تاریخ انتشار : ۱۰ مهر ۱۳۹۱ - ۱۳:۳۰  ، 
کد خبر : ۲۴۵۶۶۵

در باب اصلاح‌طلبی


پرویز پیران
پیل اندر خانه تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن، برو چون باد بیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل تختی بدست
همچنین هر یک به جز وی که رسید
وصف آن می‌کرد هر جا می‌شنید
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم دریا دیگریست و کف دگر
کف بهل وز دیده‌ی دریا نگر
مولانا جلال‌الدین محمد مولوی
دفتر سوم، 1357: 455

اشعار ماندگار بالا که از عارفی واصل و عاشقی به تمام معنا مجذوب و گوهرشناسی بی‌بدیل یعنی مولانای تمامی اعصار و قرون است، شرح و حکایت زندگی مردمان این سرزمین و کنش و واکنش‌های آنان است. عالم سیاست و اجتماع از این امر مستثنی نیست. ناظری بی‌طرف که نه بدین‌ سوی گرایش دارد و نه بدان سوی و تنها طالب فهم قضایاست، به راستی درمی‌ماند که موضوع چیست؟ و چرا همگان بر شاخه نشسته‌اند و بن می‌برند؟ به راستی هر کسی از ظن خود یار شده است و گاه بر سر هیچ، غوغایی درمی‌گیرد که حاصلی جز خسران برای آینده این مرز و بوم ندارد. ارثیه‌ای شوم (بخشی از ویژگی‌های روانشناسی جمعی این جامعه) که از گذر قرون و اعصار به نسل کنونی رسیده است، نشان از رنج‌های فردی و جمعی ملتی دارد که برای چند هزار سال تحقیر، سرکوب و لگدمال شده است.
از بدو تولد و در درون خانواده، در نهادهای رسمی و غیررسمی آموزش و پرورش، در عرصه عمومی و اجتماع عام، در برابر خودی و غیر، توهین شنیده است. تا بدانجا که در ادبیات گرانقدر ایرانی، بارها و بارها «هیچ کس»(1) لقب گرفته است. انسان ایرانی برای قرن‌ها در شرایطی زیسته است که آن شرایط، خردمندی را نفی کرده، تولد فرد را مانع شده و هویت او را از دریچه تنگ «مای» قبیله محور، تعریف کرده است و مجالی برای اظهار وجود بدو نداده است. باید اعتراف کرد که انسان دردمند ایرانی در کنار ویژگی‌های ارزشمند و مثبت بسیار، با دو عقده هولناک جمعی روبرو بوده است که در واقع دو روی یک سکه‌اند. اولین آن عقده حقارت است و به عنوان نتیجه و واکنشی بدین عقده، عقده خودبزرگ‌بینی سر برآورده و بالیده است.
در عرصه‌ای، اولی را به کمال نشان می‌دهد و در عرصه دیگری، دومی را عرضه می‌دارد. پس به‌ طور طبیعی غیرعقلانی عمل می‌کند و هرگز تا لحظه‌ای که از این خاکدان پر کشیده، می‌رود، از بسیاری جهات به بلوغ نمی‌رسد و کودکانه به کنش و واکنش می‌پردازد. با اندک محبتی، گریبان چاک می‌دهد و جانفشانانه همراهی می‌نماید و حتی از نثار جان واهمه ندارد و با نادیده گرفتنی بی‌اهمیت، سخت به خروش می‌آید و برای دستمالی، قیصریه‌ای را به آتش می‌کشد. در دوستی و دشمنی راه افراط می‌پوید که گاه برای تشفی من صد هزار منی خود، تمامی اصول را در زیر پای خشم خویش له می‌کند.
چنانچه پذیرفته شود که زورمندمداری، حال به هر دلیل و با هر کارکردی، کلید واژه درک جامعه ایران است و برای قرن‌ها حقیقت داشته است، باید پرسید که آثار آن بر روح و روان فرد و جمع، کدام‌اند؟ در جامعه زورمندمدار، حقوق فردی، حقوق شهروندی یا به طور کلی حقوق اجتماعی و سیاسی به رسمیت شناخته نمی‌شود و عدالت این فضیلت بی‌زمان و مکان، نمودی بس کم‌رنگ دارد. اگر چنین است، حاصل این همه چیست؟
چگونه انسانی در چنین بستر و قالبی می‌روید و می‌بالد تا به لحظه رفتن برسد؟ چگونه این ارثیه به نسل‌هایی که از پی یکدیگر می‌آیند، انتقال می‌یابد و چگونه می‌توان بر این جبر، نقطه پایان نهاد و فلک را سقف شکافت و طرحی نو درانداخت تا آدمیان از رنج‌های فردی و جمعی برهند و این ضیافت کوتاه زمان را آسوده و سرخوش، به انتها رسانند و نقش خویش را ماندگار سازند؟ چنین پرسش‌هایی را می‌توان راهبردی‌ترین پرسش‌های فراروی ملت ایران خواند که از مقتضیات دیروز و امروز بسی فراتر می‌روند.
از سوی دیگر، در دو قرن اخیر ایرانیان با دنیایی جدید آن هم نه از سر اختیار که باز هم به جبر، آشنا شده‌اند. آن هم آشنا شدنی ناتمام و تحریف شده. اما در این آشنا شدن، جوهر اساسی آنچه که مدرنیته خوانده می‌شود را درنیافته‌اند. با وجود هیاهوی بسیار در باب مدرنیته و رابطه آن با سنت، اولی را درنیافته، عمق آن را درک نکرده، ملکه ذهن خویش نساخته و دومی را فرو هشته‌اند. مدرنیته هیچ نیست مگر درک عمل عقلانی، کنش منطقی و آثار مثبت و منفی متنوع و بسیاری که از آن حاصل می‌آید.
گرچه جامعه پوست انداخته است و کمتر شباهتی با گذشته خود دارد، اما جامعه‌ی غیرعقلانی باقی مانده است. عمل غیرعقلانی از سر تا به پای هویداست و به هر گوشه که نظر افکنده شود، نقش و نشان آن به روشنی‌ای باور نکردنی، آشکار است. کنش غیرعقلانی بر همه امور سایه انداخته است. بدین دلیل مصالح ملی هر روز به دست یکایک افراد، حال خیلی کمتر و یا بسیار بیشتر، قربانی می‌شود و کسی را از آن باکی نیست. زیست‌بوم مشترک انسانی، ساختار اجتماعی، کار پایه‌ی روابط جمعی، تاریخ و فرهنگ و اقتصاد ملی در گذر ایام سخت زخم خورده است.
اما هیچ دستی به سوی مرهمی دراز نمی‌شود که اگر مداوایی در کار نیست، حداقل تسکینی موقت حاصل آید. هرج و مرج ارزش‌ها بدانجای رسیده است که تردستی‌های حقیر، شارلاطانی بی‌انتها، نان به نرخ روز خوردن و پرچم خویش در مسیر باد به اهتزاز درآوردن و چیره‌دستانه بند‌ بازی کردن حتی در باب علم و در محیط‌های علمی، زرنگی محسوب می‌شود و بسیاری را به وجد می‌آورد و احترام پیدا می‌کند. در مقابل شرافت و انسانیت، پایبندی به اصول و قناعت، بی‌دست و پایی تعبیر می‌شود و منفی به حساب می‌آید. اگر نه همگان، بدون تردید، خیل عظیمی بدین بلایا گرفتارند.
اجازه دهید تا برای بیان مستندتر نیمه خالی لیوان که به نظر نگارنده مدت‌هاست که از کالبدشکافی آن غفلت شده است، تنها به یک تحقیق از میان تحقیقات متعددی که در زمینه مورد بحث وجود دارد، گذرا نگاهی افکنده شود.
در پژوهشی با نام ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان، یافته‌های همایش در 28 استان که به همت عبدالعلی رضایی توسط دفتر طرح‌های ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (دفتر اول ویرایش اول، پاییز 1380) منتشر شده است و در آن ضوابط پژوهش اجتماعی از نوع نظرسنجی رعایت شده است، ارزش‌های مثبتی چون تلاش و جدیت، گذشت، امانتداری، انصاف، خیرخواهی و کمک، صداقت، پایبندی به قول و قرار و ضدارزش‌هایی چون دورویی، تظاهر، تقلب و کلاه‌برداری، تملق و چاپلوسی و بالاخره مسائل و مشکلات اجتماعی، از جمله اختلاف و چنددستگی، پارتی‌بازی، ظلم و تبعیض، مطرح گردیده و در 28 استان کشور از نمونه‌ای که در دو مرحله و با انتخاب تصادفی ساده، برگزیده شده‌اند نظرسنجی شده است.
در مورد ارزش‌ها و ضدارزش‌ها پرسیده شده است که به نظر پاسخگویان این مقوله‌ها تا چه حد در جامعه رواج دارد و در مورد مسائل و مشکلات پرسیده شده است که مسائل و مشکلات مطروحه تا چه میزان جدی تلقی می‌شوند. جدول شماره 1 و 2 که در زیر آمده‌اند، درصد نهایی رواج ارزش و ضدارزش در جامعه از نظر پاسخگویان و درصد نهایی میزان جدی بودن مسائل و مشکلات مطرح شده، آمده‌اند. در مورد ارزش‌های مثبت، درصد عدم رواج، در مورد ضدارزش‌ها درصد رواج و در مورد مسائل و مشکلات میزان جدی بودن از متوسط به بالا آمده است. (ضمنا مسائل و مشکلاتی که مستقیما به موضوع بحث مربوط نیستند، حذف شده است) طیف نظرسنجی نیز 7 قسمتی بوده است (اصلا، خیلی‌ کم، کم، متوسط، زیاد، خیلی زیاد، کاملا)
نگاهی به جداول یک و دو، نکات قابل توجهی را مطرح می‌سازد. نخست آنکه نزدیک به 60 درصد و یا بیشتر از پاسخگویان ارزش‌های مثبت را حداکثر متوسط یا کمتر رایج دانسته‌اند و به همین شکل نزدیک به 80 درصد از پاسخگویان ضدارزش‌‌ها را با رواجی از متوسط به بالا دیده‌اند. نیمی از پاسخگویان در کل کشور صداقت را در جامعه ناموجود یا کم ارزیابی کرده‌اند.
نزدیک به 70 درصد تقلب و کلاهبرداری را به نحو زیادی رایج دیده‌اند. نزدیک به دو سوم پاسخگویان اختلاف و چنددستگی را مسئله جدی جامعه ایران تلقی کرده‌اند. تنها 9/12 درصد از پاسخگویان، پارتی‌بازی را مسئله‌ای با شدت متوسط یا کمتر به حساب آورده‌اند. جالب توجه آنکه در مورد مقوله جدی بودن پارتی‌بازی تنها 9/4 درصد از پاسخگویان جدی بودن مسئله را کم، خیلی کم، یا اصلا ارزیابی کرده‌اند. نزدیک به نیمی از پاسخگویان گذشت در جامعه را کم، خیلی کم یا ناموجود به حساب آورده‌اند. نکته جالب دیگر آن است که 6/64 درصد از پاسخگویان، تملق و چاپلوسی را مسئله‌ای که به نحوی زیاد، خیلی زیاد و کاملا در جامعه رایج است، دیده‌اند و در عین حال 67 درصد همین مقوله را در جامعه مسئله‌ای با شدت زیاد، خیلی زیاد و کاملا فراگیر در نظر آورده‌اند.
در تحقیق دیگری تحت عنوان بررسی آگاهی‌ها، نگرش‌ها و رفتارهای اجتماعی و فرهنگی در تهران (محسنی، 1379)، 5/34 درصد از مردان پاسخگو (نمونه کل = 2320 نفر) ایرانیان را تکرو، 1/67 درصد از مردان و 1/68 درصد از زنان ایرانیان را خودخواه، 9/73 درصد از مردان و 8/74 درصد از زنان ایرانیان را متقلب تلقی کرده‌اند و بالاخره آنکه 2/68 درصد از مردان و 9/71 درصد از زنان هموطنان خود را دورو ترسیم داشته‌اند. فورا باید اضافه کرد که اولا تحقیقات مورد اشاره صرفا نظرسنجی است و ثانیا برای رسیدن به نتیجه‌گیری نهایی ناکافی‌اند.
لیکن در همین حد، به مسئله‌ای اساسی اشاره دارند که یک شبه شکل نگرفته، تاریخی دور و دراز دارد. در پژوهشی که نگارنده تحت عنوان شخصیت جمعی ایرانیان از افسانه تا واقعیت به فرجام رسانده است، ویژگی‌های ایرانیان منعکس در سفرنامه‌ها و متون تاریخی، تحلیل محتوا شده‌اند. نتیجه آنچنان تکان‌دهنده است که از چاپ آن صرفنظر شده است.
در دویست سال گذشته، حال کمی کمتر یا بیشتر، هر کشوری (حتی اسپانیا در نقطه شروع افول آن)، که بدین سامان سرک کشیده، چون راهزنانی بی‌رحم، غارتگری پیشه کرده است و بی‌محابا، سرنوشت ملتی را به کف گرفته و حاتم‌وار سرمایه‌های ملی را به تاراج برده است و نقشه‌های دور و دراز شومی را برای مردمی نجیب پرورانده و به اجرا درآورده است. اما مقصر واقعی آحاد مردم ظلم‌پذیری بوده‌اند که سر فرود آورده و گاه داغ‌تر از آش، آب به آسیاب بیگانه ریخته‌اند. نگران‌کننده‌تر از تمامی این امور آن است که اکثریت مردم، نهادها و سازمان‌ها از گذر ایام درسی نیاموخته و چراغی برای آینده روشن نساخته‌اند.
با وجود تجارب هولناک آن هم یکی پس از دیگری، هرگز به گفته مولانا شمعی فراهم نیامده است تا به دنیای توهم و از ظن خود یار شدن نقطه پایان نهاد شود. از این روی دورهای باطل بسیاری دائما تکرار می‌شود و الگوها، با وجود ظاهری متفاوت، یکسان باقی مانده‌اند و گرانجان به حیات خود ادامه می‌‌دهند. گویی هر فرد می‌خواهد همه چیز را خود از نقطه آغازین کشف و تجربه کند و این تجربه کردن برای دیگران ثمری در بر ندارد. چرا که تمامی افراد، سودایی یکسان در سر دارند و آن آغاز از نقطه صفر است. بدین دلیل انقطاع واژه‌ای ابدی گردیده است و گرچه به زبان بارها و بارها چون دردی کهنه وجود آن تأیید و این پذیرش تکرار شده است، لیکن هر بار از نو آغاز می‌شود و دوباره رخ می‌دهد.
کنش‌های سیاسی و اجتماعی از این قاعده دیرپا مستثنی نیست. حرف و حدیث مقاله‌ای که در پی این دردنگاری خارج از متن، می‌آید، دقیقا همین است. این بار اصلاح‌طلبی، تنها به عنوان نمونه و مشتی کوچک از خرواری بزرگ انتخاب شده است این انتخاب از آن روی صورت گرفته است که جریان اصلاح‌طلبی با وجود کاستی‌های بسیار، تنها راه فراروی در شرایط کنونی است. طرفه آنکه این تنها راه فراروی در زمانه‌ای مطرح می‌شود که اصلاح‌طلبی در جهان ضربه‌هایی کاری خورده است و «جنبش‌های اجتماعی جدید» از توش و توان فرو افتاده‌اند و با مرگ دولت رفاهی، مسائل کهنه از نو مطرح شده و فقر رو به رشد، قطبی شدن عمیق جامعه، پیدایش گروه‌های خارج از طبقه یا فروتر از طبقات اجتماعی و در یک کلمه مسئله اجتماعی با شدتی بی‌مانند به صحنه آمده‌اند و از رنگ و لعاب بحث‌های زیست‌محیطی، جنبش تبعیض‌زدایی (زنان، اقوام، بیگانه، اقلیت‌ها و...) و مسئله سیاسی کاسته است.
پس باید پرسید که چرا در جامعه ایران با چنین تأخیری مسائل دهه‌های 80 و 90 میلادی راهبردی شده‌اند؟ در پایان این بخش باز هم با رجوع به روانشناسی جمعی ایرانیان باید به نکته‌ای بدیهی اشاره کرد که همانا فقدان سنت نقد است. در جامعه ایران، نقد دشمنی فرض می‌شود و نقدکننده یا به تعریف و تمجیدی افراطی دست می‌گشاید و یا بغضی غلیظ را در قالب نقد از نوک قلم خویش، این سلاح قدرتمند، غیرمسئولانه به بیرون می‌ریزد. غافل از آنکه چیزی نقد می‌شود که امید به بهبود آن وجود دارد و از این روی ارزش نقد کردن دارد. بگذار و بگذر تا بعد.
طرح مسئله
مدتی است که مفاهیمی چون اصلاحات، اصلاح‌گرایی و اصلاح‌طلبی، اصلاح‌پذیری و نظایر آن در جامعه ایران یا حداقل بخشی از آن به سخن زمانه بدل شده است و در حیرت همگانی، دستاوردهای عظیم آشکار و نهان بسیاری داشته است و نهادها و سازمان‌هایی بدین نام و نشان را شکل داده است. علاوه آنکه کاربرد اصلاحات در جامعه قید و صفت نیز رواج یافته و از دولت اصلاحات، مجلس اصلاحات، حزب اصلاحات، رویکرد اصلاحات و نظایر آن استفاده شده است.
از سوی دیگر تقریبا تمامی اصحاب قدرت بر ضرورت و گریزناپذیری آن. حال چه زبانی و چه قلبی، اتفاق‌نظر دارند و گاه آن را امر تازه‌ای نمی‌دانند و معتقدند که از سال‌ها قبل در جریان بوده است و سکه‌ای رایج به حساب می‌آمده است. بدیهی است برپایه نظرگاه‌ها و مهمتر از آن منافع فردی و گروهی، تعابیر گوناگونی از این مفهوم ارائه شده است که گاه از یک‌سو با یکدیگر و گاهی با جوهر مفهوم اصلاحات در تضادی بنیادین‌اند.
برعکس باوری که رایج است، نقطه آغازین عملیاتی شدن اصلاح‌طلبی، پایان جنگ تحمیلی است و این مسئله امری قانونمند است. زیرا در زمان وقوع و ادامه جنگ مردم آگاهانه و از سر احساس تعلق به آب و خاک و ایمان به باورهای ارزشمند، از طرح مطالبات خود در می‌گذرد و تا دشمن در خانه مشترک است، بغض خود را فرو خورده، لب به گلایه نمی‌گشایند. اما تحولات اجتماعی به راه خود می‌روند و از قضا، مطالبات را عمق و گستردگی می‌بخشند.
در عین حال خود جنگ فی‌نفسه به دلیل ویرانگری نهفته در آن و به علت دگرگون ساختن صف‌بندی‌ها و آرایش‌ گروه‌ها و تحول در نظام قدرت، برآمدن و بالا کشیدن گروهی و عقب ماندن و افول گروه‌های دیگری، ضرورت تغییر را دو چندان می‌سازد و حرف و حدیث نوی را طرح می‌نماید. بدین دلیل نگارنده، قبل از پایان جنگ در نوشته‌ای یادآوری کرده است که آخرین گلوله جنگ، مباحثی چون جامعه مدنی، شهروندی و آزادی و عدالت را از عمق به سطح می‌آورد و در سطحی گسترده مطرح می‌سازد. لذا ضروری است که شرایط برای پذیرش آن، البته با رجوع به شرایط و ویژگی‌های تاریخی و امروزین جامعه فراهم آید تا مسئله‌ساز نگردد.
برخی از اندیشمندان فراتر از تمامی این بحث‌ها، معتقدند که اصلاح‌طلبی ضرورتی است که اگر پاسخ داده نشود، جامعه را مهیای دگرگونی همه‌جانبه و عمیق با انقلاب می‌سازد. به همین دلیل بنیان‌گذاران جامعه‌شناسی رسمی، افرادی چون اگوست کنت و دورکیم فرانسوی، هربرت اسپنسر انگلیسی و فردیناند تونیس آلمانی و شماری دیگر، که از میان رفتن آرامش جوامع اروپای غربی و وقوع انقلاب‌های پی در پی را خوش نداشتند، به نوعی از ضرورت مهندسی اجتماعی برای جلوگیری از زیر و رو شدن جامعه، دفاع می‌کردند. از این‌روی نگرشی، پدید آمدن جامعه‌شناسی را بدین ضرورت نسبت می‌دهد و جامعه‌شناسی رسمی را ماهیتا کوششی محافظه‌کارانه تلقی می‌کند.
نگرش یاد شده، خود از نظریه‌های تغییرات یا دگرگونی‌های اجتماعی نیز تلقی می‌شود. به قول‌ هانس گرث و سئول لاندوا در مقاله‌ای ماندگار، تفکر جامعه‌شناختی در واکنش به بحران‌های جامعه پویای اروپای آن زمان سر برآورد که تازه انقلاب صنعتی و انقلاب‌های سیاسی متعددی را پشت سر گذارده بود. هدف این فرایند فکری جدید یافتن ابزاری بود که به کارگیری آن، مجموعه روابط پیچیده اجتماعی را واضح‌تر می‌ساخت.
جامعه‌شناسی در جهان پا به عرصه حیات گذاشت و رشد کرد که سریعا دگرگون می‌گردید، جهانی که ظاهرا بی‌اراده بدین سوی و آن سوی کشیده می‌شود و آدمیان، ناخواسته، بارها و بارها از نتایج غیرمنتظره و غیرقابل پیش‌بینی اعمالشان غافلگیر گشته و به هراس دچار می‌آیند. جامعه‌شناسی از تجربه عصر روشنگری، از نبردهای انقلابی اروپا و جنگ‌های استقلال ایالات متحده از کشورگشایی‌ها و شکست‌های ناپلئون، از ارتجاع قیصری و مترنیخی و از انفجار انرژی متراکم شده صنعتی و تجاری انگلستان، سر برآورد. [جامعه‌شناسی] خواست نوین گروه جدی از اندیشمندان (جامعه‌شناسان) بود.» (نگاه کنید به Gerth Landau، 1963: 26).
اگوست کنت علم جدید را جامعه‌شناسی نامید (Sociology، نیمی عاریت گرفته از یونانی و نیم دیگر از لاتین). هم او، برای علم جدید شعاری ساخت. «شناخت یا معرفت برای پیش‌بینی و پیش‌بینی برای عمل»، آرزویی که تاکنون عملی نگردیده است.
بحث اصلی مقاله حاضر بدین شعار مربوط است. گروندگان به اصلاحات چگونه باید قانونمندی‌های جامعه را کشف کنند، معرفت خویش از سرزمین گرانقدرمان یعنی ایران را ارتقا بخشند و برپایه چنین شناختی به عمل آگاهانه دست زنند. چنانچه بدین امر توانا نیستند، مشکل کار از کجاست؟ پاسخ در مجموعه‌ای از عوامل گوناگون که دارای تأثیر و تقدم زمانی‌اند نهفته است که به بخشی از آنها در خارج از متن اشاره شد. یکی از این عوامل که خود معلول پدیده‌های گوناگونی است، ضعف نظری یا تئوریک می‌باشد. ضعف نظری، وجه مشترک سه جریان مبارز یعنی چپ، اسلام‌گرایی و ملی‌گرایی، در دوران معاصر است.
سازمان‌ها، گروه‌ها و محفل‌های سیاسی، صرفنظر از توان مبارزاتی گوناگون، میزان پیگیری مطالبات، صداقت و پایبندی به اصول که در بسیاری از مواقع به نثار جان شیرین افراد، آن هم گاه داوطلبانه و از سر مسئولیت، منجر شده است و حماسه‌های ماندگاری را خلق کرده است، از درک شرایط جامعه، قانونمندی‌های حاکم بر آن، عاجز بوده‌‌اند و اگر موفقیتی کسب کرده‌اند تنها در لحظاتی بوده است که توده‌های به جان آمده، پای در راه نهاده و هیچ نپرسیده‌اند و راه بدانان گوشزد کرده است که چگونه ره بپویند. اما با اندک موفقیتی، غول درون سر برآورده و منیت‌ها، به تفرقه منجر شده است و انشعاب پس از انشعاب را رقم زده است.
برخی از گروه‌ها که حزب توده ایران در صدر فهرست آنهاست، برکنار از صداقت ارزشمند بدنه‌ای شریف، سری گندیده داشته‌اند و به اشاره دیگرانی خارج از مرزهای ملی و در جهت منافعِ آنان، عمل نموده، فاجعه‌ای خون‌بار به بار آورده‌اند که هزینه سنگین آن را، بدنه شریف، صمیمی و از جان گذشته پرداخته، عمل سیاسی را در اذهان توده‌ها به لجن کشیده‌اند. شعار حزب فقط حزب‌الله که شعار پرمعنا و بنیادین انقلاب اسلامی بوده است، واکنش توده‌های مردم به سابقه احزاب سیاسی در ایران است.
حتی اگر ادعا شود که این شعار آگاهانه و مهندسی شده، طرح شده است، پذیرش فراگیر آن، گویای بدبینی مردم به احزاب سیاسی به شمار می‌رود. الگوی رهبری انقلاب اسلامی، زبان ساده و همه فهم آن، فاصله‌ی بخش عمده سلسله مراتب هدایت‌کننده آن از کنش و واکنش‌های متداول سیاسی و زد و بندهای رایج در آ‌ن و مردمی بودن و یا مردمی زیستن تا فجر پیروزی انقلاب، رمز و راز، پذیرش همگانی است. گرچه سرعت پیروزی آن خود مسائل بسیار دارد که فرصتی مستقل می‌طلبد.
لیکن بر کنار از شکست و پیروزی‌های مداوم، تجربه مبارزاتی مردم ایران، هرگز به طور کامل مدون نگردیده، منبع درس‌آموزی نبوده است. باز هم به عنوان مثالی، هرگز گروه‌های سیاسی از خود نپرسیده‌اند که با وجود تمامی کاستی‌ها، حزب توده ایران چگونه موفق گردید تا جنبشی عظیم را به راه اندازد و ده‌ها سازمان را شکل دهد؟ چگونه اکثریت آنانی که در دوره سال‌های 20 تا 30 دست به قلم برده‌اند، به هنر گرایش داشته‌اند، در زمینه تئاتر فعال بوده‌اند، چه کم و چه زیاد تحت تأثیر حزب قرار داشته‌اند؟ و از آن همه افت و خیزها، چه درس‌هایی باید آموخت و چه الگوهایی قابل استفاده‌اند؟
نگارنده که از 20 سال گذشته، با وقفه‌هایی به بررسی جنبش چپ در ایران مشغول بوده است، از تکرار نقاط ضعف و کاستی‌ها، از فقدان نظریه هدایت‌کننده، از غلبه ویژگی‌های شخصیتی رهبران بر سرنوشت گروه‌ها، از ناچیزی شناخت جامعه ایران، از دشمنی‌های حقیر بر سر موضوع‌های بی‌ارزش، از سازمان شکنی‌های مداوم، از عدم صداقت در مورد طرفداران شریف و صدیق و در یک کلام از ادامه حضور جریانات و ویژگی‌های متضاد بارها و بارها به حیرت افتاده است. نکته مهم آن است که بررسی سایر کوشش‌های مبارزاتی با نظرگاه‌های گوناگون و گاه متضاد نیز به نتایج نسبتا یکسانی منجر میشود که اصلاحات از آن میان، استثناء نیست.
پس از جنگ جنبش اجتماعی قدرتمندی به راه افتاده و سراسر جامعه ایران را درنوردیده است. این جنبش مجموعه‌ای از جنبش‌های مختلف، جنبش آزادی‌خواهی، جنبش‌ عدالت‌خواهی و ستم‌ستیزی، جنبش حقوق زنان و اقلیت‌ها، جنبش سبک زندگی یا جنبش جوانان و نوجوانان برای اشغال بخشی از عرصه عمومی و پذیرفته شدن برخی از الگوها و مطالبات، جنبش نوپای شهروندی، هویت مکانی، جنبش تهیدستان شهری و دفاع از زیست بوم انسانی و بالاخره جنبش از نفس افتاده کارگری را به هم پیوند داده و زیر یک چتر گرد آورده است.
مهمترین کنش اجتماعی این جنبش شرکت در انتخابات بوده است. امری که با انتخابات دومین دوره شوراها ظاهرا فروکش کرده است و بعید است چنین کنشی در شرایط کنونی و با فرض ادامه این شرایط دوباره به جوش و خروش آید. بسیاری به طور روزمره از یأس عمومی داد سخن در می‌دهند. گرچه علایم تشخیص‌شناسانه، نه حکایت از یأس، بلکه از گذر کردن جنبش از ساز و کم کارها، راهبردها و راهکارهای ارائه شده از سوی رهبری جنبش اجتماعی ایران حکایت دارد. چرا که به مجرد ظهور راهکارهای جدید، حتی گنگ و نامشخص و مهندسی شده، کنش اجتماعی به راه می‌افتد و جنبش اجتماعی از عمق دوباره به سطح می‌آید و برای مدتی خود را نشان می‌دهد. لیکن به دلیل فقدان بستری مناسب که تداوم و استمرار را سبب شود، مجددا به عمق می‌رود، ظاهرا به پراکندگی دچار می‌شود و به انتظار می‌نشیند.
چنین فرایندی سخت قانونمند رخ می‌دهد. این قانونمندی معلول عوامل چندی است که کمرنگی رابطه بدنه و رهبری جنبش از آغاز، عدم شکل‌گیری نهادها و سازمان‌هایی که جنبش‌های اجتماعی را در عین حفظ سرزندگی، نهادینه و صاحب سازمان می‌کنند(2)، تکراری، محدود و واکنشی شدن راهکارها یا تاکتیک‌ها، فقدان راهبرد مناسب، گذاردن تمامی تخم‌مر‌غ‌ها در یک سبد و آن را بار کردن بر دوش چند روزنامه و تنی چند در رده‌های دوم مدیریتی جنبش و دفاع ناتمام از آنان تندروی‌های نابهنگام و کندروی مستمر، نگاه رندانه محدودی در لایه‌های اداره‌کننده جنبش به حمایت مردمی یا بدنه جنبش اجتماعی و بی‌توجهی و گاه توهین به مطالبات و خواست‌های آنان در کنار جانفشانی و زحمات طاقت‌فرسای بسیاری از بخش‌های مدیریتی جنبش، ویژگی‌های طبقاتی گردانندگان جنبش از جمله تردیدی بی‌پایان، دوگانگی، ترس از تعمیق حرکات خودجوش ذاتی جنبش‌های اجتماعی و کوشش در جهت مهار کردن آنها، در افتادن معدودی در لایه‌های رهبری جنبش، به دام الگوی دیرپای حاکم بودن و رفتارهای ناشی از این الگو و عدم درک تفاوت رهبری جنبش‌های اجتماعی با فرایندهای متداول به قدرت رسیدن و رابطه حاکم و محکوم.
نکته درخور توجه آن است که بخشی از رهبری جنبش اجتماعی با درک چنین مواردی، فورا از آنها فاصله گرفته و به تصحیح رفتارها اقدام کردند. در واقع آنچه که مشهود است، دوگانگی و تضاد رفتاری در رهبری جنبش اجتماعی و به تبع آن در ساز و کار اصلاحات است. بدین دلیل نمی‌توان عوامل منفی یاد شده را تعمیم داد. در جنبش اجتماعی فراگیر و در بخشی از آن که در جریان اصلاح‌گرایی منعکس گردیده است، نیروهای بسیار ارزشمند از آغاز تا به امروز ایفای نقش کرده و بسیار سنجیده و آگاهانه گام برداشته‌اند. اما همزمان بخشی از جریان اصلاح‌طلبی با موارد منفی یاد شده، چه کم، چه زیاد، درگیر بوده‌اند، حاصل این تناقض تردید و تأخیر در تصمیم‌گیری است.
برای مثال مجلس ششم که با شعار اصلاح‌طلبی و با حمایت رهبری جنبش اجتماعی شکل گرفت، گرچه در تصویب لوایح ضروری رأی اکثریت را با خود داشته است، لیکن حرکت در خط مقدم آن به اقلیتی محدود شده است و بسیاری از نمایندگان فراتر از همراهی در رأی دادن به لوایح تعیین‌کننده، گام جدی دیگری برنداشته‌اند. البته در مجموع مجلس ششم به عنوان مجلسی که همراه جنبش اجتماعی ایران ره سپرده است، در اذهان باقی خواهد ماند. در کنار این امر، نوع و ترکیب کابینه در مرحله اول و دوم انتخابات ریاست جمهوری، خطای راهبردی بوده است. به دلیل همین خطای راهبردی، تحول در دستگاه‌های اداری نه تنها صورت نپذیرفته است، بلکه در مواردی، به طور مرتب از جنبش اجتماعی و اصلاحات فاصله گرفته است.
دوگانگی یاد شده در کنار تلاش دائمی برای به نقطه پایان رساندن جنبش اجتماعی، سبب نوعی بلاتکلیفی در بدنه جنبش اجتماعی گردیده است. چنین بلاتکلیفی جمعی در ذهن و روان افراد حالت شناخت‌های ناسازگار (Dissonance Cognetive) را به خود می‌گیرد. در نظریه شناخت‌های ناسازگار که از سوی روانشناس معروف لئون فستینجر (Leon Festinger) مطرح شده است، چنین آمده است که هر انسان برای هماهنگی حداکثر در ذهن خود می‌کوشد. عقاید و نظرگاه‌ها و ایستارهای فرد معمولا به صورت خوشه‌وار به گونه‌ای شکل می‌گیرد که از هماهنگی درونی بین عقاید، نظرگاه‌ها و ایستارها، برخوردار باشد. همین هماهنگی بین عقیده و رفتار فرد در زمینه‌های مختلف از جمله زمینه‌های سیاسی و اجتماعی وجود دارد.
اما به هنگامی که هماهنگی یاد شده بر هم ریزد، یعنی بین آنچه که میخواهد یا قبول می‌کند و آنچه که انجام می‌دهد یا باید انجام دهد، ناهماهنگی پدید آید و بالاخره به هنگامی که در اثر اطلاعات متضاد و برداشت‌های متناقض، به شناخت‌های ناهماهنگ و متضاد برسد که با هم سر ناسازگاری دارند، حالت شناخت‌های ناسازگار رخ می‌دهد. در چنین حالتی شخص می‌کوشد که حالت ناسازگاری را هرچه زودتر حل و رفع کند تا دوباره به حداکثر هماهنگی و سازگاری درونی دست یابد. توجیه یکی از اولین گام‌های ایجاد ناسازگاری است. توجیه در شرایطی که دریافت اطلاعات ناسازگار و سیاست صبر و انتظار ادامه می‌یابد، کارآیی خود را از دست می‌دهد و لذا افراد در جهت سازگاری حداکثر از موقعیت‌ها و شرایطی که ناسازگاری را تشدید می‌کند می‌گریزند.
حالت صبر و انتظار یکایک افراد یا بدنه جنبش اجتماعی تا یک سال پس از انتخابات دوره هشتم ریاست جمهوری ادامه یافت و جریان توجیه‌سازی فعال بود. پس از این دوران، فاصله گرفتن از بخشی از رهبری جنبش اجتماعی و باز هم به تبع آن از جریان اصلاحات، در دستور قرار گرفت. چنین فاصله گرفتن برای همه یکسان و در یک زمان رخ نمی‌دهد. تحلیل درست 14 میلیون نفری که در انتخابات ریاست جمهوری رأی ندادند، به خوبی نشان می‌دهد که برخی از 14 میلیون نفر از جمله فاصله گرفته‌ها به حساب می‌آیند.
در همان زمان نگارنده در مقاله‌ای با عنوان «مرددها به میدان آمدند» کوشش به عمل آورد تا نشان دهد که چگونه الگوی رأی‌دهی در صبح و بعداز ظهر انتخابات تفاوتی بارز داشت و از ساعت 3 تا 4 بعداز ظهر بخش مهمی بر تردید خود غلبه کرده، به ناگهان اماکن رأی‌گیری از انبوه مردم مملو گشت. در همان زمان ضرورت مطالعه رفتار انتخاباتی مردم، گوشزد گردید که چون همیشه توجهی بدان نشد. پس از انتخابات بلاتکلیفی در نحوه کنش منطقی سیاسی با حفظ تمایل به پرهیز خشونت، در کنار به خطر افتادن هر روزه دستاوردهای جنبش اجتماعی و تلاش در جهت رساندن دستاوردها به نقطه صفر و پاک کردن کل آنها، دوگانگی رهبری جنبش اجتماعی و اصلاحات را تشدید کرد.
اشتباه راهبردی دیگر، بدون آگاهی از شرایط ذهنی جامعه، ورود بخشی از رهبری جنبش و جریان اصلاحات به دوران طولانی سکوت و عدم توضیح آنچه که روی می‌دهد و مهمتر از آن عدم ارائه کوچکترین راهکاری که وظیفه بدنه جنبش اجتماعی در چنین حالتی چیست و القای محافظه‌کاری ناضروری و بی‌عملی و ناتوانی، شناخت‌های ناسازگار و ناهماهنگی را به حداکثر رساند و به قطع رابطه بخش عظیمی از جنبش‌های اجتماعی با بخشی از رهبری جنبش و جریان اصلاحات منجر گردید. تحلیل رفتارهای جنبش دانشجویی کار میدانی ارزنده‌ای برای مستندسازی نظریه ارائه شده است. لیکن برعکس باور القا شده، این قطع رابطه به قطع رابطه با جنبش اجتماعی، حداقل به همان سرعت و گستردگی منجر نگردید، گرچه جنبش را تضعیف نمود.
رخدادهای چند ماه گذشته به خوبی نشان داد که گرچه جنبش اجتماعی تا حدودی ناامید از رهبری خط مقدم جنبش اجتماعی و جریان اصلاحات از سطح در حال رفتن به عمق و ورود به حالت کُمونی است، اما به مرحله فروپاشی جنبش اجتماعی وارد نشده است. فقدان زمینه ظهور انقلابات تمام خلقی و هزینه سنگین آن، دلیل عمده این امر است. جناح‌های مخالف اصلاحات، حداقل با درک منافع خود باید اهمیت این موضوع را دریابند و قدر آن را بدانند تداوم شرایط کنونی می‌تواند به تقویت آنچه که شورش‌های سفید خوانده می‌شود یعنی روی آوردن به اعتیاد و سایر کج‌روی‌های اجتماعی و حرکات ضداجتماعی، تشدید نزاع‌های خیابانی، تخریب شهری، گرایش به ضدارزش‌ها و در یک کلام تشدید شرایط آنومیک منجر شود.
خطرناک‌ترین حالت تجزیه جنبش اجتماعی و سر برآوردن حرکات آنارشیستی از یک‌سو و محفلی و زیرزمینی شدن اندیشه و به تبع آن کنش سیاسی از سوی دیگر است. علائم تشخیص شناسانه وقوع چنین تجزیه‌ای در حال حاضر فوق‌العاده ناکافی است و کفه ترازو به سمت شورش‌های سفید سنگینی می‌کند، لیکن باید توجه داشت که از نظر جامعه‌شناسی شورش‌های سفید تا میزان خاصی افزایش می‌یابد. این میزان با قابلیت انطباق جامعه تعیین می‌شود. چنانچه شورش‌های سفید از میزان قابلیت انطباق جامعه درگذرد، شرایطی بسیار خطرناک ظاهر می‌شود که فرصتی مستقل می‌خواهد.
عواملی که برشمرده شد و به طور خلاصه نشان از دوگانگی در مدیریت جنبش اجتماعی و جریان اصلاحات دارد، تنها اشاره به بخشی از عوامل درونی جنبش اجتماعی است. در کنار معضلات و ضعف‌های یاد شده باید به فقدان فرصت‌های سیاسی و صف‌آرایی مخالفان جنبش اجتماعی و اصلاحات از یک‌سو و ضعف‌های کنشگری توده مردم و بدنه جنبش‌های اجتماعی از سوی دیگر اشاره کرد. متأسفانه بخش صادق گروه‌های مخالف اصلاحات به گروگان‌ گروهی اندک بدل شده‌اند که تنها به منافع فردی، لحظه‌ای و موردی خویش می‌اندیشند و همه چیز را فدای منافع می‌سازند.
گروه‌های مخالف اصلاحات که از برخی کاستی‌های تاریخی یاد شده نیز در رنج‌اند، قادر به درک شرایط جامعه نبوده و تصور می‌کنند که به علت در اختیار داشتن قدرت و ابزار آن قادر به تداوم جایگاه خویش‌اند و لذا با بی‌اعتنایی کامل به مطالبات مردم، نابودی جنبش‌های اجتماعی را در دستور کار خود قرار داده‌اند. این گروه نیز فاقد راهبرد مناسب و راه‌کارهای سنجیده بوده، از ضعف شدید تئوریک برخوردار و تحولات عمیق جامعه ایران را از دریچه نظریه توطئه می‌نگرند و لذا می‌پندارند که اگر شماری نه چندان زیاد را خاموش سازند، مشکل حل خواهد شد. غافل از آنکه جنبش اجتماعی قدرتمند ایران نعمتی است که ارزان به فروش می‌رسد.
آن هم در شرایطی که جنبش اجتماعی مردم ایران مسالمت‌جو و صلح‌خواهانه و خشونت‌ستیز است و در چند سال گذشته به خوبی نشان داده است که اسیر تحریک‌های خارجی یا برخی عوامل مشکوک داخلی نمی‌شود. در مواقعی ترجیح می‌دهد که با بغضی در گلو از هرگونه واکنش نابخردانه‌ای بپرهیزد. زیرا درک کرده است که زمان حذف هیچ فرد و گروهی نیست و تنها در سایه وحدت ملی و عزم عمومی می‌توان بر مشکلات تاریخی این مرز و بوم غلبه کرد. شعور جمعی جنبش‌ اجتماعی فراگیر و سراسری ایران باورنکردنی و بی‌مانند است. به ویژه در جامعه‌ای سخت سیاسی شده و دائما در معرض تحریک.
متأسفانه گروه‌های ضداصلاحات نیز به پلاتفرم مشخصی گردن ننهاده‌اند و لذا واکنشی عمل می‌کنند. کسانی که به آینده این مرز و بوم و آتیه فرزندان خویش می‌اندیشند، چاره‌ای جز درک شرایط کنونی جامعه ایران ندارند. همانگونه که اشاره شد، نابودی جنبش اجتماعی مسالمت‌جو و خشونت‌ستیز ایرانی می‌تواند مخاطرات بسیار عظیم و هولناکی دربر داشته باشد که به نفع هیچ گروه و نهاد و سازمانی نیست. چاره‌ای جز حاکمیت عقلانیت بر تصمیم‌گیری‌ها باقی نمانده است و اکثریت صادق گروه‌ها راهی جز تبلیغ تفاهم ملی ندارند. داستان پراندرز الحاق ایران به پروتکل انرژی هسته‌ای فراروی همگان است. چه کسانی می‌توانند تضمین دهند که پروتکل‌های دیگری به بهانه‌هایی دیگر، در راه نیستند؟
باید از خود پرسید که ما را چه می‌شود؟ چرا در آخرین لحظات و تنها در شرایط اضطرار و وجود فشار، تصمیمی خردمندانه اتخاذ می‌شود و مصالح ملی در نظر می‌آید؟ چرا تأکید همگان بر وحدت ملی و ضرورت تفاهم به نتیجه نمی‌رسد و نمی‌توانیم در سرزمین گرانقدر خویش، در کنار هم، با حفظ اصول و با درک حقوق آحاد ملت و شناخت مطالبات آنان، زندگی کنیم و دست در دست یکدیگر دهیم به مهر، میهن خود را کنیم آباد؟ اکنون باید به ضعف‌های کنشگری بدنه جنبش اجتماعی پرداخت تا تصویر کاملی از شرایط موجود به دست آید.
همانگونه که نگارنده در مقاله‌ای گوناگونی یادآور شده است، بر اساس نظریه سیاست و راهبرد سرزمینی جامعه ایران (نظریه ژئواستراتژیک و ژئوپولتیک جامعه ایران) زورمندمداری به دلیل کارکردهای بدون جایگزین که برخاسته از راهبردی شدن امنیت به دلایل گوناگون و از جمله موقعیت ژئوپولتیکی ایران و اهمیت تجارت در راه‌های دور به عنوان مهمترین منبع انباشت سرمایه و اداره جامعه است، قادر به انکشاف طبقاتی نبوده است. از این‌روی تحلیل‌هایی که بر‌ آرایش و تضاد طبقات اجتماعی استوار است قادر به تبیین شرایط جامعه ایران نیستند. در نبود طبقات اجتماعی یا ایستایی آنها در حالت جنینی و بینابینی، نیروهای اجتماعی تغییرآفرین که منطقا باید در جریان انکشاف طبقاتی به طبقه اجتماعی متمایز تبدیل شوند، به تعادلی پایدار و توافقی نانوشته می‌رسند که نفع آنها در آن است.
هرگاه نیروهای اجتماعی تغییرآفرین در هر جامعه‌ای حتی در مغرب زمین به چنین تعادل و توافقی نانوشته دست یابند، قدرتی فراطبقاتی برپایه روابط خونی و قومی و در شرایط ایران ایلی، به قدرت حاکمه تبدیل و هژمونی کاربرد ابزار زور و سرکوب را به کف می‌آورد و الگوی حاکمیت به زورمندمداری و مطلقه‌شدن گرایش پیدا می‌کند. تداوم عواملی که به تعادل نیروهای اجتماعی تغییرآفرین منجر می‌گردد، سبب گرانجانی الگوی حاکمیت، با وجود جابه‌جایی خاندان‌ها و چکاچک دائمی شمشیرها می‌شود. بدین شکل بیش از دو هزار سال الگوی زورمندمداری فراطبقاتی بر ایران حکم رانده است.
از سوی دیگر امن‌سازی راه‌های تجاری و کوشش در جهت تسخیر بخش بیشتری از راه‌ها و ادغام آن در قلمرو حاکمیت زورمندمدار و حفظ نوعی سرمایه‌داری اولیه شبه سرمایه‌داری تجاری و ترکیب و همزیستی ابتدایی شیوه‌های تولید در کنار یکدیگر، تداوم الگوی یاد شده را تقویت کرده است. بیهوده نیست که بیش از 1200 جنگ در سالنامه حیات ایرانی ثبت شده است و ایرانی برای باز کردن راه‌های تجاری و جریان یافتن تجارت از یکسو تا مصر و از سوی دیگر تا مرز چین کشیده شده است.
در چنین حالتی حکومت خاندانی و ایلی مستقیما در مقابل انبوه توده‌های مردم قرار می‌گیرد. مهمترین نهاد بینابینی که به علت کارکردهای ارزنده آن برای دو سومی طیف، قدرتمند به حیات خود ادامه می‌دهد، مذهب است که در عین حال راه به وجدان جمعی توده‌ها دارد و در مقاطع بحرانی به مشروعیت‌بخشی می‌پردازد و ضمنا اجازه پاره شدن رشته‌های کمرنگ رابطه حاکم و محکوم را نمی‌دهد. لذا جامعه در ساختار سیاسی به تعادلی گرانجان می‌رسد. اما قادر است در دوره‌های امنیت و رونق، توسعه‌ای درون‌زا نیز تجربه کند و در هنر و ادبیات و علم به پیشرفت‌هایی نائل آید که در دوره‌های ناامنی و رکود نابود می‌شود و دیالکتیک سازندگی و ویرانگری را دوری دائما تکرارشونده می‌سازد.
گرچه دوره‌های رونق و امنیت کوتاه است و لذا دوره‌های اندیشه‌سازی کم جان و زودگذر. شاید یکی از دلایل فقدان نظام‌های فلسفی در ایران همین امر است. چرا که هرچه در این وادی فراچنگ آمده است، از دیگران اخذ گردیده است. تنها دوره کوتاه قرن سوم و چهارم از این قاعده کلی که به خردستیزی پایدار منجر شده است، استثناء است. زیرا با تداوم حاکمیت زورمندمدار کارکردی، جایی برای عرض اندام عقل باقی نمی‌ماند و لذا به کناری نهادن عقل تبلیغ می‌شود و عواطف، شور و احساس، آن هم از نوع پررنگ آن جای عقل را می‌گیرد. همان‌گونه که در آغاز مقاله آمد، محصول چنین ساختار و تاریخی چگونه آدمی است؟ این محصول هر چه باشد، موجودی سخت متناقض از کار درمی‌آید.
لذا در تحلیل شرایط کنونی این سرزمین گرانقدر، کاستی‌های کنشگری انسان ایرانی جایگاهی ویژه می‌یابد. تحولات دو قرن اخیر تنها بر این تناقض دیرپا افزوده است. اما تردید نباید کرد که جامعه ایران به ویژه پس از انقلاب اسلامی، دگرگون شده است. در نتیجه چنین دگرگونی که در نوشته‌های دیگری پی گرفته شده است (آفتاب شماره 23)، جامعه ایران از دوران انقلابات تمام خلقی به دوران جنبش‌های اجتماعی پای گذارده است. کنشگران چنین گذاری، نوآموزاند و تجربه چندانی در عمل مداوم و علنی سیاسی ندارند. هنوز نوستالژی گذشته از جان آنان به در نرفته است. لذا آرمان خواه‌اند، رستم‌طلب‌اند، قهرمان سازاند و عجول.
در گذر از انقلابات تمام خلقی به جنبش‌های اجتماعی، تنها در سطح کلان و توده‌وار مشارکت را آموخته‌اند. چرا که نگارنده مدعی است، هرگز تجربه‌ای در مشارکت اجتماعی به معنای فنی و تخصصی آن نداشته‌اند و نی‌توانسته‌اند که داشته باشند. مشارکت اجتماعی به معنای تخصصی و فنی آن و نه به معنای عام همکاری که جامعه را از آن گریزی نیست و در الگو‌های غریزی شده و به اجبار نانوشته زندگی رخ می‌دهد، فرایند انتخابی آگاه توسط فرد است. حال آنکه فردی متولد نشده است، تازه فرد این روزها در زایمانی سخت و توانفرسا و در ستیزی پاتولوژیک در حال دنیا آمدن است. از سوی دیگر انتخاب آگاهانه در چارچوب زورمندمداری نمی‌تواند رخ دهد و به اعتبار معنا غیرممکن است.
در دوران معاصر چنین انسانی از عمل سیاسی بارها و بارها زخم خورده است و لذا شکاک و بدبین است. ضعف‌های روانشناسی جمعی تاریخی خود را نیز دارد. یکی از کاستی‌های جنبش اجتماعی و جریان اصلاحات، عدم ارائه راهکارهای مشارکتی و مشارکت‌جوئی در عرصه‌های میانه و خرد بوده است. وظیفه یکایک مردم پس از انتخابات و شرکت پرشور مردم هرگز تعیین نشده است و دقیقا نمی‌توان جنبش اجتماعی را برای سال‌ها در شرایط توده‌ای نگاه داشت. این درس اول جنبش‌های اجتماعی است. جامعه‌ای که تجربه کنشگری در عرصه عمومی به اشغال درآمده را ندارد، ناپیگیر است، زودرنج و آماده تجزیه شدن است، خودمحور و خودخواه و با منیتی هزاران منی است.
زمان هورا کشیدن برای انسان‌ ایرانی به پایان رسیده است. در کنار صدها ویژگی مثبت انسان خون گرم و پر شور ایرانی، باید بر ضعف‌ها و کاستی‌ها انگشت گذارد و آنها را به صحنه آورد تا در یک روانکاوی جمعی، راه‌های علاج پدیدار گردد و همانگونه که گفته شد، رنج‌های تاریخی در عرقی تند و شدید، فرو نشیند و انسان ایرانی از آنها رها گردد. اینجاست که در کنار ضعف جریان‌های سیاسی و دوگانگی اصلاحات، در کنار ترس نادرست گروه‌های ضداصلاحات و تلاش آنها برای نابودی جنبش اجتماعی که به زیان خود آنهاست، باید به زوایای روح انسان ایرانی نیز سرک کشید و عقده‌های تاریخی نهفته در آن را برملا کند. تنها نمی‌توان به انتقاد از مدیریت جنبش اجتماعی و اصلاحات بسنده کرد.
ضعف جنبش روشنفکری ایران که در اثر سرکوب دائمی، کشتی به گل نشسته‌ای دارد و در مقابل ادعاهای دور و دراز و پرآب و تاب دستاوردی ناچیز ارائه کرد است، ضعف دانشگاه‌های کشور که به تربیت کارمند دل خوش کرده است و این روزها با هجوم مدرک‌داران رانتی روبه‌رو است را نمی‌توان نادیده گرفت. هدف چشم بستن بر زحمات طاقت‌فرسا نیست. هدف روبه‌رو شدن با خود است، چیزی که همه بدان نیاز داریم. تنها پس از مشخص کردن آرایش نیروها و کاستی‌های همه کنشگران می‌توان به ضعف دیگری که هدف مقاله حاضر است پرداخت و آن ضعف تئوریک و عدم درس معنای اصلاحات است. به نحوری که مرز بین اصلاحات، بی‌عملی، محافظه‌کاری نابهنگام، تندروی بی‌موقع و طی طریق کردن بی‌لنگر نامشخص گشته و مفاهیم در بستری از اغتشاش به کار نروند.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات