احسان فیضی
اصطلاح پستمدرنیسم (Post Modernism) یا "پسامدرنیته" از تعابیری است که در قلمرو ادبیات و فرهنگ و مطبوعات و رسانهها و نیز مباحث تخصصی فلسفی و جامعهشناختی رواج بسیاری دارد. با اینکه تعابیر پستمدرنیته و پسامدرنیسم زیاد و به کرّات مورد استفاده قرار میگیرد اما پرسش در خصوص ماهیت و چند و چون آن کمتر صورت گرفته است.
در بررسی مقولهی پسامدرنیته پاسخگویی به دو سؤال میتواند راهگشای ماهیت این دورهی تاریخی و نیز روشنگر نسبت پیشگامان موج بیداری اسلامی و طلیعهداران انقلاب جهانی اسلامی با خصایص و سمتگیریهای این دوره و مرزبندی با مروّجان و مبلّغان آن باشد. اولین پرسش در خصوص پسامدرنیسم در نسبت با مدرنیته و روح حاکم بر دوران مدرن است. دومین پرسش به تبیین ویژگیها و خصایص تاریخی ـ فرهنگی پسامدرنیسم بهویژه در قلمروهای معرفتشناختی و اندیشه سیاسی و باورهای اخلاقی مربوط میشود.
وقتی پسامدرنیسم را با توجه به ویژگیها و محتوای تاریخی ـ فرهنگی آن شناخته مورد بررسی قرار دادیم به تبع آن میتوانیم دربارهی نسبت آرمانهای انقلاب اسلامی و جوانههای بیداری اسلامی و خیزش رویکرد انقلابی جهان اسلام علیه سیطرهی غرب مدرن با آنچه که انتقادات و اعتراضات پسامدرنیستی نامیده میشود داوری و قضاوت نماییم.
اساس کار ما در این گفتار بر اختصار و اجمال، هر چند ظرفیت و قابلیتهای موضوع بهگونهای است که بحثی مستوفی را میطلبد. امیدوارم که امکان و فرصت یک بررسی تفصیلی در آینده پدید آید. انشاءالله.
الف. سیر کاربرد اصطلاح "پستمدرنیسم" به لحاظ لغوی
"چارلز جنکز" از تئوریسینهای معاصر پسامدرنیسم میگوید که کاربرد واژهی پسامدرنیسم را میتوان تا دههی 1870 دنبال کرد. ظاهراً اولین بار این تعبیر در عبارات "جن واتکینز چاپمن" (هنرمند بریتانیایی) و "رودلف پانویتز" و "ژوزف هادنات" به کار رفته است. "آرنولد توئینبی" مورخ معاصر انگلیسی در تقسیمبندی "تاریخ تمدن" خود [کتابی که در نیمهی قرن بیستم نوشته شده است] مرحلهی بسط تمدن غربی پس از سال 1875 میلادی را "پسامدرن" یا "پستمدرن" مینامد. رواج کاربرد گسترده و متنوع این واژه در حوزههای مختلف هنر و معماری و فلسفه و ادبیات داستانی و حتی سیاست به سالهای دهه 1960 و 1970 میلادی برمیگردد؛ و با مطرح شدن آرای نویسندگانی چون "میشل فوکو" "لیوتار" "دریدا" و "بودریار" ابعاد و وسعت و گستردگی بسیاری مییابد.
در سالهای پایانی دههی هفتاد میلادی و آغاز دههی هشتاد میلادی افرادی چون "چارلز جنکز" "جان بارت" "اُمبرتو اکو" و "جان رورتی" هر یک به طریقی و در قلمروهایی چون معماری مباحث کلامی ادبیات و فلسفه و آراء پسامدرنیستی را بسط دادند. گرایشهای پسامدرن را میتوان در آرای "میشل فوکو" "ژان بودریار" "ژاک دریدا" "فرانسوا لیوتار" و از جهاتی در "مارتین هیدگر" و تا حدود زیادی در رویکردهای جامعهشناختی اعضای "حلقهی فرانکفورت" نیز جستجو کرد؛ که دربارهی آنها سخن خواهیم گفت.
علیرغم اینکه اصطلاح پسامدرنیسم نزد افراد و یا گرایشهای مختلف مرسوم به پسامدرنیسم به یکسان به کار نمیرود اما همهی آنها در این نکات که پسامدرنیسم بیانگر بحران مدرنیته و روح مضطرب و بیمار تمدن غربی و دوران انحطاط آن میباشد مشترک و متفقالقول هستند.
در پسامدرنیته بیاعتقادی و فقدان یقین و پلورالیسم سوفسطاییمآب نسبیانگار به نهایت خود میرسد و رویکرد سلبی انتقادی مضطرب و مأیوس و فاقد چشمانداز روشن ایجاییای که به نفی مبانی و اصول مدرنیته برخاسته است به روشنی مشاهده میشود.[1] در واقع آنچه که تحت عنوان گرایشهای پسامدرن ظاهر میگردد بیانگر وجود حس شدید انحطاط غرب مدرن و خودآگاهی نسبت به آن در اندیشهی متفکران و میل به عبور از مدرنیته و در عین حال یأس و سردرگمی و بنبست ناشی از فقدان یک چشمانداز روشن ایجابی [که علیالقاعده باید معنوی باشد] برای جایگزینی آن است. لذا روح پسامدرن هم معترض و هم تخریبگر و شکاک و بیسرانجام و مأیوس و سردرگم و لبریز از حس ناامیدی ناشی از رسیدن به بنبست میباشد.
"چارلز جنکز" این وضعیت صرفاً سلبی و سردرگم و در عین حال انتقادی پسامدرنیته را اینگونه بیان میکند: "ما میخواهیم از مدرنیته [که دیگر موجب رضایت و خشنودی ما و کافی برای نیازها و مشکلاتمان نیست] فراتر رویم، اما نمیدانیم و مشخص نیست که داریم به کجا میرویم."[2]
در بحث و بررسی راجع به پُست مدرنیته به این نکتهی مهم باید توجه کرد که به دلیل صرفاً سلبی و انتقادی بودن گرایشهای موسوم به پسامدرنیسم و فقدان وجه ایجابی در آنها و نیز به دلیل حضور گرایشهای پررنگ و نیرومند سوفسطاییگری و نسبیاندیشی و کثرت و تنوع چشمگیر آرای مختلف در این قلمرو و نیز به دلیل خردگریزی و نظمناپذیری ذاتی این اندیشه و سیّالیت خاص آن ارائه تعریفی دقیق از آن ممکن نیست و آنچه منسوب به "اندیشه پسامدرن" است صرفاً جهت تقریب به موضوع وضع گریده است.
ب. پسامدرنیته چیست؟
تفکر اومانیستی غرب مدرن از هنگام ظهور آن در اواخر قرن چهاردهم و آغاز رنسانس تا قرن هفدهم "دوران تکوین" خود را میگذراند. حاصل این دورهی تکوین و نقطهی اوج آن تأسیس راسیونالیسم خودبنیاد نفسانیتمدار [سوبژکتیویستی] دکارتی است که به گونهای تام و تمام تبلور روح استیلاجو و استکباری فلسفهی مدرن غربی است.
از نیمهی دوم قرن هفدهم و بهویژه سراسر قرن هجدهم دوران تکوین تفکر مدرن و ظهور آن به صورت یک ساختار تمدنی است. در این مررحله از بسط تفکر اومانیستی که میتوان آن را دوران "تثبیت مدرنیته" نامید بزرگترین انقلابهای لیبرال ـ بورژوایی مدرن ظهور میکند و ساختار سکولاریستی علوم جدید بهویژه در قلمرو علوم انسانی سامان میگیرد. در این دوره است که کاست (caste) روشنفکری سکولاریست مدرن شکل میگیرد و دورهی موسوم به "عصر روشنگری" و "تنویر افکار" پدیدار میگردد. در این دوره خِرَد ابزاری اومانیستی خوشبین و امیدوار است و وعدههایی در خصوص تحقق "بهشت زمینی" و "جهانی فارغ از جنگ و خشونت" و "حاکمیت صلح و پیشرفت و برابری و آزادی" با محوریت عقلِ خودبنیادِ اومانیستی بشر میدهد.
این مقطع زمان شکوفایی بسترهای نظری اکثر ایدئولوژیهای غربی و دوران غلبهی تام و تمام "لیبرالیسم کلاسیک" است. در این دوران است که فیلسوفانی چون "جاک لاک" "ژان ژاک روسو" "دنیس دیدرو" "فرانسوا ولتر" و بهویژه "امانوئل کانت" سوبژکتیویسم دکاتی را بسط و تفصیل بخشیده و در هیئت یک جهانبینی سکولاریستی و بشرسالارانه [به جای خدامداری] معرفتشناختی و اخلاقی و سیاسی و حقوقی تدوین میکنند. به همین دلیل است که کانت را فیلسوف تثبیت مدرنیته نامیده و برخی متفکران او را اصلیترین چهرهی فلسفهی مدرن عصر روشنگری دانستهاند.
آثار این خوشبینی "دورهی تثبیت" و اعتقاد به راسیونالیسم نفسانیِ خودبنیاد را در فلسفهی غربی تا نیمه قرن نوزدهم نیز میتوان مشاهده کرد. در نیمه اول قرن نوزدهم فلفه "هگل" که در امتداد ایدهالیسم "من محور" و خودبنیادانهی "فیشته" ظهور کرده بود به عنوان آخرین فلسفهی بزرگ اومانیستی غربِ مدرن ظهور میکند.
"فردریش ویلهلم هگل" که به سال 1831 م. در گذشته است خود نیز دریافته بود که فلسفهی مدرن مبتنی بر نفسانیت خودبنیاد در او به تمامیت رسیده است. البته هگل گویا به آیندهی چشمانداز تفکر اومانیستی خوشبین بوده است. اما به هر حال براساس نحوی حس درونی دریافته بود که افقهای فلسفهی بشر انگار دیگر به پایان خود رسیده است.
پس از هگل فلسفهی اومانیستی در سراشیبی انحطاط آشکار قرار گرفت و جلوههایی از این فروپاشی را میتوان در انتقادات معنوی "کییرکه گور" نسبت به "عقلگرایی هگلی" و پس از آن نیستانگاری مضطرب و متزلزل "شوپنهاور" [متوفی به سال 1860 م.] مشاهده کرد.
با ظهور فلسفهی "نیچه" که چونان آیینهای بازتابانندهی روح خود ویرانگر نیهیلیسم اومانیستی و حکایتگر انحطاط آن [گاه همراه با روایتی انتقادی] است عصر بحران آشکار و انحطاط فراگیر و عیان در تفکر و ارکان تمدن غربی ظهور میکند؛ دورانی که به "پست مدرنیسم" یا پسامدرنیته معروف گردیده است. "دیو رابینسون" "فردریش نیچه" را "اولین پستمدرن بزرگ" مینامد[3] و برخی مورخان تاریخ فلسفه کتاب "فراسوی نیک و بد" (1885م) او را اولین اثر فلسفی مهم پسامدرن میدانند.
پسامدرنیسم [پستمدرنیسم] مرحلهی بسط نهایی و واپسین دوران حیات مدرنیته و روزگار انحطاط فراگیر و خودآگاهی نسبت به بحران انحطاط است. در واقع در پسامدرنیسم بحران تمدن مدرن به گونهای خودآگاهانه و نیز در قالب هنر و ادبیات و معماری و فلسفه ظاهر گردیده است. هر چه پسامدرنیسم بسط مییابد آثار و شئونات بحران انحطاطی در همهی ساختارهای تمدنی غرب مدرن وسعت یافته و تعمیق مییابد و شدّت میگیرد.
دهههای پایانی قرن نوزدهم و یا با دقت بیشتر سال 1900 [سال مرگ نیچه و آغاز قرن بیستم] را میتوان دورهی آغاز پسامدرنیسم و غلبهی تام و تمام آن دانست. بنابراین پسامدرنیسم مرحلهای از تاریخ بسط مدرنیته است. منتها مرحلهای که به جای خوشبینی و امیدواری عصر روشنگری و یقین اومانیستی دکارتی ـ کانتی تردید در اصول و مبادی تمدن غربی و نیز مبانی نظری مدرنیته و گونهای یأس و شکاندیشی اضطرابآلود و پرتردید و حس ناامیدی و یأس و سستی و بیاعتقادی نسبت به سوبژکتیویسم و راسیونالیسم حاکم گردیده است. پسامدرنیسم به زبان ساده مرحلهی انحطاط فراگیر غرب مدرن و خودآگاهی نسبت به این بحران انحطاطی است.
پسامدرنیسم تداوم همان روح نیستانگاری اومانیستی است که به انکار خویش برخاسته است. اندیشه پسامدرن آیینهی تمامنمای بحران و انحطاط ساختاری و فراگیر تمدن غرب مدرن است. "کریگ اوئنر" در توصیف پسامدرنیسم چنین مینویسد: "پسامدرنیسم اتفاقی است که دقیقاً در دوران سقوط [و انحطاط] سیطرهی مدرنیته رخ داده است."[4]
اگر بخواهیم دقیق سخن بگوییم پسامدرنیته اساساً همان دوران انحطاط و ویرانی و احتضار غرب مدرن است. "ژان بودریار" یکی از تئوریسینهای اصلی پستمدرنیسم میگوید: "بشر امروز قطعاً در وضعیت پسامدرن به سر میبرد." "فرانسوا لیوتار" بیاعتقادی و فقدان ایمان به هر نوع حقیقت یا [به تعبیر او] هرگونه "روایت کلان" و "فرا روایت" و شکاکیت ملازم آن را از ویژگیهای پسامدرنیسم میداند. "فردریک جیمسون" در بیانی متأثر از نگرش مارکسیستی پسامدرنیته را محصول وضعیت اجتنابناپذیر واپسین دورهی سرمایهسالاری میداند.
بودریار مشخصهی دوران پسامدرنیته را گسستگی میان تصویری که رسانهها و علوم از جهان ارائه میدهند با واقعیت عینی و سلطهی "وانمودههای وهمآلود بیارتباط با واقعیت" میداند. "دیوید هاروی" در کتاب "وضعیت پسامدرنیته" (سال 1989م) معتقد است پستمدرنیسم محصول تشدید نیروهای ویرانگری است که خود ملازم نظام سرمایهسالاری مدرن میباشند و اینک به گونهای ساختارشکنانه علیه آن عمل مینمایند.
ویژگیهای عمومی "اندیشه و دوران پسامدرن" به عنوان واپسین مرحلهی بسط تمدن غربی و آیینهی انحطاط و زوال آن را میتوان اینگونه فهرست کرد:
1. اندیشهی پُستمدرن نسبت به مفروضات و اصول و مبانی تفکر مدرن رویکرد انتقادی و تردیدآمیز و انکارآلود دارد. به عنوان مثال مفروضات مدرنیستیای چون اعتقاد به ترقی و پیشرفت تاریخی اعتقاد جزماندیشانه به علوم مدرن و واقعنمایی آن و نیز اعتقاد به اصالت عقل اومانیستی مدرن [راسیونالیسم سوبژکتیویستیای که با دکارت در فلسفه ظهور میکند و در کانت به اوج خود میرسد و در هگل به تمامیت خود میرسد] به طور جدّی و به صور مختلف مورد نفی و انکار قرار میگیرد. در اندیشههای "مارتین هیدگر" "میشل فوکو" "ژاک دریدا" و تا حدودی نویسندگان کتاب "دیالکتیک روشنگری" ["ماکس هورکهایمر" و "تئودور آدورنو"] صور و مراتب مختلف این نفی و انکارها را شاهدیم.
2. اندیشهی پُستمدرن اساساً سلبی و انتقادی است. روح این رویکرد نقد مفروضات و یقینیات مدرن است. در واقع رویکرد پسامدرن گویی طوفانی از تردید و شک و انکار به جان میراث عقل مدرن افکنده است و به تعبیر نیچه دارد با پتک نفی و انکار تاریخ اندیشهی غربی را مورد هجوم قرار میدهد.
3. اندیشهی پسامدرن صرفاً دارای وجه سلبی و انتقادی نسبت به مدرنیته است؛ اما وجه ایجابی و جانشین و سازندهای را ارائه نمیدهد. از این رو است که پسامدرنیسم آدمی را در جهانی پر از شک و تردید و در حالتی تماماً معلق و اسیر بیمعنایی و بیسرانجامی رها میکند. جوهر اندیشهی پسامدرن نسبیگرایی سوفسطاییمآبانه است.
4. متفکران پُستمدرن غالباً توجه خاصی به مقولهی "زبان" دارند. آنان حقیقت و باطنی معنوی و یا شأن واقعنمایی برای زبان قائل نیستند و براساس یک نظریهی مبتنی بر قراردادی بودن زبان و رویکردی تماماً نسبیانگارانه و به سبب بیاعتقادی به وجود ماهیت و حقیقت ثابتی برای امور و اشیا "زبان" را عبارت از یک نظام بازی تابع اهوای نفسانی میدانند.
ریشههای این نگرش به زبان در تفسیر اومانیستی مدرن از زبان وجود داشته است که در پسامدرنیته نتایج افراطی نسبیانگارانه و شکاکانهی خود را عیان کرده است. در واقع اندیشهی پُستمدرن تفسیر نسبیانگارانهی زبان را دستمایهای برای تبلیغ نئوسوفسطاییگری شکاکانه قرار داده است و ضمن اینکه منکر وجود نسبتی میان زبان و حقیقت میگردد [اساساً به وجود حقیقتی قائل نیست] اساساً منکر وجود معنایی واحد و نهایی برای یک متن و یا نظامی عقلگرایانه در ادراک و فهم و دستگاه معرفتی و زبانی بشر میگردد.
"زبان" در نگرش غالب پسامدرنیستها از همان افقی مورد توجه قرار میگیرد که نیچه از آن سخن میگفت. یعنی یک "ابداع بیمعنا" برای تحقق ارادهی معطوف به قدرت بشر. از این رو بازار هرمنوتیک نسبیانگار در این اندیشه رونق بسیار دارد.
5. اندیشهی پسامدرن تقریباً در تمامی گرایشهای خود اعتقادی به وجود حقیقت ثابت و یا امکان دریافت معرفت مطلق ندارد. [هر چند شاید از جهاتی بتوان مارتین هیدگر را از این قاعده و نیز اصل سوفسطاییمآبانهی بیاعتقادی به نسبتی میان زبان و حقیقت مستثنا دانست. البته در خصوص نسبت میان تفکر هیدگر و پسامدرنیسم بحثهایی وجود دارد که به آن اشاره خواهیم کرد.]
6. اندیشهی پسامدرن تکنولوژی مدرن و به ویژه جهتگیری ویرانگر آن نسبت به محیط زیست را مورد انتقاد شدید قرار میدهد و نسبت به خِرَد ابزاری مدرن و مظاهر آن [تکنولوژی بوروکراسی نظام گفتمانی علوم مدرن] رویکردی انتقادی دارد.
7. گرایشهای پررنگ آنارشیستی و ستیز با عقلگرایی بدیهی و طبیعی در آرای پسامدرنیستهایی چون "میشل فوکو" "ژاک دریدا" و "لیوتار" وجود دارد. "دریدا" را به دلیل اعتقاد افراطی به نسبیگرایی بیبنیانی که قاعدتاً به نفی و انکار خود میانجامد و نیز به دلیل عدم اعتقاد به وجود "حقیقت" یا تحقق هر نوع امکان "معرفت" به یاد "گرگیاس" سوفسطایی باستانی منکر حقیقت و وجود و معرفت "گرگیاس قرن بیستم" نامیدهاند.
8. پسامدرنیسم در قلمرو اخلاقیات به وجود هیچ اصل ثابت اخلاقی اعتقادی ندارد؛ و به تبع نیچه اخلاق را تبلور ارادهی نفسانی استیلاجوی معروف به قدرت بشر و یک نیرنگ و دروغ عملگرایانه میداند. از این رو در آرای فیلسوفانی چون "فوکو" "دریدا" و یا "لیوتار" نمیتوان خط تمییز روشنی میان "خوب و بد" و "خیر و شر" ترسیم کرد؛ و همه چیز در یک خلا معلق بیمعنا و نیستانگاری سیّال و سرگردان رها شده است.
9. نیهیلیسم پسامدرن مبنایی سوفسطایی و تماماً شکگرایانه و رویکردی ویرانگر نسبت به همهی اصول و معیارها و موازین و آرمانها و اعتقادات و ایدئولوژیها [به تعبیر لیوتار: "فرا روایت"] دارد و بر پایهی رفتاری ساختارشکنانه صورت خودویرانگر گرفته به انکار خویش و تمامیت تمدن مدرن و اساس و مبانی بدیهی و فطری زندگی بشر میپردازد. البته میزان و مراتب این نیستانگاری خودویرانگر در همه گرایشهای اندیشهی پسامدرن یکسان و به یک میزان نیست. اساساً پسامدرنیته گرفتار تزلزل و اضطراب و یأس و حس بحران و هراس و حال و هوای ترسناک مرگی غریب و بیمعناست.
10. پسامدرنیسم در ساختارهای اجتماعی و اداری خود به دلیل تعمیق "نیستانگاری خودویرانگر" موجب از هم گسیختگیهای اجتماعی شدتیابی فروپاشی نظامهای خانوادگی گسترش وحشتناک بحرانهای روانی و اخلاقی و احساس بیمعنایی و سرگردانی و لاابالیگری و هرزهگردی کاهش ضریب مسئولیتپذیری و وجدان کاری انضباط اخلاقی در کارمندان و تشدید هولناک حس بیگانگی و تنهایی و بیهویتی و اضطراب وجودی مبهم و فراگیر در جوامع غربی گردیده است.
11. اقتصاد پسامدرن که با سر و صداهای تبلیغاتی در خصوص "جابهجایی قدرت از سرمایه به دانایی" و ظهور "انقلاب الکترونیک" و "موج سوم" هیاهوی عجیبی برای پنهان کردن ماهیت سرمایهسالارانه و بهرهکشانه خود به راه انداخته است در واقع همان سرمایهسالاری مدرن است که به ویژه از دهههای شصت و هفتاد قرن بیستم میلادی بیش از پیش رویکردی نئولیبرالی و به شدت مصرفی و مبتنی بر استفاده از تمامی ظرفیتهای تکنوکراتیک در پیش گرفته است.
"انقلاب الکترونیک" و "موج سوم" ماهیت غارتگرانه، بهرهکشانه، تکاثرآلود، سودجویانه و انباشتگر سرمایهسالاری را تغییر نداده است؛ بلکه فقط با گسترش دامنه سیطرهی سرمایه و تقلیل "معرفت" به "اطلاعات پراکنده و انبوه" اما فاقد بار بینشی و حل کردن کامل تفکر در تکنیک و بسط اتوماتیسم و تحریک دیوانهوار حس مصرف و میل به سودجویی و پولسالاری؛ مصادیق "سرمایه" و منطق سودانگار و سوداگر آن را از صف کالاهای تولدی یا پول در گردش و اعتبارات بانکی و امکانات تکنولوژی و منابع طبیعی [نظیر زمین جنگل معادن...] به اجزاء بدن انسان و "اخبار" و مجموعهی انبوه اما بسیار پراکندهی اطلاعات سطحی و بیمایهی ژورنالیستی [که "آلوین تافلر" اصرار دارد آنها را "دانایی" بنامد] گسترش داده است.
و به دلیل کمفروغ شدن بیش از پیش عقلانیت ابزاری و بحرانهای عدیدهای که تکنولوژی و تکنوکراسی و اتوماتیسم پدید آورده است [و در بسیاری از موارد موجب اخراجهای گستردهی کارگران و کاهش امنیت شغلی طبقات فرودست و افزایش فاصلهی فقیر و غنی و تعمیق حس "فقر مدرن" گردیده است] عملاً سازماندهی اجتماعی "کار ـ سرمایه" را در اقتصادهای کشورهای امپریالیستی دستخوش بحران کرده است که علائم و نشانههای آن در بحرانهای مزمن رکودی ـ تورمی اقتصادهای امپریالیستی در دهههای پایانی قرن بیستم و رکود بیسابقه و فراگیر و همزمان اقتصاد کشورهای ژاپن اتحادهای اروپا و آمریکا عیان گردیده است.
"دیوید هاروی" معتقد است که "پسامدرنیته موجب ایجاد تزلزل در همان اشکال جتماعی و سیاسیای میشود که مدرنیته پدید آورده بود. مشخصهی اقتصاد پسامدرن، بیثباتی شرایط اقتصادی تزلزل الگوهای استخدام و تکثر هویتهای طبقاتی و سیاسی است. الگوی سازماندهی اقتصادی "پسافوردیستی" [که در دوره پسامدرنیسم جانشین نظام متمرکز تولید کارخانهای موسوم به "فوردیسم" گردیده است] بسیار نامتمرکز است، امروزه سرهمسازی قطعات یک خودرو در کارخانه نه در یک مکان بلکه در مکانهای متفاوت و توسط نیروهای کار مختلفی انجام میشود که خود در معرض تغییرات ناگهانی و پیشبینی نشدهاند."[5]
درواقع خردگریزی و ارادهی خودویرانگر نیهیلیسم پسامدرن ساختار اقتصاد سرمایهداری را به سوی هرج و مرج و آنارشی و واگرایی شدیدی پیش میبرد که خود موجب تولید بحرانهای بسیار، ناشی از بیبرنامهگی و از هم گسیختگی در آن گردیده و نهایتاً انقراض آن را رقم میزند. درواقع آنچه مارکس در قرن نوزدهم دربارهی خصیصهی آنارشیستی تولید در نظام سرمایهداری لیبرال میگفت و با ظهور "دولتهای ارشادی" و "اقتصاد نیمهمتمرکز" دولتهای سرمایهسالار از دست آفات و تبعات و عوارض مرگآفرین آن در امان ماندند امروز در هیئت اقتصاد از هم گسیخته و رو به واگرایی و به شدت مصرفی دورهی پسامدرن گویی دارد محقق میگردد و بر بیثباتی و از هم گسیختگی و اضطراب کلی و یأس و سرگردانی حاکم بر این دوره افزوده و میافزاید.
ج. نگاهی کوتاه به چند گرایش فکری پسامدرن
اندیشهی پسامدرن اگرچه با نوع نگرش نقادانهی نیچه نسبت به تاریخ غرب آغاز گردید اما امروزه طیف گستردهای از آرا را در بر میگیرد که در یک طرف آن گرایشهای منتقد مدرنیته آمیخته با برخی تعابیر و میراث به جا مانده از تعالیم اسطورهای و رازآمیز [که البته صورت ممسوخ یک معنویت نسبیانگار و پلورالیستیک مورد پذیرش تمدن غرب را یافتهاند] قرار دارند و در سوی دیگر طیف گرایشهای نوسوفسطایی لفّاظ و نیستانگاری که با هر رکن و باور ثابت و روشن اعتقادی بهعنوان یک "جزماندیشی" مخالفت به صورتی جزماندیشانه به ترویج نسبیگرایی بیبنیاد خود میپردازند و با اینکه مثل لیوتار و دریدا دعوی پرهیز از سیستمسازی دارند دستگاه پیچیده و بیمعنا و به شدت فرمالیستیای از "بازیهای زبانی" پدید آوردهاند.
پرداختن به همهی این رویکردها فرصت و مجالی مبسوط میطلبد. در این مقال در خصوص چهار گرایش در پسامدرنیسم معاصر غربی [که البته به لحاظ تقدم زمانی و نفوذ و میزان تأثیرگذاری در شکلگیری اندیشه پسامدرن نقش محوری داشته و دارند و هنوز هم در تفکر غربی تأثیرگذار و تعیینکنندهاند] به اختصار بسیار سخن خواهیم گفت. این چهار رویکرد را میتوان اصلیترین گرایشها در اندیشهی پستمدرن دانست:
1. رویکرد هیدگری.
2. رویکرد "مکتب فرانکفورت".
3. آرای میشل فوکو.
4. گرایش نیرومند نوسوفسطایی نسبیاندیشی در فلسفهی معاصر غربی.
ج ـ 1) مارتین هیدگر: منتقد رادیکال تمدن مدرن
مارتین هیدگر متفکر آلمانی متولد سال 1889م و متوفی به سال 1976م است. هیدگر بهگونهای مبنایی و بنیادین اساس تفکر مابعدالطبیعی غرب را مورد پرسش نقادانه قرار داد. اگرچه تقریباً همهی گرایشهای فکری و رویکردها و متفکران پسامدرنیستی که پس از او ظهور کردند مستقیم و یا غیرمستقیم و از جهات مختلف تحت تأثیر هیدگر قرار داشته و دارند اما پستمدرن نامیدن هیدگر یک مفهوم کاملاً مسامحهآمیز و غیردقیق است، زیرا برخی وجوه اندیشه هیدگر در خصوص باور داشتن به "حقیقت" و "وجود" و "انکشاف و استتار تاریخی وجود" و برخی رگههای معنوی در آرای او حساب وی را از نیستانگاری نسبیانگار پسامدرنیستها جدا میکند. هرچند که واقعیت این است که گرایشهای مختلف پسامدرن به صور مختلف از نگرش نقادانه هیدگر به اساس تفکر مدرن و میراث فلسفه غربی بهرهی بسیار بردهاند.
البته هیدگر با گرایشهای فکریای مثل آرای لیوتار، دلوز، دریدا و فوکو [که آنها را میتوان مصادیق دقیق اندیشهی پسامدرن دانست] از این زاویه که رویکرد همهی آنها نسبت به مدرنیته و اساس تفکر غربی اساساً سلبی و فاقد وجه ایجابی است مشترک و همراه میباشد. هیدگر نیز از جهاتی در تأسیس مبنایی برای اخلاق و نظام زندگی سیاسی گرفتار سردرگمی و سرگشتگی بود. زیرا به جای غرب و متافیزیک غربی و بشرانگارانهای که نفی میکرد تفکر دینی و معنوی ایجابی مشخصی را قرار نمیداد و اساساً آن را نیافته بود. اما هیدگر بهعنوان یک متفکر عمیق منتقد غرب مدرن و اساس تفکر متافیزیکی، زماناً و ذاتاً مقدم بر طیف رنگین و متکثر پستمدرنیستها [از ریچارد رورتی و ماکس هورکهایمر گرفته تا ژایک دریدا و هانس گادامر] میباشد و دیگران هر یک به طریقی از او ملهم و متأثر گردیدهاند و رویکرد انتقادی این تفکر نیز صورتی بنیادین و رادیکال در نقادی اساس ساختار تفکر و تمدن غربی دارد.
هرچند که باید گفت هیدگر به دلیل عدم اتصال کامل و اصیل به تفکر قدسی دینی و رویکرد ایمانی خدامدارانه در نهایت محبوس و اسیر مرزهای تفکر غربی و اقتضائات آن باقی ماند، اما بیش از هر متفکر معاصر غربی دیگر امکان دور شدن از سیطرهی متافیزیک نیستانگار و پرسش از آن را یافت اما به هر حال او همچنان فاقد وجه ایجابی و دینی روشن و مستحکمی بود. و عبور از ساحت نیهیلیسم متافیزیک غربی و صورت نفسانیتمدار اومانیستی آن جز با توسل به نوار هدایت تفکر ولایی و بهرهمندی از بارقههای تعالیم قدسی وحیانی که در هیئت تعالیم قرآن و اهل بیت(ع) تجلی یافته است ممکن نمیگردد.
به هر حال و هرچند که میدانیم به کار بردن تعبیر پستمدرن برای تفکر هیدگر امر غیردقیق و مسامحهآمیزی است جهت آسان کردن طبقهبندی اصلیترین رویکردهای انتقادی در اندیشهی معاصر غربی و نیز به دلیل تأثیرپذیری چشمگیر و واضحی که همهی پسامدرنیستهای پس از هیدگر از او داشتهاند آرای او را در چارچوب رویکردی پستمدرن دستهبندی نمودیم.
در این مقاله فرصت پرداختن حتی مختصر به آرای مارتین هیدگر وجود ندارد، از این رو به گونهای فهرستوار اصلیترین رئوس مباحث و رویکردهای مورد نظر او را فقط نام میبریم: [6]
1ـ اعتقاد به اینکه تاریخ متافیزیک غربی بر پایهی اشتباه و خطای موجودانگاری و غفلت از وجود بنا گردیده است.
2ـ اعتقاد به اینکه تاریخ متافیزیک در غرب و کل تاریخ غرب بهویژه در عصر مدرن تاریخ بسط نیستانگاری است.
3ـ طرح نقادانهی رویکرد اومانیستی بشر.
4ـ اعتقاد به تمامیت یافتن تاریخ غرب و فرا رسیدن زوال مدرنیته.
5ـ هیدگر در جستجوی شاعر متفکرانی است که فراتر از سوبژکتیویته بیندیشند و تفکر دیگری را تأسیس نمایند. هیدگر خود را رهآموز آن تفکر دیگر که در آینده ظهور خواهد کرد میدانست.
6ـ هیدگر اساساً به پرسش نقادانه میپردازد و از وجه ایجابی امور چیزی نمیگوید. از فحوای سخن او در مصاحبه با اشپیگل اینگونه برمیآید که به وجود خدایی نجاتدهنده اعتقاد دارد و تنها راه رهایی از وضع موجود را توسل به آن میداند.
7ـ هیدگر به هیچ یک از ایدئولوژیهای مدرن باور ندارد و معتقد است که بشر در عصر مدرن و تحت سیطرهی سوبژکتیویسم "بیخانمان" گردیده است.
8ـ هیدگر شناخت آدمی یا به تعبیری "دازاین" را راه نزدیک شدن به وجود میداند.
9ـ هیدگر منتقد روح استیلاجو و ویرانگر تکنولوژی مدرن و جوهر تکنیکی علوم جدید است.
آنگونه که از شواهد و قراین و آثار و سیر در زندگی هیدگر به دست میآید، هرچند که او عمیقاً کوشیده بود تا حجاب غفلت نفسانیت مدرن را خرق نماید اما گویا در شناخت و درک ذخایر عظیم معارف قدسی و دینی اسلامی توفیقی نداشته است. او متفکری منتقد و ژرف اندیش و نسبت به وضع موجود معترض بود که گویا در نیافت یگانه راه عبور نظری و عملی از ساحت نیستانگاری متافیزیکی و اومانیستی ایمان عمیق دینی و پیروی از مسیر حیات طیبه است.
ج ـ 2) مکتب فرانکفورت؛ آمیزش مؤلفههای پسامدرنیستی با مارکسیسم
گرایشی که در اندیشهی فلسفی و جامعهشناختی معاصر غربی به نام "حلقهی انتقادی" یا "مکتب فرانکفورت" معروف گردیده است ریشه در فعالیتهای مطالعاتی یک مؤسسهی علوم اجتماعی وابسته به دانشگاه فرانکفورت دارد که تأسیس آن به سال 1923م برمیگردد اما نقطهی اوج فعالیت و شکوفایی آن سالهای دهه 1930م و بویژه دهههای 50 تا 80 قرن بیستم در آلمان و آمریکا بوده است. اعضای "مکتب فرانکفورت" را گروهی از نویسندگان و پژوهشگران علوم اجتماعی تشکیل میدادند که علیرغم تنوع دیدگاهها و برخی اختلافات در چند محور اصلی با هم اشتراک نظر و یا همسویی تقریبی داشتند.
نامآورترین چهرههای مکتب فرانکفورت "ماکس هورکهایمر" (م.1973م)، "تئودور آدورنو"[7] (م.1969م)، هستند که این دو به صورت مشترک کتاب "دیالکتیک روشنگری" را در نقد عقلانیت ابزاری و اساس جوامع صنعتی مدرن و نظام تکنیکی و استیلاجو و اعتباری علوم مدرن و رژیمهای سلطهگر دموکراسی ـ لیبرال و سوسیالیسمهای مارکسیستی تألیف و منتشر کردند، از دیگر نامآوران این حلقه "والتربنیامین" (م.1941م) و "هربرتماکوزه" (م. 1979م) میباشند.
آرای مشترک مکتب فرانکفورتیها عمدتاً حول نحوی تفسیر هگلی از مارکسیسم و ارائه انتقاداتی پستمدرنیستی نسبت به تکنولوژی و نظام تکنوکراسی ساختار وهمآلود علوم مدرن سیطرهی تحمیقآور رسانهها در جوامع غربی و ماهیت توتالیتاریستی رژیمهای لیبرال ـ سرمایهداری و سوسیالیسمهای بوروکراتیک قرار گرفته است.
نویسندگان مکتب فرانکفورت ماتریالیست بوده و اکثراً تمایلات گوناگون مارکسیستی داشتند که آن را بهگونهای "نئومارکسیستی" و آمیخته با برخی آرای فرویدیستی بیان میکردند. هورکهایمر مارکوزه و برخی دیگر از فرانکفوتیها در دورهای از زندگی خود شاگرد هیدگر بودهاند که بعدها به انتقاد از او پرداختهاند. تقریباً همهی اعضای مکتب فرانکفورت نویسندگانی یهودی بودند و همهی آنها باورهای سکولاریستی و ماتریالیستی دارند.
اگرچه نویسندگان مکتب فرانکفورت در بسیاری موارد انتقادات بسیار جالب و بعضاً عمیق و پرشوری یا نسبت به تمدن مدرن و رژیمهای لیبرال ـ دموکرات و سوسیالیستی وارد میکنند اما به لحاظ مبنایی عمیقاً ریشه در خاک متافیزیک نیستانگار غربی و مراتبی از اندیشهی اومانیستی داشته و بدان تعلق خاطر اساسی دارند. از این رو باید گفت اگرچه استفاده از ظرفیتها و پتانسیل رویکرد انتقادی آنان نسبت به غرب مدرن بسیار جذاب و مفید است اما نباید فراموش کرد که اعضای "حلقهی انتقادی" اساساً به ساحت تفکر غربی و متافیزیک مدرن تعلق دارند و حتی به اندازهی هیدگر و یا نصف او از کانون نیستانگاری غربی دور نشدهاند. از همین روست که علیرغم انتقادات پرشور و شعارهای بعضاً رادیکالی که مطرح میکنند در لحظهی سرنوشتساز نظراً و عملاً مدافع نظام سیطرهی غربی بوده و بهعنوان جریان فکری متعلق به آن عمل میکنند.
مکتب فرانکفورتیها بیبهره از بارقههای مذهبی و حتی معنوی بوده و در نظام اخلاقی خود مروّج گونهها و مراتب بیبند و باری سکولاریستی میباشند. اینها غالباً وجه نقادانه و سلبی نسبت به شرایط کنونی جوامع صنعتی دارند و هیچ آلترناتیو بهویژه آلترناتیوی دینی یا معنوی و ورای مرزهای تفکر غربی سراغ ندارند. در خصوص ارتباطات مشکوک برخی چهرههای مهم این رویکرد با سازمانهای فراماسونری و برخی محافل زرسالار غربی حرف و حدیثهایی وجود دارد که بیانگر تمایل تاکتیکی و یا استراتژیکی برخی باندهای قدرت در آمریکا برای استفاده از این جریان علیه مارکسیسم روسی میباشد.
به هر حال بسیاری از مؤلفههای رویکرد پسامدرن [و نه همه آنها] در آرای متفکران اصلی این مکتب وجود دارد؛ و به همین دلیل آنها را در چارچوب رویکرد پسامدرن تقسیمبندی نمودیم.
همانگونه که گفتیم بسیاری از انتقادات و نقادیهای برخی نویسندگان این حلقه نسبت به ساختارهای اقتصادی و مکانیسمهای اعمال سلطه و نظام تحمیقگر رسانهای و روح تخدیرکنندهی موسیقی پاپ غربی میتواند بسیار مفید و قابل استفاده باشد.
ج ـ 3) میشکل فوکو؛ یک پستمدرن آنارشیست
"میشل فوکو" متفکر معاصر فرانسوی (1984ـ1926م) نمونهی یک پستمدرنیست است که از مارکسیسم آغاز گرده و نهایتاً به نسبیانگاری افراطی و مخالفت هرج و مرجطلبانه با هر نوع سازمان و نیستانگاری تمام عیار معرفتی و اخلاقی میرسد. فوکو از نیچه مارکس فروید و نیز تا حدود زیادی هیدگر تأثیر پذیرفته است.
اساس اندیشهی فوکو بر نسبیانگاری و عدم یقین معرفتی و اخلاقی کنکاش در ماهیت "قدرت" قرار دارد. فوکو از آرمانگرایی و مبارزهطلبی سیاسی ـ اجتماعی و تلاش به منظور بنا کردن یک سامان جدید کاملاً روی برتافته است. او اساساً اعتقادی به وجود "حقیقت" "عدالت" موازین و احکام ثابت اخلاقی و هیچ نوع باور متعالی و فراگیر و ابدی ندارد. فوکو انتقادات جالبی نسبت به تمدن مدرن مطرح میکند و بویژه آنجا که باطن قدرتطلبانهی "دانش مدرن" و شاکله و چگونگی پیرریزی و پیدایی "علوم انسانی" را عیان میکند و یا با تاختن بر سوبژهانگاری دکارتی مرگ قریبالوقوع "بشر" اومانیست را اعلام میکند دارای آموزههای قابل تأملی است. اما اساس و روح اندیشهی فوکو [علیرغم انتقادات تیز و تندی که بر سوبژکتیویسم دکارتی وارد میسازد] همچنان سوبژکتیویستی است.
فوکو معترضی سترون است که اگرچه با تکیه بر قدرت نفی نیهیلیستی علیه تمدن مدرن بانگ اعتراض بلند میکند اما چون با هر نوع آرمانگرایی و تعالیخواهی و مبارزه و اعتقاد به وجود حق و عدل مخالف است و چون بهگونهای شکاکانه و فردی و نسبینگر و جزئی و از منظری نیستانگارانه و سلبی محض و به صورتی هرج ومرجطلبانه فقط به نفی و انکار میپردازد در نهایت خود و مخاطب خویش را منفعل و سرگردان [اما ناخشنود و با اعتراضی آرام و در خود فرورونده] تسلیم سیطرهی زندگی مدرن رها میسازد.
نسبیانگاری فطرتگریزی و ستیز بیمارگونه با عقل بدیهی و هر نوع سامان استوار و جهتدهنده و عقلانی و اخلاقی و اعتقادی و معنوی و معرفتی در اندیشهی فوکو تجسم انحطاط مدرنیته و جلوهای از جلوات ظهور نیستانگاری خود ویرانگر پسامدرن است. فوکو عمدهی توجه خود را به مقولهی نسبت میان "دانش" و "قدرت" معطوف میکند و میکوشد تا از نویسندگان و دیگر افراد [تحت لوای ایدئولوژی سیتیزی و مخالفت با هر نوع نظام اندیشه جزمی] مسئولیتزدایی نماید.
فوکو در یقینیات تفکر مدرن تردید میکند و همهی اصول و مفروضات آن را مورد خدشه و نفی و انکار قرار میدهد اما خود و مخاطب خود را در خلا و بهگونهای معلق و اسیر بیمعنایی و بحران هویت و میل بیمارگونه به هرج و مرج و همچنان محکوم و پذیرای زندگی مدرن رها میکند. هرچند بحران مرگ و زوال مدرنیته وقتی در اندیشه فوکو منعکس میگردد به آرای او سیمایی مأیوس و مضطرب و بیهویت میبخشد. بیهویتیای که حکایتگر انحطاط نیستانگاری خودویرانگری است که نیچه از آن سخن گفته بود و فوکو یکی از نمونههای مجسّم آن است. اما به هر حال در آرای فوکو و به ویژه برخی رویکردهای انتقادی او نسبت به شئون و مظاهر تمدن مدرن به ویژه مقولهی ماهیت قدرتطلبانه تمدن اومانیستی و دانش مدرن نکتههای مفید و قابل استفاده و جالبی وجود دارد.
ج _4) پسامدرنیستهای نوسوفسطایی واپسین تبلور انحطاط غرب
نویسندگانی چون "فرانسوا لیوتار" (1998م) "ژان بودریار" "ژیل دلوز" (1995م) "فلیکس گاتاری " (1992م) "ایهاب حسن" "هانس گئورگ گادامر" (2002م) و از همهی اینها بیشتر "ژاک دریدا" [8] علیرغم تفاوتها و اختلاف نظرهای بسیاری که با یکدیگر دارند در این امر که بازتابندهی اصلیترین و در مواردی تمامی ویژگیهای اندیشهی پستمدرن هستند با یکدیگر اشتراک و همسویی دارند.
در این مقال مجال بررسی حتی مختصر آرای اینها نیز وجود ندارد. اجمالاً میتوان گفت که تفکر غربی در صورت نیستانگاری پسامدرن خود در آرای برخی از این افراد (مثلاً دریدا گادامر لیوتار) گرفتار انحطاط خودویرانگر تام و تمامی گردیده است. در آرای نویسندهای چون دریدا تفکر مدرن به نفی کامل خویش برخاسته است و ماهیت پارادوکسیکال و از هم پاشیده و بیسرانجام آرای او و نیز محتویا عبث و سوفسطاییمآب آن به خوبی نشاندهندهی بحران و انحطاط و فراتر از آن مرگ تفکر فلسفی در غرب مدرن است.
باطن آرای کسانی چون دریدا و گادامر در واقع نحوی روایت ویرانی و انحطاط و سیطرهی جهلاندیشی در تفکر معاصر غربی است. اینان نمود و نماد انحطاط متافیزیک غربی و به تمامیت رسیدن تفکر در واپسین دوران مدرنیته و سیطرهی جهلاندیشی سوفسطاییمآبانه در روزگار احتضار غرب مدرن و به عبارتی پسامدرن هستند. آرای این نویسندگان تبلور نیستانگاری خودویرانگر پسامدن است که به زبانی پیچیده و در هیئتی لفاظانه اما باطناً بیمعنا از مرگ خود سخن میگوید. همانگونه که ظهور و سپس سیطرهی سوفسطائیان در قرن پنجم و چهارم قبل از میلاد اعلام رسمی انحطاط و سپس زوال تمدن یونان باستان بود امروزه از آرای پستمدرنیستی و سوفسطاییمآب دریدا و گادامر بانگ انحطاط تمدن غرب به گوش میرسد. برای شنیدن این بانگ باید از ظاهربینی و سیطرهی عادات و مشهورات و سلطهی ادبیات رسانهای غرب عبور کرد و ژرفاندیشانه و دلآگاهانه به تفکر در ماهیت تمدنی که غروب کرده است اندیشید.
د. ما و اندیشهی پستمدرن
از آنچه تا به حال آوردیم مشخص شد که دورهی پستمدرنیسم واپسین دوران انحطاط تمدن غرب مدرن و اندیشهی پسامدرن روایت اضطرابآلود و خودآگاهانه پریانی و مرگ متافیزیک غربی و تفکر اومانیستی است. پسامدرنیسم ریشه در خاک غرب مدرن و نیستانگاری متافیزیکی دارد و مرحلهای از بسط آن است، منتها مرحلهی پژمردگی و پیری و زمستان و ویرانی آن. بنابراین اندیشهی پسامدرن به گونهای ماهوی و مبنایی با تفکر اسلامی تفاوت دارد. اما بسیاری از انتقادات متفکران پستمدرن نسبت به اصول و مبانی تفکر غربی و مظاهر و شئونات تمدنی آن میتواند برای جنبش بیداری اسلامی در مسیر شناخت حقیقت آموزنده و مفید باشد.
کلیت اندیشهی پسامدرن و وضعیت پستمدرن و پریشانی و یأس و اضطراب حاکم بر آن چونان آیینهای تمامنماست که زوال محتوم شرک اومانیستی را به تصویر کشیده است. گرچه در جهان امروز غربیهای پسامدرن و غربزدههای مدرن و شبهمدرن در جایگاهها و نقاط مختلف و نسبتهای متفاوتی نسبت به باطن مدرنیته را گرفتهاند اما به دلیل جهانی شدن سلطهی غرب و سیطرهی فراگیر آن در همهی نقاط این سیاره و نیز نظام درهم تنیده و شدیداً مرتبط سیارهای که پدید آمده است یک جامعهی در حال کشمکش با استیلای شبهمدرن (مثل ایران) فارغ از حضور و نفوذ امواج نیستانگاری خودویرانگر پسامدرنیستی نبوده است و نیست؛ چنانکه جامعهی غربزدهی مدرنی چون کره جنوبی بهگونهای دیگر با هجوم امواج انحطاط پسامدرن دست به گریبان است.
بنابراین ایران بهعنوان ام القرا و کانون بیداری اسلامی با تکیه بر انرژی و فرصت عظیمی که انقلاب اسلامی آزاد کرده یا پدید آورده است پرچمدار حرکت به سوی احیای هویت اصیل دینی و عبور از منجلاب طاعونزدهی شبه مدرنیته است. [از هنگام وقوع انقلاب بزرگ اسلامی این کشمکش و ستیز مابین احیای اندیشهی اصیل اسلامی از یکسو و ساختارها و گرایشهای شبهمدرن از طرف دیگر آغاز گردیده است و اینک در شرایط مهم و حساس خود به سر میبرد. انشاءالله که این مبارزه قرین پیروزی اسلام اصیل باشد.] از این منظر ایجاد و بسط و تعمیق شناخت عمیق تئوریک و خودآگاهی انتقادی نسبت به ماهیت مدرنیته در همهی شئون و مراتب و مراحل و وجوه آن [و به تبع آن بسط و تعمیق شناخت انتقادی عمیق] نسبت به پستمدرنیسم بهعنوان اندیشهی دوران احتضار و انحطاط غرب معاصر یک ضرورت و تکلیف جدّی است.
بیتردید تکوین خودآگاهی انتقادی نسبت به تفکر غربی و اندیشهی دوران احتضار آن (پسامدرنیسم) از عوامل مؤثر در پیشبرد مبارزهی اصیل اسلامی و انقلابی در ایران و جهان و عبور از تونل وحشت منجلاب طاعونزدهی شبه مدرنیتهی سکولار و استیلای استکباری غرب امپریالیستی در کشور ماست. امید که هر کس بسته به بضاعت و توان خود در این مسیر کوشا باشد. انشاءالله