نعمتاله سعیدی
در اکثر قصص قرآنی مربوط به امتهای پیشین معمولاً اشارههای مستقیمی به ظلمهای طبقاتی و تبعیضهای اجتماعی نمیشود. از دیدگاه قرآن آنچه اقوام نوح، عاد، ثمود، لوط، فرعونیان و غیره را دچار نفرین الهی و انقراض و نابودی کرده است، کفر و انکار معاد، بتپرستی و خوشگذرانی و گناه، غرور و در یک کلام ایمان نداشتن به خدا و پیامبرانش بوده است. جوری که امکان دارد آدم با خودش بگوید، مثلاً قوم نوح و عاد و ثمود که خوب زندگی میکردند و خوش میگذراندند؛ چرا خدای مهربان این مردم و اقوامی را که شهرها و مزارع آباد داشتهاند و ثروت و رفاه دینوی، دچار نفرین و عذاب کرده است؟ چرا نگذاشته است حداقل خوشگذرانیهای دنیایی خودشان را کامل کنند و بعد تا ابد در عذاب قیامت مجازات پس بدهند؟
اما وقتی در همین قصص کمی بیشتر دقت میکنیم، میبینیم قضیه چیز دیگریست. مثلاً قوم نوح علیهالسلام او را مسخره میکردند که چرا گدا ـ گشنهها را دور خودت جمع کردهای؟ همچنین در مورد اکثر پیامبران میبینیم که عدهای از فقرا به ایشان گرویدهاند و انگار این رسولان الهی برای نجات مستمندان و طبقات ضعیف جامعه مبعوث شدهاند. به هر حال آنچه مسلم است، وجود تبعیضهای اجتماعی در عصر تمامی این رسولان الهی است. پس قضیه فقط این نبوده که مردم آن جامعه خدا را عبادت نمیکردهاند، یا به معاد و رستاخیز ایمان نداشتهاند.
اما چرا قرآن کریم اولویت اصلی را به کفر و الحاد و گناهکاری این اقوام میدهد؟ چرا معمولاً به طور مستقیم اشاره نمیکند که در این تمدنها همواره طبقات و طیفهای گستردهای از مردم در فقر و فلاکت میزیستهاند؟ این سؤال را داشته باشیم، تا برویم سراغ جنبش ضد والاستریت.
ماهیت واقعی این جنبش چیست؟ مردم آمریکا با چه انگیزههایی به خیابانها ریختهاند؟ یکی از شعارهای جالب این جنبش این است که «ما ۹۹ درصدیم». اگر واقعاً این طور است آیا آن یک درصد سرمایهدار شانسی برای ادامهی حکومت خود دارند؟ چه اتفاقی افتاده که یک دفعه این ۹۹ درصد متوجهی وجود خود شدهاند و فهمیدهاند در چنین اکثریت قاطع و موضع برتری قرار دارند؟ آیا صد سال پیش که دولتشان داشت در اکثر نقاط دنیا برای مکیدن خون مردم برنامهریزی میکرد، این ۹۹ درصد سهم بیشتری از یک درصد آن چپاول و غارت داشت؟ آمارهای موجود نشان میدهد سالهاست اوضاع مردم آمریکا همین است که حالا هست.
این فاصلهی طبقاتی همیشه وجود داشته و گاهی به یک دهم در برابر ۹/۹۹ درصد هم میرسیده است. همین اکثریت فقیر با ۱ درصد ثروت برده بودند، کارگر مزارع و گاوچران بودند، در معادن ذغال سنگ یا تأسیس راه آهن جان میکندهاند و... اما نه تنها اعتراضی نداشتند که آمریکا را سرزمین فرصتهای طلایی میدانستند و مخالفان سرمایهداری را کمونیستهای کثیف و احمق حساب میکردند و برای مبارزه با دشمنان همین نظام تبعیض و تفاخر، از ویتنام گرفته تا ژاپن و آمریکای لاتین فرزندانشان را به میدانهای جنگ و مرگ میفرستادند.
چرا این ۹۹ درصد سی سال پیش اعتراض نمیکردند؟ چرا تا وقتی دولتشان به پشتوانهی جنرال موتورز و بمب اتم سالها دلار بدون پشتوانه چاپ میکرد و نفت و مواد خام و محصولات صنعتی و... وارد میکرد و به یک سوم قیمت واقعی باک ماشینهایشان را پر از بنزین میکرد، از این خبرها نبود؟ و در یک کلام، این ۹۹ درصد اگر سرمایهداری را نمیخواهند، چه میخواهند؟
سقوط آزاد در بنبست!
میبینید که نباید خیلی عجله کنیم! در نخستین گام تعارف را کنار بگذاریم! به نظر نگارنده ۹۹ درصد این ۹۹ درصد معترض، مهمترین انگیزه و دلیل اعتراضشان از جنس همان دلار است و اقتصاد مادی. این مردم بعد از سالها تازه دارند متوجه میشوند که نخیر... نسل به نسل گذشت و برای اکثریتشان خبری از فرصتهای طلایی نشد! اگر منظور از «فرصتهای طلایی» همان شانس معمولی باشد، که در سومالی و لیبی و هند هم دقیقاً همین جور است.
قاچاقچیهای افغانستان و پاکستان هم میتوانند با این حساب خودشان را اهل سرزمینی با فرصتهای طلایی و تریاکی و نفتی و... بدانند. آل سعود هم از قضا وقتی به کمک روباه پیر از عثمانی استقلال گرفتند که معادن عظیم نفتی در زیر پای شترهایشان سر باز کرد. اگر خاندان «راک فلر» و «کندی» و «مرگان» و... با هزار ترفند و حسابگری و نبوغ و خلاصه پدرسوختهگری به ۹۹ درصد ثروت آمریکا رسیدند، این شیوخ عرب که سطح فکرشان از شکمشان بالاتر نیامد! «قذافی» میرفت سازمان ملل چادر میزد و رو به روی خبرنگاران شتر میچراند، اما با سرویس مبل و لوموزین برمیگشت طرابلس کاخ میساخت! برای اعدام صدام اعلام عزای عمومی میکرد، برای ستاد تبلیغاتی سارکوزی دلار میفرستاد. کاش فعلاً نمیمرد و حداقل میگفت این همه پول مفت را چرا در بین گروههای سیاسی اروپا خیرات میداده؟ مثلاً میخواسته چه غلطی کند؟! و چرا از جلب توجه سیر نمیشده؟
الغرض، آنچه مسلم است اینکه فقر، بیکاری، بدهکاری مردم به بانکها، تبعیض طبقاتی و فشار اقتصادی در خود کشورهای سرمایهداری نیز به مرز غیرقابل تحملی رسیده است. آمریکا سالهاست کسر بودجههای نجومی خود را با چاپ دلار ذاتاً تقلبی بر هم انباشته کرده با همین دلارها نفت خریده، کالا از چین و آسیای شرقی وارد کرده، جنگهای پر خرج راه انداخته و حتی در کمال وقاحت، با ترفندهای پیچیدهی بورس و سفته بازی در کشورهای دیگر جهان هم سرمایهگذاری (یا به عبارتی کاغذگذاری!) کرده است.
این کشور که سالهاست رقم بودجههای نظامیاش با بودجههای سالانهی بخش عمدهای از دولتهای جهان برابری میکند (در حالی که مهمترین تولید اقتصادیاش فروش فیلم و سلاح است) حالا به نقطهای رسیده که اقتصاد کل جهان هم نمیتواند خرج و برج روزانه و مفتخوریهایش را رفع و رجوع کند. سالهاست مردم این کشور به طور میانگین بیش از هشت ساعت در روز پای تلویزیون مینشیند.
هر آمریکایی گاهی تا بیست برابر یک آفریقایی کالری و پروتئین مصرف میکند؛ آن هم به گونهای که با پس ماندهی ساندویچ و مرغ کنتاکی سطل آشغالهای این سرزمین میتوان دهها کشور فقیر را سیر کرد. حالا با تمام فرمولهای اقتصادی مکتب سرمایهداری نمیتوان از اخراج صدها هزار کارگر در این سزمین جلوگیری کرد. همان طور که میبینیم اکثر این تظاهرات کنندگان به نحوی قربانی بحرانهای اقتصادی اخیر در آمریکا بودهاند. یا شغلشان را از دست دادهاند، یا مأموران بانکی خانههایشان را به حراج گذاشتهاند و یا... در هیچ یک از شبکههای تلویزیونی نتوانستهاند کورسوی امیدی برای آیندهی نزدیک یا دور خود پیدا کنند.
به عبارتی میخواهم بگویم، با همان انگیزههایی به خیابانها آمده و بر علیه نظام سرمایهداری شعار میدهند که در واقع کاپیتالیسم بر آن پایهها تأسیس شده است و این به زبان فلسفی یک نوع دور باطل است.
اما حالا بد نیست به ماهیت بحرانهایی دقت کنیم که زمینهساز این اعتراضهای خیابانی بوده است. واقعاً مشکل اقتصادی آمریکا و کشورهای غربی از کجا سرچشمه میگیرد؟ تولید، توزیع، مصرف... این سه بر پایهی فرمولهای مربوط به عرضه و تقاضا کلیت اقتصاد غربی و آمریکایی را شکل دادهاند. آیا مشکلی در «تولید» به وجود آمده؟ در کمال شگفتی میبینیم که نه؛ در طول این سالها دانش عمومی و تکنیکی همچنان آهنگ رشد تصاعدی خود را کم و بیش حفظ کردهاند. مثلاً جنرال موتورز میتواند اتومبیلهایی با کیفیت به مراتب بهتر از قبل را با هزینههایی فوقالعاده کمتر تولید کند. یا در زمینهی علوم رایانهای چه از لحاظ نرم افزار و چه از نظر سخت افزاری، محصولات جدید اصلاً قابل مقایسه با ده ـ بیست سال پیش نیست. (مثلاً سالهاست «مادربرد»ها را با بخار نقره و در حد ملکولی سیمکشی و مداربندی میکنند و...) در زمینهی تولید غذا و دامداری و کشاورزی نیز همین طور است.
امروز با پرورش ماهی و دیگر آبزیان، زیستشناسان راههایی پیدا کردهاند که میتوان کل جمعیت جهان را بخوبی سیر کرد. دانشمندان علوم ژنتیک ساعت به ساعت به دستاوردهای علمی جدیدتری میرسند و بعید نیست چند سال بعد بتوانند در کارخانه از نفت گوشت و حبوبات درست کنند! همین طور معماران و مهندسان در زمینهی ساختمان سازی از غافله عقب نماندهاند و شاید بتوانند همین روزها با پلاستیک و کمپوزیت آسمان خراش بسازند و... پس چرا هنوز هم در سومالی که جای خود، در حاشیهی شهرهای بزرگ آمریکایی قحطی بروز میکند و روز به روز بر تعداد خیابان خوابهای بی خان و مان افزوده میشود؟ آیا خشکسالی و هجوم ملخها اقتصاد (وابسته به کشاورزی) آمریکا را زمینگیر کرده است؟ یا مواد خام اولیه رو به اتمام است؟ (در صورتی که تولید نفت و گاز و... سال به سال افزایش یافته) یا... با وجود آنکه هیچ مشکلی در بخش تولید به وجود نیامده اقتصادهای غربی یکی بعد از دیگری بحران زده شدهاند؟
آیا این عجیب نیست که امروز از یک هکتار زمین بیست برابر قبل گندم و برنج و ذرت میتوان برداشت کرد و گرسنگان زمین ۲۵ برابر شدهاند؟ همینطور در بخشهای بعدی، هم توزیع راحتتر شده، هم مصرف کننده بیشتر. اینکه آمریکا با سفته بازی یا هر روش دیگری یک مدت بیش از حد نیاز خانهی مسکونی تولید کرده، فوق آخر باید باعث میشد خانه ارزانتر شود و هر که بامش بیش... ضرر و زیانش بیشتر. اما چرا قضیه برعکس شده؟ سرتان را درد نیاورم، در طول ماهها و یکی ـ دو سال اخیر کارشناسان اقتصادی حدس و گمانهای زیادی زدهاند، اما اینکه اقتصاد آمریکا و غرب در سرازیری سقوط قرار گرفته، قاعدتا ثابت میکند مشکل و ریشهی قضایا جای دیگریست. اگر مؤسسات عریض و طویل پژوهشی و اقتصاددانان بیشمار مکاتب سرمایهداری میتوانستند مشکل را به درستی ریشهیابی کنند، قطعاً تا به حال راه حل برخورد با آن را هم یافته بودند و تزریق میلیاردها دلار و یورو به بازارها و بورسهای جهان کارساز میشد.
قطعاً دولتهای اروپایی و آمریکا به خوبی متوجه شدهاند خطر چقدر نزدیک است. اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، بیش از این نمیتوان بالای پنجاه درصد کارگران و نیروهای شاغل در کارخانههای تولیدی، مؤسسات خدماتی و غیره را اخراج نکرد. این حجم انبوه از ناراضیان اجتماعی اگر به خیابانها بریزند و جلوی بازارهای بورس تحصن کنند، بویژه وقتی نمیدانند به جای نظامهای سوسیالیستی و سرمایهداری موجود در جهان چه جایگزینی میخواهند، شورش، درگیری با پلیس، افزودن بر دامنهی مطالبات و تحریک هیجانات انقلابی و... خشونت افسارگسیختهی عمومی اجتنابناپذیر خواهد بود.
و اینها یعنی حرکت تودههای گستردهای از جوامع به سمت هرج و مرج و آنارشیسم و آشوب. چرا که ـ باز هم تأکید میکنم ـ این ۹۹ درصد روز به روز با انگیزههای مختلف در حمله به نظام سرمایهداری و پیوستن به جنبش ضد والاستریت متحدتر و معترضتر میشوند، در حالی که نمیدانند و نمیتوانند جایگزین آن چیست و چگونه باید پیاده شود. و این یعنی اتحاد یک جمعیت در راه تفرقه.
فرصتی، نه برای ذوقزدگی!
آمریکا و کشورهای بلوک غرب خیلی سعی کردند بهتزدگی خود را در قبال فروپاشی برقآسای شوروی سابق پشت ذوق زدگیشان پنهان کنند. سازمان سیا آمریکا، بیبیسی انگلیس و دیپلماتهای غربی هر یک تلاش میکردند وانمود کنند دقیقاً میدانند قضیه چیست و این آنها بودهاند که شکست نظام سوسیالیستی شرق را مدیریت کردهاند. اما بیست سال نگذشت که خودشان هم با کابوس فروپاشی دست به گریبان شدهاند. حالا ما نیز نباید اشتباه غربیها را تکرار کنیم.
بیش از سه دهه است که در سیاست و فرهنگ هنوز ادعاهایی داریم، اما کودکانه است اگر هنوز هم قبول نکنیم، باورهای اقتصادی کلان حاکم بر جامعه، همان فرمولهای کلی دست دوم و سوم سرمایهداری است. سیاستمداران ما اگرچه در دیپلماسی خارجی و بحثهای فرهنگی هنوز هم نظریهپردازان پر سروصدایی به نظر میرسند، اما در اقتصاد خاموش سرشان را پایین انداختهاند و به سمت آمریکا یا ژاپن شدن بال ـ بال میزنند! شاید بتوانند نرخ دیه در ماههای حرام و غیر حرام را تعیین کنند (آن هم با تبصرههای عدیدهای که کارشناسان اقتصادی با توجه به نرخ تورم و نوسان قیمت طلا باید مشخص کند) اما قیمت دلار و یورو و گوشت و تخم مرغ را... بگذارید بازار تعیین کند! آن هم کدام بازار ـ بازار از هفت دولت آزاد!
جنبش ضدوالاستریت به نظامهای بانکیای اعتراض دارد که نرخ سودشان دو ـ سه درصد است.
نه بانکهایی که نرخ سودشان هنوز دورقمی است! نه بانکهایی که با ۵ جور پارتی تراشی و چک و سفته و ارائهی ضامن دولتی معتبر، اگر لطف کنند وام ۲۶ و ۲۴ درصدی میدهند. میدانیم که امروز بانک یعنی اقتصاد. میدانیم که «ربا» یعنی پول درآوردن با پول. اسمش را هرچه بگذاریم! گیرم بانکهای جمهوری اسلامی وقتی سرمایه و پول از مشتری میگیرند، میتوانند با حفظ شرایط و ضوابط کاملاً شرعی به سپردهگذار سود دوازده یا شانزده درصدی بدهند، اما وقتی وام و سرمایه میدهند چه؟ اجمالاً پول و تجارت از اینجا ضرورت یافت و آغاز شد که بشر اولیه از شکار و کوچنشینی به کشاورزی و یکجانشینی رو آورد. به تدریج یک خانواده به اینجا رسید که میتوانست گاهی بیش از نیاز روزانه یا مصرف سالانه تولید کند.
این اضافه تولید یک مدت به شیوهی کالا به کالا دادوستد میشد، تا نهایتاً طلا و پول اختراع شد. یعنی تبدیل اضافه تولید به پول و طلا و آغاز زراندوزی و ذخیرهی ثروت و... تبدیل چنین پول و طلایی به کالاهای مورد نیاز در مواقع ضروری. تمام مکاتب اقتصادی تاریخ پیرامون همین شکل سادهی نظام عرضه و تقاضا شکل گرفته است. در اسلام اولویت با کار و تولید است و سپس توزیع عادلانه و پرهیز از اسراف در مصرف. در نظام ربوی و سرمایهداری دقیقاً برعکس است. یعنی انگیزه از کار، تولید نیست، کسب ثروت بیشتر است. در توزیع، عدالت محور نیست، بالا بردن تقاضا هدف است. در مرحلهی مصرف هم نظام پیچیده و گستردهای از تبلیغات مصرف بیشتر را تشویق میکند.
یک کشاورز، دامدار، کارخانهدار ، یا کاسب و تاجر گاهی ناچار است وام بگیرد و سرمایه جذب کند. وقتی این سرمایه با سود بالا در اختیار او قرار میگیرد، ناچار است برای فرار از کابوس ورشکستگی تا میتواند سرمایه اندوخته کند. گاهی چارهای ندارد حتی وام با شصت درصد بهره بگیرد. به محض اینکه ببیند سود سالیانه یه نرخ بهره بانکی نزدیک شده است، در اولین فرصت تلاش میکند زار و زندگی خود را حراج کند و او هم در یک بانک سپردهگذاری کند. که نه دردسر مالیات و مأمور بهداشت و... داشته باشد، نه با کارگر جماعت سروکله بزند، حواسش به قیمت دلار باشد و ترخیص کالا از گمرک و... هزار مصیبت دیگر. پس نرخ بهرهی بانک ﴿به هر اسمی﴾ میشود معیار تولید کردن یا نکردن و توجیه اقتصادی داشتن یا نداشتن آن فعالیت تولیدی. یعنی اگر مثلاً سرمایهگذار و سرمایهپذیران یک جامعه را نصف به نصف هم بگیریم، باز هم فقط نیمی از افراد جامعه هستند که باید به عقلانیت اقتصادی بیندیشند.
سرمایهگذار فقط وقتی در چرخهی سود و زیان درگیر شود ناچار است به عقلانیت داشتن یا نداشتن آن فعالیت اقتصادی فکر کند. تازه مصیبت اصلی اینجاست که هزار جور مؤسسات بانکی و دلالهای بازار بورس این وسط بین سرمایهگذار و سرمایهپذیر ایستادهاند و به هزار ترفند باج خود را میگیرند و نمیگذارند طرفین اصلی با هم رو به رو شوند. یعنی خیلی وقتها پیش میآید که از این طرف تولید کننده ورشکست میشود و از آن سو مردمی که سرمایههای اندکشان را با هزار امید و آرزو سهام بانکی و بورس خریدهاند بانک و دلالان واسطهی بازار بورس با به خدمت گرفتن زبدهترین کارشناسان خبرهی دانشگاهی و تجربی معمولاً سر بزنگاه اوضاع را پیشبینی کرده و میدان را خالی میکنند.
یا با تأمین هزینههای انتخاباتی و ترفندهای دیگر دولتها را وادار میکنند که مالیاتهای جمع شده از ۹۹ درصد فقیران جامعه را به عنوان کمکهای دولتی جذب کنند. در نظام سرمایهداری دولت و ملت در خدمت سرمایهدارند، نه کشاورز و کارگر تولید کننده. یعنی نظام به سمتی شکل گرفته که از سرمایهدار حمایت کند. مردم و ملت وقتی از پنیسیلین و پراید بهرهمند میشوند که سرمایهدار در اصل به خاطر رشد سرمایهاش اقتصاد آن جامعه را توسعه میدهد. چه چیزی باعث میشود این سرمایهدار وقتی به نفعش نیست در گروههای صد هزارتایی کارگر و مهندس و کارمند را اخراج نکند؟
ذات این نظام خودخواهانه و شیطانیست. شیطان از آدم و آدمیزاد نفرت دارد. تا وقتی انسانها دشمنی این موجود را جدی نگیرند. حالا کار به جایی کشیده که همان معدود سرمایهداران یک درصدی جامعه نیز به بنبست برسند. آمریکا سالها به اعتبار اعتباری که دلار آمریکا در دنیا داشته، خرانهی دولتهای نفتی را پر از صفر کرده... اما حالا سرمایهداران خودش هم به بنبست رسیدهاند. مثلاً گندم به دریا ریختهاند و نگذاشتهاند یک مشت کاغذ ذاتاً بیاعتبار فعلاً از اعتبار بیفتد. تا روزی که به یک تلنگر در بازار سفته بازی مسکن (دقیقاً با همان الفبای کاپیتالیسم جهانی در مقیاسی کوچکتر) این بنای پوشالی تعادلش را از دست داده است. کارخانهها به راحتی میتوانند تولید کنند و همین توهمهای پوشالی به بهانهی اینکه «اقتصاد نیست» نمیگذارند. کشاورز و دامدار و غیره هم همین طور.
یک اقتصاد وقتی اسلامیست که شب اول قبر اعتبار و اصالت داشته باشد. چینیها وقتی اسکناس را اختراع کردند، آن صنف تجار یا دولت اعتبار این کاغذها را تضمین کرده بود. مردم هم به تدریج عادت کردند و قبول کردند که این اسکناسها در معاملاتشان معتبر باشد. یعنی اگر دقت کنیم باز هم اینجا اصالت به ماهیت است، نه وجود. اسکناس یا طلا تا وقتی ارزش دارد که انسانها این ارزشمندی را قبول داشته باشند. اگر همه در یک زمان تصمیم بگیرند اسکناسها و طلاهای خود را تبدیل به کالا کنند. یعنی بالا رفتن تقاضا و گران شدن کالای عرضه شده و. تا بیاعتباری پول و طلا. در اسلام و ادیان آسمانی ثروت اندوزی محدود است، چون واقعاً ثروت محدود است.
اضافه تولید گندم یک کشاورز تا وقتی ارزش دارد که یک عده اشتهای نان خوردن داشته باشند. یعنی ذاتاً ثروت یک سرمایهدار به مصرف مردم وابسته است. ابراهیم بتشکنی لازم است که امروز بت پول را بشکند. وقتی میتوان به اندازهی مصرف همه ـ بدون اسراف و مصرف زدگی ـ گندم و گوشت و کت و شلوار و... تولید کرد، یک آدم چرا باید ثروت اندوزی کند؟ اگر شیطان دخالت نکند، اگر کسی که در این چند صباح دنیا، بنا به هر دلیلی و در هر زمینه مصرفی، اضافه تولید یافته، حواسش باشد که عمر کوتاه است و برای عالمی باید تا بینهایت ذخیره کرد، که تا بینهایت ادامه دارد و اگر... در یک کلام، خدا و کلام او اعتبار داشته باشد، نه نظام کور بازار آزاد تعیین کنندهی قیمت، بشریت معاصر با این همه علم و توان تکنیکی چرا باید به بنبست برسد؟
همین علم و تکنیک در واقع متعلق به کیست؟ جنرال موتور و میتسوبیشی اگر هندیهای باستان صفر را اختراع نمیکردند، ایرانیهای معادلات جبری را گسترش نمیدادند، مصریان هندسه را پایهگذاری نمیکردند و... چگونه میتوانستند خط تولید راه بیندازند؟ در نظام دینی این علوم متعلق به خدا و بیتالمال عمومیست. علم و تکنولوژی در واقع امری متعلق به نوع بشر است و جهانیست.
بشری که حق ندارد کتابخانههای قدیمی ایران و هند و چین را غارت کند و با همان علوم پایهگذاری شده در آن کتابها همین کشورها را استثمار کند. آیا بنیانگذاران کمپانی هند شرقی امروز یک کدامشان زنده ماندهاند؟ کم تا زیاد، اگرچه با هزار حرص و آز یک طرف و خون دل خوردن یک طرف، اما نه مردم آن روزگار هند و شرق بدون نسل ماندند نه انگلیسیهای کثیف کمپانی هند شرقی توانستند آن ثروتهای غارت شده را با خود به گور ببرند. فقط یک توهم شیطانی بود که در جنگهای جهانی اول و دوم به همان غارتگران غربی و اروپایی هم رحم نکرد. دنیایی رقم خورد پر از کینه و نفرت. یهودیانی که به فلسطین هجوم آوردند، این همه سال یک لیوان آب خوش از گلویشان پایین رفت؟ عدالت و حقیقت حتی با سنگ و موشکهای زرنیخی گذاشت یک روز احساس امنیت و آرامش کنند؟ هزاران کیلومتر آن طرفتر در تعز و طرابلس انقلاب میشود، این بدبختها دچار بحران مشروعیت میشوند!
اقتصاد مسیحی در طول تاریخ مثل تورات و انجیل تحریف شده است. آمریکا و اروپا نمیتوانند به قرون وسطی برگردند، چون این بازگشت فقط ارتجاع است. خدایی که نعوذبالله سه گانه است، چرا پنجگانه و سه هزارگانه و... نشود؟! از کی سه گانه شده؟ از کجا معلوم باز هم تکثیر نشود؟! با یک چنین مشکلی چیزی از یک دین باقی نمیماند. اما در اسلام اذا زلزلت الارض زلزالها... اذا الشمس و کورت... اینها دقیقاً میتواند با علم کیهانشناسی و مشاهدات تلسکوپ هابل و فیزیک کوانتومی تطبیق داده شود و در عین حال همواره برتر از این علوم باشد.
وقتی تمام زندگی یک آدم در هفتاد ـ هشتاد سال خلاصه شود که نیمی در خواب است و نیمی در جان کندن برای پولداری و... یک روز صرف بستن دل شد به این و آن/روز دگر به کندن دل از این و آن گذشت... و زندگی غیر از مصرف معنایی نداشته باشد، چه چیز مانع یک آدم میشود که هزاران تن گندمش را فقط برای حفظ قیمت و توازن معادلهی پوچ عرضه و تقاضا، به دریا نریزد؟ فقط در نظام و نگرش دینی و توحیدیست که هیچ وقت بنبستی وجود ندارد. جنبش ضد والاستریت چگونه میتواند مردن در حال شعار دادن را، «شهادت» معنی کند؟
نظام حاکم بر سرمایهداری استخدام چند هزار تفنگدار و حق مأموریت دادن به آنها چرا نباید غائله را بخواباند؟ فردگرایی لیبرال یا گروهگرایی سوسیال، امپریالیسم یا کمونیسم، تظاهرکنندگان غربی ضدسرمایهداری تا وقتی عقل مادی و ظاهری حاکم است چه آرمان و ایدهآلهای دیگری را میتوانند مطرح کنند؟ الگوی اقتصادی چین هم که آن قدرها آش دهنسوزی ـ حداقل برای یک شهرنشین آمریکایی ـ نیست. میماند نظام مقدس جمهوری اسلامی که متأسفانه هنوز اصلاً الگوی اقتصادی ندارد. از طرفی هنر و ادبیات آن را هم ندارد که حداقل مبانی اعتقادیاش را به جهان پیشنهاد کند. گویی این فتنههای آخرالزمان فقط برای فرصتیست برای انقلاب اسلامی، برای آنکه از کانون حملات پیروان ابلیس خارج شده و... فراغ بالی بیابد برای تجدید نفس.