تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۷:۵۱  ، 
کد خبر : ۲۴۵۴۱

نعل وارونه تاریخ


نویسنده: فرانسیس فوکویاما

مترجم: فردوس زارع

بنیادگرایی زمینه‌ساز مدرنیسم

بسیاری از پدیده های فلسفی یا اجتماعی ناخودآگاه به نیروهای مخالف خویش یاری می رسانند چنان که سرمایه داری به سوسیالیسم، ارتجاع به انقلاب و آن گونه که فرانسیس فوکویاما می گوید بنیادگرایی به مدرنیسم. همچنان که هابرماس بنیادگرایی را هم مولود مدرنیسم و هم مولد آن می داند. هگل از چنین رابطه ای دیالکتیکی به «نعل وارونه تاریخ» یاد می کند چون صحرانشینانی که در گریز و تعقیب خویش با زدن نعل وارونه بر سم اسبان دشمن را به اشتباه می انداختند. مقاله ای که می خوانید با چنین نگاهی به قلم دانشمند علوم سیاسی آمریکایی فرانسیس فوکویاما صاحب نظریه «پایان تاریخ» نوشته است.

در دنیای اعراب چه می گذرد؟ چرا از یک سو هواپیماربایان انتحاری تولید می کند و از سوی دیگر جوامعی رخوت آلود و تصادفاً کاپیتالیستی که نه توسعه اقتصادی به همراه دارند و نه دموکراسی؟ پاسخ مناسب ولو نسبی (که محدود به منطقه عربی این دنیا است) برای این سوال را در «گزارش توسعه» سازمان ملل متحد که در ماه جولای سال 2002 به چاپ رسید، می توان یافت. در این گزارش چنین نتیجه گیری شده که کل دنیای عرب با تمام ثروت هنگفت نفتی خود، «کم توسعه یافته تر از حد و اندازه ثروت اش» است. تهیه گزارش سازمان ملل که به طرز جالبی توسط گروهی از اندیشمندان عرب صورت گرفت، پیش از حملات پاییز سال 2001 علیه آمریکا، به تهیه کنندگان آن ماموریت داده شده بود. اما ارتباط آن با حملات مذکور برای ناظران سیاسی کاملاً روشن است. توماس فریدمن از نیویورک تایمز آن را کلیدی برای درک «محیط پیدایش بن لادنیسم» نامید و اذعان داشت «چنان چه چیزی تغییر نکند بن لادنیسم دوباره در آن محیط ظهور خواهد کرد». سردبیر وال استریت ژورنال می نویسد: «تعجبی ندارد که چنین فرهنگ ایزوله شده ای زمینه پرورش بنیادگرایان را فراهم سازد که بذر یازده سپتامبر را پاشیده اند. » در واقع، افراط گرایی بن لادن و پیروانش را نمی توان از ناکامی های جوامع عرب در زمینه توسعه تفکیک کرد. اما این تصور که جنبش بنیادگرایی چیزی جز ابراز این گونه ناکامی ها نیست، کاملاً اشتباه است. پدیده رادیکالیسم بسیار پیچیده تر از این پنداشت بوده و ممکن است در تمامی اشکال عجیب آن، تاثیرش بر کل جامعه اسلامی در درازمدت همچنان پیچیده تر شود. حملات یازده سپتامبر علیه آمریکا توسط گروهی بنیادگرا، به رهبری مردی میانسال، تکیده و نحیف با ریش بلند، انجام شد که همانند یک مرتاض در غاری در افغانستان ساکن بود و با سخنانی مرموز پیروانش را موعظه می کرد. بنابراین نفرت بیش از حد هواپیماربایان از آمریکا سبب شد به خاطر آرمان شان ـ یعنی چیزی که آنها را از نسل های پیشین گروه های تروریستی مجزا می سازد ـ خود را در هوا منفجر کنند. این همه اشتیاق برای مردن که با سرشت دموکراتیک جوامع مدرن کاملاً بیگانه است از کجا نشات گرفته است. به زعم بسیاری از ناظران، نسبت دادن این امر به عوامل عمیق فرهنگی، به ویژه آموزه های بنیادگرایی شوکی ناگهانی بود. البته این دیدگاه جای بحث بسیار داشته و دارد. به ویژه اینکه صرف نظر از خود بن لادن، مسلمانان و غربی ها درصدد بودند در تفاسیر خود پیرامون حوادث یازده سپتامبر، در دو جبهه مخالف رودرروی هم صف آرایی کنند و این امر به نظریه ساموئل هانتینگتون استاد جامعه شناسی سیاسی دانشگاه هاروارد اعتبار بخشید که چند سال قبل پیش بینی کرده بود، دنیای پس از جنگ سرد منجر به «برخورد تمدن ها» خواهد شد. با این حال، همان طور که کم اهمیت شمردن نقش عوامل مذهبی یا «مدنیت» در این جریانات ساده لوحی است، به همین ترتیب، اگر اسامه بن لادن را صرفاً یک بنیادگرای مسلمان بنامیم، دچار اشتباه شده ایم. زیرا تفکری که وی سمبل و سخنگوی آن است، نهضتی نیست که در پی احیای برخی سنت های قدیمی آن باشد.

طبق اظهارات بسیاری از ناظران سیاسی از جمله لادن و رویا برومند در مجله دموکراسی، کاملاً قابل درک است که این حرکت یک حرکت سنتی نیست بلکه حرکتی بسیار مدرن است. به عقیده برومندها، گروه هایی چون القاعده، آشکارا مدیون دکترین های راست و چپ افراطی اروپا در قرن بیستم هستند. رد پای یکی از آن دکترین های تاثیرگذار را در وجود حسن البنا، معلمی که در سال 1928 نهضت اخوان المسلمین را در مصر بنیان گذاری کرد، می توان یافت. البنا ایده وفاداری بی چون و چرا را از ایتالیا به عاریت گرفت و با الگو گرفتن از فرمان موسیلینی «ایمان داشته باشید، اطاعت کنید و بجنگید»، شعار سازمان شبه نظامی خود را «عمل، اطاعت و سکوت» قرار داد. وی با الهام گرفتن از نازیسم بر نیروی جوان اخوان المسلمین و پیوند بعد روحی و فیزیکی با عمل گرایی بسیار تاکید داشت. تعجبی ندارد که البنا همچنین به پیروان خود آموخت که از سران سنتی انتظار سرکوبگری باید داشته باشند نه شهامت. دومین حرکت بنیادگرایی با منشاء اروپایی را در وجود مولانا مودودی می توان جست وجو کرد که جنبش جامعه الاسلامی را در اوایل دهه 1940 در پاکستان بنیان نهاد. وی که روزنامه نگاری مجرب در زمینه اندیشه های مارکسیستی بود از «پیشگامان انقلابی» که هم علیه غرب و هم علیه تحجر مبارزه می کردند حمایت می کرد. به عقیده برومندها، شاید مودودی اولین کسی بود که صفت «اسلامی» را به برخی عبارات مشخصاً غربی از جمله «انقلاب»، «کشور» و «ایدئولوژی» پیوند داد. این گونه جریانات متمایل به راست و چپ افراطی سرانجام در شخص سیدقطب مصری که پس از جنگ جهانی دوم به نظریه پرداز اصلی اخوان المسلمین مبدل شد، جمع شدند. وی در مهم ترین اثر خود تحت عنوان «علائم راهنمای جاده» خواستار تشکیل کشوری یکپارچه به رهبری یک حزب اسلامی گردید و به کارگیری هرگونه ابزار خشونت بار برای رسیدن به آن هدف را مجاز دانست. جامعه ای که قطب پیش بینی کرده بود، فارغ از طبقه بندی اجتماعی بوده و در آن «افراد خودخواه» جوامع لیبرال کنار گذاشته شده و «استثمار انسان توسط انسان» پایان می یافت. برومندها متذکر می شوند که این نوع تفکر، «لنینیسم در لباس بنیادگرایی» است و از سوی بنیادگرایان امروزی نیز مورد پذیرش قرار گرفت.

افراط گرایی ظاهری در نظام اعتقادی بن لادن بر واقعی بودن باورهای بسیار بدعت آمیز وی خط بطلان می کشد. در خصوص بعد ایدئولوژیکی موضوع ضرورتی برای گفتن مطالب بیشتر وجود ندارد. اما از بعد جامعه شناختی وجه تشابه دیگری بین بنیادگرایی و افزایش فاشیسم در اروپا وجود دارد. اگر چه هیتلر خالق بزرگ بسیاری از عقاید بود، اما همان گونه که در تحلیل های کلاسیک مانند تحلیل «استرن» در کتاب «سیاست یأس فرهنگی» (1964) تشریح شد، حرکت وی در صنعتی شدن سریع اروپای مرکزی ریشه دارد. در جریان یک نسل، میلیون ها دهقان از جوامع روستایی شدیداً یکپارچه به شهرهای بزرگ بی روح و بی هویت نقل مکان کرده و در این فرایند مجموعه ای از اصول و مشخصه های فرهنگی مانوس خود را از دست دادند. گذر سریع که در تفکیک معروف «فردیناند تونیز» میان اجتماع و جامعه مطرح شد شاید قدرتمندترین محرک ناسیونالیسم مدرن باشد. روستاییان آواره که از هویت محلی خود محروم شده بودند، از لحاظ زبان، قومیت و نهایتاً از لحاظ شعار اسطوره ای جناح راست افراطی اروپا، پیوندهای اجتماعی جدیدی پیدا کردند. اگر چه احزاب مختلف جناح راست افراطی وانمود می کنند که در پی احیای سنن قدیمی از قبیل مسیحیت ژرمنی (در مورد نازیسم) و سنن رومی (در مورد فاشیست های ایتالیا) هستند، اما دکترین آنها به واقع ملغمه ای از سمبل های قدیمی و عقاید جدید است که به واسطه مدرن ترین اشکال فناوری ارتباطات درهم آمیخته شده اند. همان طور که اولین بار مرحوم ارنست گلنر متذکر شد، بنیادگرایی مسیری مشابه را طی کرده است. در چند دهه گذشته، اکثر جوامع عربی در معرض یک نوع دگرگونی اجتماعی ـ البته نه از نوعی که اروپا در قرن نوزدهم شاهد آن بود ـ قرار گرفته اند. شمار زیادی از روستاییان و قبیله نشین ها به حلبی آبادهای وسیع اطراف شهرهای قاهره، الجزیره و امان نقل مکان کرده و سنن چندگونه و غالباً مبتنی بر بی سوادی حاکم بر نواحی روستایی را رها ساخته اند. بنیادگرایی با ارائه هویتی تازه مبتنی بر اعتقادی زاهدمآبانه و متجانس، خلاء به وجود آمده را پر کرده است. این نوع آمیزش، سمبل های مذهبی سنتی و خطابه وار را با ایدئولوژی اقدامات انقلابی پیوند می زند. برخی صاحبنظران، به ویژه پس از حادثه یازده سپتامبر عنوان کردند که محرک واقعی رشد بنیادگرایی فقر است، اما به واقع این طور نیست. به عنوان مثال طبق گزارش اخیر سازمان ملل متحد، دنیای عرب در مقایسه با سایر مناطق در حال توسعه وضعیت واقعاً مطلوبی دارد. به علاوه، جابه جایی اجتماعی سبب پرورش بنیادگرایی می شود. غالباً رهبران و پرچمداران بنیادگرایی عربی کسانی هستند که تازه به طبقات متوسط یا بالای جامعه رسیده اند. بنیادگرایی این گونه افراد تحصیلکرده اما اغلب تنها و غریب را به اجتماعاتی از تانجیر تا جاکارتا و لندن معرفی می نماید. آنها از طریق نوارهای صوتی جادویی یا نوارهای ویدئویی به عضویت یک اجتماع مخرب بین المللی در می آیند. بررسی بنیادگرایی ما را با این سوال مهم (هر چند به ظاهر تند) مواجه می سازد که آیا بنیادگرایی نیز می تواند به طور ناخواسته به عنوان یک نیروی مدرن کننده عمل کرده و راهی برای جوامع اسلامی فراهم سازند تا بتوانند به صورت سازنده و نه مخرب به چالش غرب پاسخ دهند. این سوال برخلاف ظاهر چندان هم نامعقول نیست. هر چند که در این خصوص انجام مقایسه با روسیه یا اروپا بسیار فریبنده است اما بلشویک ها در به وجود آوردن روسیه صنعتی موفق شدند. هیتلر نیز توانست از شر یانکرها و قسمت اعظم دسته بندی های اجتماعی که مشخصه آلمان پیش از جنگ بود رهایی یابد. هر دوی این مکاتب (ایسم ها) با طی مسیری بغرنج و بسیار پرهزینه مقداری از علف های هرزی که مانع از رشد لیبرال دموکراسی بودند را کنار زدند. البته راه های امن تر و صلح آمیزتر هم برای مدرن شدن وجود دارد، مانند آنچه که کشورهایی چون آفریقای جنوبی یا بریتانیا و یا ایالات متحده در پیش گرفتند. یقیناً این گونه راه ها پیش روی آلمان و روسیه نیز وجود داشت اما با هر چیزی باید براساس داشته های آن برخورد کرد. به هر حال در فرهنگ بنیادگرایی مسلماً موانع زیادی وجود دارند که باید از بین بروند. حال اگر بنیادگرایی به همان میزان که با غرب ضدیت دارد، علیه اشکال سنتی نیز عمل کند، آیا می تواند منشاء چنین «تخریب سازنده»ای باشد؟ در بسیاری از زمینه ها نه تنها رویه فکری بلکه چارچوب های حقوقی انعطاف ناپذیر آن، مانع از به وجود آمدن تغییرات می شوند. «تیمارکران» مورخ اقتصادی، مجموعه مفصلی از سنت های عربی را ارائه کرده است که انعطاف ناپذیری و ویژگی خاص حقوقی آن مانع بزرگی بر سر راه توسعه است. نرخ بهره ها توسط مقامات مذهبی تعیین می شود، زنان خارج از زندگی سیاسی و اجتماعی نگه داشته می شوند. بسیاری از این نوع موانع در تاریخ غرب و در زمانی که مسیحیت و یهودیت حاکم بوده اند نیز وجود داشت و صرفاً پس از تلاشی طولانی اصلاح شد. بنابراین، موانع در نظام های سنتی تنها با اعمال قدرت سیاسی از بین خواهند رفت. بنیادگرایی عربی نیز قابلیت ایجاد این تحول را دارد و حتی در صورت لزوم می تواند از اصول حاکم بر غرب بهره برداری نماید. [... ] در مصر، اخوان المسلمین همانند سایر سازمان ها (حتی سازمان های افراطی تر) گروه های داوطلب تشکیل دادند که به عنوان رابط میان دولت و مردم عمل نمایند. برای مثال، پس از وقوع زلزله در سال 1992 در مصر، موسسات خیریه به یاری آسیب دیدگان شتافته و خدمات اجتماعی مهمی ارائه کردند که حکومت فاسد و نالایق مصر از انجام آنها کوتاهی کرده بود. بنیادگرایان امیدوارند که روزی بتوانند قدرت سیاسی و مذهبی را برهم منطبق سازند. اکنون آنها در حال فراگیری عادت به رفتارهای اجتماعی و انجام اقدامات مستقل هستند که اگر به گونه ای بتوانند افراط گرایی را کنار بگذارند، این آموزه ها به آنها کمک خواهد کرد تا زمینه ایجاد یک جامعه مدنی واقعی را فراهم آورند. نظام قضایی بخش دیگری است که عقاید بنیادگرایان می تواند نقش مهمی در تحول آن ایفا نماید.

حداقل از قرن نوزدهم، نظام قضایی سنتی که دارای قوانین خاصی است به نحوی مورد حمله قرار گرفته است. تجددگرایانی چون سید جمال الدین (96-1839) و شاگردانش و نیز محمد عبده (1905-1849) اصلاح طلب مصری، مهم ترین و اولین کسانی بودند که در این زمینه تلاش کردند. عبده از جمله اولین کسانی بود که شیوه های تفسیر انعطاف ناپذیر را (که از زمان اولین خلفا در مذهب تسنن حاکم بود) کنار گذاشت. به عقیده وی ادله انسانی تنها ابزار مناسب برای بهره گیری از حقایق اساسی قرآن و سنت است. عبده که اواخر عمرش مفتی منصوب مصر بود، اصولی را به زبان یک ادیب منتشر کرد که نشان می دهد وی تمایل داشت مذهب اسلام را به گونه ای منطبق با ضروریات تمدن مدرن عرضه نماید.

برداشت های فراوانی در خصوص این نوع تحول وجود دارد. اگر چه مبنای اسلام سنتی دست نخورده باقی مانده بود اما دروازه های بسته تفسیر پس از یک دوره طولانی گشوده شد. عبده تحت تاثیر افکار معلم خود، به مانند یک لوتر مسلمان با احیای امکان تفسیر حقوقی مستقل به نهاد روحانیت شوک وارد کرد. وی با این کار، الگوی تمامی مفسران بعدی سنن اسلامی از مقدسین (مثلاً رادیکال های ضدغرب همچون سیدقطب) و عوام فریبان (مثل اسامه بن لادن) شد و آزادی بی سابقه ای به آنها بخشید.

این یک امر اتفاقی نیست که الیگارشی (اقلیت سالاری) شکننده حاکم بر عربستان سعودی و مصر زمینه اصلی پرورش بنیادگرایی اسلامی را فراهم می سازد. رژیم های هر دو کشور با منزوی ساختن اسلام توده گرا و تبدیل آن به یک جنبش ایدئولوژیکی شبه نظامی، روحانیت سنت گرا را برگزیدند. مسلمانان بنیادگرا که خود را از قید و بند سنت ها رها کرده اند، اثبات کرده اند در ساختن سمبل های اعتقادی و تطبیق دادن آنها با مقاصد انقلابی خود مهارت دارند.

«فتوای» مشهور اسامه بن لادن در سال ،1998 که طی آن بن لادن پیروان خود را به «جهاد» علیه آمریکا و آمریکایی فرا خواند، نمونه بارز این مهارت است. اگر چه محتوای این فتوا با آموزه های اخلاقی اسلام سنتی مغایرت دارد. (و به قول برنارد لوئیس کارشناس برجسته مسائل خاورمیانه «در متون اصلی دین اسلام، تروریسم هرگز مورد تایید قرار نگرفته است»)، توجه به هویت صادرکننده آن حائز اهمیت است چرا که براساس رویه اسلام سنتی، اسامه بن لادن نه واجد صلاحیت یک شخصیت مذهبی برای صدور فتوا است و نه چنین حقی را دارد. این موضوع تا حدودی به صدور حکم منسوب به پاپ توسط هیتلر و یا صدور فرمان، به نام کلیسای ارتدوکس روسیه توسط لنین شباهت دارد. این واقعیت صرف که بن لادن نیز در چنین مسیری قدم بر می داشت نشان می دهد که تا چه حد بنیادگرایی اسلامی اقتدار حقوقی اسلام سنتی را نادیده گرفته است. اما راهی که اکنون به نام مبارزه با غرب در پیش گرفته شده ممکن است برای دستیابی به اهداف مهم تری نیز طی گردد.

در جوامع اسلامی موانع فراوانی وجود دارد و بنابراین مدرن شدن دنیای اسلام مستلزم تلاش بسیار است. به نظر بسیاری از مسلمانان، آنچه که «طبیعی»تر به نظر می رسد وجود ایدئولوژی اقتدارگرایی است که در پی تلفیق جامعه و حکومت در قالب یک «کل انقلابی» است.

بسیاری از جوامع غیرعربی مقاومت سرسختانه در برابر قدرت نظامی، اقتصادی و فرهنگی غرب را تجربه کردند. ملت هایی چون ژاپن و چین، صرفاً پس از شکست یا سلطه به طور جدی به مطالعه گذشته خود پرداختند.

وقتی متوجه شدند نمی توانند با غرب مقابله کنند، به آن پیوستند و ضمن حفظ فرهنگ خود، بسیاری از نهادهای غربی را پذیرفتند. اما این فرایند در جوامع مسلمان بسیار کندتر بوده است.

حال اگر مدرن شدن دنیای اسلام به زمان زیادی نیاز داشته باشد، در آن صورت چگونه غرب در کوتاه مدت باید به وقایعی چون تروریسم، بمب گذاری انتحاری و نگهداری سلاح های کشتار جمعی پاسخ دهد؟ استفاده از قدرت نظامی یکی از راه حل ها است.

همان طور که حملات موفقیت آمیز یازده سپتامبر به اسامه بن لادن و انگیزه وی جایگاه خاصی بخشید، بیرون راندن القاعده از افغانستان و عملیات ادامه دار آمریکا علیه تروریسم کلید فرونشاندن اشتیاق برای بنیادگرایی محسوب می شود.

مدت های مدیدی است که نیروهای واقعی مدرن کننده دنیای اسلام در حاشیه قرار دارند، در حالی که سنت گراها و بنیادگرایان در مرکز میدان مشغول جنگیدن با یکدیگر هستند. اکنون مهم ترین نیاز مسلمانان بهره بردن از بحران ناشی از واقعه یازده سپتامبر در جهت تقویت مذهب میانه روانه خود است.

دلایلی وجود دارد که نشان می دهد این جریان آغاز شده است اگر چه بسیاری از مسلمانان از بنیادگرایی جانبداری می کنند، اما این جنبش در هر جایی که به قدرت رسید فجایعی به بار آورده است. عربستان سعودی، محل اقامت فرقه وهابیون افراط گرا، یکی از ناهنجارترین حکومت های جهان معاصر را دارا است. درآمد سرانه این کشور علیرغم برخورداری از ثروت فراوان نفت، از 11500 دلار در سال 1980 به 6600 دلار در سال 1999 تنزل پیدا کرده است.

در افغانستان، افغان ها از اینکه از سلطه طالبان رهایی پیدا کردند، بسیار خوشحال شدند و مشتاقانه به سرگرمی های ساده مدرن از قبیل تماشای فیلم های هندی قدیمی از طریق دستگاه ویدئو روی آوردند که برای مدت زیادی در خاک آن را دفن کرده بودند.

اما در مورد ایران قضیه متفاوت است. ایرانیان، به احتمال قوی خواهند توانست دنیای اسلام را از بن بست کنونی نجات دهند. اما یک واقعیت اساسی مبتنی بر بررسی آماری جامعه ایران وجود دارد که نشان می دهد جامعه ایران در حال حرکت به سوی اصلاحات است. آن واقعیت این است که 60 درصد از جمعیت ایران اکنون زیر 30 سال سن دارند و تمامی گزارش ها حاکی از آن است که با روی کار آمدن اولین دولت قدرتمند اصلاح طلب در ایران، این کشور الگوی مناسبی برای سایر کشورهای خاورمیانه است و اگر خود به طور مستقل به سوی اصلاحات حرکت کند این رویکرد تقویت خواهد شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات