تاریخ انتشار : ۲۳ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۸  ، 
کد خبر : ۲۴۵۹۳۳
مبانی نظری و سیر گسترش فرقه‌ای ناخوانده

وهابیت؛ درختی برای اختلاف

یعقوب توکلی مقدمه: برای کسانی که به مسائل جهان اسلام توجه دارند، بررسی فرقه‌های پدید آمده در بین مسلمانان دارای اهمیت است. یکی از این فرقه‌ها، جریان وهابیت است که امروزه به درخت اختلافی بین مسلمانان تبدیل شده است. آشنایی با سرچشمه و زمینه‌های اجتماعی و فکری، سیر ادامه حیات و گسترش این جریان، تأثیرات آن بر حوادث و متفکران جامعه اسلامی و همچنین چگونگی بهره‌بری استعمارگران از آن در زمینه پیشبرد اهداف خود، در شناخت این پدیده بسیار راهگشاست. در اولین اردوی آموزشی «اتحادیه بین‌المللی امت واحده»، نشستی درباره همین موضوع با حضور یعقوب توکلی برگزار شد. توکلی که کارشناس علوم سیاسی و روابط بین‌الملل و دارای تحصیلات حوزوی است، پژوهش‌های بسیاری در زمینه‌های گوناگون انجام داده است. همچنین سابقه تدریس در دانشگاه‌های شاهد، شهید بهشتی، سوره و فعالیت در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و مرکز پژوهش‌های مجلس در کارنامه او به چشم می‌خورد. گفتار زیر، حاصل انتقال معلومات و تجربه ایشان در جلسه یاد شده است.

اختلاف در جهان اسلام به زمان جانشینی پیامبر(ص) و تبدیل موضوع وصایت و امامت به خلافت در سقیفه بنی‌ساعده و سپس تبدیل خلافت به سلطنت در زمان معاویه، برمی‌گردد. در این دوران کسی که به جای پیامبر(ص) می‌نشیند، خود را سلطان می‌داند؛ سلطانی که جانشین پیامبر است با همه ویژگی‌هایی که پادشاهان دارند. این اتفاق منشأ چندگانگی میان مسلمانان شد و این چندگانگی در فضای سیاسی، آرام‌آرام به چندگانگی در فضای کلامی منتهی شد؛ یعنی اگر نخست بحث بر سر جانشینی علی(علیه‌السلام) با ابوبکر و قرار دادن اصل بر وصیت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با اجماع عامه بود، در ادامه، اختلاف به مسائل کلامی و اعتقادی کشیده شد.
این اختلاف آن‌قدر گسترش پیدا کرد که دو خط شیعه علوی و پیرو عثمانی عملاً به لحاظ تفکر دینی، از یکدیگر فاصله گرفتند. این مسئله در زمان شکل‌گیری قدرت اموی‌ها و یزید به حدی جدی شد که امام حسین(علیه‌السلام) برای تغییر آن راهی جز ورود به یک مبارزه خونین ندید. اعتراض امام حسین(علیه‌السلام) به ساختار حاکم شده بر جهان اسلام و تلاشی که شیعیان برای احیای فرهنگ ایشان داشتند و در مقابل آن، مقاومت و مخالفت شدیدی که اموی‌ها و جریان ضدّشیعی در برابر تفکر امام حسین(علیه‌السلام) داشتند، به مرور باعث تمایز بیشتر رنگ طوایف فکری در جامعه اسلامی شد. در کنار اینها چندگانگی مباحث کلامی و مباحث مربوط به توحید، معاد و عمل صالح، درنهایت به مطرح شدند بحث «عدل خداوند» منجر شد.
تبدیل مسئله اجتماعی به مسئله نظری
آیا خداوند مجبور است عادل باشد؟ یعنی می‌تواند سیدالشهدا(علیه‌السلام) را به جهنم ببرد و یزید را به بهشت یا نه؟ بر این اساس با محور قرار گرفتن عدالت خداوند، عده‌ای «عدلیّه» شدند. پس از آن هم، مباحث جبر و اختیار، تجدید خلقت در قیامت، کیفیت عذاب، کیفیت استوای خداوند بر عرش و به دنبال آن مباحثی در حوزه امامت و ولایت، شفاعت و توسل به ارواح طیّبه مطرح شد.
هرچه جلوتر می‌آییم، متوجه می‌شویم که بر سر موضوعات جدیدتری اختلاف شکل می‌گیرد. یکی از این موضوعات، مسئله زیارت قبور شهدا در کربلا و از جدی‌ترین خطوط برخورد بین دو طرف مسئله اجازه برگزای مراسم برای شهدای کربلا بود. تا سال 305ق برگزاری مراسم ممنوع بود و تا اینجا برخورد فیزیکی صرفاً از ناحیه دولت‌ها صورت می‌گرفت، اما تقریباً از سال 300ق این مسئله میان بعضی از علمای اهل تسنن که به دستگاه حکومت عباسی نزدیک‌تر بودند، تبدیل به یک مسئله فقهی نیز شد.
نخستین‌بار یکی از فقها به نام بَربَهاری زیارت قبور را تحریم و مسئله شفاعت را نفی کرد. در سال 378ق شخصی به نام عبدالله‌بن عمر عُکبَرایی به صراحت فتوا به وجوب مبارزه و قتل زائران قبور داد؛ یعنی ابتدا این مسئله بین حکومت و مخالفان آن (شیعیان) بود، ولی بعداً تبدیل به نظریه فقهی و فتوا شد و کسی که به زیارت قبور متبرکه می‌رفت، مشرک معرفی می‌شد. بعضی از علمای اهل تسنن در نفی شفاعت مردگان تا جایی پیش رفتند که برای اثبات آن مجبور به انکار حیات برزخی شدند. این اتفاق بسیار مهمی بود که در پی آن یک مسئله اجتماعی به یک مسئله نظری و کلامی منتهی شد و البته بیشتر هم در بین جریان حنبلی‌ها وجود داشت.
نظریه بازگشت به سیره «سلف صالح»
جریان دیگری که در جهان اسلام شکل گرفت این بود که طیفی از علمای اهل تسنن که بیشتر حنبلی بودند، مدعی شدند باید به سیره «سلف صالح» برگردیم؛ یعنی مسائلی که بعداً اضافه شده، اعم از اجتهادهای فقهی، مباحث کلامی، منظرهای فلسفی و علوم وارداتی یونان را کنار بگذاریم و به آنچه از پیامبر صادر شده، برگردیم.
نکته دیگری که باید با نگاه جغرافیایی بیان شود این است که منطقه حجاز و شبه‌جزیره عربستان، منطقه خشک و بی‌آب و علفی است و قاعده اصلی اجتماعی در این منطقه تبعیت از سنت‌های اجتماعی و رفتاری اقوام گذشته است. شما در این منطقه به هیچ‌وجه شاهد شکل‌گیری یک نظام عقلانی نیستید. شما اهل منطق، فلسفه، کلام، عرفان و مباحث عقلانی این‌چنینی را در بین چهره‌های شبه‌جزیره عربستان نمی‌بینید؛ اما شاهد حضور کسانی هستید که به‌شدت قائل به پیروی از سنت هستند و به‌اصطلاح اهل حدیث‌اند. کسانی هم که وارد این مباحث شدند، اهل عراق و مصر و دیگر مناطق بودند و اگر در حجاز هم کسی وجود داشت، حجازی نبود.
ظهور ابن‌تیمیه؛ منشأ فکری و فقهی وهابیون
در سال 676ق که سال تولد ابن‌تیمیه است، دوره جدیدی از تفکر بازگشت به سلف صالح و تفکر در مسئله شفاعت و حیات برزخی آغاز شد. ابن‌تیمیه به‌شدت مدافع نظریه بازگشت بود؛ بازگشتی که سایر میراث را به‌نوعی نادیده می‌گیرد و هر کس را که معتقد به شفاعت و توسل است مشرک می‌شمرد. ابن‌تیمیه شیعیان را در کنار قرمطی‌ها و ملحدان قرار داده است، اما به‌رغم دیدگاه‌های بسیار تندی که نسبت به شیعه دارد، به‌شدت توسط علمای اهل تسنن مورد هجوم قرار می‌گیرد و توسط همان‌ها زندانی و کشته شد.
بنده با وجود ناخشنودی‌هایی که ما از ابن‌تیمیه داریم، تأکید می‌کنم که او فرد بسیار پرکاری بود. مجموعه آثار و نوشته‌های او قطعاً کمتر از آثار پرکارترین علمای شیعه ما نیست. او به‌شدت پی‌گیر پدیده‌های فکری جهان اسلام بود و سال‌های زیادی در حوزه مباحث فقهی، کلامی و ادبی فعالیت کرد و بر جریان فکری و تفسیری تأثیر گذاشت.
افرادی مانند ابن‌کثیر بر مبنای فقه ابن‌تیمیه تفسیر نوشته‌اند و هرچند این تفسیر با نگاه خاص سلفی‌گری نوشته شده، نمی‌توان آن را نادیده گرفت؛ از این رو اگر نسل گذشته آنها نسبت به فلسفه و کلام بدبین بودند، نسل بعدی آنها رسماً اعلام موضع کردند.
پیش از ابن‌تیمیه، علمای اهل تسنن در دوره خلافت به دلیل حفظ خود از سیاست‌های خلفا در موضع‌گیری بین دو پدیده عدالت و امنیت سراغ مسئله امنیت رفتند. بر همین اساس فتوا و سیره علمای اهل تسنن این بود که هر کس به سریر خلافت نشسته است، اولی‌الأمر و حاکم واجب‌الإتباع است. این موضوع در آرای همه عالمانشان نیز تأکید شده است. برای مثال شُیح قاضی، در فتوای خود درباره امام حسین(علیه‌السلام) می‌گوید حسین‌بن‌علی بر خلیفه مسلمانان شورش کرده و به همین دلیل از دین جدش خارج شده است.
یا فتوای یکی از علمای دیگر اهل تسنن که می‌گوید ما وظیفه داریم از هر کسی که بر تخت خلافت نشسته، اطاعت کنیم؛ حتی اگر سر شب غلام حبشی خلیفه، او را گردن بزند و بر تخت او بنشیند، در حالی که صبح از شمشیر او خون خلیفه می‌چکد، او اولی‌الأمر و واجب‌الإتباع است. اما تنها کسی که در میان علمای اهل تسنن به لزوم مبارزه با حاکم جائر فتوا داد، ابن‌تیمیه بود؛ در حالی که شیعیان در طی تاریخ دائماً با حکومت‌های جور مشکل داشتند.
«ابن‌عبدالوهاب» و عملیاتی کردن نظریات ابن‌تیمیه
شکل‌گیری جدی فرقه وهابیت به زمان ظهور ابن‌عبدالوهاب برمی‌گردد. او متولد 1115ق در اواخر دوره صفویه است. ابن‌عبدالوهاب برای بسط اندیشه‌های خود به‌شدت تلاش کرده و با مخالفت‌های بسیاری روبه‌رو شده است و برای اینکه با اندیشه‌های شیعیان آشنا شود، به مناطق شیعه‌نشین گوناگونی سفر کرده است. مثلاً در همدان، قم و اصفهان نزد علما، تحصیل و بحث‌های گوناگونی را مطرح نمود. به‌رغم اینکه اولین مخالفانش، برادر و پدرش بوده‌اند و اولین ردّیه به نظریه‌های او را برادرش سلیمان نوشته است، او از اعتقادات خود کوتاه نیامد و آنچه را ابن‌تیمیه گفته بود میدانی و عملیاتی کرد و حوزه آن را گسترش داد.
بعدها ابن‌عبدالوهاب نظریه‌های کلامی و فقهی ابن‌تیمیه را گسترش داد و به‌واسطه پیوند با ابن‌عبدالعزیز (حاکم منطقه نجد) به شهرهای مختلف حمله کرد و اعلام نمود دین جدیدی آورده و اسلام را از پیرایه‌هایی که بر او بار شده، پیراسته است. به همین منظور جنگ‌هایی هم به راه انداخت. از اولین جنگ‌های وهابی‌ها، جنگ با شیعیان یمن (حدود 1160ق) و بعد از آن تصرف شهر مدینه بود. وقتی ابن‌عبدالوهاب به مسجدالنبی رسید، بر قبر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) لگد زد و گفت «قُم یا مُحَیمَد، قَد جاءَکَ مُحَمَّد بن عَبدالوهّاب؛ برخیز [کنار برو] ای محمد کوچک، همانا محمد بن عبدالوهاب به سوی تو آمده است».
پرمدّعایی انگلیسی‌ها
یک نکته را هم تذکر بدهم در کتاب «خاطرات مستر همفر»، مستر همفر مدعی است که در نهایت فرقه وهابیت را او ساخته است. باید عرض کنم که زمانی که ابن‌عبدالوهاب ظهور کرد، انگلستان قدرت و حضور و نفوذی در این حد نداشت که بتواند دخالت‌های این‌چنینی داشته باشد. انگلیسی‌ها براساس آن تجربه تاریخی که در دنیا به دست آورده‌اند، در هر جایی که نیستند، می‌گویند ما بوده‌ایم، و برعکس در هرجایی که نقش داشته‌اند پنهان می‌کنند. چنان‌که در حوادث مشروطه و کودتای 28 مرداد و... هیچ ردّی از خودشان به جا نگذاشتند؛ در صورتی که عمده برنامه‌ها به وسیله آنها هدایت شده بود.
مسکوت شدن وهابیون و اقدامات استعمارگر پیر
وهابی‌ها در نجد باقی ماندند و آرام‌آرام قدرت‌شان گسترش پیدا کرد. آنها در عاشورای سال 1250ق به کربلا حمله و قبور شهدا را خراب کردند و بعد از آن به نجف حمله کردند و در مرحله دوم چون با مقابله مرحوم شیخ جعفر نجفی کاشف‌الغطا و جمعی از طلاب روبه‌رو شدند، در بیرون شهر بیش از صد نفر از زائران ایرانی را قتل‌عام کردند. در این زمان کشمکش‌های فراوانی بین حکومت عثمانی و وهابی‌ها اتفاق افتاد. عثمانی‌ها در مراحل گوناگون شروع به سرکوب وهابی‌ها کردند؛ بنابراین جریان وهابیت در منطقه نجد متوقف شد و به‌صورت یک جریان مسکوت و محدود (میان خانواده ابن‌سعود و رهبران مذهبی وهابیت) باقی ماند. اما با هجوم غرب برای فروپاشی عثمانی، حکومت عثمانی مرحله به مرحله عقب‌نشینی کرد.
با تضعیف حکومت عثمانی، جنبش‌های ناسیونالیستی با کمک امپراتوری انگلستان قدرت پیدا کردند و امپراتوری انگلستان در جهت استفاده از این قدرت گریز از مرکز ایجاد شده، به فکر افتاد که چه پدیده‌ای ایجاد کند که کشورها را به خدمت بگیرد؛ نظام حکومت تحت‌الحمایه ایجاد کند یا قدرت متمرکز نیرومند نظامی؟ انگلیسی‌ها نخست نظام تحت‌الحمایه را در فلسطین و عراق عملی کردند؛ اما به دلیل هزینه سنگین ایجاد چنین نظامی در کشورهای تازه به استقلال رسیده و مشکلات دیگر، به فکر افتادند که حکومت‌های جدید تأسیس کنند؛ با این ویژگی که این حکومت‌ها ریشه در جامعه خودشان نداشته باشند تا «حاکمان فاقد پیشینه و پیوند اجتماعی و قدرت کافی» نتوانند با مرکز (انگلستان) قطع رابطه کنند؛ از این رو در ایران رضاخان را سر کار آوردند.
اما در عربستان با ماندن شریف‌حسین که براساس نظام ایلی حاکم مکه بود و فرماندهی جنگ با عثمانی‌ها را هم برعهده داشت، به دلیل اصالت داشتن و تسلط وی در حجاز، مخالف بودند. به همین دلیل حکومت عراق را به ملک‌فیصل و اردن را به ملک عبدالله (پسران شریف‌حسین) دادند تا در آنجا ریشه‌ای نداشته باشند و دستشان به جایی بند نباشد، و چون به این نتیجه رسیده بودند که شریف‌حسین برای حکومت حجاز گزینه خوبی نیست، تصمیم گرفتند درختی در آنجا بکارند که نقطه اتکایی نداشته باشد و جهان اسلام همیشه با آن مشکل داشته باشد؛ بنابراین سراغ ابن‌عبدالعزیز در نجد رفتند و از او خواستند حاکم مکه شود و آل‌سعود را مستقر کردند.
کاشته شدن درخت اختلاف و پادشاهی عربستان سعودی
بنابراین یک جریان فرقه‌ای که با همه مذاهب و فرقه‌های اسلامی دیگر مشکل داشت، در رأس هرم جهان اسلام قرار گرفت. وهابی‌ها دو سال بعد از حضور در مکه، پادشاهی عربستان سعودی را اعلام کرد و بعد از آن شروع به خراب کردن قبور متبرکه در مدینه و مکه کردند. البته بنده بعید می‌دانم که آنها بدون کمک و مساعدت انگلیسی‌ها جرئت انجام دادن چنین کاری را پیدا می‌کردند و این مسئله‌ای است که ما زیاد به آن توجه نکرده‌ایم. با این کار آن درخت اختلاف بین مسلمانان کاشته شد. بعدها دولت عربستان به‌واسطه پول نفت به ثروت هنگفتی رسید و به این ترتیب عربستان ستون اقتصادی، و ایران ستون نظامی برای آمریکا شدند.
در اینجا اشاره‌ای می‌کنم به اینکه ما در جاهای زیادی خون‌های بسیاری به نفع آمریکا و اسرائیل دادیم که متأسفانه به دلیل ضعف مدیران فرهنگی، اسناد آنها هیچ‌وقت منتشر نشد و نسل امروز آگاهی نیافت.
پرورش نیروهای فداکار
در این دوره دولت عربستان با مسئله تنبلی ذاتی انسانی در بین مردم روبه‌رو شد و رفاه‌طلبی مانع جنگیدن وهابیان شد. اما اتفاق عجیبی که در داخل عربستان افتاد و ما کمتر به آن توجه کرده‌ایم، اشغال مسجدالحرام در اول محرم 1400ق به دست گروهی مسلح به رهبری جهیمان العتیبی است و محمد عبدالله قحطانی را کنار رکن یمانی نشاندند و اعلام کردند امام مهدی ظهور کرده است. نیروهای دولت عربستان مسجدالحرام را محاصره کرده بودند، اما کسی را که حاضر به جنگیدن با آن گروه باشد، نداشتند. مسجدالحرام 22 روز در اشغال آن گروه بود و پلیس عربستان نتوانست هیچ کاری کند و بالاخره آنها توسط کماندوهای فرانسوی سرکوب شدند.
این یعنی این دولت پول دارد ولی افکار ندارد. نظام فرقه‌ای اگر فداکار نداشته باشد حتماً فرو خواهد پاشید. بنابراین به فکر تربیت نیرو در اطراف افتادند و شروع به تأسیس حوزه‌های علمیه در کشورهای فقیری مثل افغانستان و پاکستان کردند. آنها طلبه‌هایی تربیت کردند که فقط حق داشتند تا اندازه معین تحصیل کنند. به همین خاطر حتی یک دانشمند یا فقیه از جمعیت طالبان بیرون نیامد. اما همه آموزش نظامی دیدند؛ حتی طلبه‌هایی را که در مدینه بودند، در مخالفت با زائران قبور بقیع به رویارویی با آنان می‌فرستادند تا تخم نفرت در دل آنها بنشیند.
احساس عقب‌ماندگی روشنفکران اسلامی و باز هم آرای ابن‌تیمیه
از سوی دیگر پس ازمدتی «روشنفکران» جهان اسلام احساس عقب‌ماندگی کردند. آنها این مسئله را عنوان کردند که عزت مسلمانان لگدمال شده و علت آن را دور ماندن از اسلام، فاصله گرفتن از سنت سلف صالح و همچنین تسلط حکومت‌های جور و عدم ایستادگی خودشان می‌دانستند؛ بنابراین به فکر مبارزه و تأسیس یک حکومت جدید افتادند و چون در منابع فقهی‌شان چنین اجازه‌ای داده نشده بود، درنهایت مستند آنان را آرای ابن‌تیمیه تشکیل داد. یعنی سراغ هر گروه و هر کدام از خیراندیشان اهل تسنن که بروید، همه یک پای‌شان در گل آرای ابن‌تیمیه فرو رفته است.
به هم رسیدن طالبان و القاعده
تفکر مبارزه و جهاد میان مسلمانان اهل تسنن در برخی از کشورهای عربی رایج شده بود تا اینکه جنگ افغانستان و شوروی آغاز شد. با این اوصاف دولت‌های عربی به این نتیجه رسیدند که این پروانه‌های مزاحم و خطرناک را به سوی شمع بفرستند؛ از این رو آنها را تشویق کردند که به افغانستان بروند؛ چون اگر کشته می‌شدند، از شرّ آنها راحت می‌شدند و اگر روس‌ها را مغلوب می‌کردند، چون روس‌ها دشمن آمریکا بودند باز هم به‌نفع دولت‌های عربی بود.
پس از جنگ و به دستور برهان‌الدین ربانی، این افغانی العرب‌ها (که تشکیلات القاعده اغلب از همین‌ها شکل گرفته است) ناچار شدند به سودان بروند و بعد از مدتی بر اثر فشار آمریکا بر سودان، دوباره به افغانستان برگشتند؛ و این زمانی بود که طالبان در حال ظهور بود. مصدر پیدایش طالبان هم وهابیت بود، بنابراین آنها ادبیات مشترکی با یکدیگر پیدا کردند و تنها طالبان به دلیل همین نزدیکی مصدر فکری می‌توانست به آنها (که جایگاهی در جهان نداشتند) پناه بدهد.
از این رو طالبان و القاعده به ضرورت امنیتی و همانندی فکری با هم متحد شدند و دانش پایین طالبان در کنار دانش تکنیک بالای اعضای القاعده قرار گرفت. آنها چون مشاهده کردند که در جهان اسلامی تنها کسی که با آمریکا و استکبار خارجی مبارزه می‌کند، شیعه است، اما جریان تسنن و وهابیت در خدمت آمریکا قرار گرفته است، مسیرشان را تغییر دادند و اقداماتی را در این زمینه انجام دادند که در نهایت واقعه 11 سپتامبر را رقم زدند.
احساس خطر وهابیت از گسترش تفکر شیعی و این روزهای عراق
امروز وهابیت متوجه این موضوع شده است که آیت‌الله سیستانی در عراق نقشی را ایفا می‌کند که در گذشته خواجه نصیرالدین طوسی این نقش را با احیای شیعه در ایران ایفا کرد و موجب مسلمان و شیعه شدن سلطان مغول ایران شد و بعدها به تشکیل حکومت‌های محلی شیعی و درنهایت تشکیل حکومت برجسته شیعی در جهان اسلامی منجر شد.
از این رو به این نتیجه رسیدند که یکی از جدی‌ترین کارهایی که باید کرد، این است که اجازه ندهند شیعه از این فرصت به وجود آمده در عراق استفاده کند. بنابراین آنها نگاهی کاملاً ایدئولوژیک دارند و هجومی که در عراق علیه تشیّع دیده می‌شود، با توجه به این مسئله است؛ به طوری که افرادی از اردن، عربستان یا پاکستان به خاطر شیعه‌کشی به عراق می‌آیند و دست به عملیات انتحاری می‌زنند یا پدیده‌ای مثل «عبدالمالک ریگی» را خلق می‌کنند.
امروز شاهدیم که وهابیت بعد از نداشتن نیروی فداکار در مسئله اشغال مسجدالحرام، توانسته جمعیت بسیاری را گرد هم بیاورد که حاضرند برای وهابیت جان خود را فدا کنند؛ برای مثال می‌توان به انفجارهای امکان مقدسه، سپاه صحابه در پاکستان و... اشاره کرد. جالب اینجاست که هیچ اتفاقی هم برای بزرگان و ثروتمندان عربستانی نمی‌افتد.
وهابیت در ایران
در پایان باید نکته‌ای را عرض کنم و آن اینکه افکار وهابیت از چند طریق وارد ایران شده است؛ یکی از آنها ادعای مربوط به رفتار ناشی از سنت ایرانی‌هاست که یک‌سری از رفتارها ناشی از سنت اجتماعی است و یک‌سری ناشی از عرف‌های مذهبی. مثلاً ممکن است رفتارهای اجتماعی مازندرانی‌ها با اصفهانی‌ها خیلی تفاوت داشته باشد یا ممکن است ما برای عزاداری حضرت سیدالشهدا(علیه‌السلام) سبک و سیاق‌های متفاوتی داشته باشیم.
این مسائل باعث شد که در ایران یک جریان انتقادی علیه شیعه شکل بگیرد که حکومت پهلوی هم از این مسئله راضی بود. ادبیات وهابیت در ایران از طریق اسدالله خرقانی در بحث لزوم بازگشت به قرآن و سنت شروع شد و با ادبیات تاریخی‌گری و نقد امام صادق(علیه‌السلام) توسط احمد کسروی تداوم پیدا کرد و با «اسرار هزار ساله» علی‌اکبر حَکَمی‌زاده به مرحله‌ای رسید که حوزه علمیه تصمیم گرفت جواب آن را بدهد و گفتند فقط حاج‌آقا روح‌الله خمینی جواب بدهد. امام(ره) هم با «کشف‌الأسرار» جواب آنها را دادند.
ادبیات وهابیت پس از آن توسط اشخاصی مثل حیدرعلی قلمداران و... گسترش پیدا کرد و توسط سید مصطفی حسینی طباطبایی به اوج خود رسید. البته اشخاصی هم بودند که ناچار می‌شدند بعضی رفتارها را جهت جلوگیری از قرار گرفتن در معرض اتهام، منع کنند و درنتیجه خود به وهابی بودن متهم می‌شدند.
بنده تحقیقی با عنوان «شیعیان وهابی» برای مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی انجام دادم که در آن رگه‌های فکری آنها بررسی شده است. آنها همان حرف‌های ابن‌تیمیه درباره توحید، شرک، زیارت قبور متبرکه، توسل و شفاعت را به زبان دیگری می‌گویند و در این حوزه فعالیت‌های گسترده‌ای هم مانند نوشتن کتاب و راه‌اندازی سایت‌های گوناگون دارند. در داخل جنگ عجیبی درگرفته است. اگر به صحنه‌های مختلف نگاه کنیم متوجه می‌شویم که فضای پرمخاطره‌ای وجود دارد و باید دقت بیشتری کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات