشناسی انگلیسی‌ها برایش فراهم است و آن این است که اسلام میانه‌رو را در مقابل دگر اسلام‌گرایان قرار دهند و نهایتاً بتواند در جذب اسلام میانه‌رو موفق شوند و این کاری است که دارند برنامه‌ریزی می‌کنند.
و این را هم باید بدانیم کشورهایی که از سیاست‌های جهانی آمریکا آسیب می‌بینند آنها هم در حوزه قدرت نرمشان مشکل دارند. و این توصیه‌ای است برای همه کشورها، که سعی بکنند قدرت نرم را دریابند. ما بهیچ‌وجه با قدرت سخت آمریکا نمی‌توانیم مقابله کنیم نه ما که اتحاد جماهیر شوروی سابق هم نتوانست، در نظام بازدارندگی هسته‌ای هم این تفوق در برابر اردوگاه شرق ظاهر شد.
تنها حوزه‌ای که ما می‌توانیم منافع ملی خودمان را تامین بکنیم گسترش حوزۀ قدرت نرممان هست و یا استفاده کردن از زمینه‌های نامساعد در حوزۀ قدرت نرم آمریکاست. این توصیه‌ای است که اغلب کشورهایی که در رویارویی با آمریکا در حوزه‌های مختلف مباحث فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و.. قرار می‌گیرند امروزه به آن توجه دارند.
- ببینید یک بحث است که می‌گوید حکومت خوب چیست.
اگر از نظر ارزشی و ایدئولوژیکی بخواهیم قضاوت بکنیم هر گروهی می‌گوید حکومت من خوب است بالاخره یک‌سری مبناهایی دارد، ‌حالا الهی و یا غیرالهی، عقیدتی و ایدئولوژیک و... مثل مارکسیست‌ها که می‌گفتند حکومت ما خوب است و غربی‌ها می‌گفتند نه حکومت ما خوب است.
در علم می‌آیند شاخص تعیین می‌کنند البته شاخص‌هایی که به ارزش‌ها لطمه نزند. بعد آن شاخص‌ها بتواند بوسیله ارزش‌ها تقویت هم بشود. هیچ اشکالی ندارد. یعنی ارزش‌ها جایگاه خودش را داشته باشد چه ارزش‌های الهی و چه غیرالهی. ولی شاخص‌ها باید به اصطلاح مطلوب باشند. با این تعریف حکومت خوب باید سه شاخصه در علم داشته باشد:
- توانمند باشد و بتواند اجزای تشکیل‌دهندۀ قدرت ملی‌اش را چنان با هم خوب و منسجم و هماهنگ ترکیب بکنند که یک کلی تشکیل دهد به نام قدرت ملی که از مجموع اجزاء تشکیل‌دهنده‌اش برتر باشد و این توان در علم و هم در جهان خلق شده وجود دارد.
پرودگار عالم هر پدیده‌ای را که خلق کرده اصطلاحاً سیستماتیک یا نظام‌گونه خلق کرده است. یعنی از اجزایی تشکیل شده که آن کل از جمع اجزایش برترست. حالا من یک مثال ساده بزنم و یک مقایسه بکنم (البته فکر نکنید که ما خیلی خوب هستیم) در این مورد نسبت به عربستان صعودی خوبیم، یکی از اجزای قدرت ملی ما نفت است و دوم جمعیت و کیفیت جمعیت است.
این دو خوب در کشور ما ترکیب شده است البته به سوابق استعماری مربوط است و هم به نظام جمهوری اسلامی، به‌ خودکفایی و فشارهای جنگی وارده به ما مربوط است امروز ما یک کشوری هستیم که خودمان می‌توانیم اکتشاف بکنیم، استخراج بکنیم، پالایش بکنیم، انتقال بدهیم اگر طرح‌های بهتری داشته باشیم خیلی بهتر می‌توانیم از جمعیت‌مان بهره بگیریم، اما عرب‌ها را مقایسه بکنید که این شیر نفت آنها را هم قبلاً آمریکاییها می‌بستند و امروز پاکستانی‌ها و بنگلادشی‌ها می‌بندند خودشان هم دامنشان را جمع می‌کند و از کنار می‌روند که به این لوله‌ها و شیرها برخورد نکند.
پس حکومت ما بهتر است البته در همه زمینه‌ها نه. این‌ها مسائل ارزشی در آن دخیل نیست. حالا قدرت ملی اجزای دیگری هم دارد اگر یک حکومت بتواند و این درایت، علم و بینش را داشته باشد و این کار را انجام دهد قدرت ملی کشور را افزایش می‌دهد. یعنی کلیتش از مجموع اجزایش بیشتر می‌شود. بدین دلیل می‌گویند یک حکومت خوب است و الا اگر همان اجزاء باشد که خودش بوده است.
- دومین کیفیت یک حکومت آن است که: بتواند یک سیاست خارجی را در جهت منافع ملی‌اش اتخاذ بکند که متناسب با قدرت ملی‌اش باشد. نه از آن بیشتر باشد که باعث از بین رفتن قدرتش شود. چرا که اگر هدف بزرگ باشد در این میان از بین می‌رود. مثل همان عملیاتهای نظامیان. در عملیاتهای نظامی باید هدف متناسب با نیروهایمان باشد. اگر هدف بزرگتر بود نمی‌توانستیم و منهدم می‌شدیم.
کمتر هم نگیرید، هدف کوچک هم اتخاذ نکنید چون اگر هدف کوچکی اتخاذ بکنید بخش عظیمی از نیروهایتان را عاطل و باطل گذاشته‌اید پس حکومت خوب حکومتی است که بتواند این تناسب را برقرار کند. آمریکا هم این اشتباهات را داشته است بعد از جنگ جهانی اول اگر می‌آمد و مثل ناتو در اروپا در حوزۀ امنیتی شرکت می‌کرد اصلاً استراتژیست‌های آلمانی به این نقطه نمی‌رسیدند که قادر باشند با موفقیت، اروپا و روسیه را فتح کنند و جنگ جهانی دوم اصلاً اتفاق نمی‌افتاد.
چون آگاهترین استراتژیست‌ها در آلمان بودند آنها محاسبه کردند و دیدید که با چه سرعتی پیروز شدند تمام اروپا را گرفتند و به مسکو هم رسیدند. بعد آمریکا وارد صحنه شد. اگر آمریکا قبلاً وارد شده بود مثل ناتو بعد از جنگ جهانی دوم اصلاً جنگ جهانی دوم اتفاق نمی‌افتاد. برای آنکه آن موقع قدرت عظیمی داشت ولی خودش را منزوی کرده بود به اندازه قدرتش سیاست خارجی اتخاذ نکرده بود.
اگر جنگ جهانی دوم اتفاق نمی‌افتاد اصلا ابرقدرت شوروی بوجود نمی‌آمد. اصلاً 60 سال جنگ سرد اتفاق نمی‌افتاد. اینها هزینه‌هایی است که جهان بخاطر اشتباهات آمریکا داده است. پس باید در شرایط دوم هدف سیاست خارجی متناسب با قدرت ملی باشد. امروز بیاییم حساب کنیم آیا هدفی را که داریم تعقیب می‌کنیم متناسب با قدرت‌مان هست یا نیست (البته بحث ایثار ـ فداکاری در شرایط تجاوز آنجا این محاسبات را ندارد که اگر مثلاً خرمشهر را گرفتند چون ما نیروهایمان به اندازه آنها نیست بپذیریم آنها یک بحث دیگری است.) منظورم تعامل بین‌المللی در حیات سیاسی معتدل است.
سومین ویژگی یک حکومت خوب: باید توانمند باشد. قادر باشد که مقبولیت، جاذبیت و مشروعیت داشته باشد و پشتیبانی مردم خودش را در مرحله اول جلب بکند و بعد بتواند این جذابیت را به سایر بخشهای جمعیت جهان (همان قدرت نرم) توسعه بدهد.
سوال می‌شود آیا این با ایدئولوژی متناقض است؟! خیر با هیچ ایدئولوژی متناقض نیست اگر یک حکومت اسلامی بتواند این سه کار را بکند پس بسم‌الله باید بکند تازه بهتر هم می‌تواند انجام دهد. چون از ارزشهای ایدئولوژیک خود می‌تواند در جهت دادن، به دو ویژگی قبلی بهره بگیرد. اگر یک حکومت غیراسلامی (سکولار) می‌تواند انجام دهد خب انجام دهد، که دارد انجام می‌دهد. منظور من از مسائل ارزشی است.
بعد مترتب می‌شود بر مباحث علمی. اگر این وضعیت را در نظر بگیرید. می‌بینید ما باز به قدرت نرم احتیاج داریم و همه دنیا و به هر حال قدرت نرم را احتیاج دارند. هر چقدر قدرت نرم آمریکا افول کند مخالفت‌ها و چندپارگی‌ها اول در اردوگاه خودش حاصل می‌شود و طبیعتاً در اردوگاه‌های دیگر تقویت می‌شود.
«این سخنرانی در جمع مدیران ارشد نهاجا و روسای عقیدتی سیاسی مرکز ایراد گردید.»
نتیجه‌گیری:
با توجه به تعریف قدرت نرم که واژه‌ای جدید با کارکردی قدیمی است می‌توان به این نتیجه رسید که کاربرد آن در سیاست خارجی کشورها می‌تواند نقش موثر و ارزشمندی داشته باشد. این قدرت در واقع همان جذابیت و جلب‌ نظر و اعتماد دیگر کشورها، ملتها، افراد و گروهها از راه غیرسخت‌افزاری است و در قالب تئوری حقوق بشر، حفاظت از محیط زیست، توجه به ایدئولوژی الهی، طبیعی، مذاکره برای حل مسائل، از خود گذشتگی،‌ دادن امتیاز به رقیب در حد معقول، فراهم آوردن امکانات لازم و قابل قبول جهت جلب نظر دیگران تعریف می‌شود.
این قدرت در مقابل قدرت سخت‌افزاری یعنی استفاده از برتری قدرت جنگ‌افزاری و نظامی، تسلط از راه زور و تهدید، مقابله جدی با دیگر کشورها، دولت ملتها، گروهها و افراد قرار دارد. آنچه مسلم است اینست که در جهان امروز جهت سیاست خارجی کشورها به سمت استفاده از قدرت نرم سیر بیشتری دارد و آن دسته از کشورهایی که این قدرت را نادیده بگیرند زیان فراوانی خواهند دید. ایالات متحده آمریکا پس از 11 سپتامبر 2001 برای حل مسائل سیاسی خود تلاش نمود تا به جای قدرت نرم‌افزاری از قدرت سخت و ابزارهای خشونت نظامی استفاده نماید.
بنابراین می‌توان جنگ علیه افغانستان و عراق را در این چارچوب تعریف نمود. در آمریکا حاکمان سیاسی، پس از 11 سپتامبر به دو دسته تقسیم شده‌اند، عده‌ای طرفدار جدی استفاده از قدرت سخت‌افزاری بوده‌اند و اعتقاد داشتند که ایالات متحده آمریکا به علت توانایی بالا و قدرت فائقه خود در سطح سخت‌افزاری باید در سیاست خارجی خود تجدیدنظر نموده و از قدرت سخت‌افزاری خود استفاده نماید.
گروه دوم این اعتقاد را رد و به استفاده آمریکا از قدرت نرم اقتصادی علاقه بیشتری نشان می‌دادند و آن را کارسازتر تلقی می‌نمودند، در واقع پس از پایان جنگ افغانستان و عراق دولت آمریکا ضرورت توجه به قدرت نرم اقتصادی را درک نموده و امروزه تلاش دارد تا از این منظر روابط خارجی خود را با جهان بهبود بخشد تا جائیکه هم‌اکنون به ترمیم روابط خود با اروپا، روسیه، چین، هند.... دست زده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات