مصطفی دلاورپور اقدم
رژیم صهیونیستی به بهانه اسارت دو سرباز خود توسط حزبالله لبنان، به مدت 34 روز حملات وحشیانهای را بر ملت لبنان وارد ساخت. دامنه تجاوز و نامتناسب بودن آن و سکوت بعضی کشورهای عربی منطقه در برابر تجاوز اسرائیل، نشان آن است که این حمله از قبل توسط رژیم صهیونیستی، ایالات متحده، فرانسه و انگلستان برای رسیدن به یکسری اهداف منطقهای برنامهریزی شده بود تا حوزۀ نفوذ خود را در منطقه خاورمیانه عربی گسترش دهند.
با توجه به اینکه بعضی این اهداف، به صورت غیرمستقیم، با امنیت منطقهای و داخلی ایران و سوریه ارتباط دارند، لازم است تحلیلگران نظامی و سیاسی این دو کشور، تحولات لبنان را به دقت بررسی کنند، زیرا حمله اسرائیل به لبنان میتواند، ادامه زنجیره اقدامات آمریکا در خاورمیانه باشد، زنجیرهای که حلقههای نخستین آن به بهانه حوادث یازده سپتامبر 2001، با حمله به افغانستان آغاز شد و به ایران و سوریه منتهی میشود؛ به عبارتی تجاوز رژیم صهیونیستی به لبنان، تداوم سیاستهای افراطی نومحافظهکاران دولت بوش برای گسترش سلطه آمریکا در خاورمیانه است که با ایجاد یک «جنگ نیابتی» و مسلح کردن دستپروردۀ خود، تلاش میکند که بستر مناسب را برای نهادینه کردن سیاستهای خاورمیانهای خود فراهم سازد. بعضی جغرافیدانهای سیاسی به این ناحیه، لقب قلب جهان (HeartLand) دادهاند و تسلط بر خاورمیانه را تسلط بر کل جهان میدانند.
ایالات متحده برای استقرار نظام هژمونیک خود در خاورمیانه، با چالشهایی روبرو است که رشد فزایندۀ جنبشهای اسلامی، مانند حماس و حزبالله و دیپلماسی فعال دولت جدید ایران در برابر تجاوز و موجودیت رژیم صهیونیستی و سلطه آمریکا، از مهمترین موانع فرآروی برنامههای نومحافظهکاران در خاورمیانه است؛ به ویژه آنکه دولت جدید ایران با سیاست خارجی فعال و هوشمندانه در برابر رژیم صهیونیستی، مانند زیر سؤال بردن واقعه هولوکاست یا پیشنهاد تشکیل رژیم صهیونیستی در خاک اروپا و از طرفی دیپلماسی پویا در پرونده اتمی و دفاع از دانش هستهای بومی، در حال تبدیل شدن به الگویی برای کشورهای اسلامی منطقه است. به همین دلیل، ایالات متحده تلاش میکند، به نقشههای خاورمیانهای خود سرعت بخشد. تجاوز رژیم صهیونیستی به لبنان نیز در همین راستا برنامهریزی شده بود.
از سوی دیگر، سوریه نیز به دلیل تداخل منافع مشترک، به یکی از متحدان راهبردی ایران در منطقه تبدیل شده است که با توجه به همسایگی آن با فلسطین اشغالی، اشغال بلندیهای جولان توسط رژیم صهیونیستی و روابط نزدیکی که با جنبش امل، حزبالله و... لبنان دارد، هرگونه تغییر جایگاه سوریه در معادلات سیاسی ـ امنیتی آیندۀ خاورمیانه، میتواند در موازنه قوا به نفع یا ضرر ایران، در خاورمیانه تأثیرگذار باشد؛ به همین دلیل ضرورت دارد، تاثیرات تحولات لبنان بر هر دو کشور ایران و سوریه بررسی شود، تا بتوان به منظور تضمین امنیت منطقهای خود واکنش مناسبی را با توجه به تحولات در پیش گرفت.
در نتیجه در این گزارش، به مهمترین اهداف منطقهای تجاوز اسرائیل به لبنان که به نحوی با حوزه امنیتی ایران و سوریه ارتباط دارند، اشاره میشود و هر یک به صورت جداگانه، مورد کنکاش قرار میگیرند.
بعضی مهمترین این اهداف عبارت است از:
1. خلع سلاح یا تضعیف حزبالله لبنان در کوتاهمدت
صهیونیستها برنامه داشتند، تا با اشغال جنوب لبنان و بمباران هوایی پادگانهای نظامی و سایتهای موشکی حزبالله، توان سختافزاری و بازدارندگی آنان را از بین ببرند و تصویب قطعنامه 1701 نیز به دنبال قطعنامه زنجیرهای 1559 و 1636 به همین منظور صورت گرفته است که حلقه اولیه این قطعنامههای زنجیرهای، با ترور «رفیق خریری»، نخستوزیر سابق لبنان آغاز شده است.
به عبارت دیگر، رژیم صهیونیستی برنامه دارد، با تجاوز به لبنان، زمینههای عملیاتی شدن قطعنامههای 1559 و 1636 را که به گونهای با خلع سلاح مقاومت و کاهش نقش منطقهای سوریه و ایران ارتباط دارند، هموار سازد.
در قطعنامه 1636 از سوریه خواسته شده است، با نمایندۀ سازمان ملل دربارۀ ترور رفیق حریری به طور کامل همکاری کند و در جایی از قطعنامه آورده است: «طرح ترور رفیق حریری، نمیتواند بیاطلاع مقامهای پیشین لبنان و مقامهای ارشد سوریه که مسئولیت امنیت این کشور را در زمان حادثه به عهده داشتهاند، صورت گرفته باشد».
مهمترین نکات قطعنامه 1559 که به گونهای با امنیت منطقهای ایران و سوریه ارتباط دارد، عبارت است از:
- خلع سلاح شبهنظامیان لبنانی و غیرلبنانی، چون جنبش مقاومت حزبالله.
- ایجاد یک جدول زمانی مشخص برای خروج 14 هزار نیروی نظامی، اطلاعاتی و امنیتی سوریه از لبنان.
لازم به یادآوری است، سوریه براساس «معاهده طائف» 16 هزار نیروی نظامی خود را با موافقت «اتحادیه عرب» در شرق بیروت و درۀ بقاع مستقر کرد و در پی صدور قطعنامه 1559 در آوریل 2005، نیروهای نظامی خود را از لبنان خارج کرد.
در نتیجه یکی از اهداف رژیم صهیونیستی از تجاوز به لبنان، تسریع در اجرای قطعنامههای 1559 و 1636 است که با حمایت فرانسه، آمریکا و انگلستان برای شکلگیری نظام امنیت منطقهای جدید تصویب شده است، تا نوعی حاشیه امنیت را برای تثبیت موجودیت رژیم صهیونیستی به وجود آورد.
رژیم صهیونیستی معتقد است، جنبشهای اسلامی حزبالله و حماس از لحاظ عقیدتی و سیاسی وابسته به ایران و سوریه هستند و هرگونه خلع سلاح آنان میتواند، قدرت مانور سیاسی ـ امنیتی این دو کشور را در معادلات سیاسی خاورمیانه کاهش دهد.
از طرفی جنبش مقاومت اسلامی حزبالله ارتش منظم و متعارفی ندارد و آرایش نظامی آن براساس الگوی جنگهای نامتقارن و چریکی بنا شده است و بیشتر آنها نیروهای آموزش دیده هستند و دلیل ناکارآمدی ارتش اسرائیل در هدفگیری اهداف نظامی حزبالله نیز متأثر از ساختار غیرمتمرکز تشکیلات نظامی این جنبش است؛ به ویژه اینکه از لحاظ عقیدتی نیز متأثر از اصل نظام ولایت فقیه هستند و این امر میتواند، پتانسیل تهدید برای موجودیت نامشروع رژیم صهیونیستی را افزایش دهد.
در نتیجه هرگونه تضعیف جنبش مقاومت حزبالله که در مرز ایدئولوژیکی جهان اسلام مستقر است، میتواند حوزه نفوذ امنیت منطقهای ایران را با چالش مواجه سازد؛ ولی نتایج جنگ نشان داد که حزبالله لبنان، نه تنها تضعیف نشده، بلکه جایگاه مقاومت و سیدحسن نصرالله در جامعه لبنان افزایش یافته است.
از طرفی افزایش فزایندۀ قدرت منطقهای ایران، توان موشکی، توسعه دانش هستهای بومی و دیپلماسی فعال دولت جدید در عرصه سیاست خارجی، به صورت غیرمستقیم، نوعی جنگ روانی را علیه صهیونیستها به وجود آورده است و این ترس را در میان تحلیلگران نظامی ـ سیاسی صهیونیست به وجود آورده که احتمال دارد، در میان مدت جمهوری اسلامی ایران، در کنار حمایتهای معنوی، به حمایت مادی نیز توجه کند.
آنان غافلاند که قدرت حزبالله بیشتر ناشی از قدرت ایمان و تفکر شهادتطلبی همراه با تخصص است و به همین منظور آنان تصمیم گرفتند، به صورت شتابزده به لبنان حمله کنند؛ هرچند پیامدها و نتایج جنگ نشان داد که نهادهای اطلاعاتی اسرائیل، شناخت صحیحی از توانمندیهای موشکی حزبالله ندارند و موجب شد که تابوی شکستناپذیری ارتش رژیم صهیونیستی در میان جامعه عربی شکسته شود که میتواند، به صورت مستقیم، موجب کارآمدی و تأثیرگذاری بهتر دیپلماسی فعال دولت جدید ایران در میان کشورهای اسلامی، برای مقابله با رژیم صهیونیستی گردد و نوعی همگرایی نسبی را در موضعگیریها و ائتلافهای منطقهای به وجود آورد.
از طرفی رژیم صهیونیستی نگران است، هرگونه حمله نظامی احتمالی آمریکا به ایران یا سوریه، موجب تحریک جنبشهای اسلامی علیه آنان گردد و حملات شهادتطلبانهای را علیه منافع اسرائیل و آمریکا در منطقه به وجود آورد و با توجه به اینکه حفظ امنیت رژیم صهیونیستی در سرلوحه دکترین سیاست خارجی آمریکا، به خصوص نومحافظهکاران قرار دارد و تا زمانی که حزبالله لبنان بتواند، سلاح مقاومت و انسجام ساختاری خود را حفظ کند، میتواند مانعی را در برابر تندرویهای آمریکا در خاورمیانه به وجود آورد؛ به ویژه اینکه برخی تحلیلگران نظامی ـ امنیتی ایران معتقدند، مرزهای استراتژیکی ج.ا. ایران با امپریالیسم مرز میان لبنان با فلسطین اشغالی است و هرگونه تضعیف این جبهه، رابطه مستقیمی با امنیت ملی ایران خواهد داشت.
در رابطه با سوریه نیز تجربه نشان داده است که اگر حزبالله خلع سلاح شود، در میانمدت، میتواند تمامیت ارضی آن از طرف اسرائیل با تهدید مواجه گردد و عقبنشینی نکردن از مزارع شبعا و بلندیهای جولان، نشان وجود روحیه تجاوزگری و توسعهطلبی ارضی در میان حاکمان صهیونیست است و تنها مانعی که میتواند از این توسعهطلبی جلوگیری کند، ایجاد یک توازن سیاسی براساس ترس و وحشت در میان آنان است و مقاومت 34 روزه حزبالله این حالت ترس را در میان آنان تشدید کرد.
تعجیل فرانسه، انگلستان و ایالات متحده برای تهیه پیشنویس قطعنامه 1701 نیز نشان افزایش افسردگی در میان جامعه یهودیان اسرائیل و اعتراضهای عمومی، حتی در داخل سرزمینهای اشغالی بود و آنان ادامه جنگ را موجب سرشکستگی بیشتر ارتش رژیم صهیونیستی، ناکارآمد نشان داده شدن سازمان ملل در بین افکار عمومی و افزایش محبوبیت سیدحسن نصرالله دانستند و تلاش کردند، با ابزار شورای امنیت، به کمک صهیونیستها بشتابند و با استقرار «نیروهای چندملیتی» تا رودخانه لیتانی، نوعی حاشیه امنیت برای رژیم صهیونیستی به وجود آورند و بین حزبالله و مرزهای فلسطین اشغالی یک ناحیه حفاظت شده به وجود آورند؛ هرچند هدف اولیه اسرائیل، تلاش برای استقرار نیروهای ناتو در مرز فلسطین اشغالی بود، ولی با گذشت زمان که نتیجه جنگ را برخلاف انتظار خود ارزیابی کردند، با استقرار ارتش لبنان و افزایش نیروهای چندملیتی به پانزده هزارنفر موافقت کردند.
از طرفی دیگر، پس از تصویب قطعنامه 1701 و مهلت 48 ساعته برای آتشبس، آنان حملهای را با سیهزار نفر نیرو به جنوب لبنان آغاز کردند تا سیاست «زمین سوخته» را به اجرا گذارند و در برابر عقبنشینی از جنوب لبنان، امتیازگیری کند که این هدف آنان نیز با هوشیاری سربازان مقاومت ناکام ماند.
حزبالله معتقد است که خروج نیروهای اسرائیلی از جنوب لبنان در می 2000، به دلیل وجود سلاح مقاومت بوده است و با توجه به وقوع سه جنگ میان عربها و رژیم صهیونیستی و اشغال مزارع شبعا و بلندیهای جولان و از طرفی تجاوز جدید آنان به لبنان، توجیهی بر ضرورت وجود سلاح مقاومت است و هرگونه خلع سلاح آن با امنیت ملی و تمامیت ارضی لبنان مغایر است.
در نتیجه یکی از اهداف غایی رژیم صهیونیستی از خلع سلاح حزبالله، کاهش نقش، جایگاه و قدرت مانور ج.ا. ایران و سوریه در ترتیبات و معادلات امنیتی سیاسی آینده خاورمیانه است تا قدرت چانهزنی این دو کشور در عرصه سیاست خارجی کاهش یابد، به ویژه اینکه رئیسجمهور آمریکا بلافاصله پس از حوادث یازده سپتامبر 2001 و بیهیچگونه مدرکی ایران، سوریه و کره شمالی را محور شرارت خواند که ناشی از وجود یک برنامه از پیش تنظیم شده در میان نومحافظهکاران برای این سه کشور است.
2. بررسی میزان توانمندی و آسیبرسانی حزبالله لبنان در صورت عملیاتی شدن سناریوی حمله نظامی غافلگیرانه به تأسیسات هستهای ایران
تحولات لبنان به طور غیرمستقیم، با پرونده هستهای ایران ارتباط دارد و با توجه به ارجاع پروندۀ هستهای ایران به شورای امنیت و تاکید کشورهای غربی به توقف دایم غنیسازی اورانیم و دیپلماسی فعال دولت جدید ایران در دفاع از دانش هستهای بومی، براساس اصل «توسعه و تحقیق D8R» و مفاد NPT، بعضی نو محافظهکاران در وزارت دفاع و کاخ سفید «سناریوی حمله نظامی غافلگیرانه به تأسیسات هستهای ایران» همراه با اسرائیلیابی آن مشارکت ناتو را در دستور کار قرار دهند و تلاش میکنند پیش از بررسی هرگونه حمله نظامی، قدرت تلافی و بازدارندگی ج.ا. ایران را در خاورمیانه مورد ارزیابی قرار دهند و به دلیل تأثیرپذیری زیادی که جنبش شیعی حزبالله از ج.ا. ایران و اصل «ولایت فقیه» دارند، آنان تلاش میکنند، تا قدرت سختافزاری این جنبش را بررسی کنند.
مقاومت 34 روزۀ جنبش مقاومت حزبالله به گونههای بود که چالش بزرگی را در برابر سناریوی «حمله نظامی غافلگیرانه به ایران و سوریه» قرار داد و بیشتر تحلیلگران غرب به این نتیجه رسیدند که هرگونه حمله نظامی به این دو کشور میتواند، منطقه را به باتلاقی برای سربازان آمریکایی تبدیل کند و نوعی بیثباتی سیاسی ـ امنیتی را در خاورمیانه به وجود آورد.
با توجه به اینکه با گذشت زمان، به انتخابات ریاست جمهوری و مجلس سنای آمریکا نیز نزدیک میشویم، میتواند ثبات تصمیمگیری را در میان نومحافظهکاران با چالش روبرو سازد. از طرفی با گذشت 34 روز از نبرد حزبالله و رژیم صهیونیستی، آنان نتوانستند اطلاعات کاملی از توانمندیهای موشکی حزبالله به دست آورند و تهدیدهای «سیدحسن نصرالله» مبنی بر در تیررس بودن «تلآویو» و افزایش مرحلهای برد موشکها، نوعی مرگ تدریجی را از لحاظ روانی در میان صهیونیستها به وجود آورد و تا زمانی که توانمندیهای نظامی حزبالله برای نهادهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل محرمانه باقی بماند، آنان ملاحظات امنیتی را در حمله نظامی غافلگیرانه به سوریه و ایران رعایت خواهند کرد؛ به ویژه اینکه آنان نسبت به جمعیت خود بسیار حساس هستند و استقرار تأسیسات شیمیایی و انهدام آنها در داخل سرزمینهای اشغالی میتواند، تلفات شدیدی را برای آنان به وجود آورد و این جنگ روانی میتواند، به مهاجرت یهودیان از فلسطین اشغالی منجر گردد؛ موضوعی که حاکمان صهیونیست نسبت به آن احساس نگرانی میکنند. به همین دلیل از لابیهای با نفوذ خود در آمریکا خواهند خواست تا زمانی که امنیت شهروندان اسرائیل تضمین نشده، در هرگونه حمله نظامی غافلگیرانه به سوریه یا ایران محتاطانه حرکت کنند.
3. ایجاد بستر مناسب برای نهادینه شدن «طرح خاورمیانه جدید»
نیاز رژیم صهیونیستی و ایالات متحده از نوع «نیاز متقابل» است. از طرفی ایالات متحده امنیت این رژیم را از طریق حمایتهای تسلیحاتی، مالی و سیاسی (از طریق وتوی قطعنامههای شورای امنیت) تضمین میکند و اسرائیل نیز تلاش میکند، بستر مناسب را برای نهادینه کردن سیاست خاورمیانهای آمریکا ایجاد کند که پیشنیاز آن تضعیف جنبشهای مقاومت اسلامی مانند حماس و حزبالله است. هدف غایی «طرح خاورمیانه بزرگ» تغییر ساختار سیاسی کشورهای ایران و سوریه است که نمیخواهند خود را با نظام هژمونیک آمریکا در خاورمیانه تطبیق دهند و خواهان نظام امنیت منطقهای با مشارکت کشورهای منطقه، براساس «اصل احترام متقابل» هستند.
در نتیجه حمله همزمان نظامیان رژیم صهیونیستی به حماس و حزبالله، به صورت هدفمند، از قبل برنامهریزی شده بود تا از طرفی هم فرایند «نقشه راه» تحمیلی را هموار کند و هم زمینههای شکلگیری طرح خاورمیانه جدید را فراهم سازد؛ ولی مقاومت غیرقابل انتظار جنبش حزبالله نشان داد که نومحافظهکاران آمریکا و پیروان مکتب «لئواشتراوس»، فاصله زیادی تا نهادینه کردن طرح خاورمیانه جدید دارند. در نتیجه یکی از اهداف صهیونیستها از حمله به لبنان، فراهم کردن بستر مناسب برای هدف راهبردی ایالات متحده است که جایگاه مهمی را در دکترین جدید سیاست خارجی آمریکا دارد.
4. تضعیف جایگاه حزبالله در ساختار سیاسی داخل لبنان
سفر سعد حریری به ایالات متحده و دیدار با جرج بوش، پیش از حمله اسرائیل به لبنان و سکوت بعضی حاکمان کشورهای عربی منطقه که از ائتلاف 14 مارس حمایت میکنند، در برابر تجاوزهای رژیم صهیونیستی، نشان حمایت و اطلاع آنان از حمله اسرائیل به لبنان است و بعضی سیاستمداران خودفروخته داخلی قصد داشتند، نفوذ فزاینده حزبالله را در میان جامعه لبنان کاهش دهند و نیروی هوایی اسرائیل نیز با پخش اعلامیههایی سعی میکرد، سیدحسن نصرالله را به نوعی «ترور شخصیتی» کند و جالب اینکه دولت «فؤاد سینوره» به صورت آشکار، خواستار خلع سلاح حزبالله لبنان شده بود؛ در حالی که قطعنامه 1701 نیز به صورت آشکارا از خلع سلاح سخنی نگفته بود.
بعضی حاکمان وهابی و متعصب سنی منطقه نیز جنبش مقاومت حزبالله را یک جنبش شیعی میدانستند که ارتباط نزدیکی با ج.ا. ایران و سوریه دارد و خواستار کاهش جایگاه تفکر اعتقادی «نظام ولایت فقیه» در لبنان هستند؛ ولی مقاومت غیرقابل انتظار جنبش شیعی حزبالله، نه تنها محبوبیت و جایگاه ج.ا. ایران را افزایش داد، بلکه موجب تغییر موضع بعضی حاکمان عربی منطقه در میان کشورهای اسلامی گردید و آنان مجبور شدند، با گذشت زمان، به صورت ظاهری در رسانههای صوتی و تصویری خود اقدامهای تجاوزکارانه رژیم صهیونیستی را محکوم کنند.
از طرفی دیگر، نقش فعال ایران و حزبالله لبنان در فرآیند بازسازی عراق، نوعی دلگرمی را در میان پیروان حزبالله به وجود آورد و آنان اطمینان یافتند که در مواقع بحران، میتوانند به کمکهای بشر دوستانه ج.ا. ایران و حمایتهای معنوی مقام معظم رهبری بیندیشند و این خود جایگاه ج.ا. ایران را در جامعه لبنان محکمتر کرد و صهیونیستها، ایالات متحده و منافقان به این هدف خود نیز دست نیافتند.