تاریخ انتشار : ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۶:۴۳  ، 
کد خبر : ۲۴۵۰۳۲

آرزوی حکومت بی‌دردسر

رضا زاده‌محمدی مقدمه: جریان نیرومندی از افراد شناخته شده سیاسی وجود دارد که می‌خواهند فسق و انحرافات اخلاقی و اعتقادی خود را در ذیل مشایی و چند خطا از احمدی‌نژاد پنهان کنند. اتفاقات پس از انتخابات چهره این جریان را طوری نمایان کرد که تا قبل از آن ممکن نبود. ما با افرادی پوشالی و پوسیده از درون روبرو هستیم که هیچ حسابی نمی‌شود روی آنها باز کرد. فاصله اعتقادی آنها با حزب‌اللهی عادی در حد فاصله اسلام و کفر است و چنین نفاقی را بی‌هیچ عذاب وجدان با خود حمل می‌کنند. این، نیاز به توضیح دارد و هدف اصلی این مطلب روشن کردن موضع اصلی نزاع و درک روشن‌تر اوضاع است. ما با یک جریان نیرومند ضد امام از انقلابی‌های اولیه روبرو هستیم که به هیچ یک از مبانی امام و انقلاب اعتقادی ندارند. این افراد با عناوینی همچون یاران امام و دلسوزان نظام به تمامی جنبه‌های میراث فکری و شعارهای امام حمله می‌کنند و تنها اندیشه حکومتی آسان و بی‌دردسر بر مردم را در ذهن می‌پرورانند. در ذهن اینان چنین حکومتی نه اسلامی می‌تواند باشد (به‌ گونه‌ای که شروع را در مملکت‌داری دخالت دهد) و نه می‌تواند با استکبار بستیزد و به قدرتهای جهانی احترام نگذارد. از نگاه آنها ملی‌گرایی بزک کرده‌ای در حد پاس‌داری از نام خلیج‌فارس و در همان استانداردی که مصر و ترکیه رعایت می‌کنند مجاز است اما تعاریف پردردسر از استقلال و نه شرقی و نه غربی را نمی‌پذیرد. آیا این همان چارچوب فکری شاه نیست؟ شاه ملاحظات منطقه‌ای و جهانی داشت و در بین دو ابرقدرت با یکی متحد شد که آمریکا بود. از طرف دیگر به اعتقادات مذهبی مردم و مراجع تقلید احترام می‌گذاشت اما مذهب را در اداره جامعه دخیل نمی‌کرد. اگر قرار است اکنون ملاحظات حکومتی شاه را به رسمیت بشناسند، چرا انقلاب کردند؟ چرا شاه را سرنگون کردند؟ ممکن است ادعا کنند که شاه موجب عقب‌ماندگی و هدف انقلاب پیشرفت و توسعه کشور بود (یک هدف لائیک). در این صورت باید توضیح بدهند که شاه به عنوان متحد آمریکا چگونه از توسعه وارداتی (که هم اکنون مورد اعتقاد آنهاست) ناتوان بوده است. در عین حال عده‌ای از آنها خواهند گفت هدف اصلی انقلاب، آزادی و دموکراسی بوده است. شواهد زیادی وجود دارد که این ادعا دروغی بیش نیست و ادعای آزادی و دموکراسی‌خواهی برای دهان این مدعیان بسیار بزرگ است. حال با این مقدمه به بررسی کلی موضع این افراد در مورد مبانی نظام‌ ـ اسلامیت و جمهوریت ـ و آرمانهای انقلاب می‌پردازیم:

اسلام
در فیلم انتخاباتی مهدی کروبی، همسر مهاجرانی به عنوان نماینده زنان سؤال کرد آیا حجت‌الاسلام والمسلمین کروبی به اجباری بودن حجاب برای زنان معتقد است؟ جواب کروبی کمی مبهم بود اما معنی لازم را می‌داد. در ویژه‌نامه مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام با عنوان "متن مقدس، راه ماندگار" موسوی‌خوئینی‌ها دوست و هم‌فرقه سابق کروبی، یکی از اشتباهات انقلاب را اجباری کردن حجاب برشمرد.
در انتخابات قبلی، در تبلیغات هاشمی‌رفسنجانی هم سعی می‌شد وجهه‌ای در برابر اسلام احمدی‌نژاد که در تبلیغات آنها خشک و خشن بود برای او ایجاد کنند. در همان انتخابات مصطفی معین با غلظت و شدت شعارهای لیبرالی داد و شعار خود را جامعه بدون سانسور اعلام کرد ـ یعنی چیزی که حتی در مورد شبکه‌های تلویزیون آمریکا هم واقعیت ندارد و بسیاری از صحنه‌ها و الفاظ که در سینما وجود دارد در سریال‌های تلویزیونی‌شان وجود ندارد و پخش نمی‌شود.
میرحسین موسوی که ابتدا با ملاحظه حزب‌اللهی‌هایی که شاید جذب او شوند به میدان آمد در ادامه علائم مختلف و روشنی ارسال کرد که فاصله خود را با عرف مذهبی‌ها نشان دهد. در تبلیغات به سبک نوجوانهای خیابان دست همسر خود را می‌گرفت و همانند خاتمی و دیگران تلاش کرد وجهه اسلامی و مذهبی‌اش پررنگ نشود. چرا همه این افراد تلاش می‌کنند مذهبی و حزب‌اللهی (به مفهوم جا افتاده در اذهان) تلقی نشوند یا میان خود و مذهبی متعارف تفاوت ایجاد کنند؟
جواب پرطمطراق آنها را می‌دانیم. بعضی‌شان وقیحانه مدعی می‌شوند که به اسلام ناب معتقدند و نه اسلام قشری و متحجر. وقاحت این ادعا از آنجاست که به هیچیک از شاخصه‌های اصلی اسلام ناب از استکبارستیزی گرفته تا عدالت‌طلبی و مبارزه با اشرافیت اعتقادی ندارند و اسلام ناب مورد ادعایشان جز چند لاابالی‌گری و عشوه برای جلب نظر اقشار غیرمتدین چیزی ندارد.
توضیح متداول‌تر در میان آنها این است که دلسوز اسلام‌اند و با استدلالی بر این پایه که چرا باید اسلام را این‌گونه و آن‌گونه جلوه بدهیم اعمال خود را توجیه می‌کنند و مذهبی‌ها و حزب‌اللهی‌ها را به قشری‌گری و تحجر متهم می‌کنند. این طرز فکر مبتنی بر تقسیم‌بندی عامیانه‌ای است که اسلام را به دو نوع خشک‌ و تر تقسیم می‌کند. اسلام خشک، اسلام مذهبی‌های قشری است و اسلام تر اسلام این حضرات!
تقسیم‌بندی موجود در ذهن این حضرات انقلابی سابق چیزی بیش از این نیست و اینکه تقسیم‌بندی امام (اسلام ناب و اسلام آمریکایی) را به دو نوع اسلام خشک و تر تقلیل داده‌اند خود نشانه دیگری از انحطاط فکری است. این تقسیم‌بندی (اسلام خشک و اسلام تر) مناسب یک اسلام فردی است و حال آنکه تنها در فرض سیاسی دیدن اسلام می‌توان آنرا به اسلام ناب و اسلام آمریکایی تقسیم کرد. گذشته از این، تقسیم‌بندی امام از لحاظ واژگانی از نگاه اینان هم نامطلوب است.
تا کی قرار است نام یک کشور تأثیرگذار در جهان به عنوان نماد ننگ و پلیدی در عبارات و واژگان ما باقی بماند؟ پیش‌فرض ذهنی این حضرات درباره جامعه آن است که مردم از اسلام خسته و گریزانند. خواهند گفت مردم از اسلام گریزان نیستند از اسلام به شکلی که ارائه می‌شود گریزانند. می‌گوییم درست است؛ اما از منظری صددرصد متفاوت با آن چیزی که این حضرات تصور کرده‌اند. اولا این یک پیش‌فرض تهرانی و به طور خاص‌تر اشرافی و شمال شهری است اما از آن گذشته اگر مدعی اسلام واقعی‌اند توضیح‌المسائل خود را منتشر کنند تا ما آگاه شویم؟
حرف‌های کلی همچون اسلام قشری و غیره و جملاتی از امام کفایت نمی‌کند ـ چون رساله و سیره امام پیش روست. برخورد امام در مورد فردی که اوشین را الگوی خود نامیده بود و گریم زن توسط مرد و غیره ـ چیزهایی است که اتفاقاً خود حضرات راوی آن بوده‌اند. اما اگر به این نظریه لیبرال رسیده‌اند که مردم را آزاد بگذارند که خودشان انتخاب کنند و در فضای آزاد، دینداری بیشتر رشد می‌کند آنگاه باید ابتدا مبانی فقهی این نظریه را بیان کنند (در فقه شیعه استحسان و استصلاح وجود ندارد) و سپس تفاوت خود را با شاه که همین نظریه را اجرا می‌کرد، توضیح دهند.
شاه به اعمال مذهبی (برخلاف پدرش) آزادی داد و فضایی ایجاد کرد که نمازخوان، نمازخوان باشد و بی‌‌حجاب بی‌حجاب. آیا حاضرند به یک مجرد یک ظن یا حدس و گمان در مورد جامعه، از داعیه‌های اسلامی عقب‌نشینی کنند؟ اگر چنین باشد (که هست) ادعای آغازین این نوشته اثبات می‌شود که اینها خواسته‌ای جز یک حکومت بی‌دردسر بر مردم ندارند.
یک گام بلند برای حکومت آسان و بی‌دردسر خلاص کردن خود از مسئولیت اسلام و نشر آن و نظارت اسلامی بر جامعه است؛ آن هم وقتی پیش‌فرض ذهنی این باشد که جامعه از اسلام به عذاب آمده است. فایده دیگرش آن است که می‌توان با تقلیل مسائل به این مساله خود را از بسیاری مسائل دشوار دیگر همچون عدالت هم رهانید. البته رأی مردم به احمدی‌نژاد نشان می‌دهد که مردم با مذهب و اسلام مشکلی ندارند.
احمدی‌نژاد در دوره قبل و اخیر تنها کاندیدایی بود که در تبلیغات سعی نمی‌کرد از اسلام و عرف مذهبی و حزب‌اللهی فاصله بگیرد و علائمی مشابه رقبایش ارسال کند. حتی اگر بر ادعای دروغ خود درباره مخدوش بودن این انتخابات پا بفشارند، انتخابات قبلی نشان داد که برای مردم عدالت و مبارزه با فساد و اشرافیت بسیار مهمتر از ژست‌های کودکانه حضرات برای فریفتن دختر و پسرهای خیابان‌گرد است. حال آنکه در آن دوره، تبلیغات روی طالبانی‌بودن احمدی‌نژاد و چاقوی موکت‌بری و حصار کشیدن میان مرد و زن در پیاده‌روها متمرکز بود.
انتخابات اخیر به کلی بنیان این طرز فکر را فرو ریخت و اعتراف کنند یا نکنند باید بپذیرند که اقلیت خاموش به دنبال رقص و دوست‌دختربازی و آزادی حجاب نیست بلکه مسائل جدی‌تری را مطالبه می‌کند. شاهد مهم دیگر فضاحت آرای باطله است. جناح کمتر از آراء باطله که تندروترین حامیان و مبلغان ضد دین را در پشت خود داشت و از آزادی بی‌‌حجابی سخن گفت و لیبرالهای شناخته شده از آن حمایت کردند، در اغلب صندوقها کمتر از تعداد انگشتان دست رأی آورد.
علاوه بر نوع تبلیغات انتخاباتی، شاهد دیگر اسلام‌گریزی حضرات نقش و موضوع آنها در آشوبهاست. ولی‌فقیه نماد و ضامن اسلامیت نظام است. مقام معظم رهبری پس از امام یگانه پاسبان اصول و آرمان‌های اسلامی بوده و این وظیفه خطیر را در طول سالیانی انجام داده که حضرات یک به یک و فوج فوج به فکر محاسبه هزینه ـ فایده برای دفاع از فلسطین و مبارزه با استکبار افتاده‌اند. در مجامع و رسانه‌های بین‌المللی از رهبر انقلاب با عناوینی همچون رهبر مذهبی ایران یا رهبر دینی ایران یاد می‌شود. مسلماً وجهه مذهبی و اسلامی نظام، مقام ولایت فقیه و مقام معظم رهبری است.
نافرمانی از ولی‌فقیه و قیام علیه او بارزترین حرکت و اقدام ضد اسلامی است که حضرات مرتکب شدند. در این میان موسوی احساس رسالت و ماموریت الهی کرد و بیانیه‌هایی مطنطن خطاب به ملت ایران صادر کرد که رگه‌های "احساس امام بودن" در آنها مشهود بود. در این بیانیه‌ها حتی بر سر نظام و انقلاب منت گذاشت که نمی‌خواهد وارد فاز ساختارشکنی (خشونت) شود و به همان‌گونه که رجوی امام را تهدید ضمنی می‌کرد تهدید نمود.
هدف ابتدایی او شاید قدرت‌نمایی و فشار بر رهبر انقلاب بود؛ اما پس از موضع‌گیری صریح ایشان که قرار نیست رأی مردم را ابطال کند، وارد فاز براندازی شد و تنها کارهایی را نکرد که قدرت و توان آن را نداشت. حتی پس از فرو کشیدن آشوب از تمام ظرفیتها برای دهن‌کجی به نظام و مقام معظم رهبری استفاده کرد. دختر فراری را دختر شهیدی که به دست نظام کشته شده جا زد و برای او ختم گرفت، گور دست‌جمعی کشف کرد، نماز جمعه را به مجمع بی‌نمازهای طرفدارش تبدیل کرد و در روز قدس شعار نه غزه، نه لبنان سر داد. اینکه گفته شود اینها حرف هواداران ناآگاه او بوده و نه خودش، اشتباه است و توضیح داده خواهد شد.
برای چنین فردی و حامیان و محرکانش اسلام چه ارزشی دارد؟ در آن حد که عده‌ای بی‌نماز و حجاب بر بامها علیه نظام اسلامی تکبیر بگویند! ولی‌فقیهی مقبول اینهاست که به خواست آنها (کودتا علیه رأی مردم) تن بدهد یا چون یک مرجع مقدس که فقط به دست‌بوسی‌اش بروند بی‌خاصیت باشد. ولی‌فقیه از نظر آنها حداکثر یک مقام قانونی است که قانون به او اختیاراتی داده، نه یک مقام شرعی و دینی و ولایت‌ فقیه نه از اصول انقلاب است و نه مهمتر از هر بند دیگر قانون اساسی، که یک قانون بشری قابل اصلاح است.
امروزه ممکن است از "وحدت" و "مصالح نظام" سخن بگویند اما این وقتی است که تیرشان به سنگ خورده و کاری از پیش نبرده‌اند. البته باید یادآوری کرد که مسلماً مصالح کشور مد نظر این جریان هست و عقلای آنها می‌دانند که عواقب مصیبت‌بار سقوط نظام بیش از هر کس متوجه خود آنها خواهد شد و آنها هستند که تعقیب و محاکمه می‌شوند، اما متأسفانه چنین دغدغه‌هایی دخلی به اسلام و انقلاب ندارد.
بی‌اعتنایی و ایستادن در برابر ولی‌فقیه تنها وجهه سران این آشوبها نیست. کراهت از مذهبی‌ها و شیفته شدن به اقشار غیرمذهبی که حضور اصلی را در آشوبها داشتند نشان‌‌دهنده جایگاه و احترامی است که مذهب در ذهنیت آنها دارد. مصاحبه رهنورد با بی‌بی‌سی نشان داد که در ذهن خود، میان هوادارانشان و قشر مذهبی و حزب‌اللهی تفکیک کرده‌اند. او در مصاحبه‌اش از عبارت "تیپهای خاص که اول صبح رأی می‌دهند" صحبت کرد و مقصودش قشر مذهبی و حزب‌اللهی بود که رأی دادن را به فتوای امام تکلیف شرعی می‌‌داند و اول صبح رأی می‌دهند و در همه صحنه‌های دفاع از انقلاب در صف اول هستند. این حرف البته دروغ‌ بود، اما به آگاهی از ذهنیت آنها کمک کرد.
قاعدان سه‌گانه
پس از سران و گردانندگان آشوبها افراد دیگری قرار دارند که مواضعی گرفتند یا سکوت کردند. سه نوع موضع‌گیری مشابه وجود داشت: سکوت، موضع میانه و مخالفت با تأخیر زیاد. سکوت‌کنندگان (که تعدادشان کم هم نبود) یا در باطن موافق آشوبها بودند یا از این آشوبها احساس خطر بزرگی نکردند. از دو حالت خارج نیست: یا احساس خطر نکرده‌اند یا خطر را متوجه چیزی دیده‌اند که برای آنها اهمیت نداشته است؛ به این شکل که دعوای دو طرف‌ (!) متخاصم است و به من ربطی ندارد.
یا دعوای دو دسته مومن است که امیدوارم به خوبی و خوشی رفع شود. در این میان، فرض ضمنی، بی‌اهمیتی یا کم‌اهمیتی نظام و رهبری و برابر فرض شدن آنها با آشوبگران است؛ آن هم وقتی که رهبر انقلاب دقیقاً نظر خود را اعلام کرده است. در فرض اول یعنی کوچک دیدن مسأله و عدم احساس خطر، باید دید آیا شخص مورد نظر در موارد بی‌اهمیت‌تری فریاد بر نیاورده باشد.
کسانی که مرتباً در رسانه‌ها حاضر بوده و در هر مسأله کوچک و بزرگ اظهارنظر می‌کرده‌اند و ناگهان در میانه این آشوب سکوت اختیار کرده‌اند به دسته قبلی (بی‌اهمیت شمرندگان نظام اسلامی) ملحق می‌شوند. هر دو دسته نشان می‌دهند که حمیت و دغدغه لازم را ندارند و در مواقع حساس، به اینکه اسلام و انقلاب چه سرنوشتی پیدا کند اهمیتی نمی‌دهند و دلی نمی‌سوزانند.
دسته دوم کسانی هستند که مواضع میانه گرفتند. طرز فکر این دسته هم با دسته اول تفاوتی ندارد و اینها هم انقلاب و کشور را با یک گروه زیاده‌خواه هم‌سنگ قرار داده‌اند؛ یعنی دو طرفی که یا هر دو محق‌اند یا هر دو ناحق‌. از این بدتر انگیزه بعضی برای کسب نوعی جایگاه پدری و ماهی گرفتن از آب گل‌آلود است. مواضع نعل و میخی بعضی از برادران اصولگرا و رئیس مجلس و بعضی از علما در بحبوحه آشوب نمونه این مواضع میانه است.
نمونه دیگر، سخنان یکی از خطبای جمعه تهران بود که در اوضاع درهم و پرآشوب مدتی طولانی از خطبه‌اش را به مسأله "لمز" و عیب‌جویی و نکوهش آن اختصاص داد و به آشوبها تنها در حد جمله‌ای کلی و مبهم اشاره کرد. عیب‌جویی البته بد است اما کل این بحث ناظر به عیب‌جویی از یک شخص و به اصطلاح اینان یک استوانه نظام بود اما در آن‌سو کل اسلام و نظام مورد هجمه قرار گرفته بود و درخور بیش از جمله‌ای نشد.
مخالفت‌های با تاخیر هم ارزش زیادی ندارند. رئیس مجلس پس از بیست روز از موضع‌گیری و تحلیل‌های رهبر انقلاب درباره وقایع، به یک کشف علمی رسید که چون اتفاق مهمی از تلوزیون پخش شد. ایشان کشف کرده بود که بیگانگان در آشوبها دست داشته‌اند. سخنان او در مجلس درباره تبعیت از ولایت تا قبل از خطای احمدی‌نژاد و تأخیر در عزل مشایی بیان نشد و پس از این اتفاق بود که قالیباف هم از ضرورت تبعیت از ولایت سخن گفت.
به عنوان تکمله مطلب در باب اسلام گریزی، اشاره به نکته دیگری لازم به نظر می‌رسد و آن ظهور نوعی فقاهت معوج است. این نوع فقاهت که در دوران امام هم وجود داشت و پس از آن در منش و وریه افراد دیگری متجلی شد. این فقاهت معوج و منکوس مربوط به بعضی فقهای شناخته شده است که اتفاقا از فقهای دیگر سیاسی‌ترند اما رفتار و سلوک سیاسی‌شان کاملاً بی‌ارتباط یا حتی متضاد با فقه و اسلامیتی است که درس می‌دهند و می‌نگارند. این افراد در همه برهه‌ها پناهگاه گروهکها، جریانهای فتنه‌گر علیه اسلام و انقلاب و نقطه امید لیبرالهایی بوده‌اند که به انقلاب اسلامی و اسلام سیاسی مورد نظر امام اعتقادی ندارند.
تعصبات و کینه‌های حزبی که نمی‌تواند مناسب شأن یک فقیه باشد بر کل زندگی سیاسی این افراد سیطره دارد. این سکولاریسمی از نوع دیگر است که با فقیهی که به سیاست کاری ندارد تفاوت دارد. این افراد به سیاست کار دارند اما در جهتی مخالف اسلام و اسلامیت نظام و در سکوتها و اظهارنظرها این جهت را دنبال می‌کنند. افراد و رسانه‌های دور و بر اینها نه تنها مجسمه‌های تدین و فقاهت نیستند که برعکس، تمام اهتمام و آرمان سیاسی آنها کمرنگ کردن و تضعیف اسلامیت نظام است.
به هر حال از یک فقیه انتظار می‌رود که تحکیم پایه‌های فقاهت و اسلامیت دغدغه‌ اولش باشد و پیشتاز یا حامی حرکت‌های غیراسلامی و لیبرالی نباشد. یکی از این افراد که سالها مسأله‌گوی فقهی رادیو بود و مشاهده نشد که به رهبر انقلاب چنان ارادتی نشان دهد در همه جا چون مریدی همراه خاتمی بود، حال آنکه از لحاظ سن و سابقه از خاتمی برجسته‌تر بود. از تعارفات و بازیهای لفظی که بگذریم مسلماً اسلامیت و اسلام‌گرایی پررنگ‌ترین وجهه خاتمی نبود و شعارهایی مترقی همچون جمهوری ایرانی و نیم کرور انقلابی لیبرال شده از میراث‌های دوره او و متأثر از آموزه‌های اوست. با این حال یک فقیه مکرم پر سن و سال و با سابقه، چنان به او و خط مشی‌ او ارادت می‌ورزید که گویی گمشده دیرین خود را پیدا کرده است.
جمهوریت
انتخابات اخیر رسوایی بزرگ مدعیان جمهوریت بود. سالها بود که این گروه عده‌ای را غیرمعتقد به جمهوریت و معتقد به حکومت اسلامی معرفی می‌کردند. همه این حرفها از آنجا نشأت می‌گرفت که تصور می‌کردند مردم عشق زائدالوصفی به این حضرات دارند و هرگاه رأی‌گیری شود به آنها رأی می‌دهند. در این انتخابات به مانند رهبران فکری اروپائی‌شان بی‌طاقتی خود را در مقابل جمهوریتی که به اینها رأی ندهد، نشان دادند. تفاوت آن است که غربی‌ها نتایج انتخابات غزه و ونزوئلا را می‌پذیرند و می‌پذیرند که حماس رأی آورده و هم‌اکنون در رسانه‌های خود از موسوی و کروبی با عنوان "بازندگان انتخابات" (The defeated Presidential candidates)1 نام می‌برند.
از نگاه این عده "جمهور"ی که این افراد و جریانها را نشناسد اصلاً جمهور نیست و اصلا حق رأی ندارد. مگر می‌توان با خلق و خوی اشرافی و جدایی کامل از مردم در اعتقاد کسی مردم‌گرایی و جمهوریت‌خواهی واقعی به وجود آید؟ مردمی که این حضرات سالها از آنها دم زده‌اند یک مردم ذهنی است که واقعیت خارجی ندارد. چنان مردمی همواره به این افراد رای می‌دهد، شیفته بزرگان و اشراف و زندگی اشرافی آنهاست، چیزی جز آسایش فردی نمی‌طلبد، دین‌گریز است و آنچه را به عنوان اسلام شناخته می‌شود، با اکراه دوست دارد؛‌ مگر آن که نسخه‌ای باز که اقسامی از فسق را مجاز می‌شمارد، ارائه شود. دیگر مردم از افکار و شعارهای انقلابی به ستوه آمده‌اند و مبارزه با استکبار آنها را خسته کرده است.
خاتمی معتقد بود و می‌گفت خواسته‌ تاریخی ملت ایران استقلال، آزادی و پیشرفت است. البته استقلال هم به اهمیت دو مورد بعدی نبود و می‌توانست فدای دو مورد بعدی شود. موسوی ابتدا شعارهای محدودی درباره سازمان مدیریت و قانونگرایی داشت اما خود به خود یا متأثر از اطرافیان لیبرالش حرفهایی زد که داخل این چارچوب بود. این یک استراتژی انتخاباتی بود مبتنی بر اینکه اکثریت خاموشی از ملت ایران اعتقادات فوق را دارد و تنها به این شعارها رأی می‌دهد.
مجموعه اتهامات اینها به انتخابات قابل توجه و تأمل است که اگر به آن دقت کنند بهترین دلیل است بر اینکه شناختی از مردم ندارند. این ادعا که مردمی این حضرات و اندیشه‌های مترقی‌شان را به یک گونی سیب‌زمینی و پشیزی پول سهام فروخته باشند نشان دهنده آن است که در میان مردم چه ارزش و چه جایگاهی دارند. اگر گفتمان اصلاحات تا مغز استخوان مردم رسوخ کرده و بالاتر از آزادی آرمانی ندارند پس چرا این حضرات را به پشیزی پول می‌فروشند؟
البته این دروغ است و اگر راست بود مردم به کروبی رأی می‌دادند که ماهی 70 هزار تومان به هر ایرانی می‌داد. اما اگر اعتقادشان این است پس چرا هشت سال بیست میلیون رأی مردم به خاتمی را به نفع اندیشه‌های لیبرالی و امیال قسمتی از مردم تهران مصادره کرده و دغدغه‌های خاتمی را دغدغه‌ همه مردم ایران قرار دادند؟ آیا این استبداد و دیکتاتوری نیست؟
اتهام دیگرشان که مضحک‌تر است اتهام توهین به بزرگان نظام است. در واقع این اعترافی است به اینکه اصلاً به آزادی واقعی بیان اعتقاد ندارند. آن آزادی بیانی مطلوب است که مرگ بر آمریکا و افکار امام و مقدسات را زیر سوال ببرد که عین پیشرفت و روشن‌اندیشی است! اما اگر مقدسات حضرات و حوزه‌های اشرافی و انحصاری‌شان را زیر سوال ببرد همان آزادی فاسد و مخرب است. در این میان دست و پاهایی هم می‌زنند که نزاع اصلی انتخابات را نزاع آزادی‌خواهی و اختناق جلوه دهند. موسوی اکنون که قدرتی ندارد از روزنامه‌ها و خبرگزاریهای مخالفش به دادگاه شکایت کرده است. برخوردها و میزان تحملش نسبت به تنها روزنامه مخالف دوره نخست‌وزیری گواه دیگر است.
در دوره انتخابات در واکنش به کوچکترین انتقاد از ساحت مقدسش در تلویزیون به شدت داد و فریاد کرد و نشان داد که در پس آن متانت و ادب چه نهفته است. اگر یک میلیونیوم اهانت‌هایی که همه‌روزه به احمدی‌نژاد می‌شود به او یا فلان استوانه‌ مقدس می‌شد، همه را به صلابه می‌کشیدند؛ چنانکه سعی کردند بکشند. اصلا به فرض که به شخصیت حضرات به ناحق اهانت شده باشد، آیا باید انتخابات باطل شود؟ در کدام کشور غربی که دموکراسی‌اش کعبه آمال مورد ادعای آقایان است در انتخاباتها به هم توهین نمی‌کنند و در کدامیک، پس از انتخابات به برنده تبریک نمی‌گویند؟ چه بهتر که در کنار فضل‌فروشی و نطق و ادعا از اندک تربیت سیاسی مورد نیاز برای دموکراسی مورد ادعایشان برخوردار شوند.
موسوی می‌گوید به ما طبق قانون حق تجمع بدهند. به هیچکس به اندازه موسوی و هوادارانش از اول انقلاب تاکنون اجازه تجمع و فعالیت خیابانی داده نشد. تجمع پس از انتخابات چه معنی و چه دستاوردی دارد؟ به فرض که سیزده میلیون تجمع کردند و همه خیابانهای کشور پر شد؟ این آیا نشان می‌دهد که رأی آورده‌اند؟ در کدام کشور، نمونه‌ چنین تجمعی سابقه داشته و مگر غیرقانونی برگزارش نکردند؟
این خواسته‌ای برای جمهوریت است یا ایجاد نفاق و دودستگی در کشور و اعمال فشار و کودتا؟ اگر در آمریکا کاندیدای شکست‌خورده‌ای چنین تجمعی درخواست کند (تقریباً نصف رأی‌‌دهندگان) و همه را به نافرمانی مدنی فرا خواند چه اتفاقی در این کشور می‌افتد؟ آقای موسوی به عنوان یک مدعی فرهیختگی آیا میداند که در هر کشور تجمع، قانون و محدودیت دارد و رئیس‌جمهور آمریکا حتی می‌تواند اعتصابهای صنفی را با دستور خود به تأخیر اندازد و در بعضی اصناف اصولاً اعتصاب ممنوع است؟
مسأله چیز دیگری است. نوعی مدیریت اشرافی و از بالا اعتقاد همه این افراد و رجال است؛ یعنی همان مدیریتی که در دوره شاه وجود داشت. عطاءالله مهاجرانی که از بلندگوی کفار علیه نظام اسلامی کلمات قصار می‌پراند در پایان دوره‌ هشت ساله هاشمی به شدت به دنبال آن بود که قانون اساسی عوض شود و آقای هاشمی بتواند دوره دیگری هم کاندیدا شود. چنین آدم اشرافی و فاسدی هم اکنون به ما درس دموکراسی و جمهوریت می‌دهد.
آرمانها و ارزشها
وقتی نه به جمهوریت و نه به اسلامیت معتقد باشند از کدام دسته آرمانها و ارزشها تبعیت می‌کنند؟ حمیت‌های جاهلانه قبیلگی و باندی راهنمای عمل بسیاری از اینهاست و حتی آنها را به فداکاری‌هایی وامی‌دارد. اما اینگونه اقدامات نشانه‌ای از اعتقاد به آرمانی والا نیست.
آزادی؟ بزرگان این جریان سابقه روشنی از استبداد و اختناق در دوره تصدی خود را در کارنامه دارند اما از نگاه دیگر اولین نداهای آزادیخواهی و گرایشهای لیبرالی که در میان نیروهای انقلابی پدید آمده، در میان عده‌ای از تندروترین‌های موسوم به چپ و با سوابق اطلاعاتی و امنیتی پدیدار شد. آیا اینها فضیل عیاضهایی بودند که توبه کرده‌‌اند؟ خویی از پنجه آهنین چپ و سرکوب هر فکر مخالف از ابتدا در اینها وجود داشت و هم‌اکنون هم وجود دارد.
موسوی می‌گوید بعضی به دنبال پرونده‌سازی و ایجاد نفرت‌اند. اتفاقاً اولین و قهارترین پرونده‌ساز‌ها، افراد موسوم به چپ و دوستان قبلی و فعلی موسوی‌اند. این افراد برای هر فردی پرونده‌ای دارند و در مورد هر فرد کارنامه‌ای دقیق از اعمال جزئی او را از برند تا این حد که در کدام جلسات انجمن حجتیه شرکت کرده و در کدام گوشه کدام خیابان درباره شریعتی چه گفته است. در دوره دوم خرداد که مجالی یافتند به فاشیستی‌ترین روش و با تمام توان سعی کردند هر اندیشه و اظهارنظر مخالف را در نطفه خفه کنند. واکنشهای عصبی آنها به هر اظهارنظر و ضد امام جلوه دادن و رسوا کردن نیروهای انقلابی که با آنها هم‌نظر نبودند و تفتیش عقاید و بل گرفتن از واژگان این و آن سابقه پرباری از آزادیخواهی را در کارنامه آنها ثبت کرده است.
عدالتخواهی؟ این افراد اولین منادیان آن بودند اما به اعتقاد فعلی خودشان و اذناب‌شان که سینه‌چاکان کامل اقتصاد سرمایه‌داری شده‌‌اند، سیاست‌های چپ و سوسیالیستی‌شان در اول انقلاب به کشور لطمه زده است. هر چه که بوده دیگر به عدالت‌ اعتقادی ندارند و به کار بردن کلماتی همچون گداپروری نشان می‌دهد که با روزهایی که مخالفان کوپن را به هزاران انگ متهم می‌کردند چقدر فاصله گرفته‌اند. در زمینه استکبارستیزی، اینها همان فاتحان‌ لانه‌‌اند.
هم‌اکنون پیدا کردن کسی که در میان اینها حتی به مبارزه با اسرائیل اعتقاد داشته باشد کاری دشوار است. در دوره خاتمی دنباله‌های آنها در برهه حمله‌ آمریکا به افغانستان مواضع تندی گرفتند که چرا ایران فرصت طلایی همکاری برای کشتار مردم افغانستان و اتحاد با آمریکا را از دست داده و پایگاه نظامی در اختیار آمریکا قرار نمی‌دهد.
موسوی امروز از آ‌بروی ایران می‌گوید. او همان کسی است که در همان برهه طولانی سکوت، در مورد مسأله سلمان‌ رشدی اظهارنظر کرد و گفت "امام گفته است دولت هم باید موضع بگیرد." این در واکنش به کلامی از جواد لاریجانی بود که گفته بود فتوای امام در مورد سلمان رشدی به مردم مربوط می‌شود و نه دولت. لاریجانی‌یی که می‌خواست گشایشی برای دولت آقای هاشمی، دوست امروز آقای موسوی ایجاد کند. اتفاقاً الان زمان مناسبی است که امثال جواد لاریجانی که سالها مورد حمله و اتهام این جریان بودند، خاطرات آن سالها و مواضع و اعتقادات دیروز و امروز این حضرات را مورد پرسش قرار دهند.
توسعه و پیشرفت کشور؟ شاید، اما نه توسعه‌ای مبتنی بر تفکر نه شرقی نه غربی و خودکفایی که امام مطرح کرد. می‌‌گویند چرا باید با جهان در بیفتیم و تحریم بشویم و نتوانیم پیشرفت کنیم؟ این سؤال و طرز فکر توسعه‌ای این حضرات است که اکنون صریحاً بیان می‌کنند. شاه و رضاشاه هم به همین شکل از توسعه معتقد بودند و اتفاقاً از دوره رضا شاه به مدد پیمانکاران انگلیسی، پل‌ها و تونل‌های مستحکمی به جا مانده است.
ملی‌گرایی؟ در حد نام کوروش و هخامنش و خلیج‌فارس آری اما نه نوعی از ملی‌گرایی که به انرژی هسته‌ای و مباحث حساس سرایت داده شود.
گفته می‌شود هر کس حق تغییر عقیده دارد اما آیا افرادی که اینچنین تغییر عقیده داده‌اند و از استکبارستیز به سازشکار با اسرائیل تبدیل شده‌اند می‌توانند مقتدای یک قوم باشند؟ در این انتخابات، موسوی احساس یک رسالت بزرگ کرد و هوادارانش را به خیابان کشید. چنین رسالتی مسلماً حواریونی هم دارد و داشت. این حواریون به زندان رفتند و چنان علیه خود نطق و اعتراف کردند که در مورد نوع شکنجه اعمال شده داستانها بافته شد. این چگونه شکنجه‌ای است که یک تئوریسین را به نوشتن نامه شش صفحه‌ای می‌کشاند و یک هماهنگ‌کننده محوری را وا می‌دارد که چنان نطق غرایی علیه خود و دوستانش انجام دهد و اینها چگونه حواریونی هستند که تحمل شکنجه را ندارند؟
شکنجه‌ای در کار نبود. برای چه باید خود را به دردسر می‌انداختند؟ برای کدام آرمان؟ یک آرمان الهی؟ یک وظیفه اسلامی و تکلیف دینی؟ زندان را برای کدامین آرمان نداشته‌ای تحمل کنند که ارزشش را داشته باشد؟ چنین آرمانی وجود نداشت و حواریون این رسالت اینگونه از آب در آمدند.
از این منظر نگاه کنیم: موسوی می‌خواست قیام کند و می‌گفت عمرم را کرده‌ام و باکی ندارم (اخلاص). پس از تقلب که بهانه قیام است،‌ به هر حال او از ابتدا به طلب آرمانهایی وارد میدان شده بود. میثاق‌نامه چنان قیامی چیزی در این حد بود: "من برای احیای سازمان مدیریت، شورای پول و اعتبار، ترمیم آبروی ایران در رسانه‌های صهیونیسم بین‌الملل، اولویت دادن به عراق و افغانستان در برابر ونزوئلا، اول ایران و نه غزه و لبنان، دفاع از حیثیت یک استوانه نظام، جلوگیری از واردات بی‌رویه و مقابله با هاله نور و خرافه برای خدا قیام می‌کنم و در مقابل حکومت اسلامی می‌ایستم و تجمع می‌کنم و تکبیر می‌گویم. "این افق نهایی قیامی است که موسوی رهبر آن بوده است و تصور کرده پا جای پای امام می‌گذارد.
گفته شد که شعار نه غزه ـ نه لبنان‌ اعتقاد موسوی هم هست. دلیل روشنش آن است که هیچ نظری در مخالفت با آن ابراز نکرده است و به این هواداران افتخار می‌کند. زیر چتر گرفتن و از خود تلقی کردن، بهترین گواه است. همین دلیل کافی است. همه کسانی که از این آشوبگران و تجمعاتشان احساس رضایت دارند به شعارهای این تجمعات هم اعتقاد دارند. اتفاقاً شعارهای اخیر این تجمع‌ها آیینه درونیات حضرات بود. بیشترین حمله‌ها به احمدی‌نژاد در طول این سالها به خاطر مواضعش در مورد اسرائیل بود و موسوی بیشترین حمله را به حضور او در مجمع ضد نژادپرستی و انتقاد او از نژادپرستی اسرائیل کرد.
در نطق انتخاباتی‌اش در تلوزیون هم به جهان اسلام علائم کافی ارسال کرد که معتقد به "اول ایران" است. اولین‌بار که احمدی‌نژاد جمله‌ای از امام درباره ضرورت از بین‌ رفتن اسرائیل را تکرار کرد چنان مورد حمله قرار گرفت که گویی امام هرگز چنان جمله‌ای نگفته است. اولین واکنش شدید‌اللحن و توهین‌آمیز را خاتمی کرد. مسلماً نباید انتظار داشت که با آن پیشینه از مواضع امام و آن همه پلیدی اسرائیل، صریحاً نظر خود را بیان کنند اما عجالتاً حرفها و استدلال‌هایی از این دست که نباید بی‌خود هزینه پرداخت کنیم یا حرف مصطفی میعن در انتخابات قبل که "نباید کاسه داغ‌تر از آش باشیم" از آنها شنیده می‌شود.
دنباله‌های وقیح‌تر آنها صریح‌تر اظهار نظر می‌کنند و شوکران اصلاح عبدالله نوری و زیر سؤال بردن حزب‌الله و حماس در جنگ‌های 33 روزه و 22 روزه، مثالهای آن است. این لایه‌ها زیر چتر حمایت لایه‌های معتدل‌تر و موجه‌تری قرار می‌گیرند که از این‌گونه مواضع ابراز انزجار نمی‌کنند و دارندگان چنان مواضع را همچنان دلسوز انقلاب و یار امام می‌خوانند. در مورد شعار "جمهوری ایرانی" هم وضع به همین منوال است و میزان اعتقاد این افراد و جریانها به اسلام و اسلامیت توضیح داده شد.
نشانه مهم دیگر آن است که از آدمهایی با آن سبک زندگی و جایگاه طبقاتی که اکنون از آن برخوردارند، انتظار انقلابی‌گری و آرمان‌گرایی نمی‌رود. اخیراً تظاهرات اشرافی خود را رسانه‌ای کرده و مشعوف از لطمه‌ای که به کشور زده‌اند برای خاتمی 66 ساله جشن تولد گرفتند. لازمه انقلابی‌گری آزادی از تعلقات است و این چیزی نیست که این انقلابی‌های سابق، اکنون هم از آن برخوردار باشند. نشانه‌های این تغییر را می‌توان در نسل دوم این حضرات (فرزندانشان) مشاهده کرد.
شاید نتوان تعمیم کامل داد، اما به نظر شما تصویری که این آدمهای برج عاج‌نشین از جامعه دارند از کجا بدست می‌آید؟ چرا همواره فکر می‌کنند مردم از دین و انقلاب خسته‌اند؟ جز آن است که قسمت زیادی از این تصور را در فرزندان خود مشاهده می‌‌کنند؛ فرزندانی بین‌المللی شده‌ که پایی در ایران و پایی در خارج، دلبستگی‌ای به زیستن در این کشور ندارد؟ چرا کمتر شنیده‌اید که فرزند فلان رجل سیاسی خود را وقف فلان فعالیتهای دینی یا انقلابی کرده باشد؟
چرا آنها را تنها در پستهای اجرایی و مناصب پولساز می‌بینید؟ این فرزندان تعالیم خود را از کجا می‌گیرند؟ مسلماً پدران گرامی در حوزه شخصی خود مجسمه‌های دیانت و انقلابی‌گری نیستند و الگوهای دیگری ارائه می‌دهند. چرا فرزندان حزب‌اللهی‌های کوچه و بازار و طبقات متوسط و فقیر، مذهبی و حزب‌‌اللهی می‌شوند و دلبندهای حضرات، اینجا و آنجا فضاحت و رسوایی خلق می‌کنند؟
وضع فعلی آن انقلابی‌ها، آن اشغالگران لانه و آن خطبای عدالت که به اشراف و مستبدان و سازشکاران فعلی و پذیرندگان دکترین‌های شاه تبدیل شده‌اند هم به قشر حزب‌اللهی هشدار می‌دهد و هم توصیه می‌کند. هشدار آن است که هر کس باید نگران آینده خود باشد و زیاد به آینده خود مطمئن نباشد. توصیه‌ای که می‌کند تقویت روح اعتماد به نفس و استقلال در قشر حزب‌اللهی است که دیگر منتظر مقتدا و راهنما از میان رجال سیاسی کشور نباشند و به خود اتکا کنند.
توصیه دیگر حضور فعال در همه صحنه‌های سیاسی است. نمونه موسوی نشان داد که سکوت و کناره‌گیری و ترشی انداختن 20 ساله روش خوبی برای آرمانگرا ماندن نیست و با تلنگری تمام تصورات قبلی فرو می‌ریزد و فرد از کسی که حزب‌اللهی‌ها به او نظر مثبت داشتند به دشمن نظام و مجسمه حقد و کینه نسبت به نهادهای نظام تبدیل می‌شود. باید بدون منزه‌طلبی و توقع پیدا شدن انسان کامل به عمل پرداخت و تا حد امکان در برابر وقاحت مخالفان از افرادی که صلاحیت و تعهد نسبی دارند دفاع کرد.
مسلماً احمدی‌نژاد فرد کاملی نیست اما قضاوت در مورد اشکالات او در رده و رتبه‌ای بسیار بالاتر از چارچوب‌های این مدعیان متکبر، امکانپذیر است. در واقع ایراد گرفتن آنها از احمدی‌نژاد مانند آن است که غیر مسلمان از ولاالضالین مسلمان ایراد بگیرد، چون آنها اصلاً چارچوب فکری اسلامی وانقلابی که با آن می‌توان احمدی‌نژاد را نقد کرد قبول ندارند. قسمتی از اشکال به عدم اعتماد به نفس حزب‌اللهی‌ها باز می‌گردد که به آسانی تحت تأثیر هر ادعا و انتقاد مرعوب می‌‌شوند و پوسیدگی صف مخالف را از یاد می‌برند. اتفاقاً انتقادی اگر به احمدی‌نژاد وارد باشد، متمایل شدن به دکترین‌های اینها در حوزه فرهنگ و سیاست و اقتصاد در بعضی برهه‌هاست و این است که می‌تواند لطمه بزند، نه آنچه منتقدان غیر انقلابی نقطه ضعف می‌پندارند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات