با زمزمه گرفتن "طرح اولیه الحاق بحرین به عربستان سعودی" در «شورای همکاری خلیج فارس» بحث ها درباره تاریخچه چنین طرحی فزونی گرفت. خانواده سلطنتی عربستان سعودی از سال 2001 م. با جدّیت فراوان در تلاشند تا بحرین را تحت سیطره بگیرند، تا آنجا که با شعله ور شدن نهضت اسلامی مردم بحرین علیه «آل خلیفه» و عدم توانایی حکمرانان بحرینی در مواجه با این دریای موّاج؛ زیاده خواهی «آل سعود» رنگی از امید و تزویر را نیز گرفته است.
امّا واقعیت آن است که این وَلع روز افزون خاندان سعودی برای کشورگشایی در منطقه بحرین پیشینه تاریخی تری دارد، بر این اساس برخی معتقدند عربستان سعودی چیزی بیش از 70 سال است که رؤیای فتح دوباره بحرین را در سر می پروراند. ولی چرا از لفظ "دوباره" استفاده می شود؟ «محمّد بن سعود» در سال 1750 م. با تشکیل یک حکومت منطقه ای به قسمتی از شبه جزیره عرب حاکم شد و بدین ترتیب پایه گذار شجره خبیثه «آل سعود» شد.
بعد از وی «عبدالعزیز بن سعود» با پشتیبانی «محمّد بن عبدالوهّاب» با تصرّف «ریاض» و کشورگشایی هایی که مستمراً انجام داد، توانست پهنه وسیعی از شبه جزیره را به زیر یَد خود ببرد؛ از جمله توانست به بحرین که آن زمان «احساء» نیز جزئی از آن بود، مسلّط شود. با این وجود بین سال های 1750 م. تا 1932 م. فرمانروایی سعودی ها طیّ دو بار در هم شکسته شد، یکبار توسّط ارتش مصر به فرماندهی «طوسون پاشا» و یکبار بدست «آل رشید».
لیکن بعد از سال 1932 م. که «عبدالعزیز بن عبدالرّحمن» توانست "فرمانروایی سوم سعودی ها" را در شبه جزیره بنیان نهد، کشور «پادشاهی عربستان سعودی: المملکة العربیة السعودیة» به شیوه کنونی ایجاد شد و تقریباً از همین دوره بود که پادشاهان سعودی (فرزندان عبدالعزیز به ترتیب از بزرگتر به کوچکتر) تصمیم گرفتند بار دیگر به مناطق از دست رفته شان بین سال های 1750- 1932 م. مِن جمله بحرین دست اندازی کنند. البته تعارضات بین مرزی عربستان با کشورهای همسایه فقط به بحرین ختم نمی شود و یمن، قطر، امارات، کویت و عمّان را هم در بر می گیرد.
واقعیت ها درباره ماهیت "طرح الحاق بحرین به عربستان" به اینجا ختم نمی شود و می توان این طرح را گوشه ای از یک پازل بزرگتر دانست. اواسط پاییز سال گذشته بود که پادشاه عربستان همراه خود طرحی را به «شورای همکاری خلیج فارس» برد که از کشورهای عضو می خواست یک «اتّحادیه کشورهای عرب خلیج فارس» را تأسیس نمایند که کارکردهایی به مراتب بیشتر از «اتّحادیه عرب» را پیگیری می نمود.
به موازات همین طرح، طرح ثاویّه ای توسّط عربستان پیش کشیده شد که از اعضاء می خواست با عضویت دائم دو پادشاهی عرب «اردن» و «مراکش» در شورای همکاری موافقت کنند؛ طرحی که خیلی زود توسط محافل سعودی با جزئیات بیشتری معرفی شد: تأسیس «فدراسیون پادشاهی عرب»:United Arab Kingdom. هر چند از همان ماه های ابتدایی اغلب کشورهای عضو شورای همکاری مخالفت خود را به انحاء مختلف با این دو طرح اعلام نمودند (برای مطالعه بیشتر رجوع شود به «آل سعود روی میدان مین»، سعدالله زارعی، کیهان-30/2/91)؛ ولی می توان با تمرکز روی علل سرباز کردن چنین ایده هایی در محور ارتجاع عربی به نکات درخور توجّهی در مسائل راهبردی خاورمیانه دست یازید.
شاید بد نباشد به این نکته توجّه کنید که طرح اخیر "فدراسیون ارتجاع عربی" چیزی حدود سه هفته بعد از آن روی کارتابل آل سعود قرار گرفت که رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در پیام به کنگره عظیم حج از "ایده ساخت قطب قدرت اسلامی" سخن گفتند؛ پیامی که محتملاً باز خورد مناسبی در بین جوانان انقلابی منطقه داشته است. حال که به نظر می رسد طنین انقلاب اسلامی عمق نفوذ خوبی در ملل اسلامی دارد؛ اگر حدّاقل بتوان برای مدّتی محدود در حوزه دول کشورهای اسلامی از این ایده جلوگیری به عمل آورد؛ نباید از این مسئله چشم پوشید که قاعدتاً آل سعود به نیابت از غرب همین پاتک عقیم را دنبال کرده است.
با فراگیر شدن نهضت بیداری اسلامی در دنیای اسلام بویژه خاورمیانه "هدایت" و "ضدّ هدایت" این پدیده توسّط دو کانون اصلی پیگیری شد، هر چند همه چیز را نمی توان مطلقاً متأثّر از این دو عنصر دید لیکن عمده ریل گذاری ها توسّط این دو کانون؛ اثر بخش می شوند.
کانون اوّل که سعی در هدایت این نهضت مردمی دارد با سیاست های منطقه ای «جمهوری اسلامی ایران» دنبال می شود و در مقابل ضدّ هدایت با تاکتیک ها و راهبردهای متنوّع انحراف ساز مانند بدلسازی، فرسایشی کردن نهضت، آلوده سازی نخبگان، پراگماتیزه کردن نهضت (نشر عقل ابزاری در نخبگان) و سرکوب و ... توسّط «تمدّن غرب» به سرکردگی ایالات متّحده عرض اندام می کند. این دو کُنشگر در دو زمین فراگیر در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند: حوزه دول، حوزه ملل و با فرآیندهای سخت، نیمه سخت و نرم این کارزار پیچیده را ترسیم می نمایند.
نباید فراموش کرد بعد از پایان جنگ جهانی دوم (1945 م.) که "شبکه فراماسونری" توانست نقشه مورد علاقه خود را در خاورمیانه (Heart Land) پیاده سازد و امپراطوری بزرگ عثمانی را تقسیم کند، هیچ تغییری مانند "انقلاب اسلامی ایران" و حالا "نهضت بیداری اسلامی" نتوانسته در لایه ای چنین عمیق منافع حاصل از نقشه سازی غرب را به باد فنا ببرد. خیزش اسلامی مصر بطوری کاملاً بنیادین توازن قوا (به لحاظ ژئوپلتیک و ژئو استراتژیک) را در هم ریخته است؛ در بُعد ژئوپلتیک هر روز بر نگرانی های غرب از ناامن شدن مرزهای جنوبی «رژیم غاصب قدس» در «صحرای سینا» افزوده می شود و ترس از همراهی عقیدتی مسلمین برای نابودی غدّه سرطانی اسرائیل بصورتی دقیقه شمار به کابوس تبدیل می شود.
در بُعد ژئواستراتژیک (پیشروی قدرت نرم یک ملّت که می تواند معادلات استراتژیک را عوض کند) نیز ترس تبدیل شدن مصر، عراق و بحرین به یک مدل تعدیلی از انقلاب خمینی (ره) همه تئوری پردازی های قدرت مصر را با معمّاهای لاینحل روبرو کرده است. آمریکا نه تنها با یک ملّت بیدار گلاویز شده که هنوز بعد از یک سال و اندی میدان «التّحریر» را خالی نکرده و یک دولت متّحدش را نیز از دست داده است. بعضی کارشناسان معتقدند «مصر» تحت قالب "دیوار برلین اسلام" در حال فروپاشی به نفع استراتژی اسلامی ایران است. این یعنی حاصل هفت دهه جنگ های خانمان برانداز (از جنگ جهانی دوم) برای حکمرانی "نظم نوین جهانی"؛ یک شبه با همراهی انقلاب اسلامی ایران و بیداری اسلامی اعراب در حال تاراج است.
بنابر این بیداری اسلامی تا مدت مدیدی منشاء شکل گیری تمام چشم اندازهای راهبردی جمهوری اسلامی و غرب است که مستلزم تقابل با چنین تغییر بنیادینی این است که در دو حوزه ملل و دول وارد کارزار شوند و از همه ابزارهای سخت، نیمه سخت و نرم استحصال کنند. در این میدان آمریکا بدلایل عدیده مِن جمله اُفول چهره مصلحانه اش و البته پرستیژ ابر قدرتیش و ... مفرّی ندارد جز اینکه برای واکنش در انبوه کُنش ها؛ بازیگرهای نیابتی استخدام نماید. لذا قویّاً بدین نتیجه رسیده ایم که استفاده از بازوهای نیابتی در حال حاضر تبدیل به یک راهبرد آمریکایی (نه تاکتیک مقطعی) شده است و باید نقش این بازوها را در تمامی ابعاد تقابلی مانند بعد نظامی، بعد اقتصادی، بعد جاسوسی- امنیتی، بعد تبلیغی و رسانه ای و حتی بعد نرم لحاظ نمود.
اگر امروز بسیاری از استراتژیست های غربی بطور مداوم دَم از جنگ نیابتی در خلیج فارس می زنند، اگر دو مانور بزرگ «شیر در کمین» و «عُقاب آناتولی» در کرانه های سوریه با همراهی بازیگران منطقه ای عملیاتی می شود، اگر عربستان سعودی مهمترین عنصر تعادلی برای تحقّق وعده تحریم نفتی ایران است، اگر جا پای عناصر جاسوسی و امنیتی کشورهای دسته چندمی مثل ترکیه، قطر، اردن و حتی لیبیایی دوشادوش جواسیس فرانسوی، اسرائیلی و آمریکایی در سوریه دیده می شود، اگر "جنگ رسانه های قرن جدید" در «سوریه» نقش غول های چندملیّتی آمریکا- اروپایی مانند B.B.C، C.N.N، FOX.N و ... کمتر از الجزیره، العربیه و ... دیده می شود، اگر هیئت های تبلیغی وهّابیت جایگزین امواج "موسینیری کلیساها" در قرون گذشته شده است، اگر عربستان درباره پرونده هسته ای ایران می گوید در صورت ساخت بُمب هسته ای توسط ایران عربستان نیز بُمب اتمی خریداری می کند؛ همه و همه به این دلیل است که شرکای نائب آمریکا و غرب باید بیاموزند و بتوانند در تمامی حوزه ها به تقابل همه اهرُمی با جمهوری اسلامی بپردازند.
امروزه روز آمریکا نه می تواند و نه می خواهد کاملاً مستقیم مانند حمله به عراق و افغانستان، وارد یک جنگ همه جانبه شود (هر چند هر حماقتی متصوّر است)؛ چرخ های اقتصاد غرب زیر بار بحران اقتصادی خورد شده اند و در حوزه نرم به شدّت دچار خلاء تئوریک است و باید ریسک مقابله با مردم خود در "جنبش 99 درصدی ها" را تحمّل کند.
لذا عربستان سعودی به نیابت از آمریکا سعی دارد یک جبهه از دول را در تقابل با ریل گذاری های جمهوری اسلامی مخصوصاً درباره مهمترین آرمان میان مدّت جهانی انقلاب یعنی آزادی فلسطین قرار دهد، بی شک این جبهه تقابلی نیروهایی را ایجاد خواهد کرد که متعارض با آرمان مقاومت است و ضامن حیات بیشتر اسرائیل است. درست به همین دلیل و دلایل آتی است که چندی پیش «دانشگاه تل آویو» طیّ گزارشی اذعان کرد: «تمامی متحدان رژیم صهیونیستی در منطقه از بین رفته اند و تنها عربستان سعودی است که در مقابل جمهوری اسلامی ایران ایستاده است و در نتیجه آخرین خط دفاعی تل آویو در منطقه برای مقابله با تهران به شمار می رود.».
پس جمهوری اسلامی در تقابل با این راهبرد آمریکایی به همان موازات راهبرد جدیدش را پی ریزی می کند و مرکز این تصمیم بر روی یارگیری از دول منطقه استوار است. با این تفاسیر انتخاب عراق به عنوان میزبان مذاکرات 5 1 و وزن دهی به دول شریک مقاومت مانند دولت «نجیب میقاتی» در لبنان و حمایت از «بشّار اسد» در سوریه در این راستا ارزیابی می شود و با قرائنی که گفته شد نقطه اتّکایی استراتژیک است.
از جنبه دیگر وجود عراق در محور مقاومت باعث می گردد بازی عربی- عجمی آل سعود کارکرد خود را تا حدودی از دست بدهد و همچنین به دلیل تعارضات مرزی ترکیه و عراق و البته توطئه های جدید ترکیه در عراق؛ این تصمیم ایران علاوه بر اینکه یک شکاف ناخودآگاه در مقاصد طرّاحی «فدراسیون پادشاهی عرب» ایجاد می کند نقش ترکیه در خاورمیانه را نیز بالانس می کند. حضور عراق عرب با جایگاه کاریزما، مقتدر و پیشرفته در برابر دو وزنه: پراگماتیست های تُرک (آلترناتیو غرب به مسلمانان با چهره ای پیشرفته و مقتدر) و مرتجعان عربستان (چهره ای مزوّرانه از اسلام و مبلّغ نگاه های سلفی در اهل تسنّن) می تواند تا میزان بالایی معادله را در خاورمیانه تنظیم کند.