اصلیترین و کانونیترین مدعای این مکتب، اصل تحقیقپذیری یا اثباتپذیری است. در اواخر قرن هجدهم، کانت –بهرغم فلسفههای سنتی- شناخت نسبت به مابعدالطبیعه را غیر ممکن دانسته بود. بنابر انقلاب کپرنیکی کانت هرگونه شناخت نسبت به فراتر از قلمرو تجربه محال و بیاعتبار است. اما انقلاب پوزیتیویستها از این حد نیز جلوتر رفت. همچنان که قبلاً نیز اشاره شد، بنابر اصل اثباتپذیری آنها هر قضیهای –بهجز قضایای منطقی و ریاضی- که نشود آن را با محک تجربه آزمود نه بیاعتبار و بیفایده و یا کاذب، بلکه مهمل و بیمعناست. در واقع به عقیده آنها پیش از بررسی درباره صدق یک گزاره باید از «معناداری» گزاره مطمئن بود.
توضیح کاملتر این اصل –در تقریر قوی آن- به این صورت است که: تمامی گزارههای معنادار بر دو قسمند: 1. صوری (ریاضی و منطقی)؛ و 2. تجربی، گزارههای قسم اول تماماً همانگویی و توضیح واضحند. به این ترتیب احکام ریاضی و منطق همه، خالی از معلومات تازه و گزارههایی صوری و «تحلیلی»اند؛ یعنی در این قضایا محمول، آنچه را در بطن خود موضوع وجود دارد بهگونهای آشکارتر تحلیل میکند و باز میگوید. درست مثل آن است که بگوییم: برادر هر کس، مذکّر است. یا هر مردِ مجرّدی بی همسر است. اما گزارههای قسم دوم یعنی گزارههای تجربی –صرفنظر از اینکه صادقند یا کاذب- در صورتی دارای معنای محصّل هستند که قابل اثبات تجربی (تحقیقپذیر) باشند. در واقع تأکید پوزیتیویستهای جدید بر مفهوم «قابل» است. صرفنظر از اینکه گزاره نهایتاً اثبات شود یا ابطال. پس حتی تصفیّه «آب در دمای زیر صفر درجه به جوش میآید» نیز یک قضیّه قابل تحقیق، و پیرو آن یک قضیّه معنادار و محصّل –و در عین حال کاذب- است.
هر گزاره و حکمی که خارج از این دو قسم باشد، ناگزیر، چیزی مهمل و فاقد معنا محصّل یا معرفتبخش است. پس اصل تحقیقپذیری ملاک «معناداری» محسوب میشود. به این ترتیب و بر بنیاد این اصل، گزارههایی مانند انسان مختار است و یا راستگویی خوب است، نه تنها بیاعتبارند، بلکه یکسره هیچ معنای معرفتآفرین و محصّلی را با خود حمل نمیکنند.
کارناپ آشکارا میگوید، قضایای فلسفه و مابعدالطّبیعه –و به طور کلّی هر قضیّه غیر تجربی و غیر تحلیلی- حتی چیزی نظیر قضایای افسانهای هم نیست، که بتوان آن را ناواقعی و نادرست و تخیّلی خواند؛ بلکه اینها قضایایی هستند تهی از هر معنایی که معرفتی با خود داشته باشد.
عمده عداوت این تحصّلگرایان جدید با متافیزیک ترانسندنتال (مابعدالطّبیعه متعالیه) و ایدهآلیستهای هگلی و رمانتیکهای آلمان بود. تلقّی خصمانه و دشمنی افراطی این ایدهآلیستها با علم، و دعاوی آنها بر پیدا کردن نوعی رهیافت فراعلمی، تا حدّی بسترساز علمگرایی و فلسفه ستیزی حلقه وینیها بود.