محمدحسین صبوری
«حقوق بشر» افزون بر آنکه آرمانی انسانی است که در پرتو آن، روابط انسانها، ملتها و دولتها رصد میشود تا بلکه به صورتی انسانیتر تحول یابد، امروزه مجموعهای از فعالیتهای علمی و نظری گوناگون، از جمله مطالعات و پژوهشها و برگزاری دورههای مختلف آموزشی و پژوهشی را نیز شامل میشود. غلبه و اصالت رویکرد میان رشتهای در این مطالعات و پژوهشها مستلزم بررسی تعامل آن با رشتههای دیرپایی چون فلسفه، اقتصاد، علوم سیاسی و حقوق است.
در این میان، دغدغهها و آرا و اندیشههای فمینیستی به طور غیرمستقیم، با تأثیر گذاردن در این رشتههای علمی، و نیز به طور مستقیم، بر چند و چون مباحث حقوق بشری اثر گذاشتهاند. این همه صرفاً با قلمداد کردن حقوق بشر به عنوان یک رشته علمی مطرح است، اما این نکته نیز در میان است که آنچه فمینیستها در طول تاریخ ابراز داشتهاند، در بسیاری موارد، ماهیتی کاملاً حقوق بشری دارد و آگاهی از آنها به پیشبرد آرمانهای حقوق بشری مدد میرساند.
سرچشمههای مشترک
آنجا که از ریشهها و سرچشمههای بروز فمینیسم یا آرمان و اندیشه حقوق بشر در جامعه بشری سخن به میان میآید، اغلب به شرایط ذهنی و عینی مشترکی برمیخوریم. در واقع، مدرنیته، انقلاب صنعتی، پیدایش دولت لیبرال ـ دموکرات و... ثمراتی داشتند که مفاهیم فمینیسم و حقوق بشر از آن جملهاند.
انسانمداری و عقلانیت مدرن هرگونه تسلیم و پذیرش بیقید، و ثبات زندگی سنتی را رد میکرد و تغییر همه ابعاد حیات فردی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را در کنار دگرگون ساختن طبیعت لازم میدانست. محور تعیین مجدد جایگاهها، نوع روابط، و اقتدار افراد و نهادها در روزگار مدرنیته «انسان» و «خرد» او شد. این انسانمداری و ایمان به برابری بنیادی افراد بشر به تأکید بر حیثیت و کرامت فردی انسان میانجامید، کرامتی که بنیاد اندیشه حقوق بشر محسوب میشود.
بدین ترتیب، احقاق حقوق این «انسان»، فارغ از آنکه کدام مرام و مسلک را پی گرفته یا از کدام طبقه و سرزمین برخاسته است، مقصد تلاشهای بشر مدرن برای ایجاد دنیایی مطلوبتر در نظر آمد. زنان، به عنوان نیمی از جامعه بشری، قاعدتاً باید از این حقوق باز تعریف شده بهرهمند میشدند. اما گویا جدا از موانعی که بر سر راه تحقق انسانها وجود داشت، زنان در این مسیر با چالشهای دیگری نیز روبهرو بودند. زنان، افزون بر مشارکت در مبارزهای در کنار مردان، میباید در جهت شناسایی و رفع تبعیضها و ستمهایی میکوشیدند که صرف آگاهی از وجود آنها خود مبارزهای دیگر میطلبید.
بدین ترتیب، باور به حقوق سلبناشدنی بشر اندیشهای بود که میتوانست مورد استناد زنان قرار گیرد. از اواخر سده نوزدهم، زنان بر آن بودند که این انگاره را که انسانها باید خود بر سرنوشت خویش حاکم باشند چنان بسط دهند که آنان را نیز در بر گیرد، و اینکه جنسیت نمیتواند حقوق بشری فرد را محدود کند یا توسعه بخشد. برای بسیاری از زنان این پرسش نیز مطرح بود که آیا میتوان آنچه را در طول تاریخ با عنوان ماهیت و طبیعت زنانه، فرودستی زن، اقتدار مرد و... مورد تأکید بوده است بدون چون و چرا پذیرفت؟
از سویی، در دوره پس از انقلاب صنعتی در غرب، زنان به سپهر عمومی وارد شده بودند اما، مانند سدههای قبل، از بخش عمدهای از حقوق فردی، سیاسی و اجتماعی محروم بودند، با آنان همانند صغار برخورد میشد و حق رأی نداشتند؛ و این در شرایطی بود که در قوانین اساسی، از برابری و آزادی و حقوق انسانها سخن رفته بود. گویی «انسان» واژهای بود که به «مرد» تفسیر میشد. عام و فارغ از جنسیت بودن مفاهیم مدرن حاکم بر دولت تفسیر میشد.
عام و فارغ از جنسیت بودن مفاهیم مدرن حاکم بر دولت لیبرال ـ دموکراتیک، از یک سو، و این وضعیت دگرگون نایافته زنان تناقضی را نشان میداد که خود انگیزه تلاشهای مستقل زنان و شکلگیری جنبشی با هویت خاص شد که اهداف آنگاه از مرزهای حقوق بشر فراتر میرفت. اینگونه بود که «برابری» و «تفاوت»، دو مفهوم اصلی حقوق بشری، در حوزه فمینیسم نیز از بسامد بسیار برخوردار شد، به نحوی که گاه دورهبندیهای تاریخی یا گروهبندیهای جنبش زنان بر مبنای دیدگاه اتخاذ شده نسبت به این مفهوم صورت میگیرد.
گامهای مشترک
مرور تاریخچه فمینیسم نیز از شکلگیری این اندیشه یا جنبش در همراهی با مفاهیم و آموزههای اساسی حقوق بشری پرده برمیدارد. برای نشان دادن این ملازمت و همراهی، سه موج ایجاد شده در مسیر تطور فمینیسم را بررسی میکنیم.*
موج نخست فمینیسم
جنبش الغای بردهداری، که نقش مهم و برجستهای در پیدایش موج نخست جنبش فمینیستی داشت، یکی از تجلیات اندیشه برابریخواهی و حقوق بشر مدرن بود. پیگیران این اندیشه به دنبال تحقق ایدههای مدرن برابری و آزادی بودند و معنایی که از انسان ارائه میدادند چنان وسیع بود که شامل سیاهان نیز میشد. زنان از اولین گروههایی بودند که جذب آرمانهای جنبش الغای بردگی شدند و حضور آنان در این جنبش از عوامل مؤثر در شکلگیری جنبش فمینیستی است.
آرمانهای جنبش الغای بردهداری باعث شد زنان به درک بهتری از حقوق خود برسند. آنجلیکا گریمکی مینویسد: «بررسی حقوق بردگان باعث شد فهم بهتری از حقوق خود داشته باشیم. دریافتم که آرمان ضدبردگی مکتب رفیع اخلاقیات در سرزمین ماست؛ مکتبی که در آن، نسبت به سایر مکاتب، آرمان حقوق بشر به شکل کاملتری بررسی، فهم و آموخته میشود.» او اساس این مکتب را در آن میبیند که «انسانها حقوقی دارند زیرا موجوداتی اخلاقی هستند». به عبارت دیگر، به همان ترتیب که رنگ سیاهپوستان نباید مانع از آن شود که آنها انسان و در نتیجه، واجد حقوقی برابر با سایرین تلقی شوند، زنان نیز به عنوان موجوداتی اخلاقی واجد حقوقی برابر با مردان هستند.
بعد از کنفرانس ضدبردهداری لندن (1840) که زنان نتوانستند اجازه حضور در جلسات آن را بیابند، آنان به فکر سازماندهی جداگانه و مستقل از جنبش الغا افتادند تا بتوانند منافع و علایق خاص زنان را تأمین کنند و علاوه بر آزادی بردگان، به فکر آزادی خود نیز باشند.
زنان فعال در موج اول میخواستند به حقوق و امتیازاتی که مردان به آنها دسترسی داشتند دست یابند و این اساس مطالبات حقوقی آنها را تشکیل میداد. آنان به دنبال اصلاحات حقوقیای بودند که دستیابی به فرصتهای برابر آموزشی، دستمزد برابر با مردان، حق مالکیت و... را برای آنان در پی داشته باشد. در این مرحله، حق رأی مهمترین حقی بود که مورد توجه زنان قرار گرفت.
موج دوم فمینیسم
دهه 1960 و اوایل دهه 1970 دوران رشد مبارزات و انقلابهای جهان سوم، و نیز دوره ظهور و اوجگیری جنبشهای اجتماعی در ایالات متحده در میان سیاهپوستان (جنبش حقوق مدنی)، دانشجویان (جنبش دانشجویی) و جوانان (هیپیها) بود. جنبش حقوق مدنی حرکتی بود به نفع سیاهپوستان و با توسل به بنیادیترین اصل فرهنگ سیاسی آمریکا، یعنی آزادیهای اساسی و تلاش برای رفع تبعیض.
همانطور که در موج اول، مقایسه وضعیت زنان و سیاهپوستان در شکل گرفتن جنبش زنان مؤثر بود، در دوران شکلگیری جنبش حقوق مدنی نیز مقایسه میان وضعیت زنان و سیاهان به تدریج شکل گرفت. علاوه بر جنبش دانشجویی و جنبش جوانان (به طور خاص هیپیها) که مصرفگرایی، نژادپرستی، انضباط و سرکوبگری جامعه را نفی میکردند، جنبشی نیز با عنوان جنبش ضد جنگ در دهه 1960 در اعتراض به جنگ ویتنام شکل گرفت. زنان در دل این جنبشهای گوناگون از موقعیت متفاوت خود آگاه شدند.
دو جناح در درون موج دوم فمینیسم در کار بودند: جناح لیبرال و جناح رادیکال. این دو جناح، به رغم برداشتهای متفاوتشان از «مسئله زنان» و راهحل آن، در حوزههایی کاملاً همصدا بودند که مهمترین آنها این بود که هر دو از لزوم پایان دادن به تبعیض جنسی و پیگیری مطالبات حقوق بشری حمایت میکردند.
موج سوم فمینیسم
فمینیسم، از آغاز، مبتنی بر ایجاد هویتی واحد و یگانه بود. هر جا هم که مسئله «تفاوت» مطرح میشد، بیشتر بر تفاوتهای زنان و مردان تأکید میشد. در موج سوم فمینیسم، هم از این تأکید کاسته شد و هم تفاوتهای موجود میان زنان مورد توجه قرار گرفت. بدین ترتیب، فمینیسم رفتهرفته هم در تعریف «خود» و هم «دیگری» با چالشی مواجه شد که در سوق پیدا کردن هر چه بیشتر آن به سمت فعالیتهای نظری تأثیر داشت. بحث تفاوت و هویت در حوزه مباحث حقوق بشری نیز طی چند سال اخیر مورد توجه بسیار بوده است.
در میان جریانهای فمینیستی موج سوم، جریان اصلی همچنان به فعالیت خود در ادامه فعالیتهای موج دوم ادامه میدهد، از جمله با پیگیری مطالبات حقوق بشری، مبارزه با خشونت و حمایت از زنان خشونت دیده، و افزایش حضور زنان در سمتهای مهم.
همچنین طی سه، چهار دهه گذشته، زنان دارای منافع یا مشکلات خاص (مانند زنان رنگینپوست و زنان کهنسال) در سطحی محدود به ایجاد تشکل و گسترش فعالیتها دست زدهاند. تأکید این گروه بر تفاوت است و میخواهند وجود تفاوتها به رسمیت شناخته شود. اینان تأکید دارند که تجربه زنان با یکدیگر متفاوت است، اما صرفاً بخشی از این تجربهها بیان شده است. فمینیسم سیاه از مهمترین این جنبشهاست.
از سوی دیگر، در مواجهه با مسائل و مشکلات فراگیرتر، فعالیتهای دیگری در میان زنان شکل گرفته است. برخی این جنبشها را نه فمینیستی که «جنبشهای غیرفمینیستی زنانه» مینامند. در واقع، این جنبشها که آرمانهای زنان را با آرمانهای عامتر اجتماعی ترکیب میکنند، در بسیاری از اصول، فمینیست هستند. مهمترین این جنبشها اکوفمینیسم، فمینیسم صلحطلب و جنبشهای محلی زنان است. پرداختن به ارتباط هر یک از این جنبشها، با توجه به نوپدید بودن و گستردگی و پیچیدگی دامنه مباحث مربوط به هر یک، مجال جداگانهای میطلبد، اما به نظر میرسد که مرور اجمالی دغدغهها و آمال فمینیستها در این حوزهها نیز ما را به وجود و شدت این ارتباط رهنمون میسازد.
حقوق بشر از منظر فمینیستها
آنگاه که به آرای فمینیستها در باب حقوق بشر نظر میکنیم، خود را با طیفی از دیدگاهها مواجه مییابیم که از بدبینانهترین نظرها تا خوشبینانهترین آرا را در بر میگیرد.
بدبینها چه کسانی هستند و چه میگویند؟ آنان قائلاند به اینکه نه تنها حقوق بشر با قلم مردانه نگاشته شده و در نگارش آن تجربیات مردان بیش از تجربیات زنان مدنظر بوده، بلکه اساساً پایهگذاری حقوق بشر به منظور حفظ موقعیت پدرسالارانه مردان در جامعه صورت گرفته است. در نظر اینان، حقوق بشر نیز مانند بسیاری دیگر از مفاهیم و نهادها به ایدئولوژی پدرسالاری آلوده است. البته هر چه پیشتر میآییم و فمینیسم آکادمیک رشد بیشتری مییابد، از شمار هواخواهان این نظر کاسته میشود.
در آن سر طیف با نظر خوشبینانهای مواجهیم. اینان که بیشتر در میان فمینیستهای لیبرال جای میگیرند بر آناند که نظام حقوق بشر امروزین میتواند حقوق زنان را نیز به طور کامل پوشش دهد. در این رویکرد، حقوق بشر پیشرفتی تاریخی تلقی میشود. آن دسته از زنان فعال در حوزههای اجتماعی که از این باور خوشبینانه برخوردارند، تلاش در مسیر تحقق حقوق بشر مندرج در اعلامیهها و میثاقنامهها را چارهساز بخش معتنابهی از مسائل و مشکلات پیش روی زنان میدانند.
در میانه این طیف با شماری آرای دیگر روبهروییم. برخی فمینیستها به این قائلاند که حقوق بشر چنان پایهگذاری نشده است که سلطه تاریخی مردان بر زنان را تحکیم بخشد و برعکس از چنان پتانسیلی برخوردار است که میتواند حقوق زنان را نیز استیفا کند، اما در عین حال از لحاظ جنسی جانبدارانه است، یعنی اسناد حقوق بشر به نحوی تدوین شده که با تجربههای زندگی مردان بیش از زندگی زنان پیوند خورده است. به قول چارلز ورث، حقوق با این معیار تعریف میشود که مردان از وقوع چه چیزهایی برای خود بیمناک هستند.
اینان منکر جهانشمولی حقوق بشر به عنوان ادعاهایی هنجاری در خصوص «آنچه باید باشد» نیستند، بلکه نظام حقوق بشر فعلی را به عدم تأمین وعده سترگ جهانشمولی متهم میکنند. از نظر اینان، اولین نمونه از تعصب جنسی مشهود در کنوانسیونهای اصلی، تمرکز بر مخابراتی است که فرد در سپهر عمومی با آن مواجه است. اینان تأکید دارند که زنها بیشتر در سپهر خصوصی، و نه از ناحیه دولت بلکه از سوی انسانهای همنوع خود، مورد تعرض قرار میگیرند. در واقع، با تأکید دولت لیبرال ـ دموکرات بر حفاظت از فرد در سپهر عمومی، از سپهر خصوصی غفلت شده است. البته اقتضائات سرمایهداری نیز به این غفلت دامن میزند.
بحث دیگر این گروه در مورد کار است. پس از انقلاب صنعتی و تبدیل نظام تولید خانگی به نظام تولید کارخانهای، تعریف کار دچار دگرگونی شد. کار در تعریف جدید فقط شامل کار «پولآور» میشد. از آن پس کار خانگی رفتهرفته از تعریف «کار» خارج شد. این نگاه البته با غلظتی کمتر تاکنون تداوم یافته است. حق کار مندرج در اعلامیه حقوق بشر و دیگر اعلامیهها و میثاقها تنها به شغل درآمدزا اشاره دارد و فعالیتهای مراقبتی «بدون دستمزد» در مفهوم کار گنجانده نشده است. اینان البته انتقادات دیگری را نیز متوجه نظام فعلی حقوق بشر میدانند.
هر کدام از رویکردهای این طیف که اتخاذ شود، متناسب با آن، فعالیتهای پژوهشگران یا کنشگران حوزه حقوق بشر یا مطالبات زنان با تفسیر متمایزی روبهرو میشود. از طرف دیگر، پرسشها و موضوعاتی که در هر یک از این رویکردها مطرح میشود مسیر متفاوتی را پیش روی محقق یا فعال اجتماعی میگشاید.
علاوه بر این، دیگر تلاشها و پژوهشهای صورت گرفته در عرصه فمینیسم نیز، فارغ از آنکه بر موضوع حقوق بشر متمرکز باشند یا نه، بر تلاشهای محققان یا فعالان عرصه حقوق بشر تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم دارند. برای مثال، میتوان به بحثهای فمینیستها درباره ساحات وجود آدمی اشاره کرد. این پرسش مطرح است که انسان واجد چند ساحت است؟ آیا انسان تکساحتی است، یعنی فقط جسم است؟ و غیر از جسم چه ساحتهای دیگری نیز میتوانیم برای او قائل شویم؟
در درجه بعد، باید دید زن و مرد در کدام ساحتها با هم متفاوتاند. فمینیستها این تفاوت را منحصر به ساحت اول یعنی جسم نمیدانند، اما تأکید دارند که هر تمایزی دال بر امتیاز نیست. موضعی که ما در برابر این بحث اتخاذ میکنیم، رویکرد ما را هم در مباحث حقوق بشر زنان و هم در مباحث کلی حقوق بشری متمایز میکند. همچنین میتوان به بحث تفاوت sex و gender و تأثیر آن در مباحث حقوق بشری پرداخت.