دکتر محمدتقی کرمی / عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مواجهه شرق یا اسلام با غرب مسئلهای است که در مدت دویست سال ذهن و زبان جوامع شرقی و اسلامی را به خود مشغول کرده است. ایرانیها، که نسبت به دیگر ملیتهای اسلامی دیرتر با این مسئله مواجه شدند، یکی از دو رویکرد محور قرار دادن غرب یا اسلام را برگزیدند. این دو رویکرد، که هر یک جریانهای خردتری را دربرمیگیرد، در این دویست سال رودرروی هم ایستاد و بهویژه با پیروزی انقلاب اسلامی وارد عرصه سیاست شدند. ورود این دو رویکرد کلی به عرصه سیاست، مسئله جدیدی را برای ما مطرح کرد که به نسبت میان دین و دولت در دنیای مدرن مربوط میشد. ولایت فقیه و حکومت دینی تا سکولاریته ناب یا حتی لائیسیته دیدگاههایی بودند که پیروان این جریانها در برابر مسئله نسبت دین و دولت در ایران مطرح کردند. در این میان عدهای بودند که در برابر سکولاریسم و امکان سازش آن با اسلام دو نظر مخالف میدادند؛ به نظر دستهای از آنها اسلام با سکولاریسم سر سازش ندارد، اما گروه مقابل معتقد بود اصلاً اسلام ذاتاً سکولار است و نیازی نیست که ما خودمان را به عقب بیندازیم تا اسلام را سکولار کنیم.
آن گروهی که جانب سکولاریسم را میگرفت و آن را در ایران تحققپذیر میدانست، در توجیه این نظر خود، به شبیهسازی حکومت دینی در ایران با قرون وسطی دست میزد. با این توجیه بود که معتقدان به این دیدگاه میگفتند: همانگونه که قرون وسطای مسیحی به شکست منتهی شد، حکومت دینی در ایران نیز شکست خواهد خورد؛ یعنی گویی تجربه حکومت دینی در هر کجای جهان، لاجرم مصداق و مثال حکومت دینی در غرب خواهد بود و چون در آنجا این نظام به شکست منتهی شده است، در هر جای عالم این اتفاق رخ دهد، فرجامی جز شکست نخواهد داشت.
اما در تحلیل دیدگاههایی که در مقام سازگاری اسلام و سکولاریسم یا ناممکن بودن آن بودند یا دیدگاههایی که حکومت دینی در ایران را مشابه حکومت کلیسایی در قرون وسطی میدانستند باید گفت که آنچه همه این جریانها را با مشکل مواجه میکرد. دقت نکردن در مفاهیم غرب مدرن از جمله مدرنیسم، سکولاریسم، اومانیسم و... بود.
معنای مدرنیته و مفاهیم پایهای آن
در فهم معنای واژگان یاد شده، گاه ترجمه تحتاللفظی آنها مبنا قرار میگیرد و گاه لوازم آنها زمانی که از شیوه نخست برای روشن کردن مفهوم آنها استفاده میشود، در تعریف فردگرایی، از اصالت فرد و اینکه فرد محور حقوق، امتیازات و برخورداریهاست و برخورداریها از آن اوست سخن به میان میآید و انسانگرایی محور بودن انسان در همه امور، بهویژه در تعیین ارزشها و غایات، معنا میشود. جهانی بودن، عرفیسازی، جدایی دین و دولت، نفی دین در عرصه سیاست هم عباراتی است که در تعریف تحتاللفظی سکولاریسم کاربرد مییابد. در حالت دوم سکولاریسم ترجیح دنیا بر آخرت، عرفی کردن دین، و جدایی دین و دولت معنا میشود. در واقع همان تعاریف قبلی، که گاهی به لفظ نسبت داده میشود، گاهی نیز لازمه سکولاریسم بهشمار میآید.
جالب اینجاست که بعضی وقتها معانی یادشده به جای یکدیگر هم به کار میروند؛ برای مثال تعاریفی که برای اومانیسم یا انسانگرایی بیان میشود دربرگیرنده همان عباراتی است که برای معنابخشی به واژه فردگرایی به کار میرود. اما اگر ما بخواهیم به عمق معنایی واژگان یادشده پی ببریم و آنها را درک کنیم، نه معنای تحتاللفظی به کارمان میآید و نه معنایی که با توجه به لوازمشان مطرح میشود. آنچه در این میان سودمند است و ما را در پی بردن به چیستی این واژگان یاری میدهد رویکرد سلبی است. به سخن دیگر ما پیش از اینکه بگوییم اومانیسم و سکولاریسم چیست، باید بگوییم آنها چه چیزهایی نیستند. مدرنیته، قبل از اینکه در ذهن ما مفهوم ایجابی داشته باشد، مفهوم سلبی دارد؛ یعنی به جای اینکه بگوییم مدرنیته چه چیز هست معمولاً میگوییم مدرنیته رفع سنت است. به نظر من این رویکرد در مورد مدرنیته تقریباً درست است و ما میتوانیم در تعریف مدرنیته و نیز مفاهیم پایهای آن همچون سکولاریسم و اومانیسم از آن استفاده کنیم. در چنین رویکردی، نخست مشخص میکنیم که این مفاهیم طرد و نفیکنندۀ چه چیزهایی هستند و جلوی چه افقهای معنایی را در دنیا میبندند. زمانی که حیطه این نفیکنندگی و در واقع وجه سلبی مفاهیم یادشده مشخص شود، چیستی و دامنه شمول آنها هم مشخص میگردد. به عبارت دیگر چه سلبی مدرنیته و مفاهیم پایهای آن عین وجه ایجابی آنهاست!
به لحاظ تاریخی مدرنیته و مفاهیم اصلی آن طردکنندۀ دورۀ تاریخی ماقبل خود هستند. بنابراین ویژگیهای دورۀ ماقبل میتوانند در فهم چیستی مفاهیم پایه مدرنیته به ما کمک کنند. اما در اینجا با این مشکل روبهروییم که دورۀ ماقبل مدرن را از نگاه غرب مدرن میشناسیم. در واقع ما معمولاً وقتی میخواهیم غیریتهای مدرنیته را بشناسیم و بفهمیم، باز به بستر و فضایی رجوع میکنیم که مدرنیته برای ما درست کرده است و در همان بستر و فضا، غیریتهای مدرنیته را میفهمیم. در شناخت قرون وسطی هم قرون وسطایی را میفهمیم که مدرنیته معرفی کرده است. این قرون وسطی را مدرنیته عصر ظلمت، تیرگی و تباهی به راحتی انجام نشده است. همین موضوع نشان میدهد که قرون وسطی آن چنان نیست که تاریخنویسان عصر مدرن ادعا میکنند. اما با وجود چنین اطلاعی، آگاهیهای تاریخی ما مرهون مدرنیته است.
تاریخهای عصر مدرن حدود هفت ویژگی را برای قرون وسطی برمیشمرند. این ویژگیها که مختص این دوره هستند در دوره مدرنیته نفی و طرد شدهاند. بنابراین با شناخت آنها میتوانیم بگوییم مدرنیته چه چیزهایی نیست. اما آنچه بیان آن پیش از برشمردن این ویژگیهای قرون وسطی یا ویژگیهای نفیشده در دوره مدرنیته، ضرورت دارد، منحصر به فرد بودن این ویژگیهاست. درواقع این خصیصههای قرون وسطی فقط به آن دوره منحصر است و همین انحصار قرون وسطی را دورهای ویژه و تکرارناپذیر در تاریخ ساخته که در هیچ جای عالم نه در کلیت تکرار شده است و نه در جزئیت. به دلیل همین تکرارناپذیری، تمدن نفیکننده این دوران و مفاهیم طردکننده آن هم منحصربهفرد هستند و در هیچ جای دیگری امکان ظهور ندارند؛ چون آنچه طرد میشود در سیرورت آنچه ایجاد میشود مؤثر است. اگر آن چیزی که طرد میشود سابقه تاریخی د رجای دیگری نداشته باشد، آن چیزی هم که ایجاد میشود تکرارناپذیر نیست؛ اگر هم تکرار شود، نسخه ناقصی از آن خواهد بود. مدرنیته و مفاهیم سازنده آن در هیچ جای دیگری امکان ظهور ندارند؛ چون این تمدن و مفاهیم آن طردکننده ویژگیهای قرون وسطی هستند که در هیچ کجای دیگری اتفاق نیفتاده است.
ویژگیهای قرون وسطی
1. اقتدارطلبی با مرجعیتگرایی
اقتدارطلبی یا مرجعیتگرایی به این معناست که در ساحت اندیشه و سیاست، حقوق افراد، افعال و کردار و حتی اندیشههای آنها را در جایی مستند میکنند، و این استناد در مقام حجیت و کارآمدی است؛ یعنی در همه ساحتهای ممکن این اقتدار وجود دارد. این یکی از ویژگیهای منحصربهفرد قرون وسطی است که در جایی تکرار نشده است. اگرچه به نظر من بخشی از این اقتدارطلبی یا مرجعیتباوری در دنیای شرق و اسلام هم بوده، در کلیت خود آنچنان که در قرون وسطی وجود داشت در جای دیگری پدید نیامده است. یکی ازنشانههای این تکرارناپذیری هم آثار نگاشته شده در این دوره است که بیشترحاشیه و تعلیقه هستند. زمانی که بیشتر نگاشتهها حاشیه و تعلیقه باشند، این حقیقت آشکار میشود که تفکر در آن زمان فقط به تفسیر کلام تمرکز کرده است. نگارندگان در این زمان، دیدگاه خود را به سخن ارسطو، افلاطون یا کتاب مقدس مستند میکردند و میگفتند: حرف من درست است؛ چون مطابق حرف افلاطون، ارسطو یا کتاب مقدس است. حال اگر آنها برای بحث خود، افزودن بر تطابق آن با مطالب کتاب مقدس، دلیلی میآورند، این دلیل فضل بهشمار میآمد و نه معیار؛ یعنی اگر نها دلیل هم نمیآوردند بحثشان بحث تامی بود و وظیفهای نداشتند دلیل بیاورند، و در صورت بیان آن، کار فضلی انجام داده بودند.
2. خدامحوری یا الهیاتباوری
در قرون وسطی الهیات به مجموعهای از اعتقادات مسیحی گفته میشد (این در حالی است که الهیات در معنای اسلامی تا قرن سیزدهم به فلسفه اولی یا متافیزیک گفته میشد)؛ البته این الهیات تئوریزه شده بود. الهیات مسیحی، هرچند تفکرات و فلسفه ارسطو و افلاطون بود، در کلیسای مسیحی تئوریزه شد. در واقع کلیسای مسیحی افکار افلاطون و ارسطو را وام گرفت و آنها را مسیحی کرد و به خدمت خود درآورد. به این ترتیب ادبیاتی فراهم شد که به آن الهیات میگفتند. این الهیات محور همه چیز بود. در قرون وسطی، که کلیساهای مسیحی یگانه نهاد علم و دانشگاه بهشمار میآمد، الهیات پایه اصلی آموزش بود. البته این به معنای خلاصه شدن آموزش به الهیات نبود و در این مدارس کلیسایی فیزیک، شیمی و پزشکی هم آموزش داده میشد، اما این دروس با قید الهیات مطرح میشدند؛ یعنی الهیات و پزشکی، الهیات و فیزیک و... نامی بود که برای آنها به کار برده میشد.
دانشآموزانی که در این مدارس آموزش میدیدند به دو گروه تقسیم میشدند؛ یک گروه فقط الهیات میخواندند، اما گروهی دیگر افزون بر الهیات گرایش دیگری را هم فرا میگرفتند. نکته جالب اینجاست حکه افرادی که فقط الهیات میخواندند بر آنهایی که الهیات و پزشکی با الهیات و شیمی میخواهندند شرافت داشتند و در نظام ارتقای دانشگاهی تقدم با آنها بود. سهم الهیات در زندگی علمی قرون وسطی به همینجا خلاصه نمیشود، بلکه در آن برهه از زمان مجموعهای از آنچه کتاب مقدس، و افلاطون و ارسطوی مسیحی شده بیان کرده بودند معیار و ارزش حاکم بر تولید علم بود. در این وضعیت فرد زمانی میتوانست بگوید من یک گزاره علمی را به جهان علم عرضه کردم که بتواند از ذخیره الهیاتی خودت گزارهای در تأیید آن بیاورد یا لااقل در ذخیره الهیاتیاش گزارهای علیه این یافته علمی نباشد. در این نظام فکری، شیمی، فیزیک، و هندسه به شرط آن محترم بودند که الهیات آنها را تأیید کند یا لااقل رد نکند.
نسخه ناقص این الهیاتمحوری را در جهان اسلام میتوان یافت و گفته ملاصدرا در جلد نهم اصفار را نمونه آورد که درباره ابنسینا میگفت: من تعجب میکنم از انسان نابغه حکیمی چون ابنسینا که چگونه به خودش اجازه داده است در حوزه پزشکی کار کند. هرچند ملاصدرا همواره احترام ابنسینا را نگه داشته و همیشه با جملات و تعابیر خیلی بلندی از این فیلسوف یاد کرده، این ایراد را بر او وارد کرده که به سراغ پزشکی و به قول خودش امور کثیف (به معنای مادی) رفته است. تدبیر بدن کاری مادی بود که از نظر ملاصدرا فردی با عظمت ابن سینا نباید مسائل مجرد و نظری را رها میکرد و به دنبال آن میرفت. با وجود این نسخه ناقص، هیچگاه الهیاتباوری در کلیات خود در هیچ کجایی از عالم غیر از قرون وسطی مطرح نشده است و این موضوع را از لحاظ تاریخی هم میتوان اثبات کرد.
3. ایزدسالاری
مراد از ایزدسالاری تعلق داشتن حق حاکمیت به خدا یا نماینده اوست. هرچند چنین واقعیتی در جاهای دیگر هم اتفاق افتاده است. این حق حاکمیت خدا در قرون وسطی معنای خاصی دارد که در سه بحث دیگری که در ادامه بیان خواهم کرد، انسجام معقولتری پیدا میکند.
4. دوئالیستیک بودن یا ثنویتگرایی و دوگانهانگاری
جهانبینی در قرون وسطی ثنویتگرا بود. این ثنویتگرایی از نوع ثنویتگرایی افلاطون بود. افلاطون عالم را دارای دو سطح میدانست؛ یکی از این سطوح عالم ماده نام داشت و دیگری عالم مثال. عالم ماده همین عالمی است که در آن تنفس میکنیم. این عالم با تمام طول و عرض خود سایهای از عالم دیگر است که افلاطون آن را عالم حقایق یا مُثُل مینامید. رابطهای که افلاطون میان این دو عالم برقرار کرده رابطه علّی است. آنچه شما در عالم ماده میبینید یک صورت پنهان دارد که همین صورت اصل است؛ یعنی به نظر افلاطون اگر من دستم را بلند میکنم و این شیشه را بالا میآورم، به این خاطر است که مُثُل من در عالم دیگری این عمل را انجام داده است. بر این اساس در تفکر افلاطون معرف حقیقی، معرفت به عالم مُثُل است نه عالم ماده. این ثنویت زمانی که وارد تفکر مسیحی شد عالم مُثُل ملکوت آسمان و مملکت عیسی نام گرفت. در این تفکر، عالم ماده صورتی از عالم ملکوت است و انسانها در این عالم در زندان هستند. هر فردی که در زندان است خانهای دارد و در آرزوی بازگشت به آن خانه است. خانه و موطن اصلی انسانهای زندانی در این عالم هم عالم ملکوت است. این ثنویتگرایی هم مختص قرون وسطی است و در اندیشه شرقی و اسلامی جایی ندارد.
5. انداموارگی یا ارگانیسیسم
انداموارگی به این معناست که اولاً در جامعه و الهیات مسیحی فرد مورد توجه و خطاب نیست. سعادت در دنیا یک امر وهبی است؛ یعنی امری است که خدا به انسانها میدهد. انسانها به دلیل سرشت ذاتاً گناهکارشان مستحقق بخشش نیستند و چون پدر آسمانی به زمین آمده و خونش ریخته شده در نتیجه امید است که انسانها بخشیده شوند. بنابراین عمل فردی مؤثر نیست. در این الهیات، جامعه در حکم پیکری است که افراد اندام آن بهشمار میآیند. اگر فرد در درون این پیکر به وظیفه خود عمل کند، این پیکر به سعادت میرسد و اگر چنین نکند، راه شقاوت را در پیش خواهد گرفت. در صورتی که این پیکر سعادتمند شود، فرد هم به سعادت خواهد رسید، اما شقاوت جامعه، شقاوت فرد را هم سبب خواهد شد. در نظام فکری مسیحیت، فرد فقط باید بکوشد تا زمانی که در این دنیا هست در درون این اندام حرکت کند.
در این تفکر دولت پیکری جاندار است، روحانیان در حکم روح این پیکرند، امیر سر آن است و مجلس سنا قلب این پیکر. سایر مردم معده و اعضای دیگرند، حکام ولایات چشم و گوش و زبان اجتماع بهشمار میآیند، سپاهیان و مأموران فرومایه دست آن انگاشته میشوند و کشاورزان و پیشهوران پای آن هستند؛ پس رفاه و نیز پیشرفت جامعه در تقسیم کار و هماهنگی همه اصناف است.
6. غایتگرایی
وقتی فرد خود را عضوی از یک ارگان و پیکر میداند نگاهی غایتگرا پیدا میکند. در واقع لازمه نگاه ارگانیستی غایتگرا بودن است. مراد از غایتگرایی این است که فرد در خدمت ارگان جامعه باید غایت این ارگان را بشناسد. درواقع رسالت اصلی فرد در جامعه مسیحی غایتشناسی است. این غایت هم نباید شخصی باشد؛ زیرا غایت شخصی در این نظام معنا ندارد. این غایت را ارگان تشخیص میدهد که همان کلیساست. جنگهای صلیبی با همین منطبق بود که شکل گرفت. بسیای از مسیحیان در این جنگها، که بین مسلمانان و مسیحیان در گرفت، نمیدانستند برای چه میجنگند و قرار هم نبود بدانند. آنها همین که کلیسا میگفت: بجنگید میجنگیدند؛ زیرا به آنها گفته میشود که جنگیدن در مسیر دستیابی به اهداف و غایات ارگان ماست.
نتیجه دیگر ارگانیسم این بود که فرد جز در شرایط اجازه نداشت وظیفه پیکری خودش را تغییر دهد. همچنان که انگشت نمیتواند کار چشم را بکند، کشاورز هم حق ندارد از این نظام خارج شود؛ البته در قرون وسطی نظام کاستی وجود نداشت، اما نظام اقتصادی و سیاسی به گونهای بود که ارتقای شما در درون آن وقتی ممکن بود که کلیسا اراده میکرد. اگر کلیسا اراده میکرد، فرد میتوانست در این نظام ترقی پیدا کند، اما در غیر این صورت چنین ترقی و پیشرفتی ممکن نبود.
ویژگی دیگر این ارگان سلسله مراتبی بودن بود؛ یعنی در درون یک ارگان همچنان که در بدن انگشت اهمیت قلب را ندارد در جامعه مسیحی هم کسی که کشاورز است ارزش یک فرمانده لشگر را ندارد. این ارزش، فقط ارزش حقوقی و مادی نیست، بلکه حتی ارزش معنوی این افراد با هم تفاوت دارد.
7. رابطه انسان با جهان
در قرون وسطی انسان با جهان رابطه منحصر به فردی داشت. این رابطه همانند رابطه انسان با جامعه بود؛ یعنی همانگونه که انسانها در جامعه انسانی ارگاناند در طبیعت هم بخشی از این ارگان بهشمار میآیند. نظام فکری مسیحیت گرچه انسانمحور جهان و گل سرسبد هستی است، غایاتی دارد که همگی با غایات طبیعی هماهنگ است. اگر انسان میخواهد در عالم، به هدف خود، که کلیسا مشخص کرده است، برسد باید با طبیعت سازگار باشد و نمیتواند ساز مخالفت بزند. به دلیل همیت ـ دیدگاه است که علم قرون وسطی علم تفهمی است. ایان باربر این پرسش را مطرح کرده است: چه شد که علم در دنیای جدید به شکل جهشی شروع به رشد کرد؟ آیا استعداد انسانها یکباره شکوفا شد و انسانها یکباره خلاق شدند، ابزار علمی یکباره تولید شد؟ و... . او در پاسخ به این پرسش گفته است:خیر، تنها چیزی که تغییر کرد جهانبینی انسانها بود. در نظر باربر انسانها تا پیش از این به هرچه نگاه میکردند غایت آن را میدیدند، اما از این به بعد هر چه را میدیدند این پرسش را مطرح میکردند که من با این چه کاری میتوانم بکنم. اینگونه بود که انسان متفهم، انسان متصرف شد و وقتی که انسان از جایگاه تفهم به جایگاه تصرف رسید، علم جدید تولید شد و رشد پیدا کرد.
حال پرسش این است که چرا انسان متفهم انسان متصرف میشود؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت که انسان دیگر انداموار فکر نکرد؛ چون به جای اینکه خود را در جهان ببیند در برابر جهان میدید. او دیگر هماهنگی غایتش با غایات طبیعت را لازم نمیدید، بلکه معتقد بود: من غایت تعریف مینمایم و در جهان تصرف میکنم.
قرون وسطایی به ظاهر دینی
در قرون وسطی تناقضی وجود داشت که از بدنه ایمانگرا و ساختار غیرمذهبی آن ناشی میشد. جوامع غربی، گرچه در هزار ساله قرون وسطی، مدیریت کلیسا را تجربه کردند، اما این کلیسا، کلیسای غیردینی بود. گرچه مرجعیتباوری، ایزدسالاری، خداباوری از ویژگیهای این دوره بهشمار میآیند نگاهی به اعلامیههای واتیکان، نوع تعامل پاپ با اسقفها و کشیشها،گردش مالی کلیسا و... این واقعیت را آشکار میسازد که کلیسای قرون وسطی کلیسای مذهبی نیست. به همین خاطر است که رنسانس در اروپا با ادبیات و هنر آغاز شد و نخستین موضوعی که در این هنر مطرح گردید هجو کلیسا بود. هجو کلیسا موضوعی است که در زمانها، ادبیات داستانی، اشعار و حتی نگارگریهای این دوره به خوبی مشهود است. جالب اینجاست که در پنجاه سال حمله اهل هنر در فلورانس و بعد شهرهای دیگر مثل ناپل، یک نفر به عیسی مسیح، مریم عذری یا حتی مریم مکتبیه توهین نکرد. همین موضوع نشان میدهد که فهم رایج دین را از کلیسا تفکیک میکرد و این نهاد به ظاهر مذهبی را نماد دین مسیحیت نمیدانست. واقعیتی آن است که نهادی غیردینی (کلیسا) خود را در این مفاهیم پنهان کرده؛ یعنی روح را گرفته و قالبها را حفظ کرده بود.
سکولاریسم در غرب و شرق
قرون وسطی با این نظام فکریاش رویدادی منحصربهفرد در تاریخ بشر است که مدرنیته را در پی داشت. مدرنیته، همانگونه که گفته شد، نفیکننده مفاهیم پایهای قرون وسطی بود؛ بنابراین چون نفیشدهها منحصربهفردند، مدرنیته نیز رخدادی تکرارناپذیر بهشمار میآید. این تکرارناپذیری نه تنها کل مدرنیته، بلکه مفاهیم پایهایاش را هم دربرمیگیرد؛ زیرا این مفاهیم نیز برای نفی ویژگیهای قرون وسطی مطرح شدند و در تقابل با این ویژگیها شکل گرفتند. بر این اساس سکولاریته غربی سکولاریتهای تاریخی است که در هیچ جای دیگری امکان ظهور و بروز ندارد.
این سکولاریته نفی دوئالیستیک و ثنویتانگاری (به معنای افلاطونی نه دکارتی) است که در جای دیگری ظهور نداشته است. مفاهیم بنیادین تمدن غرب، هم همین وضع را دارند؛ یعنی فردگرایی نفی انداموارگی، و لیبرالیسم نفی سلسله مراتب موجود در قرون وسطی است؛ (البته شما ممکن است با سلیقه من همراه نباشید و مثلاً شما بگویید سکولاریته نفی انداموارگی است). بنابراین آنها نیز تکرارناپذیرند. در برابر این نظر که مفاهیم مدرنیته در جای دیگری امکان ظهور و بروز ندارند، ممکن است به عرفیگرایی و سکولاریسمی اشاره شود که در کشورهای غیراروپایی و بهویژه کشورهای اسلامی اجرا شده است، اما حقیقت آن است که این عرفیگرایی نسخههای غیراصلی یا تحمیلی غرب در جوامع دیگر است که حالت مانایی هم ندارد و دائماً ضد آن در درون خودش متولد میشود. به خاطر همین است که در کشورهای اسلامی بعد از هر موج عرفیگرایی، یک موج اسلامگرایی به شکلی بسیار قوی ظهور و بروز پیدا میکند در تحلیل این حرکتها باید به خاستگاه سکولاریسم در این جوامع اشاره کرد که تحمیلی و تزریق شده است و زاده بستر تاریخ این جوامع نیست؛ بنابراین ضد خودش را باز تولید میکند و دوباره این ضد هم ضد خودش ارا بازتولید خواهد کرد. آنچه در این میان اهمیت دارد این است که سکولاریسم غربی هیچگاه در این جوامع به وجود نخواهد آمد.1