احمد راسخیلنگرودی
غرب با گذر از عصر تاریکی (قرون وسطی) فصل جدیدی از تاریخ خود را رقم زد که در مجموع منشأ بسیاری از تحولات اجتماعی، سیاسی و علمی واقع شد. البته این تحولات اگرچه محصول طبیعی شرایط موجود غرب شناخته میشد، اما تنها در یک محدوده جغرافیایی محصور نگشت، بلکه در زمان کوتاهی به آن سوی مرزها نیز راه گشود و رفته رفته در بسیاری از قلمروهای فرهنگی و زبانی دامن گسترد. از جمله پدیدههای مشخص اجتماعی که در عصر رنسانس شکل گرفت و در قالب تحولات اجتماعی با همان مشخصات اولیه به کشورهای غیرغربی سرایت کرد، طبقه انتلکتوئل (inteilectuel) بود که به غلط به طبقه «روشنفکر» معادل فارسی یافت و پس از چندی در تماس با مواریث ملی؛ فرهنگ، زبان، دین، آداب و سنن، انحای گوناگون و گاه متضاد به خود گرفت.
از این رو طبقه «انتلکتوئل» را باید محصول عصر «تجدد» و «مدرنیته» به شمار آورد که به طور مشخص در قرن هفدهم تکوین مییابد. خاستگاه این طبقه چیزی نبود مگر نفی تمامیت اندیشه نظری و شیوه عملی رایج در قرون وسطی که راه را در برابر پیشرفت علم و آزادیهای اجتماعی مسدود یا ناهموار میساخت و مانع هرگونه تحولات تجربی، مدنی و فکری میشد. «سیانستیم» (scientisme) یا مکتب اصالت علم در پیدایش این طبقه نقش اصلی را به عهده داشت. طبقه «انتلکتوئل» نیز پس از شکلگیری متقابلاً در تحکیم پایههای «سیانستیم» و احیای مقتضیات این مکتب نوظهور به ایفای نقش همت گماشت و در خط مقدم جبهه نظری خود را مروج و مبلغ تام و تمام آموزههای برگرفته از مکتب «سیانستیم» نشان داد.
طبقه «انتلکتوئل» اگرچه متناسب با اوضاع و احوال اجتماعی غرب شکل گرفت و در شرایطی خاص کارکرد مثبت از خود نشان داد، اما از آن هنگام که از طریق پیامرسانی پای در خارج از جغرافیای غرب نهاد، موجی از تقلید و تشبه به مقتضیات فکری غرب در کشورهای غیرغربی در قالب پدیده روشنفکری درگرفت. این موج آنچنان جذاب و توفنده جلوه کرد و در قالب عنوان روشنفکری آنگونه محبوب و معتبر شناخته شد که به یکباره طیف وسیعی از رهجویان علم و مردان سیاسی را با خود همراه کرد. «میرزا ملکم خان» و «تقیزاده» از مشهورترین شخصیتهایی به شمار میآیند که در مقطعی از تاریخ سیاسی ایران در پشت نقاب روشنفکری از هیچ کوششی در جهت افشاندن بذر تقلید و تسلیم در برابر الگوهای بیگانه دریغ نکردند و نقش رهبری جنبش به اصطلاح روشنفکری را عهدهدار شدند.
در واقع اینان گروه «اسیمیله» (Assimile) را تشکیل میدادند که در برابر نفوذ عرضههای بیگانه راه میگشودند و به گونهای حرف «انتلکتوئل» را واگو میکردند. از این طریق برج و باروی فرهنگ، ارزشهای ملی، ذخایر تاریخی را برای هموار نمودن راه ورود استعمار فرو میریختند.1
روشنفکری از نوع انحرافی آن که توسط داعیهداران انفجار بمب تسلیم در برابر «انتلکتوئل» اروپایی در عرصه اجتماعی قدرت ظهور و بروز یافت، دو نتیجه در پی داشت: نخست عدم استقبال توده مردم در پیروی از آنان که از اختلاف ادبیات زبانی مایه میگرفت و دیگر ایجاد شکاف در صفوف به هم پیوسته ملی و تحمیل شکست بر وحدت اجتماعی.
اما چنین تصویری از روشنفکری با آن کارکرد منفی اجتماعی چنان که انتظار میرفت، در مصاف با فرهنگ ملی تاب مقاومت نیاورد و پس از چندی در معرض نقد و نقادی قرار گرفت. شریعتی از معدود متفکرانی بود که با اتخاذ رویکرد انتقادی چهره واقعی این جریان انحرافی را آشکار ساخت و ضمن شناسایی و برشماری خاستگاه اجتماعی و تاریخی روشنفکری در مغرب زمین، معانی و مفاهیم ملحوظ در واژه روشنفکری را مورد تدقیق و تبیین هرچه بیشتر قرار داد.
دکتر شریعتی در مجموعه آثار خود به طور منسجم یا پراکنده دو قالب معنایی متفاوت از واژه روشنفکری را باز میشناسد و با اوصاف و القاب متنوع آن دو را در تقابل با یکدیگر قرار میدهد. جریان انحرافی از نهضت روشنفکری در ادبیات زبانی شریعتی با عناوینی چون؛ روشنفکران پرت و دور، آواره، قالبی، چپ، دست دوم، ضدمذهبی، امی، عوضی، مقلد، بیمار، اروپایی مآب، فرنگی، غربی، سطحی و غیرعلمی، لاتاری، خائن، مادی و در یک کلام اسیمیله مشخص میگردد. چنان که اوصافی همچون؛ مترقی، راستین، واقعی، واقعبین، انقلابی، اسلامی، ابراهیمی، آگاه، ایرانی، مسئول و متعهد به جریان اصیل روشنفکری نسبت داده میشود.
«شریعتی» در قدم نخست دو واژه «انتلکتوئل» (intellctuel) و «روشنفکر» (Clair – voyant) را به لحاظ معنایی و مصداقی از یکدیگر باز میشناسد و منطقاً ـ به رغم شیوه رایج، بین آن دو به نوعی نسبت عموم و خصوص قائل میشود؛ بدین معنا که برخی از انتلکتوئلها روشنفکر و برخی از روشنفکران انتلکتوئلاند. بنابراین واژه انتلکتوئل متضمن فردی است که از نوعی کار مغزی برخوردار میباشد. و این وصف جز از طریق نظام تعلیمی حاصل نمیشود.
در حالی که در معنای روشنفکر چنین وصفی شرط نشده است. روشنفکران الزاماً تحصیلکرده یا دانشمند نیستند. در فرهنگ این نوع واژهشناسی روشنفکران برخلاف انتلکتوئلها فاقد یک گروه مشخص و پایگاه اجتماعی ممتاز میباشند؛ چرا که روشنفکران از نظر طبقه اجتماعی در برابر یا در کنار توده مردم قرار نمیگیرند، بلکه روشنفکری به عنوان یک صفت بارز معنوی در انسان شناخته میشود و نه یک فرم اجتماعی مشخص.2
البته اکثر روشنفکران از طبقه متوسط اجتماع برخاستهاند. اینان به لحاظ طبقاتی نه متعلق به طبقه اشرافیاند که با سرنوشت توده مردم بیگانه باشند و به سختی بار سنگین مسئولیت اجتماعی را بر دوش کشند و نه ریشه در طبقه پایین جامعه دارند که تنگی معیشت و فقدان امکانات رشد اجتماعی را به دشواری ممکن میسازد.
داشتن چنین دیدگاهی نسبت به روشنفکر از امتیازات خاص شریعتی به شمار میآید که در نظریات و آرای دیگران کمتر میتوان سراغ گرفت. او بدین وسیله میخواهد برای روشنفکر یک نقش و رسالت پیامبرانه اختیار کند و هدف و بزرگترین مسئولیت او را اعطای ودیعه بزرگ الهی یعنی خودآگاهی به توده انسانها قلمداد نماید.3
در چارچوب چنین ویژگیهایی میتوان بهطور نسبی به قلمرو معنایی «انتلکتوئل» راه یافت و تصویری اجمالی از کارکردهای اجتماعی هریک ارایه داد: انتلکتوئل انسان دانشمندی است که با تخصص و مجموعه آموختههای خود زندگی اجتماعی را اداره نموده و پیشرفت و قدرت آن را موجب میشود. حال آنکه روشنفکر متفکر آگاه و مسئولی است که حرکت زندگی، هدایت، دگرگونی و تکامل و به شدن جامعه را حوزه وظایف خود دارد که البته ایفای این مسئولیت مستلزم خودجوشی، سازندگی، قدرت تشخیص، استنباط و قضاوت شخصی، همچنین درک زمان و آگاهی اجتماعی خواهد بود.
در اینجا این پرسش جای طرح مییابد که چه مقطع تاریخی را برای پیدایش روشنفکری به معنای اخص در کشورهای غیر اروپایی میتوان قائل شد برخی جامعهشناسان آشنایی با کشورهای مغرب زمین را مبدأ تاریخی جریان روشنفکری به شمار میآورند.
شریعتی با غیرعلمی خواندن این نظریه معتقد است بر اثر این آشنایی ابتدا طبقه «اسیمیله» (Assimile) در جامعه غیرغربی پدید میآید؛ لذا بذر روشنفکری از زمانی در این جوامع جوانه میزند (در فاصله دو جنگ جهانی) که «اسیمیلهها» به واسطه به خود آمدن مستقلاً زبان باز کنند و به دور از تقلیدهای زبانی پیشین خود شروع به حرف زدن نمایند؛ چرا که در معنای «اسیمیله» آمده است شبه انتلکتوئلی که انتلکتوئل حرف را در دهان او مینشاند و او را رله میکند. بنابراین مدتها طول میکشد تا از بطن همین اسیلیمهها روشنفکر اصیل پدید میآید؛ همین که روشنفکر به وجود آمد علیه «اسیمیله» قیام میکند.»4
روشنفکر جهانی نداریم
ظهور پدیده روشنفکری در عصر نوزایی اروپا که توانست کارکردهای مثبتی نیز در عرصه اجتماعی متضمن باشد، موجب این اشتباه بزرگ فکری در جوامع غیرغربی شد که روشنفکر این قابلیت را دارد که در ارزشها، خصوصیات و صفات به شکل جهانی جلوه کند و شرایطی یکسان و واحد به خود بگیرد. غافل از آنکه هویت روشنفکری تنها در قالب مکتب زمینهگرا (Contextualism) قابل شناسایی خواهد بود.
طبیعی است که کارکردهای مثبت روشنفکر در قرن هفده اروپا ریشه در خاستگاههای ویژه آن داشت و به همین دلیل نیز در پذیرش جامعه جهانی از خود ضعف نشان میدهد.
«شریعتی» بر پایه مکتب زمینهگرایی معتقد است که روشنفکر به عنوان یک تیپ ثابت جهانی وجود ندارد. روشنفکرها وجود دارند.6 زیرا هر روشنفکری در زمینه اجتماعی و بستر فرهنگی خاصی شکل یافته و براساس قالب مخصوص خود تنظیم مییابد؛ لذا تلاش در جهت الگوپذیری از تمامیت روشنفکری غرب به منظور اصلاح ساختار اجتماعی و فرهنگ جوامع غیرغربی امری ناصواب و نامتناسب با شرایط خاص آن جوامع به شمار میآید. شناسایی خصوصیات ذاتی «انتلکتوئل» در فهرست ذیل زمینه پذیرش این واقعیت را هموار میدارد:
1- اعتقاد به سیانتیم (اصالت علم)
2- مخالفت با سنن قومی و اجتماعی
3- خصومت با گذشته تاریخی
4- آیندهگرایی، نوپذیری و نوپرستی
5- مخالفت با مذهب
6- مخالفت با حالات اشراقی و رویدادهای عرفانی
7- خواستار برپایی حکومت لائیک و غیرمذهبی
8- اعتقاد به اینکه تاریخ بشری به سمت بیمذهبی پیش خواهد رفت
9- و به طور کلی تردید در مسائل غیرعقلی
اگر در پذیرش این واقعیت تردید نکنیم که هر جامعهای خصوصیات ویژه خود را دارد و همان خصوصیات، آن را از سایر جوامع متمایز میسازد. دیگر برگزینی الگوهای بیگانه و بهکارگیری آن در شرایط خاص اجتماعی خود، خارج از معیارهای علمی و برکناری از مبانی جامعهشناختی است. البته بهزعم شریعتی خصوصیات مشترک و صفات و ارزشهای ثابت را در شکل جهانی میتوان در دانشمند جستجو نمود؛ زیرا دانشمند با آشنایی و به کارگیری قواعت علمی و قوانین تجربی که اعتبار جهانی مییابد، سعی در بهرهمندی جهانیان از آثار عین فرهنگی بشری دارد.
فراموش نکنیم مکتب «سیانتیسم» که «انتلکتوئل» غربی بر پایه آن استوار است، هنگامی دامنگیر فرهنگ غرب میشود که دانش تجربی و بخشی از علوم انسانی در چارچوبی بسته گرفتار میآید و باورهای غلط دینی حاکم بر فضای اروپا، امکان بسط و گسترش دانش بشری را فراهم نمیآورد.
به علاوه «سکولاریسم» از زمانی در عرصه اندیشه انسان غربی قدرت ظهور مییابد و چهره روشنفکر غربی را میسازد که دیانت سیاسی شده مسیحی ناکارآمدی خود را در بخش راهبردی آشکار ساخته است. طبیعی است که هرگونه حرکت بیدارگرانه در نفی چنین فضایی شکل میگیرد و در بستر اجتماعی جریان همهگیر مییابد؛ لذا انعقاد نطفه این حرکت اعتراضآمیز و سلبی در هر زمینه و بستری، ممکن نمیشود و به مثابه هر نوع پدیده اجتماعی شرایط خاص خود را نیازمند است.
هرچند «شریعتی» میان گروههای روشنفکری در جامعههای اروپایی، آسیایی، آفریقایی و آمریکایی اشتراک سیما و یا تشابه چهره قائل است و روشنفکر را نهایتاً در حال تبدیل شدن به یک طبقه جهانی میبیند، اما در ضمن آن خاطرنشان میسازد که اشتراک در سرشت اجتماعی لازمهاش اشتراک در رسالت اجتماعی نیست.7
اعتقاد به ملازمۀ میان این دو همواره داوریهای غلط و انحرافات فکری و رفتاری را در عرصه اجتماع و سیاست در پی داشته است که از آن میان میتوان به جریان تشبهگرایی، غربزدگی و شبهروشنفکری ملل شرق اشاره نمود. از جمله آفات چنین جریانی ضدیت با مذهب و سنتهای قومی و خودی، همچنین دوری از زبان مشترک توده مردم بوده است.
شبهروشنفکران بدون داشتن درک صحیحی از موجبات شکلگیری روشنفکری غربی و با غفلت از اختلاف در زمان و مکان، همچنین موضوع، همان اهداف روشنفکر غربی را بالتمامه دنبال کردند و جهتگیریهای گذرا، نسبی و موضعی را ابدی، مطلق و جهانی تلقی نمودند.
حال آنکه «چنین فریبی بر روشنفکری که انسان، جامعه و زمان را همواره در حرکت و تغییر مییابد و ناگزیر به تنوع شرایط و تحول نیازها و تبدل جبههها و جهتها معترف است بخشودنی نیست.»8 و غافل از آنکه بینش علمی ایجاب میکند عوامل تاریخی و اجتماعی که موجب تغییر و تحول میشود مورد بررسی قرار گیرد و نقش اجتماعی و تاریخی یک امر به همۀ امور دیگر تعمیم داده نشود. بیاعتنایی به چنین اصلی جامعهشناختی ریشه در انواع بیماریهای روشنفکری دارد. «شریعتی» بیماری روشنفکری را تنها در این نوع خلاصه نمیکند، بلکه در مجموعه آثار او این مقوله فهرست بلندی را به خود اختصاص میدهد:
1- داشتن داورهایهای قالبی و استاندارد
2- بیاعتنایی به ستنهای اجتماعی
3- فقدان درک صحیح از اوضاع و موقعیت اجتماعی
4- سطحینگری و سادهاندیشی
5- توجه ذهنیات عوام
6- داشتن احساسی مجرد از جامعه
7- اصالت دادن به روابط روشنفکرانه درون گروهی خود و تعمیم آن به تمام جامعه
8- گرایش به انواع مدپرستی که بعضاً در قالب تظاهر ریاکارانه شناخته میشود.
9- کتابزدگی و غرق شدن در عالم ذهنیات و تصورات انتزاعی.
10- ارجاع اصول بدیهی انسانی به نظریات مبهم و ناپایدار فلسفی یا عملی.
11- ماندن در مرتبه اعتراض و برخورداری از بینشی صرفاً انتقادی و...
هر یک از این بیماریها روشنفکر را از درجه اعتبار ساقط میسازد و سلامت را از سیما، روح و رفتار او باز میستاند. چنین بیماریهایی که چون انگلی توان روییدن بر دامن روشنفکر را دارند، قادر خواهند بود از او چهرهای وابسته و دلبسته به بیگانه بسازد و دو راه ورود و نفوذ هرگونه ناراستی را در حوزه فرهنگ خودی هموار دارد.
«شریعتی» بهطور مکرر بر این نکته اصرار میورزد که روشنفکر اصیل باید قلمرو نظری و عملی خود را از شعاع بلند هر یک از این آفات دور نگاه دارد و به لوازم و شرایط روشنفکری به خوبی آشنا باشد. ورود به حوزه روشنفکری بدون داشتن شرایط و لوازم آن، تحقق اصلیترین رسالتهای روشنفکری را با موانع جدی روبرو خواهد ساخت و بربار مشکلات تودهها خواهد افزود.
«شریعتی به طور وسیع در پی تفهیم این معناست که «با تقلید صرف، مطالعه کتاب، آشنایی با دانشمندان، فیلسوفان و هنرمندان، تحصیل در یکی از مراکز علمی جهان، میتوان دانشمند، هنرمند یا فیلسوف و متخصص شد، اما روشنفکر شدن در نخستین قدم، از خودجوشی سازندگی، قدرت تشخیص، استنباط و قضاوت شخصی در برابر واقعیتها، جداییناپذیر است. «انتلکتوئل» میتواند با جامعهای که در آن زندگی میکند، بیگانه باشد. نداند کجاست و نشناسد در کجا زندگی میکند و با کی؟ اما روشنفکر شاخصه بارزش، شناخت حقیقی و مستقیم جامعهاش و تفاهم با مردمش و شناخت زمانش و احساس رنجها و نیازها و ایدهآلهای زمانش است. روشنفکر کسی است که بیش از هرچیز باید تعیین کند که جامعه او در چه دورهای از تاریخ قرار دارد و به عبارت دیگر زمان اجتماعی آن چیست».9
رسالت روشنفکر اصیل
با این بیان میتوان به قلمرو و نظری شریعتی پیرامون رسالت روشنفکران راه یافت و دیدگاه او را در این زمینه جویا شد؛ اما قبل از هر چیز باید دو نکته را یادآور شد: نخست اینکه در فرهنگ شریعتی واژه «مسئول» برای روشنفکر یک صفت توصیفی است، نه یک صفت تعینی که در آن صورت بتوان این وصف را از عنوان خود جدا ساخت؛ زیرا در این فرهنگ زبانی، روشنفکر اساساً نمیتواند فاقد مسئولیت اجتماعی باشد. قوام و اساس روشنفکر به مسئولیتی است که در برابر جامعه خود عهدهدار میشود.
دوم اینکه شریعتی اگرچه به لحاظ اجتماعی مسئولیت سنگینی را بر دوش روشنفکر اصیل مینهد و تنها کسانی را شایسته و سزاوار عنوان روشنفکری میداند که گذشته از وقوف بر رسالت اجتماعی، عملاً راههای ورود به این عرصه را بر خود هموار دارندو گامهای عملی را در طریق انجام وظایف بردارند؛ اما او هیچگاه در پی آن نیست که نگاه خود را به رسالت روشنفکران بهگونهای معطوف دارد که لزوماً به رسالت زعامت سیاسی و رهبری اجرایی روشنفکران بینجامد؛ چرا که او از اساس رهبری سیاسی و اجرایی را از چارچوب مسئولیتهای روشنفکران خارج میسازد و بر این باور است که «بهترین چهرههای روشنفکری در مرحله پیروزی یک انقلاب نشان دادهاند که زعمای خوبی نبودهاند. در رهبریهایی که در آن تنها چهره روشنفکران همه جا به چشم میآمده، غیبت توده کاملاً محسوس بوده است.»10
بنابراین او میکوشد رسالت اجتماعی روشنفکران را خارج از این حیطه (رهبری) جستجو کند. و همچون «روسو» روشنگری مردم را اساس کار روشنفکر میداند و چون او، بر این اعتقاد است که بینایی در مردم به طور طبیعی اراده آنها را در انتخاب جهت تقویت میکند و آنها را در مهندسی طرحها و برنامهها توانمند و مستقل میسازد.
از این منظر آن چیزی که اساس و جوهره رسالت روشنفکر را تشکیل میدهد، خودآگاهی دادن به متن جامعه است که از آگاهی او منشأ میگیرد. اگر چنین رسالتی از سوی روشنفکر مورد اهتمام قرار گیرد و به تمام و کمال تحقق عینی یابد، «از متن جامعه قهرمانانی بر خواهند خاست که لیاقت رهبری کردن خود روشنفکر را هم دارند.»11
اگر رسالت روشنفکر در خود آگاه نمودن تودهها خلاصه میشود، پس میتوان نتیجه گرفت که چنین رسالتی ریشه در رسالت انبیا دارد و روشنفکر آگاه که متعهد به ایغای چنین مسئولیتی است، کسی است که بار سنگین رسالت پیامبران را بردوش میکشد. انسان آگاهی که پس از خاتمیت رسالت پیامبران در نقش یک وارث قدم به عرصه عمل نهاده و همان خط را بهگونه دیگری امتداد میبخشد. «روشنفکر ـ به معنای مطلق ـ خداگونهای است در جهان، پیامبرگونهای است در جامعه و امام گونهای است در تاریخ».12
شریعتی با تکیه بر چنین رسالتی تصریح میدارد:
«رسالت روشنفکران مسئول امروز است برافروختن دوبارۀ آن آتش اهورایی که درون انسان را به عشق میگداخت و شبستان سرد و خالی و بیاحساس این طبیعت مرده و بیروح را روشنایی شعور و عاطفه و آشنایی میداد و به انسان و به زندگی انسان، معنی، ارزش و هدف میبخشید و جوهر انسانی را کرامتی ارزانی میکرد که خدایی شدنش را بر روی خاک، و علت خودآگاه بودنش را در سلسله علیت کور عناصر توجیه مینمود؛ مسئولیتی است که پس از خاتمیت رسالت پیامبران، برعهدۀ روشنفکران صاحب رسالت است، انسانهای آگاهی که در این عصر وارثان پیامبراناند.»12
اما ایجاد خودآگاهی در متن جامعه به لوازمی بستگی دارد که به طور خلاصه عبارت میشود از: حضور در عمق وجدان توده مردم، فهم زبان، افکار و احساسات آنها، آگاهی از ناهنجاریها و تضادهای اجتماعی و عوامل آن، آگاهی از سرنوشت تاریخی، اجتماعی، طبقاتی، فکری و روح غالب بر فرهنگ جامعه، شناخت انحرافهای تاریخی بر مسیر تحولات اجتماعی جامعه خود و توجه به زیرساخت فکری و فرهنگی جامعه خویش.
از این مجموعه «فهم زبان توده» و «آگاهی از روح غالب بر فرهنگ جامعه» در آثار شریعتی مورد تاکید است و بیش از موارد دیگر اهمیت مییابد. گفتار مکرر اوست که روشنفکر باید بر پایه همزبانی با مردم زمان خود ارتباط معنوی ایجاد کند و در سایه همدلی، هرگونه انفصال و جدایی را به اتصال و تفاهم متقابل مبدل سازد. در غیر اینصورت راههای ارتباطی با موانع جدی روبرو خواهد شد و توده در رکود خویش باقی خواهد ماند، چنان که روشنفکر در بیگانگی و تجرد خویش.
روشنفکر باید این مهم را به خوبی درک کند که واجد یک فرهنگ اختصاصی است و با جامعه و مردمی سروکار دارد که از سنتها، آیینها و آداب و رسوم خاصی برخوردارند. هیچگاه نمیتوان با آنها بدون تمامی تعلقات و پیشینه بنیادهای فرهنگی و آئینی به گفتوگو نشست و از چیزی سخن راند که فاقد کمترین زمینههای اجتماعی است و چیزی را به عنوان الگوی فکری و رفتاری شناساند که بیگانه با نیاز و حس عمومی است.
شریعتی اندیشه نقادانه روشنفکر را با دو دامنه کاری مواجه میسازد: نخست نقادی محصولات وارداتی که مولفه فکر، فرهنگ و رسوم جامعه خارج از مرز جغرافیایی را تشکیل میدهد و اصطلاحاً به عرضههای غربی عنوان میگیرد و دیگر نقادی ذخایر ملی که در قالب فرهنگ، دین و آیین و مجموعه سنتها و رفتارها تظاهر میکند.
از یکسو باید با رویکرد نقادانه به سنت، ذخایر عظیم فرهنگی را استخراج و آن را از عوامل منحط تصفیه نمود و نوعی مهندسی را در دل سنت صورت داد که جامعه خود را تحولساز و حرکتآفرین باشد، چرا که «روشنفکر درون توده نمیرود که او را در همان سنتهای کهنهاش نگه دارد، بلکه او با این نیت به سراغ توده میرود تا او را از سنتهای بومی منحطش خارج سازد.»14 و «... با تکیه بر فرهنگ اصیل خویش به تجدید ولادت و احیای شخصیت فرهنگی خویش بپردازد...»15
از سوی دیگر باید نقد خود را متوجه مدرنیسم غرب ساخت و جایگاه و میزان پذیرش آن را در بستر فرهنگ ملی جویا شد. تحولات مثبت آن را به زبان ملی ترجمه نمود و با آموزههای خودی درآمیخت و در نتیجه در پرتو این دو رویکرد، میتوان اولاً یک مدرنیته بومی را بنیادسازی کرده و ثانیاً سنت پویا و احیاگری را بنا نهاد.
شریعتی خود از شاخصترین روشنفکرانی بود که بهطور موفق رسالت خطیر یک روشنفکر مسئول را در عصر خود محقق ساخت و در طریق نقادی سنت و مدرنیته به عنوان دامنههای کاری یک روشنفکر از خود سعی بلیغ و کوشش بیدریغ نشان داد.